خانه> مهدويت >801


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6317417

بازدید سوالات:
2574203



اثبات وجود امام زمان(عج) براي اهل سنّت بازديد: 8249

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


پرسش: چگونه مي توان وجود مهدي موعود را براي برادران اهل سنّت اثبات نمود؟

پاسخ:

در اين كه مهدي موعود ظهور خواهد كرد، بين شيعه و سنّي اختلافي نيست. متعاقباً روايات اين مطلب را از كتب اهل سنّت ذكر خواهيم نمود.

همچنين شك نيست كه مهدي موعود بر امّت رسول خدا(ص) امامت خواهد داشت؛ و رسول خدا(ص) به اطاعت او فرمان داده است. پس او جزء خلفاي رسول الله(ص) مي باشد؛ و مي آيد تا دين او را احياء كند. اين معنا نيز از رواياتي كه خواهيم آورد به وضوح پيداست. او كسي است كه طبق روايات اهل سنّت، عيسي مسيح(ع) به او اقتدا خواهد نمود. پس يقيناً او يك رهبر عادي عرفي نيست.

از طرف ديگر، رسول خدا(ص) به صراحت فرموده اند كه خلفاي حضرتش دوازده نفر خواهند بود؛ نه بيش و نه كم. روايات اين مطلب را هم از منابع اهل سنّت، متعاقباً بيان خواهيم نمود.

كار هدايت اوّلين خليفه رسول خدا(ص) بعد از وفات حضرتش شروع مي شود؛ و يكي بعد از ديگري مي آيند تا نوبت به خليفه دوازدهم برسد. لكن آن خليفه دوازدهم كه مهدي موعود مي باشد، هنوز قيام نكرده است.

از طرف ديگر، شيعه و سنّي قائل به وجوب وجود امام مي باشند؛ و قبول دارند كه امّت هيچگاه بي امام نمي تواند باشد؛ و تا قيامت خلفاي رسول خدا به عنوان امام در ميان امّت خواهند بود. حديث نبوي مشهور نيز مؤيد اين معناست كه: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة ــ هر كس بميرد و امام زمان خودش را نشناسد با مرگ جاهليت مرده است.»

از زمان پيامبر(ص) حدود هزار و چهارصد سال گذشته است؛ و در اين مدّت طبق روايت نبوي، نبايد بيش از دوازده خليفه باشند.

و مي دانيم كه هيچ خليفه اي تاكنون عمر طولاني نداشته است.

پس يا آخرين آنها عمري طولاني كرده يا يكي از خلفاي مياني عمر طولاني دارد. دومي نه سندي دارد و نه قائلي كه اعتقادات درست داشته باشد. لذا دومي درست خواهد بود كه مدّعاي شيعه است و صدها روايت معتبر در منابع شيعه بر آن دلالت دارند.

 

ـ امّا رواياتي كه در ضمن استدلال به آن اشاره نموده و قولشان را داديم.

1ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: «لو لم يبق من الدنيا إلا يوم لطوله اللّه عز و جل حتى يملك رجل من أهل بيتى يملك جبل الديلم و القسطنطينية. ــ اگر از دنيا نمانده باشد مگر يك روز، خداي عزّ و جلّ آن را روز را طولاني مي كند تا مردي از اهل بيت من ملك و سلطنت يابد. او بر كوه ديلم (البرز) و قسطنطينيه سلطه پيدا مي كند.»[1]

اين روايت، صراحت دارد كه موعود آخر الزمان از نسل پيامبر (ص) است.

2ـ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: «المهدى منا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليلة ـ مهدي از ما اهل بيت است، كه خدا كار او را در يك شب درست مي كند.»[2]

در اين حديث كه رئيس حنبلي ها نقل نموده و در معتبرترين كتب اهل سنّت؛ يعني صحيح بخاري نيز آمده، مهدي جزء اهل بيت شمرده شده است.

«عن عبد اللّه قال: بينما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم إذا أقبل فتية من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم اغرورقت عيناه و تغير لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهك شيئا نكرهه، فقال:إنا أهل بيت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنيا، و إن أهل بيتى سيلقون بعدى بلاء و تشريدا و تطريدا حتى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود فيسألون الخير فلا يعطونه فيقاتلون فينصرون فيعطون ما سألوا فلا يقبلونه حتى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى فيملأها قسطا كما ملأوها جورا، فمن أدرك ذلك منهم فليأتهم و لو حبوا على الثلج  ــ «عبد الله» روايت مى كند، هنگامى كه حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب بوديم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى كردند، همين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنها را ديد، ديدگانش اشك آلود شد و رنگ چهره مباركش تغيير كرد. عرض كرديم: يا رسول الله! آرزو مى كنيم كه هرگز چهره شما را غمناك و متأثر نبينيم! فرمود: ما خاندانى هستيم كه خداى تعالى آخرت را به جاى دنيا براى ما برگزيده است؛ و من يقين دارم پس از درگذشت من، اهل بيتم گرفتار شكنجه امّتم قرار مى گيرند، طوري كه آنها را از پاى درمى آورند و از شهرى به شهرى و از مكانى به مكان ديگر، آواره  مى سازند. و اين رفتار را همواره ادامه مى دهند تا هنگامى كه مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سياه ظهور مى كنند، اينان از مردم درخواست خير مى كنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى دهند در نتيجه با آنها نبرد مى كنند و پيروز مى شوند. و آنچه را خواسته اند به آنها مى دهند ليكن آنها نمى پذيرند و بدين حال به سر مى برند تا اختيارات كامل را در دست مردى از اهل بيت من قرار دهند. او هم به حسب وظيفه اى كه دارد با مخالفان نبرد مى كند تا دنيا را همانطور كه بى عدالتى فراگرفته است، از عدل و داد لبريز سازد.اينك كسى كه آنها را دريابد دست از دامن آنها برندارد هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد.»[3]

در اين روايت، كه به خاطر اشاره به مظلوميت اهل بيت (ع)، نقل آن از سوي برادران اهل سنّت بسيار عجيب مي باشد، به صراحت بيان شده كه موعود نهايي از اهل بيت (ع) مي باشد. ضمناً منظور از «جانب مشرق» در اين روايات، طبق آنچه در ديگر روايات وارد شده، منطقه خراسان مي باشد؛ كه قيام آنها پيش در آمد قيام امام زمان (ع) خواهد بود.

«عن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدهر إلا يوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى يملأها عدلا كما ملئت جورا. ــ اگر از روزگار، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بيت مرا برمى گمارد تا دنيا را پر از عدل و داد نمايد، همانطور كه پر از ظلم و جور شده است.»[4]

در اين روايت نيز موعود بشريت جزء اهل بيت معرّفي شده است.

«عن أبى سعيد الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم يخرج من أهل بيتى من يملأها قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ــ «ابو سعيد خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت مى كند كه قيامت برپا نمى شود مگر زمانيكه روى زمين لبريز از ظلم و جور و عداوت و دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قيام مى كند كه روى زمين را لبريز از عدل و داد مى سازد، در حاليكه پر از ظلم و عداوت شده است.» «حاكم نيشابوري» گويد: اين حديث طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحيح است.»[5]

6ـ قال رسول الله (ص) : «كيف أنت يا عوف إذا افترقت الأمة على ثلاث و سبعين فرقة واحدة منها فى الجنة و سائرهن فى النار ؟ قلت متي ذلك يا رسول الله ؟ قال اذا كثرت الشرط و ملكت الاماء و قعدت الجُمَلا علي المنابر و اتخذ القرآن مزاميراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفيء دولا و الزكاة مغرماً و الامانة مغنماً و تفقه في الدين لغير الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصي ابه و لعن آخر هذه الامّة اولها و ساد القبيلة فاسقهم و كان زعيم القوم ارذلهم و اكرم الرّجل اتقاء شره، فيومئذ يكون ذاك فيه. يفزع الناس يومئذ الي الشام و الي مدينة يقال له دمشق، من خير مدن الشام؛ فتحصنهم من عدوهم، قيل: و هل تفتح الشام؟ قال بلي وشيكاً، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها بعضا حتى يخرج رجل من أهل بيتى يقال له المهدى فان أدركته فاتبعه و كن من المهتدين. ـ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود زماني كه امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسيم شوند؛ كه فقط يك فرقه از آنها بر حق  و اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه ديگر ـ بر باطل و اهل دوزخ اند؟ گفتم: كي چنين خواهد شد اي رسول خدا؟ فرمود: آنگاه كه شرط بندي رايج شود؛ و بردگان حاكم شوند؛ و گردن كلفتها بر منبر[6] مي نشينند؛ و قرآن را تبديل به موسيقي مي كنند؛ و مساجد طلاكاري مي شوند؛ و منبرها بلند ساخته مي شوند؛ و اموال عمومي را مال شخصي خود مي كنند؛ و زكات دادن را غرامت (پل زور) مي شمارند؛ و امانت را غنيمت بر مي دارند؛ و در دين ژرف نگري مي شود، امّا به خاطر خدا؛ و مرد از زن خود اطاعت مي كند، عاقّ مادر خود مي شود و پدر خود را مي راند؛ و آخر اين امّت، پيشگامان آن را لعن مي كنند؛ و فاسق قبيله بزرگ آن مي گردد؛ و پستترين قوم، حاكم آنها مي شود؛ و بزرگوارترين مردان اهل طمع و حرص دانسته مي شوند؛ در چنين موقعي آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزي مردم به سوي شام و شهري به نام دمشق پناه مي برند، كه از بهترين شهرهاي شام است؛ پس آن شهر آنها را از دشمنانشان پناه مي دهد. گفته شد:آيا شام فتح مي شود؟ فرمودند: بلي به زودي. بعد از فتح آن فتنه ها بلا مي گيرد؛ سپس فتنه اي سخت و تاريك مي آيد؛ سپس فتنه ها پشت سر هم ظاهر مي شوند تا اين كه مردي از اهل بيت من قيام مي كند كه او را مهدي گويند. پس اگر او را درك نمودي پيرويش كن تا از هدايت يافتگان باشي.»[7]

در اين حديث منقول از اهل سنّت، افزون بر اين كه نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدي برده شده، و تصريح گرديده كه او از اهل بيت (ع) مي باشد، بيان شده كه مسلمين به هفتاد و سه فرقه تقسيم خواهند شد و تنها يك فرقه از آنها بر حقّ است؛ كه آنها در ارتباط با مهدي موعود هستند. افزون بر اين مطالب، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدي موعود نيز بيان شده است. البته دقّت شود كه اين اوصاف، اوّلاً مربوط به كلّ جهان آن روز مي شود نه يك منطقه خاصّ. ثانياً اين اوصاف عموميت دارند نه كلّيت؛ يعني اكثراً چنين خواهد بود نه همه جا و در مورد همه كس. عملاً نيز مشاهده مي فرماييد كه بسياري از اين علائم، در دنياي امروز تحقّق يافته اند. مثلاً اكثر حاكمان دنيا، جزء بدترين مردمان عصر مي باشند؛ يا اطاعت از زن در اكثر مردان ديده مي شود؛ يا اكثر قضات دنيا، اهل عدالت نيستند؛ يا قرآن كريم، بيشتر به عنوان زينت مجالس و براي فخر فروشي خوانده مي شود نه براي درس گرفتن از آن؛ يا برخي به اصطلاح روشنفكران مسلمان امروزي، پيشگامان اسلام و حتّي اهل بيت (ع) را متّهم به جهل و بي تمدّني و امثال مي كنند.

«عن أبى أيوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم لفاطمة سلام اللّه عليها: نبينا خير الأنبياء و هو أبوك، و شهيدنا خير الشهداء و هو عم أبيك حمزة، و منا من له جناحان يطير بهما فى الجنة حيث شاء و هو ابن عم أبيك جعفر، و منا سبطا هذه الأمة الحسن و الحسين و هما ابناك، و منا المهدى  ــ «ابو ايوب انصارى» روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خطاب به فاطمه زهرا عليها السّلام، فرمود: پيغمبر ما، بهترين پيغمبران است و او پدر تو است و شهيد ما، بهترين شهيدان است و او «حمزه»، عموى پدر تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است كه خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است تا در بهشت به هر كجا كه بخواهد پرواز نمايد و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از خاندان ما دو سبط اين امت حسن و حسين عليهما السّلام هستند كه دو فرزند تو باشند و مهدى از خاندان ماست.»[8]

«عن أم سلمة قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمة ــ ام سلمه ـ همسر پيامبر ـ روايت مى كند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: مهدى، از عترت من و از فرزندان فاطمه است.»[9]

9ـ باز فرمود: «إبشرى يا فاطمة فان المهدى منك ــ مژده باد تو را، اى فاطمه! كه مهدى، از وجود تو است.»[10]

10ـ «عن حذيفة إن النبى صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم قال: لو لم يبق من الدنيا إلا يوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يبعث رجلا من ولدى اسمه كاسمى، فقال سلمان: من أى ولدك يا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بيده على الحسين عليه السلام. ــ «حذيفه» روايت مى كند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه فرمودند: اگر از عمر دنيا، جز يك روز باقى نمانده باشد، خداى  تعالى همان يك روز را آنقدر طولانى مى فرمايد، تا مردى از فرزندانم را كه هم اسم من است برانگيزد. «سلمان» پرسيد: مهدى از كداميك از فرزندان شماست؟ فرمود: از اين فرزندم و دست مبارك را به شانه حسين عليه السلام نواخت.»[11]

11ـ «عن على بن الهلالى عن أبيه قال: دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم فى الحالة التى قبض فيها فاذا فاطمة سلام اللّه عليها عند رأسه فبكت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم طرفه اليها (إلى أن قال) يا فاطمة و الذى بعثنى بالحق إن منهما يعنى من الحسن و الحسين عليهما السلام مهدى هذه الأمة إذا صارت الدنيا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت السبل و أغار بعضهم على بعض فلا كبير يرحم صغيرا و لا صغير يوقر كبيرا فيبعث اللّه عز و جل عند ذلك من يفتح حصون الضلالة و قلوبا غلفا يقوم بالدين فى آخر الزمان كما قمت به فى أول الزمان و يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو العلاء الهمذانى. ــ «على بن هلالى» از پدرش روايت مى كند، هنگامى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آخرين روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى كرد و سرانجام هم درگذشت، حضور مباركش شرفياب شدم و اين در حالى بود كه فاطمه عليها السّلام در بالاى سر مبارك نشسته بود، و از اين كه پدر ارجمندش در حال جان دادن بود بلند مى گريست، چنانكه صداى گريه اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه عليها السّلام كرد (تا آنجا كه فرمود) اى فاطمه! به خدايى كه مرا به راستى فرستاده است، مهدى اين امّت، از نسل حسن و حسين عليهما السّلام است. و فرمود: زماني كه در دنيا هرج و مرج به وجود بيايد و آتشهاى فتنه گرى از هر سو زبانه بكشند و راهها بسته شوند و مردم عليه يكديگر دست چپاول دراز كنند، چندان كه كوچك به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به كوچك رحم ننمايد، در آن هنگام است كه خداى عزّ و جلّ كسى را برمى گمارد كه حصارهاى گمراهى را ويران كند و دلهاى تاريك از دشمنى خدا و رسول و اولياى او را از آلودگى پاك كرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پيكره دين را استوار مى دارد، همانطور كه من در اوّل بعثت به پايدارى آن همّت گماشتم؛ و زمين را پر از عدل و داد مى كند، همانگونه كه پر از ظلم و جور شده است.»[12]

12ـ رسول خدا فرمود: «يلتفت المهدى عليه السلام و قد نزل عيسى بن مريم عليه السلام كأنما يقطر من شعره الماء فيقول المهدى عليه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فيقول: إنما أقيمت الصلاة لك، فيصلّى خلف رجل من ولدى  ــ هنگام ظهور حضرت مهدى (عج)، حضرت عيسى بن مريم عليهما السّلام، از آسمان فرود مى آيد در حاليكه به نظر مى رسد از موهايش قطرات آب مى ريزد، سپس حضرت مهدي (عج) پيشنهاد مى كند كه جلو بايستيد تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد: همانا نماز فقط براي تو برپا شده است. پس عيسى عليه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى گزارد.»[13]

13ـ رسول خدا فرمودند: «منا الذى يصلّى عيسى بن مريم خلفه  ــ از ماست كسى كه عيسى بن مريم عليهما السّلام پشت سراو نماز مى خواند و به وى اقتدا مى كند.[14]

14ـ «عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه (و آله) و سلم: يخرج الدجال فى خفقة من الدين و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعيسى بن مريم فتقام الصلاة فيقال له: تقدم يا روح اللّه فيقول: ليتقدم إمامكم فليصل بكم ــ «جابر بن عبد الله» روايت مى كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: زمانيكه دين اسلام به حالت خفقان درآيد و علم و دانش الهى بر مردم پشت كند، «دجّال» خروج مى كند (تا آنجا كه مى گويد) عيسى عليه السلام نازل مى شود، در حاليكه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده برپايى نماز هستند، به آن حضرت مى گويند: يا روح الله! جلو بايستيد تا در نماز به شما اقتدا كنيم. مى فرمايد: امام شما بايد جلو قرار بگيرد تا شما به او اقتدا كنيد.»[15]

اينها اندكي از فراوان احاديث اهل سنّت در باب مهدي موعود است كه از رسول خدا نقل نموده اند؛ كه همگي ثابت مي كنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدي است. ثانياً مهدي از اولاد رسول خداست. ثالثاً عيسي مسيح نيز در زمان ظهور در ركاب آن حضرت و تابع ايشان خواهد بود. و به وضوح از اين روايات پيداست كه او امام امّت پيامبر است و اطاعتش واجب مي باشد.

احاديث دوازده خليفه

احاديث فراواني از اهل سنّت نقل شده كه رسول خدا (ص) فرموده اند: تعداد جانشينان من دوازده نفر مي باشند؛ و تا كنون جز شيعه دوازده امامي نتوانسته است دوازده خليفه براي رسول خدا بشمارد.

«عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم يقول: يكون اثنا عشر أميرا فقال كلمة لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: كلهم من قريش ـ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه از پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى فرمود: دوازده تن امير خواهند بود. به دنبال آن كلمه اى فرمود كه آن را نشنيدم پدرم گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: همگى آنان از قريش اند.»[16]

اين حديث را ديگر بزرگان اهل سنّت همچون مسلم و ترمذي و احمد حنبل نيز با اندك تفاوتي در تعبير آورده اند.

مسلم نقل كرده: «عن جابر بن سمرة قال: دخلت مع أبى على النبى صلى اللّه عليه (و آله) و سلم فسمعته يقول: إن هذا الأمر لا ينقضى حتى يمضى فيهم إثنا عشر خليفة (قال) ثم تكلم بكلام خفى عليّ (قال) فقلت لأبى: ما قال؟ فقال: قال: كلهم من قريش. ـ «جابر بن سمره» روايت كرده است كه به اتفاق پدرم به حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شدم و از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود: اين امر به پايان نمى رسد تا اين كه دوازده تن خلافت بيايند. پس از آن، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سخنى فرمود كه من آن را نشنيدم و از پدرم پرسيدم كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله چه  سخنى فرمود؟ در پاسخ گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود كه همگى اين دوازده خليفه از قريش اند.»[17]

حال سوال ما از تمام فرقه هاي مسلمين اين است كه كدامتان توانسته ايد دوازده خليفه رسول خدا را بشماريد؟ بخصوص كه طبق روايات رسول خدا، آخرين خليفه او مهدي موعود است. پس اي مسلمين ! مگر طبق روايات مورد قبول خودتان، رسول خدا نفرمود كه امّت من هفتاد و سه فرقه مي شوند و تنها يكي از آنها بر حقّ است؟ حال آن يك فرقه كدام است؟ آيا هماني نيست كه تابع دوازده خليفه رسول خدا شده است؟!! پس شما اي اهل سنّت و اي شيعيان چهار امامي و هفت امامي و...، اگر حقيقتاً تابع رسول خدا هستيد، پس بشماريد خلفاي دوازده گانه او را، آن گونه كه خودش فرموده است؛ و بخصوص چنان بشماريد كه آخرينش مهدي موعود باشد. آيا فرقه اي جز شيعه دوازده امامي هست كه توان چنين كاري را داشته باشد؟!! حال خود قضاوت كنيد كه فرقه برحقّ كدام است؟

تحقيقي در باب عمر طولاني

اين كه كسي عمري طولاني داشته باشد، چيزي نيست كه خلاف عقل باشد. عقل سليم اگر چيزي را نپذيرد بر عدم امكان آن برهان عقلي اقامه مي كند، پس به منكرين عمر طولاني بايد گفت:«هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين  ــ برهانتان را بياوريد اگر راست مى گوييد.». اين كه چيزي بعيد به نظر مي رسد دليل بر اين نيست كه غير ممكن هم باشد. در همين جهان امروزي ما نيز موجوداتي زندگي مي كنند كه چندين هزار سال عمر كرده اند؛ در حالي كه ديگر همنوعان آنها عمرهاي كوتاهي دارند. به چند مورد از اين موجودات اشاره مي شود.

- سرو ابركوه

سرو ابر كوه يكي از ميراث هاي طبيعي ايراني مي باشد كه ثبت ملي شده است. اين درخت غول پيكر در قسمت جنوب غربي شهر واقع شده و شهرت و اهميت تاريخي به شهر ابركوه داده است. متخصّصين عمر اين درخت را چهار هزار سال و يا بيشتر تخمين زده اند. اين درخت داراي تنه‌اي به قطر حدود 5/4 متر، شاخه هايي به قطر 85/1 متر و ارتفاع 35 متر است.

عمر درخت سرو به طور طبيعي چيزي در حدود 150 سال است. پس عمر چهار هزار ساله اين درخت غول پيكر، بر خلاف روال عادي است. محيط رشد اين درخت نيز تفاوتي با درختان اطراف خود ندارد.

ـ سرو منگاباد

سرو منگاباد يكي ديگر از ميراث هاي طبيعي ايراني مي باشد كه ثبت ملي شده است. اين درخت كهنسال با عمر ۱۴۰۰ سال و قطر ۱۸۰ سانتيمتر در استان يزد شهرستان مهريز و شهر مهريز قرار دارد.

اين سرو در محله منگاباد مهريز واقع در 9 كيلومتري مغرب شاهراه يزد به كرمان واقع است كه هم اكنون به عنوان يكي از آثار ديدني مهريز مورد بازديد عموم مردم قرار مي گيرد. ارتفاع اين سرو 26 متر و محيط بدنه آن 5 متر مي باشد.

ـ چنار كرخنگان

كرخنگان از توابع شهرستان خاتم و چنار كرخنگان با شماره ثبت ۱۰ در فهرست آثار ملي كشور به ثبت رسيده است. اين اثر با ۱۵۰۰ سال قدمت ۳۵۰ سانتيمتر قطر دارد. ارتفاع اين درخت حدود ۲۰ متر و تنه درخت اصلي شكافته و به پنج قسمت تقسيم شده است و آثاري از سوختگي طبيعي در وسط تنه درخت ديده مي شود.

مردم منطقه معتقدند كه اين درخت مقدس مي باشد و هر صد سال يك بار خود به خود آتش مي گيرد.

ـ چنار تنگ چنار

تنگ چنار از توابع مهريز در استان يزد، با شماره ثبت 11 قدمتي 1200 ساله دارد اين چنار تك پايه 19 متر ارتفاع و3 متر قطر و 11 شاخه فرعي دارد.رشد اين درخت به تازگي كند شده ودر قسمت دروني تنه نوعي چوب خوار يا موريانه مشهود است.اين درخت از نظر موقعيت جغرافيايي در محاصره دو كوه واقع شده و از دير باز محل استراحت مردم در ماه هاي گرم سال بوده است.مردم معتقدند كه اين درخت هر هزار سال يك بار آتش گرفته ودوباره احياء مي شود.

غير از اين درختان، درختان تاريخي ديگري نيز در كشورهاي ديگر وجود دارند كه بعضي از آنها بالغ بر شش هزار سال عمر دارند.

در مكزيك درخت سروي وجود دارد كه عمرش 2000 سال است. در آمريكا درختي به نام مادر جنگل وجود دارد كه درازاي آن 300 قدم و قطر ساق آن در نزديك زمين 300 قدم و ضخامت پوست آن 18 انگشت است. در كاليفرنيا درخت كاجي هست به طول 300 قدم كه محيط آن 30 قدم مي باشد و عمرش به 6000 سال مي رسد. عجيبتر از آن درختي در شهر اورتاوا در جزيره تتريف، يكي از جزاير كانادا، مي باشد. محيط اين درخت به قدري است كه اگر 10 نفر دور آن دستهاي خود را باز كنند باز تمام تنه آن را احاطه نمي نمايد.

يكي از دانشمندان گياه شناس در تعيين عمر اين درخت كه «عندم» نام دارد، اظهار عجز كرده مي گويد : فهم بشر از كشف اين راز عاجز است و نمي تواند به تقريب هم بفهمد كه «عندم اورتاوا» چند سال عمر كرده است. همين قدر مسلّم است كه اين نهال كهنسال قرنها پيش از خلقت انسان در كار نشو و نما بوده تا به اين اندازه در آمده است. عجيبتر اين كه دانشمندان گياه شناس، عندم اورتاوا را از صنف درخت نمي دانند بلكه آن را از جنس نوعي گياه زنبقي يعني گياهاني كه پياز دارند (مثل پياز گل نرگس و سنبل) مي دانند.

امّا عمر طولاني تنها اختصاص به درختان ندارد؛ بلكه در ميان حيوانات نيز مواردي از طول عمر ديده شده است.

دانشمندان شوروي سابق، در جمهوري ياكوشك نزديگ قطب شمال نوعي حلزون پيدا كرده اند كه از چندين هزار سال قبل از تاريخ تا حال زنده مانده است. و ماهيهايي كشف كرده اند كه عمر آنها را سه ميليون سال تخمين زده اند. در يخهاي قطبي ماهي منجمدي پيدا كردند كه وضع طبقات يخ آن نشان مي داد مربوط به پنج هزار سال قبل است و ماهي نيز زنده بود. برخي از نهنگ ها نيز تا 1700 سال عمر كرده اند.

با اين چند نمونه كه ذكر شد ملاحظه مي فرماييد كه عمر طولاني بر روي كره زمين يك پديده ناممكن نيست. بلي بسياري از موجودات زميني، موفّق به چنين زندگيهاي درازي نمي شوند؛ ولي ديده شدن چند نمونه از چنين عمرهايي نشان مي دهد كه عمر طولاني براي موجودات زميني، امري است ممكن. تمام اين موجوداتي هم كه شمرديم و عمر طولاني داشته اند، عمرشان غير عادي است. چون همنوعانش چنان عمري ندارند؛ مثلاً اكثر درختان حدّاكثر 150 سال عمر مي كنند نه بيشتر.

ـ حدّ عمر طبيعي انسان

پرسش مهمّ در باب عمر انسان اين است كه : عمر طبيعي انسان چند سال است؟

بسياري از افراد، عمرهايي زير هشتاد سال دارند و متوسّط عمر بشر حتّي به هشتاد سال هم نمي رسد. امّا برخي افراد بشر، گاه بالاي صد سال نيز عمر مي كنند. در همين ايران عزيز خودمان افراد 130 ساله نيز ديده شده اند و هم اكنون افرادي با بيش از صد سال عمر مشغول زندگي مي باشند. امّا ركوردي كه در قرون اخير ثبت شده مربوط به فردي چيني است به نام «لي چينگ يون» (Li Ching Yuen) وي بعد از 256 سال عمر، در سال 1993 ميلادي فوت كرد؛ در حالي كه 23 همسرش قبل از وي مرده بودند. وي تا آن زمان داراي 180 فرزند شده بود.

پس با توجّه به اين نمونه ثبت شده، شكي نيست كه عمر 256 سال براي انسان ممكن است؛ در حالي كه اكثر انسانها چنين عمري نمي كنند. حال با چه دليلي مي توان ثابت نمود كه عمر 300 سال در مورد انسان محال مي باشد؟ و با چه دليلي مي توان اثبات نمود كه عمر چهارصد سال و... و هزار سال غير ممكن مي باشد. اگر گفته شود كه چنين عمري غير عادي و بعيد است، گفته مي شود كه عمر 256 سال نيز براي انسان، غير عادي به نظر مي رسد. بنا بر اين، عقل نفياً و اثباتاً نمي تواند قضاوتي در اين باره داشته باشد. كما اين كه عقل در مورد درختان چهار هزار ساله و شش هزار ساله نيز سخني براي گفتن ندارد. عمر معمول يك سرو يا چنار چيزي در حدود 100 تا 150 سال است نه در حدّ هزاران سال.

در گذشته گروهي از دانشمندان عقيده به وجود يك سيستم عمر طبيعي در موجودات زنده داشتند، مثلا: پاؤلوف عقيده داشت عمر طبيعي انسان 100 سال است، ميچينكوف مي گفت: عمر طبيعي يك انسان 150 تا 160 سال؛ و كوفلاند، پزشك آلماني 200 سال؛ فلوگر، فيزيولوژيست معروف 600 سال؛ و بيكن، فيلسوف و دانشمند انگليسي 1000 سال براي عمر طبيعي انسان، معين كرده اند. ولي اين عقيده از طرف فيزيولوژيست هاي امروز در هم شكسته شده و مسأله حدّ ثابت در عمر طبيعي ابطال گرديده است. به گفته پروفسور اسميس، استاد دانشگاه كلمبيا، همان گونه كه سرانجام ديوار صوتي شكسته شده و وسايل نقليه اي با سرعتي ما فوق صوت به وجود آمده اند، يك روز ديوار سنّ انسان نيز شكسته خواهد شد، و از آنچه تا كنون ديده ايم فراتر خواهد رفت. بنا بر اين براي مدت زندگاني انسان، حدّي كه تجاوز از آن محال باشد معين نشده است.

امّا اگر كسي استدلال كند كه ميكروبها و ويروسها اجازه نمي دهند كه كسي عمر طولاني كند، گفته مي شود پس چگونه آقاي «لي چينگ يون» توانست در مدّت 256 سال بر اين عوامل غلبه نمايد؟ و چرا زنان و فرزندان و همسايگان وي چنين عمري نداشتند؟ نيز گفته مي شود: تحقيقات دانشمندان نشان داده كه دستگاه ايمني برخي افراد چنان قدرتمند است كه حتّي كشنده ترين ميكروبها و ويروسها را هم نابود مي كند، در حالي كه برخي افراد در اثر ويروس سرما خوردگي از پاي درآمده و مي ميرند.

ـ عمر دراز سلمان فارسي

حمد الله بن ابى بكر بن احمد مستوفى قزوينى، تاريخ نويس سنّي مذهب گفته:

«سلمان به مداين، در زمان خلافت امير المؤمنين عثمان رضي الله عنه در سنه سبع و عشرين در گذشت. سيصد و پنجاه سال عمر داشت»[18]

ابن اثير، تاريخ نگار و عالم سنّي مذهب گفته:

«... در همان سال سلمان فارسى وفات يافت. بر حسب بعضى از روايات گفته شده عمر او دويست و پنجاه سال، و اين حداقل سنين عمر او بود؛ و بعضى روايت كرده اند كه سيصد و پنجاه سال بوده و او بعضى از ياران مسيح را هم ديده بود.»[19]

 


[1] (سنن ابن ماجة، ج2، ص929 ــ كنزل العمال، متّقي هندي، ج14، ص267)

[2] (مسند امام احمد حنبل، ج1،ص84 ــ صحيح بخاري، ج1، ص318 (فقط قسمت اول حديث))

[3] (سنن ابن ماجه، ج2، ص1366 ــ كنزل العمال، متّقي هندي، ج14، ص268)

[4] (مسند احمد حنبل، ج1،ص99 ــ سنن ابي داود،ج2، ص310 ــ كنزل العمال، متّقي هندي، ج14، ص267 ــ الجامع الصغير، سيوطي، ج2،ص438)

[5] (مستدرك الصحيحين، حاكم نيشابوري، ج4،ص 557 ــ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 36)

[6] (مسند قضاوت)

[7] (مجمع الزوائد، الهيثمي، ج7، ص324 ــ كنز العمال ج 11 ص 183)

[8] (مجمع الزوائد، اليهثمي، ج9، ص166 ــ المعجم الصغير، الطبراني، ج1،ص37)

[9] (ميزان الاعتدال، الذهبي، ج2،ص87 ــ كنزل العمال، متّقي هندي، ج14، ص264)

[10] (كنز العمال، ج 12، ص 105)

[11] (ذخائر العقبى، احمد بن عبدالله الطبري، ص 137)

[12] (ذخائر العقبى، احمد بن عبدالله الطبري، ص 137)

[13] (الصواعق المحرقة، ابن حجر عسقلاني، ص 98)

[14] (كنز العمال، ج14، ص 266)

[15] (مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج 3، ص 367)

[16] (صحيح بخاري، ج8،ص127)

[17] (صحيح مسلم، ج6،ص3)

[18] (تاريخ گزيده،ص231)

[19] (ترجمه الكامل،ج 10،ص55)



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       دانشجوی محقق : سلام علیکم. چرا پیامبر اسلام همانگونه که کُتّاب وحی داشتندتا قرآن را با نوشتن، برای هدایت وبهره مردم بصورت یک کتاب نموده وآنرا از پراکندگی حفظ کنند ولی برای جمع آوری حدیث هیچ کُتّاب حدیث نداشتندواصلاً در این زمینه کوچکترین اقدام جدّی انجام ندادند؟
       پرسمان : باسلام و تشکر بابت درج سوالتان، طبق نظر شيعه، امامان و اوصياي دوازده گانه بعد از پيامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) داراي مقامات قدسي از جمله عصمت بوده و سخنان آنها همچون پيامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حجت است.
يكي از علت هايي كه پيامبر براي نوشتن سخنانشان اقدامي ننموده اند تاكيد بر اين بوده است كه مردم به اهل بيت آن حضرت رجوع كنند و همراه قرآن سراغ اهل بيت معصوم (علیه‌السلام) نيز بروند تا گمراه نشوند.
پس از رحلت پيامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) برخي شعار «حسبنا كتاب الله ؛قرآن براي ما كافي است» سر دادند و مورد قبول و استقبال بسياري قرار گرفت.
حال اگر سخناني از آن حضرت نيز موجود بود مي گفتند: با وجود قرآن و سخنان ثبت و ضبط شده پيامبر چه نيازي به اهل بيت است؟! بنا بر اين يكي از حكمت هاي اين قضيه اين است كه اگر مردم طالب سنت و سخنان پيامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند راه صحيح آن مراجعه به اهل بيت پيامبر است كه داناترين مردمند به آنچه در بيت نبوت بوده هستند و با وجود امامان معصوم به همراه قرآن خلأ و كمبودي در دين نخواهد بود.


       دانشجوی محقق : سلام به کاربران مؤمن بخصوص قشر دانشجو و محقق لطفاً به این قسمت ازمقاله ای دقت کنیدجالب است! " از خود محمد حدیث نقل شده است که دستور داده بود هیچ حدیثی را ننویسند و این امر تا اواخر قرن دوم هجری رعایت میشد . پیشرفتهای فکری و علمی مسلمین هم در آن اوایل مربوط به عدم محدودیت به سنت خاصی بود. چرا محمد دستور به عدم تدوین حدیث میدهد.؟ اگر دستور نداده است پس چرا خود، احادیث (مساله به این مهمی) را ننوشت؟؟ پس آنهایی که قبل از قرن دو م هجری میزیستند (قبل از تدوین احادیث)گمراهند زیرا در آنزمان این کتابهای حدیث موجود نبود.؟؟؟؟!!!! خدا به پیغمبر دستور میدهدکه به ما بگوید محمد در آنچه بر او نازل میشود اشتباه نمیکند ولی در احادیث و اعمال شخصی خود ممکن است دچار اشتباه شود. قل انی ضللت فانها اضل علی نفسی و ان اهتدیت فیما یوحی الی ربی انه سمیع قریب سبا/50 ترجمه: بگو، "اگر من گمراه شوم، در اثر کوتاهى خودم گمراه مى شوم. و اگر هدایت شدم، بخاطر الهام پروردگار من است. او شنواست، نزدیک. خدا خودش میدانست که مسلمانان در چنین ورطه خطرناکی خواهند افتاد به همین خاطر چندین اشتباه از محمد را در قرآن ذکر کرده است که اینجوری میخواهد به ما بگوید که پیروی فقط از قرآن است و در سایر موارد (حدیث - سنت - سیره) هیچگونه پیرویی لازم نیست. از جمله در آیات زیر سهویات محمد ذکر شده است: انفال/68 توبه/43 توبه/113 توبه/114 احزاب/37 تحریم/1 عبس /1-11 " التماس دعا
       پرسمان : باسلام و تشکر بابت مراجعه تان به این سایت، در پاسخ به مطالب شما متذکر می شویم در کدام منبع معتبر آمده است که پیامبر فرموده اند سخنان مرا ننویسید؟ این سخن جز دروغی بیش نیست که با هدف پنهان کردن فضایل امیرمونان (علیه السلام) گفته شده وجود سنت در کنار قرآن، به عنوان دومین منبع معارف اسلامی، ضرورتی انکار ناپذیر است، چرا که قرآن فقط کلیات را بیان نموده است و تفسیر و تبیین آن، به سنت محول شده است ، اگر سنت در کنار قرآن نباشد ما کیفیت خواندن نماز، روزه و حج که دستور خود قرآن کریم است را نمی دانیم.
علت عدم کتابت حدیث در زمان پیامبر این بوده که آشنایان با کتابت بسیار کم بوده اند و از سویی سنت پیامبر به جهت نزدیک بودن مردم به زمان پیامبر در السنه و افواه مردم بود و به اعتقاد ما شیعیان جانشینان پیامبر که معصوم بودند و ناقل صحیح سنت پیامبر در میان مردم بودند.
این که نوشته اید تنها قرآن است که حجت است و سخنان پیامبر مصدر تشریع نیست و پیامبر در امور خودش دچار اشتباه بوده، سخنی کاملا بی وجه و مخالف با قرآن است ما در خود قرآن مامور به پیروی از پیامبر شده ایم «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(احزاب:21)(قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیکوست)؛ «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا»(حشر:7)(آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت بازایستید)، اگر سخنان پیامبر فقاد اعتبار باشد چرا خداوند پیامبر را الگو معرفی می کند و دستور به پیروی از او می دهد و چرا می گوید او از روی هوا سخن نمی گوید و سخنان او وحی خداوند است و چرا پیامبر پس از خودش کتاب و عترت را تضمین کننده عدم گمراهی مردم می داند.
مقصود از آیه ای که خداوند از زبان پیامبر می فرماید: «قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِی» این است که اگر پیامبر بدون خداوند باشد و خودش و نفسانیتش هدایتی در اعمال و گفتار او نخواهد بود اما پیامبر، عبد درگاه خداوند است و بر اثر عبودیت به جایگاهی رسیده است که تمامی سخنان او خدایی است و پس از رسیدن به این مقام است که تمامی اعمال و رفتار او بر دیگران حجت است.
و این که نوشته اید «پیروی فقط از قرآن است و در سایر موارد (حدیث - سنت - سیره) هیچگونه پیرویی لازم نیست» این مطلب خلاف بداهت قرآن است که می فرماید: برای شما در رسول خدا اسوه حسنه است و می فرماید: هر کس از پیامبر اطاعت کند، اطاعت خداوند نموده و فرموده است آنچه را پیامبر آورد بگیرید و آنچه را از آن نهی نمود، انجام ندهید و دیگر آیاتی که در این باره وارد شده است.
آیاتی را که در پایان نیز اشاره کرده اید به هیچ وجه در ارتباط با خطای پیامبر (ص) نیست در آیه اول:
«لَّوْلاَ كِتَابٌ مِّنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِیمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»(انفال:68) اگر فرمان سابق خدا نبود عذاب و کیفر بزرگى به خاطر اسیرانى که گرفتید به شما مى‏رسید.)
در باره فراز «لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ» مفسران، احتمالات گوناگون‏ داده‏اند، ولى آنچه مناسبتر با تفسیر مجموع آیه است، این است که: اگر نه این بود که خداوند از پیش مقرر داشته است که تا حکمى را به وسیله پیامبرش براى بندگان بیان نکرده آنها را مجازات نکند، شما را به خاطر اینکه به دنبال گرفتن اسیران به منظور جلب منافع مادى رفتید و موقعیت ارتش اسلام و پیروزى نهایى آن را به خطر افکندید، سخت کیفر مى‏داد، ولى همانگونه که در آیات دیگر قرآن تصریح شده، سنت پروردگار این است که نخست احکام را تبیین مى‏کند سپس متخلفین را کیفر مى‏دهد مانند وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا (سوره اسراء آیه 15).
*** در اینجا به چند نکته باید توجه داشت‏
1- ظاهر آیات فوق- همانگونه که گفتیم- بحث پیرامون گرفتن اسیران جنگى است، نه مساله گرفتن فدیه بعد از جنگ، و به این ترتیب بسیارى از اشکالات که در فهم تفسیر آیه براى جمعى از مفسران پیدا شده خود بخود حل خواهد شد.
و نیز ملامت و سرزنش متوجه گروهى است که قبل از پیروزى کامل مشغول گرفتن اسیران به منظور هدفهاى مادى شدند، و هیچگونه ارتباطى با شخص پیامبر ص و آن دسته از مؤمنان که هدف جهاد را تعقیب مى‏کردند، ندارد.
بنا بر این بحثهایى از قبیل اینکه آیا پیامبر ص در اینجا مرتکب گناهى شده و چگونه با مقام عصمت او سازگار است، همگى بى مورد است.
در آیه 43 توبه این گونه آمده است:
«عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ (43) لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِینَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ (44) إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِینَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ (45)» (43- خداوند تو را بخشید چرا به آنها اجازه دادى پیش از آنکه کسانى که راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسى؟! 44- آنها که ایمان بخدا و روز جزا دارند هیچگاه از تو اجازه براى جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهایشان نمى‏گیرند، و خداوند پرهیزکاران را مى‏شناسد. 45- تنها کسانى از تو اجازه مى‏گیرند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهایشان آمیخته با شک و تردید است، لذا آنها در تردید خود سر گردانند.)
تفسیر: سعى کن منافقان را بشناسى‏
از آیات فوق استفاده مى‏شود که گروهى از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن، اجازه خواستند که آنها را از شرکت در میدان تبوک معذور دارد، و پیامبر به این عده اجازه داد.
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار مى‏دهد و مى‏گوید: خداوند تو را بخشید، چرا به آنها اجازه دادى که از شرکت در میدان جهاد خود دارى کنند؟! «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ».
چرا نگذاشتى آنها که راست مى‏گویند از آنها که دروغ مى‏گویند شناخته شوند و به ماهیت آنها پى برى؟ «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ».
در اینکه عتاب و سرزنش فوق که توأم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است که اجازه پیامبر ص کار خلافى بوده، یا تنها ترک اولى بوده، و یا هیچکدام، در میان مفسران گفتگو است.
بعضى آن چنان تند رفته‏اند، و حتى جسورانه و بى ادبانه نسبت به مقام مقدس پیامبر (ص) گفته‏اند که آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانسته‏اند، و لا اقل ادبى را که خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش رعایت کرده که نخست سخن از عفو مى‏گوید و بد مؤاخذه مى‏کند رعایت نکرده‏اند و به گمراهى عجیبى افتاده‏اند.
انصاف این است که در این آیه هیچگونه دلیلى بر صدور گناهى از پیامبر (ص) وجود ندارد، حتى در ظاهر آیه، زیرا همه قرائن نشان مى‏دهد چه پیامبر (ص) به آنها اجازه مى‏داد و چه اجازه نمى‏داد این گروه منافق در میدان تبوک شرکت نمى‏جستند، و به فرض که شرکت مى‏کردند نه تنها گرهى از کار مسلمانان نمى‏گشودند بلکه مشکلى بر مشکلات مى‏افزودند، چنان که در چند آیه بعد مى‏خوانیم: «لَوْ خَرَجُوا فِیكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا»: اگر آنها با شما حرکت مى‏کردند جز شر و فساد و سعایت و سخن‏چینى و ایجاد نفاق کار دیگرى انجام نمى‏دادند! بنا بر این هیچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پیامبر ص فوت نشد، تنها چیزى که در این میان وجود داشت این بود که اگر پیامبر ص به آنها اجازه نمى‏داد مشت آنها زودتر باز مى‏شد و مردم به ماهیتشان زودتر آشنا مى‏شدند ولى این موضوع چنان نبود که از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهى باشد، شاید فقط بتوان نام ترک اولى بر آن گذارد به این معنى که اذن دادن پیامبر ص در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقین هر چند کار بدى نبود اما ترک اذن از آنهم بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که: عتاب و خطاب مزبور جنبه کنایى داشته و حتى ترک اولى نیز در کار نباشد، بلکه منظور بیان روح منافقگرى منافقان با یک بیان لطیف و کنایه آمیز بوده است.
این موضوع را با ذکر مثالى مى‏توان روشن ساخت فرض کنید ستمگرى مى‏خواهد به صورت فرزند شما سیلى بزند، یکى از دوستانتان دست او را مى‏گیرد شما نه تنها از این کار ناراحت نمى‏شوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آمیز به دوستتان مى‏گوئید: چرا نگذاشتى سیلى بزند تا همه مردم این سنگدل منافق را بشناسند؟! و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست که در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است. مطلب دیگرى که در تفسیر آیه باقى مى‏ماند این است که مگر پیامبر ص منافقان را نمى‏شناخت که خداوند مى‏گوید: مى‏خواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
پاسخ این سؤال این است که اولا پیامبر ص از طریق علم عادى به وضع این گروه آشنایى نداشت و علم غیب براى قضاوت در باره موضوعات کافى نیست، بلکه باید از طریق مدارک عادى وضع آنها روشن گردد، و ثانیا هدف تنها این نبوده که پیامبر ص بداند بلکه ممکن است هدف این بوده که همه مسلمانان آگاه شوند، هر چند روى سخن به پیامبر ص است.
آیات 113 و 114 سوره توبه نیز اشتباهی برای پیامبر در آن ذکر نشده در این آیات این گونه آمده است:
آیه نخست با تعبیرى رسا و قاطع پیامبر ص و مؤمنان را از استغفار براى مشرکان نهى مى‏کند و مى‏گوید: شایسته نیست که پیغمبر ص و افراد با ایمان براى مشرکان طلب آمرزش کنند «ما کانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِینَ».
سپس براى تاکید و تعمیم اضافه مى‏کند حتى اگر از نزدیکانشان باشند «وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏».
بعدا دلیل این موضوع را ضمن جمله‏اى چنین توضیح مى‏دهد بعد از آنکه براى مسلمانان روشن شد که مشرکان اهل دوزخند طلب آمرزش براى آنها معنى ندارد «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ».
این کارى است بیهوده و آرزویى است نابجا چرا که مشرک بهیچ وجه قابل آمرزش نیست و آنان که راه شرک را پوییدند راه نجاتى براى آنها تصور نمى‏شود.
بعلاوه استغفار و طلب آمرزش یک نوع اظهار محبت و پیوند و علاقه با مشرکان است و این همان چیزى است که بارها در قرآن از آن نهى شده است.
*** و از آنجا که مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آیات این کتاب آسمانى خوانده بودند که ابراهیم براى (عمویش) آزر استغفار کرد، فورا این سؤال ممکن بود در ذهن آنها پدید آید که مگر آزر مشرک نبود؟ اگر این کار ممنوع است چرا این پیامبر بزرگ خدا انجام داد؟! لذا در آیه دوم به پاسخ این سؤال پرداخته مى‏گوید: استغفار ابراهیم براى پدرش (عمویش آزر) به خاطر وعده‏اى بود که به او داد، اما هنگامى که براى‏ او آشکار شد که وى دشمن خدا است از او بیزارى جست و برایش استغفار نکرد «وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ».
در پایان آیه اضافه مى‏کند: ابراهیم کسى بود که در پیشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان، و مردى بزرگوار و حلیم و بردبار بود (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ).
این جمله ممکن است دلیلى براى وعده ابراهیم به آزر در زمینه استغفار بوده، باشد، زیرا حلم و بردبارى از یک سو، و اواه بودن او که طبق بعضى از تفاسیر به معنى رحیم بودن است از سوى دیگر، ایجاب مى‏کرد که حد اکثر تلاش و کوشش را براى هدایت آزر انجام دهد، اگر چه از طریق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله فوق دلیل براى این موضوع باشد که ابراهیم به خاطر خضوع و خشوعى که داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود براى دشمنان حق استغفار کند، بلکه این کار مخصوص به زمانى بود که امید هدایت آزر را در دل مى‏پروراند، لذا به محض آشکار شدن عداوت او از این کار صرف نظر کرد.
اگر سؤال شود مسلمانان از کجا مى‏دانستند که ابراهیم براى آزر استغفار کرد.
در پاسخ مى‏گوئیم این آیات سوره توبه همانگونه که در آغاز اشاره کردیم در اواخر عمر پیامبر ص نازل شد و قبلا مسلمانان در سوره مریم آیه 47 خوانده بودند که ابراهیم با جمله سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّی به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پیامبر خدا ص بیهوده وعده نمى‏دهد، و هر گاه وعده داده به وعده‏اش وفا کرده است، و نیز در سوره ممتحنه آیه 4 خوانده بودند که ابراهیم به او گفت‏ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ من براى تو استغفار خواهم کرد همچنین در سوره شعرا که از سوره‏هاى مکى است استغفار ابراهیم براى پدرش صریحا آمده است آنجا که مى‏گوید (وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کانَ مِنَ الضَّالِّینَ) (آیه 86)
در باره آیه 37 سوره احزاب :
یکى از افسانه‏هاى دروغین که به ساحت پیامبر اسلام(ص) نسبت داده‏ شده ، افسانه عشق آن حضرت به «زینب» دختر جحش و همسر زید، پسرخوانده رسول خدا است؛ و در طرح این اتهام به آیه ذیل تمسک کرده‏اند:
‏«و إذ تقول للذى أنعم الله علیه و أنعمت علیه أمسک علىک ‏زوجک و اتق الله و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس و الله أحق أن تخشاه» (احزاب / 37) (و آنگاه به کسى که خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود و تو [نیز] به او نعمت داده بودى، مى‏گفتى: «همسرت را پیش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار» و آنچه را که خدا آشکار کننده آن بود، در دل خود نهان مى‏کردى و از مردم مى‏ترسیدى، با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسى).
برخى داستان این واقعه را چنین گزارش کرده‏اند: زیدبن حارثه، پسرخوانده پیامبر اسلام، به شدّت مورد محبت و علاقه آن حضرت قرار داشت، به گونه‏اى که اگر پیامبر مدتى او را نمى‏دید، به خانه‏اش مى‏رفت تا از احوال او آگاه شود. یک روز که پیامبر براى دیدن زید به خانه او رفت، همسر او را مشغول آرایش خویش دید. پیامبر با دیدن او گفت: «سبحان الله خلق النّور تبارک الله أحسن الخالقین» و فوراً بازگشت. زینب این سخنان پیامبر را - که حاکى از محبت و دلبستگى آن حضرت نسبت به او بود - شنید و آنگاه که زید به خانه بازگشت، ماجرا را براى او تعریف کرد. زید احساس نمود که پیامبر به همسر او علاقمند شده است! از این رو، به زینب پیشنهاد طلاق داد تا بعد از آن، با پیامبر ازدواج کند. زینب گفت: مى‏ترسم پس از طلاق گرفتن از تو، پیامبر با من ازدواج نکند. از این رو، زید به نزد پیامبر آمد تا از نظر وى در این زمینه مطلع شود. پس از شرح ماوقع توسط زید براى رسول خدا(ص)، حضرت با این مطلب مخالفت کرد، اما این مخالفت ظاهرى بود؛ بنابراین، اینکه آیه شریفه مى‏فرماید: «و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس والله أحق أن تخشاه» (و آنچه را که خدا آشکار کننده آن بود، در دل خود نهان مى‏کردى و از مردم مى‏ترسیدى، با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسى)، منظور این است که عشق به زینب را در دل نهان مى‏کنى در حالى که خداوند سرانجام آن را آشکار خواهد کرد؛ و از مردم مى‏ترسى که مبادا از راز عشق تو به همسر پسرخوانده‏ات مطلع شوند، در صورتى که سزاوارتر آن است که از خدا بترسى. (نگا: الفضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البیان، ج 8 - 7، ص 466.)
از این رو، طبق این آیه نمى‏توان پیامبر را معصوم از گناهان دانست! زیرا چه گناهى بزرگتر از رضایت به از هم پاشیدن یک خانواده! به علاوه، پیامبر نمى‏بایست با زید برخوردى منافقانه مى‏داشت، زیرا وقتى در باطن با این جدایى موافق بود، چرا ظاهرى خیرخواهانه از خود نشان داد؟
اما داستان بدین شکلى که مطرح شده، صحیح نیست. واقعیت بر اساس پاره‏اى از روایات و نظر مفسران بزرگ قرآن همچون علامه طباطبایى(رض) بدین قرار است: ازدواج زینب دختر عمه پیامبر، با زید بن حارثه، پسرخوانده آن حضرت به عللى [چون بدخلقى زید] نتوانست دوام یابد و رسول خدا (ص) که از طریق وحى و از منشأ علم غیب از سرانجام این ازدواج آگاه گردید، مأموریت داشت تا با ازدواج با همسر مطلّقه زید، یکى از سنت‏هاى غلط رایج در آن روز را از میان ببرد. آن سنت این بود که پسرخوانده در تمامى احکام همانند پسر حقیقى محسوب مى‏شد، همچون فرزند حقیقى ارث مى‏برد؛ و همسر او نیز حکم عروس پدر خوانده را داشت؛ و حتى پس از جدایى از پسرخوانده، ازدواج پدرخوانده با او ممنوع بود. پیامبرخدا (ص) به فرمان خدا مأموریت یافت که براى شکستن این سنت، خود با زینب ازدواج نماید. دقت در ادامه آیه و آیه بعد از همین سوره: پس چون زید از آن [زن] کام بر گرفت [و او را ترک گفت] وى را به نکاح تو درآوردیم تا [در آینده‏] در مورد ازدواج مؤمنان با زنانِ پسرخواندگانش - چون آنان را طلاق گفتند - گناهى نباشد ...» (احزاب / 37 و 38.) مؤيّد این مطلب است که انگیزه پیامبر از ازدواج با زینب، وضع این قانون الهى و از میان برداشتن آن سنت جاهلى بوده است نه انگیزه‏هاى نفسانى.
اما اینکه مطلب قلبى خود را از زید مکنون داشت، به جهت عشق به زینب نبود؛ بلکه از آن جا که قبلاً به او وحى شده بود که ازدواج زید و زینب دوامى ندارد و او باید با زینب - پس از طلاق گرفتن از زید - ازدواج نماید، حضرت یقین داشت که ازدواج زید و زینب به طلاق منجر مى‏شود. در عین حال، وقتى زید براى طلاق همسرش به حضرت مراجعه نمود، ایشان این مسأله را از او پنهان کرده، ضمن سفارش او به تقوا، از وى خواست که همسر خود را طلاق ندهد.
همچنین، ترس پیامبر(ص) از مردم که در آیه اشاره شده است به جهت امر شخصى همانند از دست رفتن آبرو و منزلت اجتماعى نبود؛ بلکه بیم آن حضرت از آن بود که عیبجویى و طعنه برخى از بیماردلان، ایمان عامه مردم را سست نماید؛ و در نتیجه این خوف هم رنگ الهى داشته است، نه آنکه از غیر خدا بترسد.
به هر روى، باید توجه کرد که آیه شریفه در مقام سرزنش و عتاب پیامبر نیست؛ چرا که از پایان آیه بعد؛ یعنى، آیه 38 چنین استفاده مى‏شود که ازدواج حضرت رسول با زینب به فرمان الهى بوده، به نحوى که گویا اراده و انتخاب پیامبر(ص) هیچ نقشى در آن نداشته است؛ زیرا تعبیر آیه شریفه این است که: «‏زوجناکها»؛ «وى را به نکاح تو درآوردیم» و نیز مى‏فرماید: «‏و کان أمر الله مفعولا»؛ «فرمان خدا انجام یافتنى است». (نگا: المیزان، ج 16، صص 326-322.) در مورد آیات سوره عبس نیز متذکر می شویم مخاطب در این آیات پیامبر نیست و به حسب آنچه در روایات آمده این فرد یکی تز بنی امیه بوده است به همین جهت آیه می گوید عبس و تولی یعنی چهره درهم کشید و پشت کرد و آیه نمی گوید این شخص که بوده و اگر شخص پیامبر بود باید می فرمود «عبست و تولیت » یعنی تو رو ترش نمودی و پشت کردی در حالی که این گونه نیست .
در اینجا مناسب است که بخشی از کلام متین علامه طباطبائی (رحمة اللَّه علیه) را در مورد تفسیر آیات ابتدائی سوره ی مبارکه ی عبس متذکر شویم.
علامه (رحمة اللَّه علیه) می گویند: «آیات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اینکه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) است، بلکه صرفا خبرى مى‏دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى‏گذارد، از این بالاتر اینکه در این آیات شواهدى هست که دلالت دارد بر اینکه منظور، غیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) است، چون همه مى‏دانیم که صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) نبوده، و آن جناب حتى با کفار عبوس نمى‏کرده، تا چه رسد به مؤمنین رشد یافته، از این که بگذریم اشکال سید مرتضى (رحمة اللَّه علیه) بر این روایات وارد است، که مى‏گوید اصولا از اخلاق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده، و در طول حیات شریفش سابقه نداشته که دل اغنیاء را به دست آورد و از فقراء رو بگرداند.
و با اینکه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظیم شمرده، و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره نون که به اتفاق روایات وارده در ترتیب نزول سوره‏هاى قرآن، بعد از سوره اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ نازل شده فرموده: وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ، چطور تصور دارد که در اول بعثتش خلقى عظیم (آن هم بطور مطلق) داشته باشد، و خداى تعالى به این صفت او را بطور مطلق بستاید، بعدا برگردد و بخاطر پاره‏اى اعمال خلقى، او را مذمت کند، و چنین خلق نکوهیده‏اى را به او نسبت دهد که تو به اغنیاء متمایل هستى، هر چند کافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى‏گردانى، هر چند که مؤمن و رشد یافته باشند؟
علاوه بر همه اینها مگر خداى تعالى در یکى از سوره‏هاى مکى یعنى در سوره شعراء ، آیه ی 27 به آن جناب نفرموده بود: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» ؛ خویشاوندان نزدیکت را انذار کن و بال و پر خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مى‏کنند بگستر. و اتفاقا این آیه در سیاق آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ» است، که در اوائل دعوت نازل شده.
از این هم که بگذریم مگر به آن جناب نفرموده بود: «لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِینَ»؛ هرگز چشم خود را به نعمتهایى که به گروه‏هایى از آنها (کفار) دادیم میفکن و به خاطر آنچه آنها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را براى مؤمنین فرود آر. (سوره حجر، آیه 88). پس چطور ممکن است در سوره حجر که در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آن جناب دستور دهد اعتنایى به زرق و برق‏ زندگى دنیاداران نکند، و در عوض در مقابل مؤمنین تواضع کند، و در همین سوره و در همین سیاق او را مامور سازد که از مشرکین اعراض کند، و بفرماید: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِینَ»(سوره حجر، آیه 94). آن وقت خبر دهد که آن جناب بجاى اعراض از مشرکین، از مؤمنین اعراض نموده، و به جاى تواضع در برابر مؤمنین در برابر مشرکین تواضع کرده است! علاوه بر این زشتى عمل مذکور چیزى است که عقل به زشتى آن حکم مى‏کند، و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله وسلم)، و چنین قبیح عقلى احتیاج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخیص مى‏دهد که دارایى و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست، و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقیر، و دل او را به دست آوردن، و به این رو ترش کردن رفتارى زشت و ناستوده است.
با در نظر گرفتن این اشکالها جواب از گفتار بعضى از مفسرین روشن مى‏شود که گفته‏اند: خداى تعالى آن جناب را از این رفتار نهى نکرده مگر در این مورد، پس این کار معصیت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن، آن جناب مى‏توانسته چنین رفتارى داشته باشد.
وجه نادرستى این سخن این است که: اولا به چه دلیل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام، نه بعدش و نه قبلش؟ و ثانیا گفتیم: این رفتار به حکم عقل ناستوده است، و صدورش از شخصى کریم الخلق که خدایش قبلا او را به خلق عظیم ستوده محال است، آن هم با بیانى مطلق و بدون قید وى را ستوده و فرموده: وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ، علاوه بر این کلمه ی خلق به معناى ملکه راسخه در دل است، و کسى که داراى چنین ملکه‏اى است عملى منافى با آن انجام نمى‏دهد. » . ( ترجمه المیزان، ج‏20، ص 331 – 332 ).


       جوینده : سلام علیکم.احسنتم وبارک الله فیکم. ازپاسخ جامع وخوب شمادرخصوص دانشمندانی که ازشیعه وسنی بنام طبری مشهورندتشکرمی کنم. جزاکم الله خیراً فی الدنیا والآخرة
       پرسمان : با تشکر از اظهار محبتتان، افتخار میکنیم پاسخگوی سوالهای دیگرتان در زمینه دینی مشاوره ای و سیاسی در صفحه ویژه درج سوال سایت پرسمان: http://www.porseman.org/q/newq.aspx باشیم.

       جوینده : باسلام واحترام مجدد. سوال من که قبلاً نیز برایتان ارسال نموده ام درخصوص مورّخ ودانشمند بنام ومشهور،...
       پرسمان : بله، سوالتان در سامانه پاسخدهی ثبت شده است، ضمن عرض پوزش بابت تاخیر، تذکرتان به گروه مربوط انتقال یافت. پاسخ بمحض آماده شدن در سایت قرار داده می شود. کد: 722712 و گذرواژه duglw صفحه مشاهده و پیگیری پاسخ: http://www.porseman.org/q/aservice.aspx موفق باشید.

       جوینده : باسلام واحترام.ببخشیدمن همینطور منتظرپاسخ سوال اخیرم ازشماهستم.اجرکم عندالله تعالی.
       پرسمان : اگر منظورتان این سوال است: «چند درصداز مورخین بنام، تولدحضرت مهدی علیه السلام را تاییدنموده اند؟» در همین بخش نظرات ذیل متن سوالتان، پاسختان داده شده است. اگر ابهامی یا سوال دیگری دارید لطفا در صفحه ویژه درج سوال همین سایت: http://www.porseman.org/q/newq.aspx مطرح فرمایید. موفق باشید.

       جوینده : باسلام واحترام.لطف کنید و بفرماییدماچندمورخ ودانشمند مطرح درجهان اسلام داریم که ایشان را؛طبری؛می نامند؟ درنتیجه ؛طبری؛ اصل رابامشخصات کامل معرفی نمایید.ممنون
       پرسمان : باسلام و تشکر از ارتباطتان با این سایت، در پاسخ به سوال شما گفتنی است، چند نفر از بزرگان شيعه و سني به نام طبري معروفند كه در ذيل به آنان اشاره مي شود: 1. محمد بن جرير بن يزيد بن كثير، ابوجعفر طبري آملي (متوفاي ۳۱۰ هجري قمري)صاحب كتاب «تاريخ الامم و الملوك»، وي از علماي بزرگ اهل سنت است. 2. ابوجعفر، محمد بن جرير بن رستم طبري(متوفاي قرن چهارم) صاحب كتاب «المسترشد» از علماي بزرگ شيعه است. توجه: اين دو نفر در نام و نام پدر و كنيه و قرن وفات به هم شبيهند لذا گاهي بين اين دو اشتباه گرفته مي شود در حالي كه اولي سني و دومي شيعه بوده است. 3. ابوطيب طبري (۳۴۸ ـ ۴۵۰ ق) از فقيهان شافعي مذهب. ۲. حسين بن علي طبري (۴۱۸ ـ ۴۹۸ ق). ۳. عمادالدين طبري (.. حدود ۵۵۴ ق) عالم شيعي و مؤلف كتاب مشهور «بشارة المصطفي». ۴. هارون بن الحسن طبري (در سال ۷۰۱ هجري در قيد حيات بوده است)، وي فقيه شيعي و از شاگردان علامه حلي بوده است.(براي مطالعه بيشتر رك: سبحاني، جعفر، موسوعه طبقات الفقهاء، ج ‌۵، ص 110 به بعد، مؤسسه امام صادق، قم، ۱۴۱۸ ق.) همه اين افراد با نام طبري مشهورند لذا اصل و فرع ندارد و فقط مي توان با نام كتابشان يا مذهبشان آنان را شناسايي كرد با اين حال طبري اول به خاطر كتاب مشهورش يعني تاريخ الامم والملوك يا همان تاريخ طبري در ميان مورخين مشهورتر است. موفق باشید.

       علیرضا : سلام علیکم. نظرمبارک و پاسخ مجدد شماعزیزان را رویت نموده وبادقت تمام خواندم وبیش ازاین خجالت می کشم که شما رابه زحمت انداخته ومباحثه را ادامه دهم فقط این نکته راخوب است تذکردهم که منظورتان ازاینکه در روش تحقیق خود تجدیدنظر کرده و بنوعی آنراعوض کنم خیلی متوجه نشدم چون تحقیق برخلاف تقلید! در لغت واصطلاح علمی وقرآنی یعنی کسی تمام اقوال وآراء مختلفه را ازموافق ومخالف خوانده واستماع نمایدودراین شرایطِ تضارب آراء ،اتّباع احسن نمایدواینجاست که خداوندمتعال به چنین بنده ای بشارت ومژده هدایت شدنش وصاحب عقل وخردبودن او می دهد.هدف من نیزکاملاًهمین است. ازاینکه درحق من خیرخواهی نموده ایدومن رانصحیت مشفقانه کرده ایدتشکرمی کنم انشاءالله که خداوندمارابه راه راست هدایت نموده وعاقبت به خیرنمایدتمام همّ وتلاش من این است که عقایدم منطبق بااصول قرآن کریم بوده و درمعیت کسانی باشم که خداونددر وصف شان می فرماید..انعم الله علیهم من النّبین والصّدیقن والشّهداء والصّالحین. اعتراف می کنم که درظاهر والبته نیز درباطن بعون الله مدیر این سایت وزین وعزیزانی که دراین سایت،مسئولیت پاسخگویی رابرای محققین وجوانان دانشگاهی برعهده گرفته انددرمرتبه بالایی ازصفات حسنه ای چون صداقت وتقوا وحسن برخوردباکاربران قرارگرفته وقصدشان خیروارشادواصلاح است ومن الله التوفیق. وماتفعلوا من خیرفان الله به علیم.
       پرسمان : پاسختان را با کلمه عبور 656068 و گذرواژه cfhhf در صفحه پیگیری پاسخ: http://www.porseman.org/q/aservice.aspx مشاهده فرمایید. لطفا پرسش‌های خود را صرفا در صفحه ویژه درج سوال به نشانی: http://www.porseman.org/q/qservice.aspx مطرح فرمایید تا پاسخ خدمتتان ارسال شود.

       علیرضا : سلام علیکم. چراپاسخی برای کامنت مجدد من که در جواب شمامرقوم وبرای تان ارسال نموده ام ندادید؟تشکر
       پرسمان : ضمن عرض پوزش بابت تاخیر، پاسختان در دست تهیه است که بمحض آماده شدن خدمتتان ارائه می شود. تذکرتان برای تسریع در پاسخدهی به گروه مربوط انتقال یافت.

       جوینده : سلام چند درصداز مورخین بنام،تولدحضرت مهدی علیه السلام راتاییدنموده اندتشکر
       پرسمان : سلام علیکم. ضمن عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخدهی، در مورد تاريخ تولّد امام مهدي (عج) چهار قول وجود دارد: قول اوّل ـ اين قول كه معروف ترين و مستندترين قول است، تاريخ تولّد آن حضرت را نيمه شعبان سال 255 هـ. ق مي داند. ثقة الإسلام كليني مي نويسد: «وُلد ـ عليه السلام ـ للنصف من شعبان سنةَ خمس و خمسين و مئتين؛ امام مهدي ـ عليه السلام ـ در نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج هجري قمري متولد شده است».[1] علامه مجلسي در بحارالأنوار نيز همين تاريخ را ذكر مي كند.[2] از شهيد اوّل (ره) نيز نقل شده است كه: «ولد ـ عليه السلام ـ بسّر مَنْ رأي يومَ الجمعة ليلا خامس عشر شعبان سنة خمس و خمسين و مأتين؛ امام مهدي ـ عليه السلام ـ در سامرا، جمعه شب، هنگام در پانزدهم شعبان 255 هـ. ق به دنيا آمد».[3] ابن خلكان، يكي از علماي اهل سنّت نيز همين تاريخ را تاريخ ولادت امام مهدي ـ عليه السلام ـ مي داند.[4] قول دوم ـ در برخي از مآخذ، تاريخ تولّد حضرت مهدي (عج) سال 256 هجري ضبط شده است. كتاب كمال الدين[5] شيخ صدوق الغيبة[6] شيخ طوسي، از جمله اين منابع است. قول سوم ـ ابو جعفر محمّد بن جرير طبري، تاريخ ولادت امام مهدي ـ عليه السلام ـ را سال 257 هـ ق دانسته است.[7] قول چهارم ـ برخي، مانند علي بن عيسي اربلي[8] و ابن اَبي الثلج بغدادي،[9] تاريخ ولادت امام مهدي (عج) را سال 258 هـ ق ذكر كرده اند. همان گونه كه از شهيد اوّل نقل شد، مكان ولادت آن حضرت، شهر سامراء است[10] كه در نزديكي شهر بغداد قرار دارد. اين شهر، بعد از شهادت امام رضا ـ عليه السلام ـ در دوره حكومت معتصم عباسي بنا گرديد. [1] . محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، ترجمه جواد مصطفوي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، ج2، ص449. [2] . مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، ج51، ص2. [3] . همان، ج51، ص28. [4] . همان، ج51، ص24. [5] . كمال الدين، صدوق، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1405ق، ص432. [6] . شيخ طوسي، الغيبة، ص139 و 147. [7] . محمد بن جرير طبري، دلائل الامامه، قم، منشورات رضي، چاپ سوم، ص271ـ272. [8] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغّمه، تبريز، مكتبة بني هاشمي، 1381ق، ج3، ص227. [9] . ابن ابي الثلج بغدادي، تاريخ الائمه، قم، مكتبة بصيرتي، ص15. [10] . بحارالأنوار، همان، ج51، ص28.

       علیرضا : سلام علیکم.باتشکر ازشماعزیزان پاسخگوبه شبهات دانشجویان. پاسخ تان رویت شدولی هرگزمن راقانع نکردآنچه شمامرقوم نموده ایدتکرارمکررات چندین ساله ای است که موافقان ومعتقدان مهدویت آن راحربه نموده اندتاازاین طریق امام زمان نقلی خودراعقلی جلوه دهندوازاین طریق اثبات نمایند! اتفاقاتاکیدنمودم که سراغ غیرنص نرویدکه رفتید!اصرارنمودم که طرف تفسیروتاویل نرویدکه رفتید!گفتم که سندشمادرحوزه اعتقادات بایدقرآن باشدکه بازکتاب بنی بشر رابرایم سندنمودید! فی المثل ازتعدادرکعات نماز وطواف وحدنصاب زکات گفته ایدکه تمامادلیلی است قاطع علیه جنابتان! چراکه درقرآن اصل صوم وصلوة وحج وزکوة تمامابارهابصورت نص مصرح درقرآن کریم آمده وجای هیچ شک وشبهه برای یک مسلمان باقی نمی گذاردکه مواردمذکوره ازخداونداست ومابعنوان یک مسلمان مامورومکلف به آن هستیم واگردرجزییات آن دچارتردیدشدیم چون اصل آن بطریق وحی بر ای مامسلم است ازطریق اخبارمتواتره که قطع آوراست وحتی اگرقاطع نبودیم به ظن خوداکتفاکرده وپیش ازآن هم خداوندازمانخواسته وبری الذمه خواهیم بودضمن اینکه تمام این مواردنماز و روزه وحج و زکات ازفروع دین است!درحالی که موضوع مهدویت وبلکه امامت به معنای شیعی ازاصول دین ومدهب است وکسی که به آن عقیده نداشته باشد اهل نجات نمی شمارند! دوستان من فکرنکنیدمن برای تحقبق درامر امامت ومهدویت که شیعه آنرا منصوص ومنصوب من عندالله می داند یک کتاب خوانده ودرمقام محاجه برآمدم!مدت هاست وقت گذاشته ام وهرمنبعی که ازمهدی ومهدویت گفته اندرا ازکتاب ومقاله وسخنرانی دنبال نموده ام که همه وهمه مشابه بکدیگراست وآنچنان حرفی برای زدن ندارندبگونه ای که اگرمردم درسخنان آنان تعمق نمایند لوجدوا فیه اختلافاکثیرا تناقض ومغالطه ازسروپای مطالب شان می بارد. والسلام علی من اتبع الهدی واجتنب الهوی.
       پرسمان : سلام علیکم. ضمن عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخدهی و قدر داني از روحيه مححقانه شما؛ به استحضار مي رساند ؛از برخي آيات قرآن به مي آيد كه حكمت و تقدير الهي اين گونه نيست كه به همه حقايق در قرآن تصريح شود چنان كه در سوره ال عمران آيه 7 از وجود آيات متشابه در قرآ ن ياد شده است در آيه213 سوره بقره آمده است كه اگر خدا مي خواست همه مردم را هدايت مي كرد اما اختلاف كردند. با توجه به اصل پيش گفته ؛ چه بسا تقدير الهي بر امتحان مردم بوده است.و بر اين اساس به برخي اصول و امور در قرآن تصريح نشده است.به ويژه براي افرادي هم چون شما كه داراي روحيه تحقيق و مطالعه فراوان هستيد چه بسا اين امتحان الهي باشد كه تا چه حد به روش تحقيق اصرار داريد كه اگر درك برخي اصول وحقايق از طريق ديگر ممكن است چرا به روش خاصي اصرار مي شود.البته ناگفته نماند اين عارضه دامن گير بسياري از اهل تحقيق در ميان مسلمانان در طول تاريخ بوده است!! در حالي كه بحث امام مهدي و مهدويت از جهات مختلف معرفتي ،تاريخي و روايي در طول تاريخ مطرح بوده و علما ومححقان بزرگي كه به طور يقين هيچ اعتقادي را بدون دليل و بدون تحقيق نمي پذيرفتند به اين اصل اعتقادي ايمان داشته اند.بنابر اين توصيه ما اين است در روش تحقيق خود تجديد نظر داشته باشيد در اين صورت اشارات قرآن نيز براي شما دلالت تام خواهد داشت مانند آيه شريفه «هو الذي ارسل رسوله بالهدي ودين الحق ليظهره علي الدين كله »سوره صف،آيه 9 به طور يقين غلبه دين پيامبر بر همه اديان به طور كامل و آشكار هنوز اتفاق نيافتاده و با ظهور حضرت تحقق پيدا خواهد كرد. منتظر مکاتبات بعدی شما در صفحه ویژه درج سوال: http://www.porseman.org/q/qservice.aspx هستیم. موفق باشید.

       علیرضا : سلام علیکم. بزرگترین مشکل برای اعتقادبه مهدویت مسلمانان چه شیعه وچه سنی نبودن هیچ نص مصرح قرآنی است اینکه این عالم شیعه وآن دانشمندسنی چه گفته خودتان هم می دانیدکه هیچ حجت نیست وهیچ عاقلی اجازه نمی دهدکه اینگونه افرادبشری برای او نعوذبالله جای قرآن راگرفته و اعتقادتراشی کنند. من درخصوص مهدی ومهدویت بسیارتحقیق ومطالعه نموده ام وبه هیچکدام ازسوالات خودم نرسیدم مگربازی باکلمات !!وارجاع به روایات مختلفه که ازهر راوی معلوم ومجهوال الحال وحتی فاسدالعقیده!!!و باز توجه به اینکه فلان کتاب وبهمان مقاله چه گفته!! درحالی که هیچ کدام ازاین مواردمذکوره حجت بالغه وسندمحکم نیست. سنداسلام قرآن کریم است اگرمی خواهید درحوزه اعتقادات سخن بگوییدبایدریشه واصل آن رابا آیه ونص قرآن ثابت کنیدنه تفسیر وتاویل وبلکه تحریف! والسلام
       پرسمان : ضمن تشکر بابت ارتباطتان با این سایت، پاسخی برای نظرتان آماده شده است که با شناسه 629624 و گذرواژه vanir در همین سایت صفحه http://porseman.org/q/aservice.aspx قابل مشاهده است.

       ali : دوست عزیز حضرت مسیح پیامبر خداست .مستقیم از طریق وحی با خدا در ارتباطه.ولی امام زمان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       سیروس : دست گردآورنده مطالب درد نکنه . مخصوصاً مثالهایی که در مورد عمر طبیعی بعضی افراد آورده بودید

       بیداری : سلام.خیلی خوب بود مخصوصا احادیثی که از کتب اهل سنت جمع آوری شده بود خیلی به دردم خورد...ممنونم

       arash : خوب بود از استفاده می کنم اما اسمی از اینجا برده نمیشه به دلایلی لطفا حلال کن

       ناشناس : سلام

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها