خانه> انقلاب و دفاع مقدس >84


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
عجم، دشمن اهل بيت؟...
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2162

بازدید مقالات:
6911712

بازدید سوالات:
2608085



هديه امام رضا عليه السلام بازديد: 4617

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


هديه امام رضا عليه السلام

اوايل سال 72 بود و گرماي فكه. در منطقه عملياتي والفجر مقدماتي، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزي مي شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مي خوانديم و كار را شروع مي كرديم. گره و مشكل كار را در خود مي جستيم. مطمئن بوديم در توسل هايمان اشكالي وجود دارد.
آن روز صبح، كسي كه زيارت عاشورا مي خواند، توسلي پيدا كرد به امام رضاعليه السلام. شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و و كرامات او. مي خواند و همه زار زار گريه مي كرديم. در ميان مداحي، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالي برنگرداند. ما كه در اين دنيا همه خواسته و خواهشمان فقط بازگرداندن اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...
هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مي شديم. خورشيد مي رفت تا پشت تپه ماهورهاي روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت تكه اي لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را آنجا رساندند. با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم. روزي اي بود كه نصيبمان شده بود. شهيدي آرام خفته به خاك. يكي از جيبهاي پيراهن نظامي اش را كه بازكرديم تا كارت شناسايي و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباوري، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويري نقاشي شده از تمثال امام رضاعليه السلام نقش بسته به چشم مي خورد. از آن آينه هايي كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مي فروشند.
گريه مان در آمد. همه اشك مي ريختند. جالبتر و سوزناكتر از همه زماني بود كه از روي كارت شناسايي اش فهميديم كه نامش «سيدرضا» است. شور و حال عجيبي بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و اشك جاري، كمترين چيز بود.
شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوي مادرش تا سرّ اين مسأله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعي از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصي به حضرت امام رضاعليه السلام داشت...»

به نقل از فصل نامه مكاتبه و انديشه

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها