خانه> انقلاب و دفاع مقدس >89


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6313484

بازدید سوالات:
2573960



کي باورش مي شد؟ اين همون يوسف خجالتيه! بازديد: 4241

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


کي باورش مي شد؟ اين همون يوسف خجالتيه!

زنگ در خونه رو مي زدن ولي هر چي مي گفتي کيه جوابي نمي شنيدي. در رو که وا مي کردي يه چيزي مثل فشنگ وارد حياط مي شد و بر مي گشت بيرون. بعد از چند لحظه که مات و مبهوت بودي تازه متوجه مي شدي يوسف بوده که اومده توپش رو که موقع فوتبال افتاده تو حياط، برداره. همون يوسفي که نمي تونست حتي با باباش هم دو کلمه درست و حسابي صحبت کنه.
گر چه پشت لبش تازه سبز شده بود اما کاري که کرد نشون داد که دلش خيلي وقته که سبزه. يوسف يه دايي داشت.
دايي هر چند وقتي به فاميلها سر مي زد. آخه نماينده مجلس بود و بيشتر اوقات دنبال کار مردم. يوسف دايي رو خيلي دوست داشت ولي تا حالا حتي جرات نکرده بود يک کلمه باهاش حرف بزنه.
اونروز هم دايي اومده بود به فاميلها سر کشي کنه. يوسف که خودش رو از قبل آماده کرده بود، با يه کاغذ تو دستش تو کوچه به ديوار خونه تکيه داده بود. مثل هميشه سرش پايين بود و کف کوچه رو کنکاش مي کرد.
دايي رسيد به خونه يوسف. يوسف هيجان زده بود. به سختي آب دهانش رو قورت داد. عرق کرده بود. آروم به دايي گفت دايي سلام. دايي با تعجب از پيشدستي يوسف تو سلام، جواب سلامش رو داد. گفت : چيه چرا تو کوچه ايستادي؟ يوسف مطمئن بود. تصميمش رو گرفته بود. آهسته به دايي گفت دايي يه کاري باهاتون دارم.
دايي به رسم شوخي محکم به پشت يوسف زد و گفت بفرما در خدمتيم. ... دايي ، مي خوام برم جبهه. گفتن بايد بابام اين رضايتنامه رو امضا کنه. ولي هر چي مي گم، مي گه " نه ؛ تو بچه اي ". شما بهش بگين من قول مي دم مواظب باشم. بزاره برم.
نمي دونم دايي برق تو چشماي يوسف رو ديده بود يا نه. با مهربوني به يوسف گفت دايي جون باشه من با بابات صحبت مي کنم. مي گم که اين مرد مي خواد مرد شدنش رو نشون بده. يوسف خوشحال شد. اگه از دايي خجالت نمي کشيد همونجا مي پريد تو بغل دايي. به سختي خودش رو کنترل کرد. دايي وارد خونه شد. بعد از نيم ساعت در خونه باز شد. دايي داشت بند کفشهاش رو مي بست. پاش رو که بيرون گذاشت يوسف پريد جلو . چي شد!! چي شد!! دايي؟!!
دايي اما به آرامي گفت : انشاء الله با اولين اعزام تو هم مي شي يه بسيجي.
دايي نمي دونست که يوسف با اولين اعزام قراره يه پرنده بشه . قراره يه بهشتي بشه.
دو سه روز بعد ثبت نام شروع شد. هفته بعد بود که يوسف خجالتي ما درب تک تک خونه ها رو زد. از همه خداحافظي کرد. از کسايي که تا حالا حتي سلام بلند از اون نشنيده بودند. يکي يکي.
فرداي اونروز اعزام شد.
يک ماه نشد که خبر رسيد يوسف بر اثر اصابت تير مستقيم شهيد شده و جنازه اش هم تو جبهه مقدم مونده. يعقوب برادر يوسف به منطقه رفت و مدت ها به دنبال جنازه يوسف گشت ولي پيداش نکرد. انگار آب شده بود رفته بود تو زمين.
تا اينکه بعد از سه چهار ماه خبر رسيد جنازه يوسف پيدا شده. يوسف عاشق امام رضا (ع) بود ولي به خاطر وضع زندگي و ... تا روز شهادتش که 16 سالش شده بود هنوز نتونسته بود بره زيارت.
اما، اما عاشقي رسم عجيبي داره. بچه هاي مشهد جنازه يوسف رو اشتباها به جاي يکي از شهدا منتقل کرده بودن مشهد و دور ضريح آقا امام رضا طواف داده بودن. بعد که خانواده مشهدي تحويلش گرفتن ديدن که اين شهيد اونها نيست. با پيگيري هاي يعقوب، يوسف به شهر خودش برگشت. و ...
و الان سالهاست که يوسف، مرد کوچک روستاي ما مردانه در ورودي روستا و در گلزار شهدا زنده و بيدار منتظر کسيه که مياد و يوسف دوباره مرد شدنش رو در رکاب اون ثابت مي کنه.

نام شهيد : يوسف عامري
محل تولد : روستاي کهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار
محل شهادت : جزيره مجنون
محل دفن : روستاي کهن آباد بخش آرادان شهرستان گرمسار
سن : 16 سال



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       ناشناس : سلام با تشكر فراوان كه به شهدا ارج مي نهيد و از خاطرات آنها مي نويسيد. آن هم شهيدي از روستاي ما. روستاي ما هم سايتي دارد به نام kohan1.blogfa.com خوشحال خواهيم شد از آن ديدن فرماييد. پايدار باشيد

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها