خانه> شخصيتها >907


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6310843

بازدید سوالات:
2573716



خاطراتي خواندني از شهيد دكتر مجيد شهرياري بازديد: 4727

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


اشاره:

شهيد شهرياري را قبل از شهادتش عده اي خيلي خوب مي شناختند. عده اي خيلي خوب مي دانستند غني سازي ۲۰ درصد اورانيوم و بسياري پيشرفت هاي علمي ايران در علوم هسته اي مديون تلاش هاي اوست و اگر نباشد، از سرعت اين پيشرفت ها كاسته خواهد شد.

اين دسته كه طيف گسترده اي هستند. از نخست وزير اسراييل و روساي موساد و سيا، تا موتور سوار مزدوري كه بمب را به بدنه خودروي شهيد شهرياري چسباند.

همان ها كه گفتند ترور شهيد شهرياري اقدامي غير جنگي براي توقف پيشرفت ايران بوده است؛ همان هايي كه پس از شنيدن خبر ترور شهرياري، نفس راحتي كشيدند.

دسته ديگري هم بودند كه وقتي خبر شهادت شهرياري را شنيدند نفس در سينه هايشان حبس شد و در سينه ماند تا بغض هاشان بتركد و همراه با سيل اشك جاري شود. اينها هم شهرياري را خوب مي شناختند.

دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي پس از شهادت اين استاد گرانقدر خاطراتي از اين شهيد را گردآوري نموده كه در ادامه بخش هايي از خاطرات شهيد دكتر مجيد شهرياري از نظرتان مي گذرد.
اين خاطرات روايت هاي دست دوم است براي دسته سومي كه شهرياري را با شهادتش شناختند.

 

دكتر برايمان تعريف كرده بود كه كلاس اول يا دوم دبستان كه بوده، موقع املا نوشتن يكي از همكلاسي ها از روي دست دكتر تقلب مي كرده. دكتر مي گفت لجم در مي آمد كه چرا كسي كه درسش خوب نيست نمره اش اندازه من شود؟ گفت عمدا بعضي كلمات را غلط نوشتم تا او هم غلط بنويسد. خودم هم كه قبل از اينكه دفترم را به معلم بدهم، سريع غلط ها را پاك كردم./شاگرد شهيد

***

دكتر مي گفت معلم هاي دوره دبيرستان كه پدرم را مي ديدند به پدرم مي گفتند اين خيلي درسش خوبه. ان شاالله استاد ميشه. پدر هم جواب مي داد كه مجيد! عمراً استاد دانشگاه بشه! اينقدر شيطونه كه نميشه./شاگرد شهيد

***

دكتر خودش تعريف كرد كه معلم دوره دبستانمان، براي بچه هاي كلاس چهارم مسئله اي طرح كرد كه نتوانستند حل كنند. معلم به آنها گفت اگر نتوانيد اين مسئله را حل كنيد، از كلاس پايين يك نفر را مي آورم تا حل كند. بچه ها حل نكردند و معلم من را برد تا مسئله آنها را حل كنم. خيلي ريزاندام بودم و بر عكس من، آن پسري كه قرار بود مسئله را حل كند، هيكل درشتي داشت. معلم من را روي دوشش گذاشت تا دستم به تخته برسد و بتوانم مسئله را حل كنم. در حالي كه مسئله را حل مي كردم به اين فكر مي كردم بعد از كلاس با آن پسر درشت هيكل چه كنم؟ /شاگرد شهيد

***

در مقطعي براي امرار معاش براي دانش آموزان دبيرستاني تدريس خصوصي داشت، اما رها كرد. گفتم چرا رها كردي؟ گفت بعضي خانواده ها آداب شرعي را رعايت نمي كنند. بعد خاطره اي تعريف كرد. گفت آخرين روزي كه براي تدريس رفتم مادر نوجواني كه به او درس مي دادم بدحجاب بود. مدتي پشت در ايستادم تا خودش را بپوشاند، اما بي تفاوت بود. گفتم لااقل يك چادر بياوريد، من خودم را بپوشانم! از همان جا برگشتم./دوست دوران دانشجويي

***

به خاطر كمبود روحاني پيشنماز خوابگاه هر از گاهي تغيير مي كرد، اين امر براي ما در اقتداء به افراد مختلف مشكل ايجاد مي كرد. يكي از ملاك هاي ما در اقتداء به افراد اين بود كه آقا مجيد به ايشان اقتداء كرده باشد. /دوست شهيد

***

سال 77، 78 بحث هاي پلوراليسم ديني مطرح بود آن ايام بحث هاي آقاي جوادي آملي را دنبال مي كرديم، ايشان در بحث از كثرت به وحدت رسيدن عالم امكان تأكيدي داشتند. اين بحث هاي در دوران اصلاحات در ذهن ما چرخ مي خورد. يك بار سر كلاس دكتر بودم ايشان فرمول جاذبه بين دو بار الكتريكي يا فرمول رابطه بين دو جرم را استفاده كرد، بعد فرمول هاي مشابه را كنار هم چيد و خيلي قشنگ گفت وحدت را مي بينيد؟ در آن فضا براي ما خيلي جالب بود. آن زمان در ذهنم اين بحث را به صحبت هاي آقاي جوادي آملي شباهت دادم. بعد از همسرشان شنيدم كه دكتر بحث هاي فلسفي و عرفاني آقاي جوادي آملي را دنبال مي كردند. آن موقع نمي دانستم./شاگرد شهيد

***

رفتار دكتر به گونه اي بود كه آدم ها را به مسائلي راغب مي كرد. خيلي از دختران دانشجو كه هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از يكي دو سال كه با ايشان يا دكتر عباسي آشنا مي شدند چادري مي شدند./شاگرد شهيد

***

اگر به خانه ما زنگ بزنيد روي پيغام گير صداي مجيد را مي شنويد كه مي گويد پيغام بگذاريد، يادگار نگه داشته ام. پريشب كه ما نبوديم مادر دكتر زنگ زده بود صداي مجيد را كه شنيده بود گريه اش گرفته بود. ادامه پيغام حاج خانم ضبط شده، گفته بود سلام عزيزم مي خواستم صداي بچه ها را بشنوم، با زبان تركي گفته فداي صدايت بشوم، ديشب زنگ زدم به حاج خانم بغض كرد، گفتم پيغامتان را گرفتم. گفت صداي مجيد را شنيدم. گفتم صدا را براي شما نگه داشته ام. هروقت دلتان تنگ شد به شماره ما زنگ بزن. هفت تا زنگ كه بخورد مجيد حرف مي زند./همسر شهيد

***

عادت به ترتيل داشت. انصافاً صداي قشنگي داشت. يكي از دوستان صوت ترتيلش را ضبط كرده. الآن در موبايل دخترم هست. به سبك استاد پرهيزگار مي خواند. با حافظ عجين بود. از خواندن ديوان حافظ لذت مي برد. وقتي حافظ مي خواند، اشك روي گونه هايش روان بود. بعضي وقت ها دلش مي خواست خانمش را هم شريك كند. مي آمد آشپزخانه، مي گفتعزيز؛ ببين چه گفته، شروع مي كرد به خواندن من هم ظرف مي شستم. طوري رفتار مي كردم كه يعني گوشم با تو است. قابلمه را زمين گذاشتم و نشستم؛ گفتم بخوان. اين يك بيتش را دوباره بخوان. مي خواستم به او نشان دهم كه من هم در اين حال هستم. خيلي با توجه به او گوش دادم. شايد احساس مي كرد كه من هم يك ذره مي فهمم. خوشحال مي شد. هميشه به خدا مي گفتم چه شد كه مجيد را سر راه من قرار دادي./همسر شهيد

***

مي خواستيم بين دو رشته امتحان دهيم. براي اين كار حتماً بايد درس ترموديناميك را پاس مي كرديم. همراه مجيد از يكي از دوستان خواستيم كه درس ترموديناميك را به ما درس دهد. قبول كرد و سه روز به ما درس داد. بعد از امتحان، نمره مجيد چهار نمره بيشتر از آن دوستي بود كه به ما درس داد. او به شوخي به مجيد گفت اينها را من به تو ياد دادم! چطور بيشتر شدي؟! /دوست دوران دانشجويي شهيد

***

يك مقطعي احساس كرديم بين اساتيد تضادها و دسته بندي هايي وجود دارد. معمولاً چنين گروه بندي هايي در دانشكده هاي مختلف وجود دارد؛ اما احساس كرديم اين تيپ اساتيد را در دانشكده زياد تحويل نمي گيرند. دكتر شهرياري و دوستانش مي خواستند دانشكده فيزيك تبديل به دانشكده مهندسي هسته اي شود، اما جبهه مقابلشان در برابر اين كار مقاومت مي كرد. طيف دكتر شهرياري و دوستانش حزب اللهي بودند. طرف مقابلشان هم در ظاهر مذهبي بود؛ اما به راحتي درباره ديگران حرف و تهمت مي زدند. اما دكتر شهرياري و دوستانش حتي اجازه نمي دادند سر كلاس هايشان از اختلافات صحبت كنيم. منش و اخلاقشان اين بود./شاگردشهيد

***

سال 64 يا 65 تصميم گرفتم از جبهه برگردم و بعد از گذراندن چند واحد درسي دوباره برگردم. رفتم پيش دكتر، گفتم بعضي از درس ها پيش نياز دارد و من نمي توانم آنها را بخوانم. بعد گفتم كه خوش به حال شما. دكتر گفت خوش به حال ما نه! بلكه خوش به حال شما. گفتم چرا؟ گفت كه شما در جبهه چيزهايي به دست آورديد كه ما هرچه درس بخوانيم يا درس بدهيم، نمي توانيم به آنها برسيم. ايام جنگ عده اي به سمت شهادت مي رفتند؛ اما دكتر خودش زمينه هايي فراهم كرد تا شهادت سراغش بيايد. البته دكتر دو نوبت جبهه رفته بود؛ در عمليات مرصاد هم بود./دوست دوران دانشجويي شهيد

***

در سال 66 و 67 كه در خوابگاه بوديم، دوستان عمدتاً در بعضي از دروس پايه مشكل داشتند. برنامه اي طراحي شد تا آقاي شهرياري رياضي يك و دو را به بچه ها آموزش دهد. بعد از جنگ هم، نهادي در دانشگاه ها ايجاد شد كه يكي از اهداف آن كمك به افرادي بود كه به واسطه حضور در جبهه از درس عقب افتاده بودند. دكتر در اين زمينه به شدت فعال بود و كلاس هاي جمعي يا دو، سه نفري تشكيل مي داد. /دوست دوران دانشجويي شهيد

***

اسباب كشي آزمايشگاهي كار سختي است. وسايل آزمايشگاهي، هم سنگين هستند و هم حساس. قيمت آنها هم بسيار بالا است و بعضي از آنها را به واسطه تحريم نمي توانستيم از خارج بخريم. براي انتقال آنها چند نفر از خدماتي ها را به كار گرفتيم. خود دكتر هم بود و مرتب تذكر مي داد تا وسيله اي نشكند. يك دفعه پاي يكي از نيروها گير كرد و يك وسيله شكست. دكتر او را سرزنش كرد. آن بنده خدا دلگير شد و از جمع فاصله گرفت. چند دقيقه بعد دكتر رفت كنارش و صورتش را بوسيد. گفت از من ناراحت نباش، اينها همه قيمتي اند و كمتر پيدا مي شوند. بايد مواظب باشيم. /شاگردشهيد

***

سه شنبه ها همراه دكتر شهرياري و ديگر دوستان مي رفتيم فوتبال. يك روز هندوانه اي گرفته بود تا بعد از بازي بخوريم. دم اذان، هوا تاريك شد؛ فوتبال را تمام كرديم. همگي دويديم سر هندوانه و شروع كرديم به خوردن. دكتر شهرياري با همان لباس ورزشي در چمن شروع كرده بود به نماز خواندن؛ بعد آمد سراغ هندوانه!/دوست شهيد

***

نسبت به ائمه(ع) خيلي تعصب داشت. حتي در وفات حضرت عبدالعظيم حسني مشكي (ع) مي پوشيد. مي گفتيم دكتر چه اتفاقي افتاده؟ مي گفت وفات است. شده بود تقويم مذهبي ما. حساس بود در ولادت همه ائمه(ع) شيريني پخش كنند. اگر نمي كردند ناراحت مي شد. مي گفت مگر امام تني و ناتني داريم كه براي ولادت امام علي(ع) از دو روز قبل شيريني مي گذاريد، ولي براي ولادت امام هادي(ع) يا ساير امام ها نمي گذاريد. اگر نگرفته بودند، خودش شيريني مي گرفت و در دانشكده پخش مي كرد./كارمند دانشگاه

***

درباره دانشجوها مي گفت اين ها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اينها را به ما سپرده اند. اگر مريض مي شدند يا مشكل مالي داشتند، رسيدگي مي كرد. به سؤالات دانشجويان اساتيد ديگر پاسخ مي داد. بعضاً دانشجويانش اعتراض مي كردند چرا دانشجويان اساتيد ديگر جلوي اتاقش صف مي كشند./همكار شهيد

***

به زندگي شخصي دانشجوها به شدت اهميت مي داد. دوستي داشتم كه موقع ازدواج، به مشكل مالي برخورد. استاد كمكش كرد تا زندگي اش را شروع كند. گفته بود هروقت داشتي، برگردان. آن بنده خدا هم ماهيانه مبلغي را برمي گرداند. هميشه نگران شغل و آينده دانشجوها بود. اگر مي ديد دانشجويي سال قبل فارغ التحصيل شده، ولي هنوز شغل ندارد، برايش شغلي پيدا مي كرد يا در پروژه هاي خود، از او استفاده مي كرد. اين نگراني هميشه در ذهنش بود. دانشجوهايي كه با دكتر پروژه داشتند، مي گفتند امكان نداشت دكتر سر ماه فراموش كند حق الزحمه ما را بدهد. حواسش بود اگر يكي از بچه ها متأهل است و درآمدي ندارد، به او كمك كند./شاگرد شهيد

***

با دوستاني كه در اميركبير درس خوانده بوديم (ورودي هاي سال 62، 63 يا 64)، هر شش ماه يا هر سال يك بار جلسه داشتيم. دكتر هم مي آمد. در يكي از جلسات به من گفت روستايي در اصفهان هست به نام «كوهپايه» كه حدود 100 كيلومتر از اصفهان فاصله دارد. آدرسي داد و يك شخص را معرفي كرد. خواست بررسي كنيم اوضاع او چگونه است. دو هفته بعد گزارشي به ايشان درباره آن شخص دادم. آن شخص تحصيل كرده بود، اما مشكل ذهني و عصبي داشت. دكتر مي خواست دو اتاق براي او بسازيم. شماره حسابم را گرفت و مبلغي واريز كرد. آن شخص اصرار داشت خودش درست كند، اما دكتر گفت من وضعيت او را بهتر مي دانم؛ خودتان بسازيد. يك روز به دكتر گفتم آن شخص نمي گذارد خانه را كامل كنيم و گروه كه بخش عمده كار را انجام داده بود، مجبور شد برگردد. ديگر ادامه نداديم. بعد از شهادت دكتر قضيه را براي همسرشان تعريف كردم. ايشان گفت يك روز ما خودمان رفتيم كوهپايه؛ گروهي را پيدا كرديم و كار خانه تام شد. /دوست دوران دانشجويي شهيد

***

دكتر كم وزن بود، ولي انرژي زيادي داشت. به شوخي مي گفتم دكتر مثل مورچه است و مي تواند پنج برابر وزن خودش را بلند كند. اگر مي خواستيم جايي را تجهيز كنيم، طوري همكاري مي كرد كه اگر كسي او را مي ديد تصور مي كرد نيروي خدماتي است. در راه اندازي كارگاه ها و تجهيزشان مشاركت مي كرد. مي رفت بازار، وسيله اي را كه مورد نياز بود مي خريد. وقتي پروژه به ايشان ربط داشت، همه كارهاي اجرايي و مالي را خودش انجام مي داد. اگر وارد امور مالي هم مي شد، درست و حسابي كار مي كرد.

***

علاقه مندي و پشت كارش سبب مي شد كه نيروهاي رشته هاي تخصصي ديگر هم جذبش شوند. يكي، دو جلسه با بچه هاي كشاورزي صحبت كرديم. خيلي زود كارشان به مبادله شماره تلفن رسيد. اگر با متخصصان سازمان فضايي صحبت مي كرديم، دكتر مي گفت بايد يك كلاس ويژه بگذارم تا ادبياتمان را يكي كنيم. براي گردآوري افراد با تخصص هاي مختلف قدرت عجيبي داشت. با محوريت دكتر و معنويتي كه بر فضاي كار حاكم مي كرد، همه نيروها با تمام وجود كار مي كردند./همكار شهيد

***

دانشجوي دكتري بودم. وقتي پيش ايشان مي رفتم، مثل معلمي كه بخواهد به بچه كلاس اول ياد بدهد، اگر اشتباهي مي كردم گوشم را مي پيچاند و مي گفت اين را مي پيچانم كه يادت بماند! گوشم داغ و قرمز مي شد و تا نيم ساعت مي سوخت! اگر دانشجوي خانمي اشتباه مي كرد با خطكش به دستش مي زد./شاگردشهيد

***

يك بار در دانشكده وليمه دادند. همسرشان آبگوشت درست كرده بود. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هركس به نوبه خودش بيايد و گوشت اين را بكوبد. يكي از بچه ها هم فيلم گرفت. آبگوشت را خورديم؛ چقدر هم صميمي. اينهايي را كه تعريف مي كنم، به هيچ عنوان روي بحث علمي تأثير نمي گذاشت. وقتي سر كلاس درس بوديم، بايد شش دانگ حواسمان جمع مي بود. روي تمرين ها خيلي حساس بود. اگر كسي انجام نمي داد، جدي تذكر مي داد. در عين حال اينقدر صميمي بود. /شاگردشهيد

***

يك سري از دانشجوها رفته بودند پيش دكتر عباسي از دكتر شهرياري چغلي كرده بودند كه دكتر شهرياري خيلي به ما فشار مي آورد. درس ايشان واقعاً سنگين بود. جلسه بعد كه دكتر آمد، مي توانست بگويد كه رفتيد چغلي كرديد، حالتان را مي گيرم. به جاي اين كار آمد و عذرخواهي كرد! گفت معذرت مي خواهم اگر كدورتي پيش آمده است./شاگردشهيد

***

سالن عروسي ما سلف سرويس دانشگاه بود. وقتي كه سر كلاس درس اين را براي بچه ها تعريف مي كنم، مي بينم كه بچه ها اصلاً در مخيله شان نمي گنجد. وقتي كه ازدواج كرديم به خوابگاه دانشجويي رفتيم. دكتر گفت مي خواهي خانه بگيرم؟ گفتم نه؛ خوابگاه خوب است. با لباس عروس از پله هاي خوابگاه بالا رفتم. يك سوئيت كوچك متأهلي داشتيم. آقاي دكتر صالحي استاد ما بود. ايشان با خانمشان، آقاي دكتر غفراني هم با خانمشان، مهمان ما بودند. يك سفره كوچك انداختيم. دو تا پتو و دو تا پشتي داشتيم. با افتخار از اين دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهي پذيرايي كرديم. بعد هم دوتايي نشستيم راجع به مسائل هسته اي صحبت كرديم./ همسر شهيد

***

در آن سوئيت يك صندلي نداشتيم كه پشت ميز كامپيوتر بنشينيم. كامپيوتر را روي ميز كوچكي كه قديم ها زير چرخ خياطي مي گذاشتند، گذاشته بوديم. پسر دكتر عباسي قرار بود به خانه ما بيايد. دكتر به او گفته بود اگر ميايي، يك صندلي هم براي خودت بياور. من فقط يك دانه صندلي دارم./ همسر شهيد

***

اوايل زندگي، مخارج ما از طريق پولي كه از راه تدريس يا حق تأليف كتاب دكتر و نيز حقوق من كه با مدرك ليسانس در دانشگاه اميركبير با ماهي 13500 تومان مشغول كار بودم تأمين مي شد. در تمام اين سال ها خودم را در اوج عزّت ديدم. نمي دانم اين را چگونه بيان كنم. احساس مي كردم خواهرم برادرم، اقوام و هركس كه به خانه من مي آيد، خيلي مفتخر شده كه به خانه من آمده است. اين مرد مرا در زندگي غني كرده بود. عشقش، محبتش، يگانگيش، خلوصش، نمازهايش براي من ارزش بود. اين چيزها براي من ارزش بود و ايشان اين چيزها را تام و تمام داشت. / همسر شهيد

***

خيلي وقت ها كه بر اثر فشار فعاليت ها شب دير به منزل مي آمد، به شوخي مي گفتم: «راه گم كردي! چه عجب اين طرف ها!» متواضعانه مي گفت شرمنده ام. رعايت اهل منزل را زياد مي كرد. خيلي مقيد بود كه در مناسبت ها حتماً هديه اي براي اعضاي خانواده بگيرد؛ حتي اگر يك شاخه گل بود. با بچه ها بسيار دوست بود. دوستي صميمي و واقعي و تا حد امكان زماني را به آنها اختصاص مي داد. بچه ها به اين وقت شبانه عادت كرده بودند. وقتي ساعت مقرر مي رسيد، دخترم بهانه حضورش را مي گرفت. با پسرم محسن بازي هاي مردانه مي كرد؛ بدون اين كه ملاحظه بچگي يا توان جسمي او را بكند. به جد كشتي مي گرفت و اين مايه غرور محسن بود. /همسر شهيد

***

صبح از منزل بيرون آمديم. وارد اتوبان ارتش شديم. همسرشان هم در ماشين بود. حدود 4، 5 دقيقه اي از منزل فاصله رفتيم. موتورسواري بمب را به آن سمت كه آقاي دكتر نشسته بود چسباند. چند ثانيه نشد كه نگه داشتم و صدا زدم كه پياده شويد. دكتر يك پايان نامه را مطالعه مي كرد. فكر كنم همان روز جلسه دفاع داشت. كاملاً در فضاي پايان نامه بود. زماني كه گفتم پياده شويد، حاج خانم در را باز كرد و پياده شد. دكتر سرگرم مطالعه بود و عكس العملي نشان نداد. حاج خانم كه زود پياده شده بود، خواست در را باز كند كه با انفجار مجروح شد. ايشان ضربه شديدي خورده بود؛ از پا و سرش خون مي رفت. تمام بدنش مجروح شده بود. آمبولانس آمد و ايشان را به بيمارستان فرستاديم. آقاي دكتر درجا شهيد شده بود./راننده و محافظ شهيد

***

دكتر ماشين و راننده داشت. من هم با ماشين خودم مي رفتم. آن موقع طرح زوج و فرد را اجرا مي كردند. پلاك ماشين من فرد بود. گفت بيا با هم برويم. آن روز اتفاقي با هم همراه شديم. 500 متر از اتوبان ارتش را طي نكرده بوديم كه با ترافيك ابتداي اقدسيه مواجه شديم. راننده سرعت را كم كرد تا از منتهي اليه سمت راست به سمت دارآباد برود. يادم هست كه چند ثانيه قبل از انفجار يك چيزي از دكتر پرسيدم؛ برگشت و جواب داد. بعداً در نامه هايش كه مي گشتم، ديدم بعدازظهر همان روز در دانشگاه شريف جلسه دفاع داشته. آن لحظه تز آن دانشجو را مطالعه مي كرد. سرش به آن گرم بود. موتوري آمد و بمب را چسباند. من داشتم بيرون را نگاه مي كردم. از پنجره سمت دكتر موتوري را ديدم. راننده متوجه شد و سريع نگه داشت. من آنتن بمب را ديدم. راننده داد زد بريد بيرون. همان لحظه صداي مجيد را شنيدم كه گفت چه شده؟ سريع پريدم كه در را برايش باز كنم. قبل از اين كه بيرون بروم، دست مجيد را ديدم كه رفت كمربند را باز كند. ظاهراً كمربند را باز كرده و برگشته بود تا در را باز كند. من هم رفتم در جلو را باز كنم. بمب خيلي بزرگ بود؛ يك چيزي مثل گوشي تلفن هاي سيار. آنتن بلندي داشت. خواستم در را باز كنم كه دكتر پياده شود. دستم نرسيد. منفجر شد. بمب طوري طراحي شده بود كه موجش به سمت داخل باشد. تمام موج روي مجيد من منتقل شد. انفجار من را پرت كرد. سمت عقب ماشين افتادم. دردي احساس نكردم. فقط يك لحظه سوزش اوليه بمب را روي صورتم حس كردم. بعداً فهميدم كه همه صورتم و موها و چشم و ابرويم سوخته. هوشيار بودم. آمدم بلند شوم، نمي توانستم. پاي چپم خرد شده بود، ولي درد نداشتم. هر بار آمدم بلند شوم، مي افتادم. راننده هم در همين حين بالاي سرم آمد. گفتم من را ببر پيش دكتر. توي سر خودش مي زد. يك عابر اين صحنه را فيلمبرداري كرده است. با آرنج، خودم را روي زمين كشيدم. تنها دردي كه احساس كردم، وقتي بود كه خودم را روي آسفالت كشيدم. دستم پاره شده بود و گوشتش روي آسفالت كشيده مي شد. به هر حال خودم را تا در جلو كشيدم. روي زمين بودم. ديدم كه دكتر روي صندلي نشسته. من چيز منهدم شده نديدم. فقط ديدم كه سرش روي صندلي افتاده است. بعداً گفتند كه پاي راست و دست چپ دكتر كاملاً از بين رفته بود. چون هوشيار بودم، مي دانستم كه تمام شده است. خيلي دلم مي خواستم مي توانستم بالا بروم. مي دانستم كه آخرين لحظه اي است كه او را مي بينم. اگر اين برانكاردي ها پخته بودند، يك لحظه من را بالاي سرش مي بردند. ولي دو تا پسر بچه بودند. به خودم گفتم اگر من امدادگر بودم، آن لحظه فكر مي كردم كه اين آخرين لحظه اي است كه اين فرد مي تواند بدن گرم عزيزش را حس كند. شايد خودم اين پيشنهاد را مي دادم كه مي خواهي ببرمت تا بغلش كني. ولي بچه بودند. از امدادگر پرسيدم دكتر شهيد شده. خيلي بچه سال بود. گفت شما راحت باشيد. گفتم به من بگو. گفت شما آرام باشيد. گفتم بچه جان به من بگو. پيش خودم گفتم كه بچه است ديگر. مي دانستم تمام شده است. دكتر به ملكوت پرواز كرده بود و من در اثر شدت جراحت، در حسرت ديدن چهره مجيد، توسط نيروهاي امدادگر منتقل شدم. / همسر شهيد



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       نازنین : زیاد جالب نبود

       tayeb_mohamadi... : خدا به همه ما توفیق ادامه راه این عزیزان را بدهد. الهی آمین
       پرسمان : آمین یا رب العالمین...

       saeid00241... : روحت شاد ای همشهری

       پیام : سلام مطلبتون جالب بود با اجازتون در سایتم قرار دادم
       پرسمان : از همکاریتان در گسترش مطالب مفید با ذکر منبع متشکریم.

       moghadamhaddad... : vaghean mamnoon babat matalebi ke ba tavakol bar hazrat hagh ta akhar omr zendegi man ra taht tasir khod gharar khahad dad (واقعا ممنون بابت مطالبی که با توکل بر حضرت حق، تا آخر عمر زندگی من را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد.)

       کوچ پرستوها : سلام مطالب جالبی بودبااجازتون یکیشو دروبلاگم گذاشتم خوشحال میشم بهم سر بزنید ...
       پرسمان : ضمن تشکر از ارتباطتان با این سایت، درج مطالبی که در نشریه الکترونیک پرسمان آمده و جنبه عمومی داشته باشد، با ذکر منبع بلامانع است. از درج لینک و دیگر سایت ها در ذیل مقالات معذوریم. موفق باشید.

       mojtaheda... : سلام بسیارعالی بود.خداخیرتان دهدتابتوانیم ازشهدای عزیزمان درس بگیریم و کاش عکس این عزیز را هم می گذاشتید. باتشکر.

       حميد : بسيار عالي بود خدا کند شرمنده شهدا نباشيم

       nafise : salam. behtar nist k benevisid k inaro az ketab akhz kardid? belakhare shayad nevisandegane ketabe razi nabashand!!!
       پرسمان : ضمن تشكر از تذكرتان منبع نقل اين مطلب در ذيل آن آمده است. اگر اطلاعي نسبت به منبع اصلي آن داريد بفرماييد تا اقدام شود.

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها