خانه> شخصيتها >768


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
لیست کتب اداره مشا...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2027

بازدید مقالات:
6199151

بازدید سوالات:
2563268



قصه آفتاب
ترجماني از زندگي و زمانه امام خميني(س)
بازديد: 3077

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


اشاره:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گويم ـــــ نه شبم نه شب پرستم كه حديث خواب گويم

چو رسول آفتابم به طريق ترجماني ـــــ به نهان از او بپرسم به شما جواب گويم

سال ها پس از هجران امام، هنوز شيفته و مجذوب اوست. چنان با شور و حرارت از شخصيت منحصر به فرد «روح خدا در كالبد زمان» مي گويد كه ناخودآگاه اين كلمه قصار و ماناي شهيد سيد محمد باقر صدر را به ياد مي آوريم كه: «ذوبوا في الامام الخميني كما ذاب هو في الاسلام».

قصد آن داشتيم تا در سالگرد ارتحال ملكوتي حضرت امام خميني(س)، محضر كساني را درك كنيم كه نه تنها خود در آن برهه حساس زماني در متن جريانات تاريخي قيام ملت مسلمان ايران حضور داشتند، بلكه به دليل نزديكي با بنيانگذار كبير نظام جمهوري اسلامي و در سايه عنايات آن آفتاب فروزان، منشأ اثر و تحول انقلابي نيز بوده اند. اين تحليل و بررسي، ما را به حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمد حسن رحيميان، نماينده محترم ولى فقيه در بنياد شهيد و امور ايثارگران، و از همراهان هميشگي حضرت امام خميني (س) در دوران تبعيد، و از مسئولان دفتر بنيانگذار نظام پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، رهنمون شد تا با توجه به سال ها درك محضر استثنايي و محفل عرشي آن يگانه دوران، شنواي بازخواني ايشان از قصه انقلاب و شخصيت بنيانگذار كبير آن باشيم.

حاج آقا رحيميان، علاوه بر همراهي مداوم با امام و آرمان هاي ايشان، تاسيس و اداره اولين نشريه انقلاب با نام «پاسدار اسلام»، تأليف و تدوين چند جلد كتاب از جمله «اخلاق و تربيت اسلامى»، «حديث رويش»(خاطرات و يادداشت ها)، «در سايه آفتاب»(خاطرات و يادداشت هايي درباره امام خميني)، و... را در كارنامه پر برگ و بار خود دارد. همچنين افتخار خوشنويسي كتيبه هاي حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين(ع) در نجف، اباعبدالله الحسين(ع) و حرم مطهر قمر بني هاشم(ع) در كربلا، و حرم مطهر پيام رسان دشت نينوا (س) در سوريه، و برخي اعلاميه ها و پيام هاي امام خميني(س) در كارنامه ايشان ثبت است.

حجت الاسلام و المسلمين رحيميان، در دفتر ساده و كوچك خود در طبقه دهم ساختمان بنياد شهيد انقلاب اسلامى ـ واقع در خيابان آيت الله طالقانى ـ پذيراي ما شد تا ترجمان قصه آفتابي باشد كه خود سال ها در سايه سار آن استضائه مي نمود.

در اينجا با سپاس ويژه از حجت الاسلام و المسلمين رحيميان و همكاري رياست محترم دفتر ايشان، برادر ارجمند آقاي نيك پور، اولين بخش آن گفتگو، پيشكش شما گراميان باد. (معارف)

براي ما بسي مايه مباهات است كه حضرتعالي پذيراي ماهنامه معارف شديد. در ابتدا با توجه به سال ها حضور شما در كنار امام در نجف اشرف، بفرماييد هدف رژيم پهلوي از تبعيد حضرت ايشان به عراق چه بود؟ چرا كه عراق به ويژه حوزه نجف، نبايد تبعيدگاهي براي يك روحاني عالي رتبه و يك مرجع تقليد به حساب آيد!

به سئوال مهمي اشاره كرديد. بايد دانست كه ساواك از انتقال امام(س) به نجف، چند هدف عمده را دنبال مي كرد:

1.    چون بالاخره در ايران و جهان اسلام، مطرح مي شد كه شاه ايران يك مرجع تقليد را «تبعيد» كرده، و اين مسئله براي رژيم پهلوي گران مي آمد، آنها فكر كردند و بهترين راه حل را در اين ديدند كه امام(س) را به نجف بفرستند. به اين ترتيب، آنچه كه در افكار عمومي از سكونت و اقامت يك روحاني، به ويژه يك مرجع تقليد در نجف، انعكاس پيدا مي كرد، تبعيد تلقي نمي شد؛ چرا كه نجف جايي است كه همه شيعيان به ويژه روحانيان آرزوي زندگي در آن و همجواري حضرت اميرمؤمنان(ع) را داشتند. پس رژيم شاه قصد داشت كه با منتقل كردن امام به نجف، زهر و تلخي تبعيد امام(س) را از كام مردم بگيرد و بلكه آن را به يك امتياز براي خود تبديل كند. البته اين انتقال، امتياز تبعيد كردن را هم براي آنان داشت، چون به هر حال امام در ايران نبود؛ هرچند كه براي امام نيز اقامت در نجف با اقامت در بورسا ـ تركيه ـ خيلي تفاوت داشت.

2.    عواملي در نجف وجود داشت كه رژيم شاه فكر مي كرد توسط آنها مي تواند امام را كوچك كند. اين ها كساني بودند كه يا با رژيم پهلوي مرتبط بودند و يا بعضاً در ذات خود زمينه هايي از كينه نسبت به منش و روش امام داشتند. اينكه فقيهي قيام كند، زندان برود و به خاطر آن كسي كشته شود، براي طيفي از روحانيون نجف قابل قبول نبود. رژيم فكر مي كرد با توجه به اين دو خصوصيت، مي تواند امام(س) را در نجف مضمحل كند و چراغ وجود او را خاموش نمايد؛ و به اين ترتيب ماجرا تمام شود! امّا تجربه، وعده الهي را ثابت كرده است كه «لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِه‏». انسان نمي تواند از اين روشن تر، تفسير عيني آيات و حقايق قرآن را ببيند. تنها كافي است كه كمي چشم خود را باز كند تا حقايق را لمس نمايد. اين مسئله فقط بُعد نظري ندارد، بلكه بُعد عيني هم دارد؛ كه اگر كسي با خدا باشد، هر كاري كه دشمن بر ضد او انجام دهد، به نفع او و به ضرر دشمن تمام خواهد شد؛ «وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا»؛ چرا؟! چون «إِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ» يعني همه چيز دست خداست؛ و خداوند بر هر چيزي احاطه دارد. وقتي امام(س) را زندان كردند، سيد ضياء طباطبايي به شاه گفته بود كه اگر اين سيد را دستگير كني، غلط است! اگر آزادش كني، غلط است! اگر نگهش داري، غلط است! هر كاري كنيد، به ضررتان است! پس در نهايت مجبور شدند امام(س) را تبعيد كنند.

دقيقا آن توطئه اي كه دشمن براي خاموش كردن نور امام(س) كرد، به ضرر خودش تمام شد. امام خميني(س) وقتي به نجف آمد و درس را شروع كرد، آنچنان شكُفت كه كسي چون مرحوم آيت الله شيخ مجتبي لنكراني ـ از علماي بزرگ نجف كه حدود 30 سال هم درس و هم مباحثه آيت الله خويي و آيت الله ميلاني بود و ما نزد ايشان هم رسائل را خوانده بوديم و هم مكاسب را ـ بالاترين احترام را براي بعد علمي امام قائل بودند. با گواهي آقا شيخ مجتبي لنكراني و آيت الله شهيد سيد اسدالله مدني، كه سال ها پيش از ورود امام در نجف اقامت داشتند، بسياري از مقلدين ساير مراجع بزرگ نجف در همان زمان حياتشان به امام خميني(س) عدول كردند! يعني امثال آقا شيخ مجتبي لنكراني گواهي به اعلميت امام نسبت به همه مراجع آن روز نجف مي دادند. ايشان قصيده غرّايي در شأن و منزلت علمي و معنوي امام(س) سرود كه اين دو بيت از آن را كه به خاطر دارم، خدمت شما قرائت مي كنم:

تالي علّامه است و خواجه طوسي ـــــ گوي سَبَق برده ز ابن فهد به تقوا

من به شگفتم كه زنده گشت محقق ـــــ نامده رجعت، چگونه آمده دنيا؟!

جالب است بدانيم كه علامه حلّي قلّه منقول در تشيع، است؛ خواجه طوسي قله معقول است؛ ابن فهد حلّي قله عرفان و عبوديت و اخلاص، است. آقا شيخ مجتبي به همين سبك و سياق، يك قصيده غرّاء و طولاني اي براي امام سروده بود.

همچنين بسياري از ديگر علماء، از جمله آيت الله راستي كاشاني، اعتراف مي كردند كه تا قبل از ورود امام به نجف ما فكر مي كرديم كه از درس مراجع، مستغني شده ايم، و خودمان درس خارج برپاكرديم؛ اما چون امام خميني(س) به نجف آمد، به قصد امتحان، چند روزي پاي درس اين سيد نشستيم، آن زمان فهميديم كه تازه اولِ درس خواندن ماست! امثال او هم زياد بودند؛ مثل مرحوم آيت الله محمد هادي معرفت، آيت الله آصفي، آقا سيد محمود شاهرودي ـ البته آن موقع ايشان جزء كم سن و سال هاي فضلاي نجف بود ـ اخوان اشرفي شاهرودي و...، جزء گل هاي سرسبد شاگردان آيت الله خويي بودند كه چون امام خميني(س) را شناختند، تا آخر پاي درس ايشان در نجف زانوي تلمّذ به زمين زدند. آري، بُعد علمي امام چنان در نجف شكُفت كه ديگران را تحت الشعاع خود قرار داد.

از بُعد مرجعيت، اگر امام 50 يا 60 سال ديگر هم در قم مي ماند، تنها مرجع قم مي شد؛ چون به صورت سنتي، تا آن زمان، مرجعيت جهان شيعه در نجف مستقر بود؛ و در ايران، مرجعيت تنها به مرزهاي جغرافيايي ايران ـ و بعضي از حواشي آن ـ محدود بود. تفاوت مرجعيت آقا سيد ابوالحسن اصفهاني(ره) كه در حوزه نجف مستقر بود با مراجع ايران ـ كه بعضاً در اوج عظمت هم بودند ـ عمدتاً در همين نكته خلاصه مي شد. اما وقتي آيت الله سيد محسن حكيم از دنيا رفت، بخش عظيمي از مقلدان ايشان ـ كه آن زمان، در جهان شيعه، به استثناي ايران، بيشترين مقلد را در ميان مراجع داشت ـ در كشورهاي كويت، عراق، پاكستان، افغانستان، هند، كشمير، و... مقلد حضرت امام خميني(س) شدند! عجبا كه شاه مي خواست با تبعيد امام به نجف نور آن حضرت را خاموش كند، اما مرجعيت امام در عراق، جهاني شد! كه اين از شگفتي ها و «آيات بيّنات» است. بله، نتيجه كار رژيم درست برعكس شد و باعث انزواي بيشتر خودشان و شكوفا تر شدن حضرت امام(س) گرديد.

البته تنها جايي كه بعد از رحلت آيت الله حكيم، مقلد حضرت امام(س) نشدند، بلكه يك دست مقلد آيت الله خويي گرديدند، لبنان بود؛ كه علت آن هم مشخص است ولي الآن جاي اين بحث نيست! اما به هر حال، باز كار خدا را ببينيد! همان جايي كه آنها مي خواستند امام در آن نفوذ و ظهوري پيدا نكند، پس از مدتي خدا چنان معادلات را تنظيم كرد كه شد لبنانِ حزب الله؛ كه الآن عميق ترين دلبستگي به انقلاب و اما در آنجاست. اكنون در بخش عظيمي از لبنان، جايگاهي كه امام خميني(س) و مقام معظم رهبري و نظام جمهوري اسلامي دارند، از جهاتي بي نظير است! خدا در اين چند دهه از عمر مبارزاتي امام و انقلاب، كارهايي كرد كه همه معجزه است و از محاسبات عادي خارج مي باشد!

اين به واسطه اخلاص فوق العاده امام و سپردن امور به دست خدا بود؟

بله. «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزيز»؛ در اين آيه «لام» تأكيد و «نون» تأكيد ثقيله آمده است؛ و مي دانيم كه فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد. «الَّذينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاه وَ آتَوُا الزَّكاه وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ».

همه اين ماجراها در حالي است كه امام با تأكيد فرمودند: «والله من يك قدم هم براي مرجعيت برنداشتم». وقتي مرحوم آيت الله حكيم را براي معالجه به لندن بردند، ماه رمضان بود و من از نجف براي تبليغ به «دوبي» ـ از اميرنشين هاي هفتگانه امارات متحده عربي ـ رفتم و در منزل شخصي به نام شيخ عبدالله، اقامت كردم. در اتاق و ايوان خانه ايشان، از كف زمين تا سقف آن، رساله هاي علماي قم و نجف را انباشته كرده بودند! همين كه بوي الرحمان آيت الله حكيم به مشام رسيد، بيوت برخي آقايان، انبوه رساله هايشان را براي توزيع رايگان و جمع مقلّد، فرستاده بودند! آقا شيخ عبدالله به من مي گفت: ما مقلد آيت الله العظمي خميني(س) هستيم؛ تو را به خدا، اگر مي شود يك رساله از حضرت ايشان پيدا كن و براي ما بفرست! در نجف كه هيچ، حتي بعد از انقلاب و در جماران، بعضي ها مي آمدند و از ما رساله حضرت امام را مي خواستند! اما ما در پاسخ مي گفتيم: والله ما خودمان هم در دفتر، وقتي به رساله ايشان احتياج داريم، از بازار مي خريم!

مقصود اين است كه امام هرگز اجازه نداد حتي يك جلد رساله ايشان از وجوهات شرعي چاپ و رايگان توزيع شود! پدر بنده، در سال 1341 شمسي و بعد از فوت آيت الله بروجردي(ره) خدمت حضرت امام رسيد و عرض كرد: آقا! ما و بسياري از مردم مقلّّد شما هستيم و نياز به رساله حضرتعالي داريم. امر بفرماييد كه رساله شما چاپ شود و در اختيار ما قرار گيرد. ـ مشخص است كه اين حرف ها را به هر كس بگويي، استقبال مي كند. براي مثال مدتي پيش خودم نزد يكي از آقاياني كه ادعاي شاگردي امام را داشت و الآن ادعاي مرجعيت مي كند، رفتم. ديدم بالاترين شكوه و شكايت و دلخوري او اين است كه مي گفت: «چرا كاغذ رساله من را تأمين نكردند؟! چرا درباره من كارشكني مي كنند؟! به كوري چشم آنها، من تا به حال چند بار رساله خود را چاپ و توزيع كردم و... !» با خود گفتم: بينيد اوج كينه مدعي شاگردي امام نسبت به جمهوري اسلامي اين است كه مثلاً براي چاپ رساله او همكاري نكردند! البته اصل اين مسئله هم توهّمي بيش نبود! ـ پدر ما چون اين درخواست را از امام كرد، ايشان سرشان را بلند كرده و با لحن تلخي فرمود: «اين حرف ها را خوب است به يك كتابفروش بزنيد!». پدرم مي گفت از اين برخورد حضرت امام(س) فرو ريختم! و ـ به تعبير خودمان ـ خيط شدم! و عرق سردي بر پيشاني ام نشست. بعد كه از نزد امام بيرون آمدم، با خودم اين مسئله را مرور كردم و تازه ارادتم به ايشان چند برابر شد؛ كه او در چه عالمي سير مي كند و ما در چه عالمي!

ديدگاه حوزه علميه نجف، به ويژه نگاه مراجع عراق، نسبت به شخصيت و قيام ضد سلطنتي حضرت امام(س)، چگونه بود؟

البته شايد طرح همه مسائل ايام تبعيد حضرت امام خميني(س) در عراق، و نسبت مراجع نجف با شخصيت و جنبش ايشان، اكنون چندان ضرورتي نداشته باشد. ولي كلاً همين مقدار بايد دانست كه حضرت امام(س) در حدود سال 49 و يا 50 شمسي، نامه اي خطاب به آيت الله منتظري نوشت و در آن درباره شرايط نجف، درد دل كرده بود؛ از جمله اين كلام دردآور اميرالمومنين(ع) از خطبه شقشقيه را آورد كه: «فصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا».

چرا ؟

به خاطر فضاي نجف. چون نجف ده ها سال از عالم سياست جدا بود. ضمن اينكه بر روي نجف كار شده بود؛ به ويژه روي اطرافيان خيلي از مراجع. برخي از آن مراجع به شكل رسمي با دربار شاه ايران ارتباط و رفت و آمد داشتند! به ياد دارم كه يكي از حواريون و بلكه دست راست يكي از مراجع بزرگ نجف، آنقدر نسبت به امام(س) جسور و كينه توز بود كه ـ با چشم خود ديدم ـ وقتي كه امام(س) به حرم اميرالمؤمنين مشرف مي شد، طوري جلوي ايشان قرار مي گرفت و حركت مي كرد كه پشتش به مفاتيحي كه در دستان امام(س) براي دعا خواندن بود، چسبيده مي شد!! او با اين كار تعمّد داشت تا به نحوي، توهين و تحقيري نسبت به حضرت امام(س) نشان دهد.

عكس العمل امام(س) چه بود؟

اصلاً امام مثل كوه دماوند، پرصلابت بود؛ حالا اگر مگسي در دامنه او بپرد، چه گزندي بر او وارد مي كند؟! «اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست!»

اشاره اي به ابعاد معنوي و جنبه هاي تقوايي و وارستگي حضرت امام خميني(س) داشتيد؛ لطفاً از زهد و تقواي امام(س) بيشتر بگوييد.

در نجف، برخي با اشاره مستقيم و يا غير مستقيم رژيم پهلوي، تلاش مي كردند كه از امام(س) يك نقطه ضعف و يا عيب و نقصي پيدا كنند و آن را برجسته نمايند تا ايشان را با آن بكوبند؛ مثلاً يادم هست كه در آنجا، ما جوانان انقلابي را كه به عشق امام(س) از قم به نجف، مهاجرت كرده بوديم، ماركسيست اسلامي مي ناميدند! در تمام مدت زماني كه در نجف بوديم، تنها عيبي كه توانستند از شخص حضرت امام(س) بگيرند اين بود كه مي گفتند: چون امام هر شب به حرم حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) مي رود، و مراجع ديگر هر شب نمي روند، اين باعث زير سئوال رفتن و تحقير ساير مراجع مي شود!! و در نهايت مردم نسبت به آنان ذهنيت پيدا مي كنند!! بنابراين هر شب زيارت رفتن ايشان، كار حرامي است!!

اين درحالي بود كه حضرت امام(س) با وجود دارا بودن مرجعيت، در نهايت ساده زيستي، در نجف گذران عمر مي كرد. حتي امام كلّ مسيرهاي داخل شهر نجف را، پياده رفت و آمد مي كرد؛ آن هم تنها با يك همراه. يك وقتي كه مي خواستند مسافتي دورتر از آن شعاع بروند ـ مثلاً براي ديدار و يا عيادت كسي، كه شايد سالي يكي دوبار بيشتر هم اتفاق نمي افتاد ـ چون ديگر طي پياده اين مسافت مشكل بود، آن وقت امام سوار درشكه مي شدند، كه در آن زمان، كرايه آن 15 ريال بود. در نجف تاكسي نبود، اما ماشين هاي كرايه اي بود كه به آنها «ابوخمسه» مي گفتند؛ كه همين بنزهاي قورباغه اي سياه و گازوئيلي بودند. اينها تنها به صورت دربستي كار مي كردند؛ يعني سوار كه مي شدي، بايد ربع دينار ـ 50 ريال ـ مي دادي؛ چه با آن يك كيلومتر مي رفتي و چه پنج كيلومتر؛ چه يك نفره سوار مي شدي و چه به همراه چهار نفر ديگر! اما حضرت امام(س) با توجه به هزينه بالاتر آن، هرگز حاضر نبود ـ در مقابل اصرار بسيار زياد ما قبول كند و ـ سوار ابوخمسه بشود. تا بالاخره آقا شيخ عبدالعلي ـ كه فعلاً در دفتر مرحوم آيت الله بهجت هستند ـ به آقا عرض كرد: الآن ديگر همه مراجع نجف، ماشين هاي مدل بالا دارند (در آن زمان مرحوم آيت الله حكيم ماشين «كاديلاك» داشت، مرحوم آيت الله خويي «بنز» داشت و مرحوم آيت الله شاهرودي «شورلت»!) وقتي شما هنوز سوار درشكه مي شويد، شايد اين حمل بر چيز ديگر شود و باعث تعريض به ساير مراجع گردد! تا اين موضوع را گفتند، حضرت امام فرمود: «از اين به بعد ديگر تاكسي بگيريد!» يعني در مواقع ضرورت از همان ماشين هاي ابوخمسه گازوئيلي استفاده مي كردند.

درباره عرفان حضرت امام خميني(س)، اين نكته را نيز بايد دانست كه جلوه هاي عرفاني، در سراسر جان و وجود و زندگي ايشان نمود داشت. عرفان امام در عبادت و نمازهاي عارفانه، و زيارت ها و دعاهاي با شور و شعور ايشان متجلي بود.

چنانكه مستحضريد، جريان هاي مختلفي را به عنوان نقطه شروع انقلاب اسلامي برمي شمرند ـ از مشروطه گرفته تا نهضت ملي و جريان هاي اوايل دهه چهل شمسي به ويژه 15 خرداد سال 42 و حوادث دهه 50 ـ كه گاه برخي از گروه ها اين مبادي مختلف زماني را براي انقلاب با انديشه و اهداف خاص خود بيان مي كنند. حقيقت آن است كه همه اذعان دارند كه جريان 15 خرداد، يك جريان ديگري است. از نظر حضرتعالي نقش و جايگاه 15 خرداد در ثمردهي انقلاب 1357 چيست؟

15 خرداد، حادثه اي است كه خود معلول تلاقي دو تفكر و دو جريان مي باشد؛ يكي جريان شاه و حاكميت وابسته او به آمريكا و اسرائيل و مسير باطلي كه در آن بود؛ و ديگري، مسيري را كه حضرت امام خميني(س) مبتني بر اسلام ناب محمدي(ص) شروع كرد. چنين نيست كه برخي مي گويند امام به تدريج به «ولايت فقيه» و «مبارزه» و «انقلاب» و... وارد شد. اگر نامه اي را كه حضرت امام(س) سال ها پيش از شروع نهضت و حتي قبل از زعامت آيت الله بروجردي(ره)، يعني 15 ارديبهشت سال1323 شمسي، نوشتند و در جلد اول «صحيفه نور» و «صحيفه امام» است، ملاحظه كنيد ـ كه اصل اين نامه در كتابخانه وزيري يزد موجود است؛ و اولين بار من يك نسخه از آن را از مرحوم حاج احمد آقا گرفتم و در مجله پاسدار اسلام چاپ كردم ـ امام اين نامه را با اين عبارت قرآني شروع كردند كه: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَه أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَ فُرَادَى»؛ از آن نامه معلوم مي شود كه امام، همان امامي است كه ما در طول دوران مبارزه، تا سال آخر عمر شريفش مشاهده كرديم. امام(س) در آن نامه پس از ذكر آيه فوق، چنين پرشور مي نويسد:

«خداي تعالي در اين كلام شريف، ... اين يك كلمه را پيشنهاد بشر فرموده، اين كلمه تنها راه اصلاح در جهان است. قيام براي خداست كه ابراهيم خليل الرحمان(ع) را به منزل خلت رسانده و از جلوه هاي گوناگون عالم طبيعت رهانده؛

خليل آسا دَرِ علم اليقين زن ـــــ نداي «لا أُحِبُّ الآفِلِينَ» زن

 قيام لله است كه موسي كليم(ع) را با يك عصا به فرعونيان چيره كرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نيز او را به ميقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو كشاند. قيام براي خداست كه خاتم النبيين(ص) را يك تنه بر تمام عادات و عقايد جاهليت غلبه داد و بت ها را از خانه خدا برانداخت و به جاي آن توحيد و تقوا را گذاشت و نيز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسين او ادني رساند. خودخواهي و ترك قيام براي خدا ما را به اين روزگار سياه رسانده و همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاي اسلامي را زير نفوذ ديگران درآورده. قيام براي منافع شخصي است كه روح وحدت و برادري را در ملت اسلامي خفه كرده. قيام براي نفس است كه بيش از ده ها ميليون جمعيت شيعه را به طوري از هم متفرق و جدا كرده كه طعمه مشتي شهوت پرست پشت ميزنشين شدند. قيام براي شخص است كه يك نفر مازندراني بي سواد را بر يك گروه چندين ميليوني چيره مي كند كه حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود كند. قيام براي... ». آخرين جمله امام در آن نامه آيه مباركه «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» مي باشد.

ما به روشني ريشه هاي كتاب «كشف الاسرار» و مسئله «حكومت اسلامي» و نظريه مترقي «ولايت فقيه» و عصاره تفكر انقلابي حضرت امام را، در اين نامه مي بينيم. البته آنگونه كه ـ بلاتشبيه ـ مانند حضرت امام حسين(ع) كه سال ها در زمان ولايت حضرت امام حسن(ع)، تابع محضِ امام حاضر خود بود، امام خميني(س) نيز در زمان زعامت آيت الله بروجردي، تنها در حدّ تذكر و مشورت دادن عمل مي كرد و بيشتر از آن پيش نمي رفت. ايشان همواره براي تثبيت و تقويت مرجعيت آيت الله بروجردي، تلاش مي كرد. همه مي دانند كه امام، نقش اساسي و عمده اي در انتقال مرحوم آيت الله بروجردي به قم و تثبيت جايگاه مرجعيت ايشان داشت.

به هر صورت، حضرت امام پس از رحلت آيت الله بروجردي، مترصد فرصتي بود تا نهضت خود را شروع كند؛ از اين رو قيام خويش را از تقابل با لوايح ايالتي و ولايتي آغاز كرد. رژيم پهلوي در برابر موضع قاطع حضرت امام(س) عقب نشيني نمود كه به آن «نهضت دو ماهه» مي گويند. البته اين يك عقب نشيني تاكتيكي بود؛ چرا كه بلافاصله، رژيم، لوايح شش گانه و به اصطلاح «انقلاب سفيد شاه و ملت» را در ششم بهمن 1341 و طي رفراندومي به راه انداخت. رژيم مي خواست با وجهه اي مردمي و تحت عنوان انقلاب سفيد، برنامه هاي آمريكا را با سازماندهي جديد و سرعت بيشتري، در ايران پياده كند. نهضت اصلي امام خميني(س) كه تا پيروزي آن ادامه يافت و منجر به سقوط نظام سلطنتي گرديد، از همين جا، شروع شد.

در اين دوران شما هم در مبارزه شركت داشتيد؟

بله. اتفاقاً از آن زمان خاطرات زيادي دارم كه براي تفنّن يكي از آنها را نقل مي كنم: فردي به نام «حاج ابوالفضل» در قم بود كه قد بلند بود و صداي بسيار رسايي داشت. پالتو مي پوشيد و شال سبزي هم به گردن مي انداخت. ايشان طرفدار حسابي حضرت امام بود. يادم هست كه در اين ايّام، اطراف مدرسه خان، تظاهراتي صورت گرفت و مردم شعار مي دادند: «ما تابع قرآنيم / رفراندوم نمي خواهيم»، اما اين آقا ابوالفضل، وسط جمعيت، بلند داد مي زد: «ما ديگه شاه نمي خواهيم»!؛ كه مأموران رژيم او را گرفته و كتك مفصلي زدند.

تحليل شما از نقش حادثه فيضيه در تاريخ نهضت اسلامي حضرت امام خميني(ره) چيست؟ آيا مي تواند به عنوان نقطه عطفي در تاريخ مبارزات ملت ما و در راستاي تقابل امام با لوايح ايالتي و ولايتي مورد ارزيابي قرار گيرد؟

حادثه فيضيه، اتفاق بسيار مهمي است؛ بلكه بايد آن را يكي از نقاط عطف نهضت اسلامي حضرت امام خميني(س) به شمار آورد. نقطه عطفي است كه تا حدّ زيادي پرده از چهره خبيث و منافقانه شاه برداشت. امام هم متقابلاً حداكثر بهره برداري را از اين حادثه كرد. نقطه اوج بهره برداري امام از اين واقعه، سخنراني ايشان در روز عاشورا ـ سيزده خرداد 1342ـ در مدرسه فيضيه بود؛ كه خطاب و اخطار مستقيمش نيز به شخص شاه صورت گرفت. امام با شجاعت تمام خطاب به شاه فرمود: «اي آقاي شاه! اي جناب شاه! من به تو نصيحت مي كنم؛ دست بردار از اين كارها. آقا! اغفال دارند مي كنند تو را. من ميل ندارم كه يك روز اگر بخواهند تو بروي، همه شكر كنند... يك قدري تامل كن! يك قدري عواقب امور را ملاحظه بكن! يك قدري عبرت ببر! عبرت از پدرت ببر... » دو روز پس از آن سخنراني، امام را دستگير كردند و حادثه 15 خرداد اتفاق افتاد.

 پس مي بينيد كه سلسله حوادث 15 خرداد، مترتّب بر حادثه فيضيه است؛ و حادثه فيضيه نيز مترتب بر نهضتي است كه امام در تقابل با لوايح شش گانه شاه شروع كرد. اگر چه در 15 خرداد كشتار وسيع تري از ملت مبارز صورت گرفته بود؛ و باز پرده اي ديگر از چهره كريه رژيم ستم شاهي برداشته شد. يعني از يك طرف حضرت امام(س) دستگير شد، و از يك طرف كشتار فجيعي صورت گرفت و خفقاني كه به مدت چند ماه تا آزادي امام ايجاد كردند. امام پس از آزادي، 15 خرداد را به نام «يوم الله» احيا كرد. پس از سخنراني و روضه امام در 28 ارديبهشت سال 1343 در مسجد اعظم، تعبير من اين بود كه امام در آن خطابه پرشور «هم نقش حسيني خود را ايفا كرد و هم نقش زينبي ـ در رساندن پيام خون شهداي 15 خرداد ـ را». رژيم شاه، به خيال خام خود فكر مي كرد، امام پس از مدتي زنداني كشيدن، كوتاه مي آيد! در حالي كه ديدند امام نه تنها كوتاه نيآمد، بلكه بسيار مستحكم تر وارد ميدان ادامه مبارزه با رژيم شد. پايان تابستان سال 1343، قضيه كاپيتولاسيون پيش آمد.

به هر حال 15 خرداد يك نقطه عطف، بلكه برجسته ترين نقطه عطف آغاز نهضت امام خميني(س) است. از آن واقعه تا سال 1356 شمسي، ما حادثه اي مانند 15 خرداد در تاريخ اين نهضت نداريم. در واقع براي اولين بار است كه شاهد حضور گسترده مردم در حمايت از مذهب و دين و به خاطر دستگيري يك مرجع تقليد، در صحنه هستيم كه شجاعانه در مقابل تانك و مسلسل سينه سپر كردند. اين نقطه عطف برجسته اي در طول تاريخ انقلاب اسلامي است.

نكته مهم ديگري كه بايد در رابطه با 15 خرداد اشاره كرد، اين است كه آن قيام از ظرفيت عاشورا و تاسوعا و نقش كربلا استفاده كرد. ما در بررسي هاي خود ـ در بنياد شهيد ـ بر روي وصيتنامه هاي شهدا، دو عامل اساسي جبهه رفتن جوانان را كه عبارت بود از: «الگوگيري از كربلا»، و «پيروي از ولايت»، كشف كرديم. اين دو عنصر اصلي عزيمت جوان ها به جبهه ها و در نتيجه تغيير معادلات حاكم بر دنياي امروز و پيروزي خون بر شمشير است. اين دو عنصر، پيش از جنگ هشت ساله و دفاع مقدس، در طول نهضت امام خميني(س) تا پيروزي انقلاب اسلامي جريان داشت. ديديم كه حادثه فيضيه هم در روز شهادت امام صادق(ع) اتفاق افتاد؛ و بلكه نقطه اوج اين نهضت، يعني قله 15 خرداد، بهره اي بود كه مردم از ظرفيت امام حسين(ع) گرفته و الهامي بود كه از مسئله عاشورا و كربلا دريافتند. شعارهاي نهضت خميني(س) از همان ابتدا متأثر از حادثه عاشورا و كربلا بود؛ شعارهايي كه از سيدالشهداء(ع) و كربلا احيا شد، مانند: «هيهات منا الذله»، «زير بار ستم نمي رويم» و... . در تاريخ انقلاب ما ثبت است كه نقطه اوج پيروزي نهضت، تظاهرات عاشورا و تاسوعاي سال 57 بود كه كمر رژيم را شكست. اصلاً كساني مثل «شهيد طيّب حاج رضايي» به عشق امام حسين(ع) از آن نقطه حضيض، به اوج عزّت رسيدند.

اتفاقا حضرت امام هم فرمودند: « اين خون سيدالشهداست كه خون هاي همه ملت هاي اسلامي را به جوش مي آورد».

بله! يا اين جمله كه فرمودند: «شهداي ما امتداد شهداي كربلا هستند». اين ويژگي هاست كه معجزه آفرين بوده و معادلات دنيا را به هم مي زند. ملاحظه مي كنيد كه اكنون نيز حتي خود غربي ها اعتراف مي كنند كه انقلاب ايران مثل انقلاب فرانسه، يا انقلاب روسيه و يا ديگر انقلاب هاي ديگر دنيا نيست. حتماً بايد تفاوت هاي ماهوي و اساسي با آنها داشته باشد كه مي بينيد بعد از 30 سال از پيروزي و تحقق آن، باز هم مراسم 22 بهمن سال گذشته، از سال هاي پيش از آن، پرشورتر و باشكوه تر برگزار مي شود. با اينكه نسل جوان كنوني در كشور ما، دو نسل با پديدآورندگان انقلاب فاصله دارند، اما باز انقلاب سرزنده و برپاست.

جالب اينجاست كه اين را اعتراف مي كنند؛ اما چرا باز هم با پارامترهاي انقلاب هاي ديگر، انقلاب ما را مي سنجند؟

علتش اين است كه هنوز رمز و راز واقعي پيروزي اين انقلاب و استمرار اين نظام، و پيش تر از آن، سرّ مكتب رهايي بخش تشيع را، چنانكه بايد نفهميده اند. ناچار جايي كه به بن بست مي خورند، ناگزير به سراغ همان الگوها و تئوري هايي مي روند كه در ذهن خود دارند.

پس از انقلاب به ويژه در سال هاي اخير، آثار زيادي در زمينه نقش گروه ها و جريانات مختلف، در تحقق و پيروزي انقلاب اسلامي منتشر شده است؛ به راستي سهم ديگر گروه هاي مدعي دوران مبارزه اعم از سياسي، مسلحانه، جريانات روشنفكري، چپ و ليبرال و... در پيروزي اين نهضت به چه ميزان بوده است؟ آيا اينها را مي توان به عنوان عوامل مؤثر و اساسي پيروزي انقلاب سال 1357 به حساب آورد؟

يقيناً هيچ چيز و هيچ حركتي در عالم هستي نمي تواند بدون نقش باشد. اما با اين وصف، اگر امام ـ و شخصيت جامع و نقش منحصر به فرد ايشان و دستمايه و استفاده به جايي كه آن حضرت از ظرفيت هاي مذهب كرد ـ نبود، چند صد سال ديگر هم آن گروه هاي مدعي نمي توانستند كمترين ضربه كاري به شاه و رژيم او بزنند! شايد مي توانستند ضربه هاي مقطعي و پراكنده اي بر ضد رژيم وارد آورند؛ اما ضربه اي كه بتواند رژيم پهلوي را ـ با آن همه پشتوانه و امكانات ـ از پا درآورد و سلطنت را ساقط كند، امكان نداشت... . (ادامه دارد)

گفتگو از: جواد پاينده و سيد مجتبي مجاهديان

به نقل از ماهنامه معارف، شماره 76، خردادماه 1389



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها