خانه> قرآن و دانشجو >673


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
جلسه خواستگاري
...

اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي
مصحف فاطمه (س)

آمار سایت


تعداد مقالات:
1994

بازدید مقالات:
6093899

بازدید سوالات:
2557634



چگونه بوسيله حضرت مهدي(عج) شيعه شدم. بازديد: 3947

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


شيخ علي رشتي  عالم نيکوکار و زاهد و پرهيزکاري بود. وي از شاگردان سيد و استاد اعظم آيت الله ميرزاي برزگ شيرازي بود و چون مردم نواحي فارس مکرر شکايت و گلايه داشتند از اينکه عالم و روحاني کاملي ندارند ، ميرزاي شيرازي ايشان را بدانجا فرستاد و پيوسته در ميان آنها با کمال احترام زندگي کرد تا وفات يافت. من با او در سفر و حضر مصاحبت داشته ام ، کمتر کسي را در اخلاق و فضل نظيرش ديده ام.

او گفت: در يکي از سفرها که از زيارت حضرت ابي عبدالله عليه السلام به سوي نجف اشرف از راه فرات باز مي گشتم ، در کشتي کوچکي که بين کربلا و طويريج بود سوار شدم. از طوير يج راه حله و نجف جدا مي شود ، مسافرين که همه اهل حله بودند به بازيگري و بي عاري و مزاح مشغول شدند، بجز بک نفر  که با اينکه با ايشان بود .احيانا همسفرها بر مذهب او خرده مي گرفتند و اورا سرزنش مي کردند. از اين وضع در تعجب بودم تا اينکه به جايي رسيديم که آب کم بود و ناچار صاحب کشتي ما را به بيرون فرستاد . در کنار نهر که مي رفتيم . به طور اتفاقي با آن شخص همراه شدم. از او پرسيدم علت کناره گيريش از وضع همسفريها  و خرده گيري آنها در مذهب او چيست؟ گفت: اينها اهل سنت و خويشاوند منند، پدرم نيز از ايشان بود ولي مادرم از اهل ايمان(شيعه) ، من نيز مذهب آنها را برداشتم و به برکت حضرت حجت  صاحب الزمان عجل الله تالي فرجه شيعه شدم.

از علت و نحوه تشيع او سوال کردم ، جواب داد :

اسم من ياقوت و شغلم روغن فروشي کنار پل حله بود. در يکي از سالها براي خريدن روغن از شهر حله بيرون رفتم تا از صحرانشينان اطراف، روغن بخرم. چند منزل رفتم تا آنچه مي خواستم خريدم و به اتفاق عده اي از اهالي به طرف حله بازگشتم و در يکي از منزلها که فرود آمديم و خوابيديم ، وقتي بيدار شدم ، ديدم همه رفته اند و من در صحراي بي آب و علفي که درندگان زيادي هم داشت تنها مانده ام .از آنجا تا نزديکترين آبادي چند فرسخ راه بود برخواستم و براه افتادم ولي در راه گم کردم و متحير ماندم .از طرف ديگر تشنه و ازدرندگان ترسناک بودم . درمانده شدم و در آن حال به خلفا و مشايخ استغاثه کردم و از آنها کمک و شفاعت خواستم تا خداوند برايم فرج کند. ولي نتيجه اي نداد. با خودم گفتم: از مادرم شنيده ام که مي گفت:

 ما امام زنده اي داريم که کنيه اش اباصالح است ، به فرياد گم شدگان مي رسد و درماندگان و ضعيفان را کمک مي کند.

 با خداوند پيمان بستم که به او پناهنده شوم، اگر نجاتم داد به مذهب مادرم در آيم. پس او را صدا کردم و استغاثه نمودم که يک مرتبه کسي را ديدم عمامه سبزي بر سر داشت که با من راه مي رود.

 به من دستور داد که به مذهب مادرم در آيم و کلماتي فرمود ( که مولف کتاب آنها را فراموش کرده ) و فرمود بزودي به آبادي مي رسي که آنجا همه شيعه هستند.

سپس از نظرم غايب شد ، کمي راه رفتم به آن ده رسيدم ، مسافت زيادي تا آنجا بود طوري که همسفرهايم روز بعد به آنجا رسيدند !از آنجا به حله برگشتم و به نزد سيد الفقها سيد مهدي قزويني که قبرش پر نور باد، رفتم و جريان خودم را با او در

ميان گذاشتم و از او احکام و مسائل ديني را آموختم ، و از او پرسيدم :

به چه عملي مي شود دوباره آن حضرت را ببينم؟ فرمود: چهل شب جمعه به زيارت امام حسين عليه السلام برو، من هم شب هاي جمعه به کربلا رفتم ،يک مرتبه از چهل بار باقي مانده بود. روز پنج شنبه از حله به کربلا رفتم ولي وقتي به دروازه شهر رسيدم، ديدم مامورين ظالم از مردم گذرنامه مي خواهند و خيلي هم سخت مي گيرند.  من نه گذرنامه داشتم و نه قيمت آن نزدم بود. چندبار خواستم به طور قاچاق از ميان جمعيت بگذرم، ولي نشد.

 در همين اثنا حضرت صاحب الامر عجل الله را ديدم که داخل در لباس طلبه هاي ايراني با عمامه سفيدي بر سر، داخل شهر است به او استغاثه کردم و کمک خواستم، بيرون آمد و مرا همراه خود به داخل شهر کرد، و ديگر او را نديدم و با حسرت و تاسف بر فراقش ماندم.

 

منبع:

کتاب مکيال المکارم في فوايد الدعا للقائم به نقل از جنه الماوي



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها