خانه> انقلاب و دفاع مقدس >584


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
لیست کتب اداره مشا...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2071

بازدید مقالات:
6399694

بازدید سوالات:
2579569



زوال رژيم پهلوي به روايت دربار بازديد: 4011

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


زوال رژيم پهلوي به روايت دربار

هنگامي كه نظام پهلوي در سايه استبداد و خفقان، به اوج مستي خود رسيده بود، جامعه ايراني واكنش‌هايي خاص در اين دوران به‌نمايش گذاشت که اين واكنش‌ها از چشم درباريان مخفي نماند.

بروز نارضايتي، شكل‌گيري انقلاب اسلامي و شكست سلسله پهلوي، حلقه نهايي اوضاع سياسي جاري در زمان حكومت پهلوي بود. نشانه‌هاي انحطاط از اواسط دهه 50 شمسي به چشم مي‌خورد و حتي نزديكان به دربار آن را احساس مي‌كردند. مينو صميمي از جمله اين درباريان بود:

«تقريباً هر روز به قضايايي برمي‌خوردم كه از گسستگي بيش از پيش پيوند مردم و رژيم حاكم حكايت داشت. روند امور به جايي رسيده بود كه بعضي افراد، بي‌باكانه، در حضور ديگران از رژيم بد مي‌گفتند و به انتقاد از فساد مالي و رفتار غيراخلاقي خانواده شاه مي‌پرداختند.»

و همين مطلب از زبان پرويز راجي:

«تا مدتي، من و امثال من، تبليغاتي را كه در مملكت رواج داشت، باور مي‌كرديم و تصورمان و يا شايد آرزويمان اين بود كه دفعتاً معجزه‌اي خواهد شد و يك شبه همه چيز تغيير خواهد كرد. ولي حالا احساس مي‌كنيم كه تمام آن تصورات و آرزوها، خواب و خيالي بيش نبوده و تبديل ايران به «پنجمين قدرت صنعتي جهان!» نيز بيش از حد مسخره به نظر مي‌رسد. حقيقت اين است كه ما داراي كشوري عقب مانده و مردمي بي‌تمدن هستيم.»

و تدوام همين امر در ساختار نيروهاي مسلح در نوشته‌هاي عباس قره باغي:

«مهم‌ترين عامل نارضايي در نيروهاي مسلح شاهنشاهي در سال‌هاي اخير، دو موضوع سوء جريانات مالي و عدم رعايت قانون و عدالت، در امور پرسنلي و مسائل رفاهي و اجتماعي بود.»

واكنش مردم در قبال عملكردهاي حكومت پهلوي، در خاطرات فريدون هويدا، به خوبي قابل مشاهده است:

«ولي مردم طبقه پايين هرگز نمي‌توانستند، براي اقدامات رژيمي ارزش قائل باشند كه در رأس آن شاه، دوستان و بستگانش را آزاد گذارده بود تا با اطمينان خاطر، كليه امور تجارتي كشور را به خود اختصاص دهند و صرفاً، به فكر پركردن جيب‌هايشان باشند. در اين مورد، حتي طبقات مرفه نيز اكثراً از رفتار شاه و مواضع سياسي وي، آشكارا انتقاد مي‌كردند و روي هم رفته وضع به جايي رسيده بود كه با گسترش سايه ديكتاتوري بر تمام شئون جامعه؛ هر مسأله نامطلوبي؛ در هرجا به چشم مي‌خورد، همگي آن را به شاه نسبت مي‌دادند و همين نكته است كه مي‌تواند علت اصلي نفرت عمومي ايرانيان را از شاه در سال 1357به خوبي آشكار سازد.»

 

باز هم توصيفاتي از همين دست به قلم پرويز راجي:

«(11آبان 57): جهش‌هاي سريع اجتماعي و اقتصادي دو دهه اخير، اين اميد را در ما به وجود آورد كه به زودي، در جامعه ايران، شاهد پيدايش عوامل ثبات و برانگيختن احساس مسئوليت در مردم خواهيم بود. ولي همراه با اعلام سياست فضاي بازسياسي، چون مسئله بروز آثار ناشي از نارضايتي‌هاي مردم آن قدرها مورد توجه قرار نگرفت، به همين جهت نيز تشكيلات سياسي ايران از استحكام چنداني برخوردار نبود، ]جامعه[ دچار ضايعات و صدمات شديدي شد.»

عبدالمجيد مجيدي نيز ديدگاه‌هايي مشابه راجي، اما در عرصه‌هايي ديگر دارد:

«گرفتاري ما اين بود كه نهادهاي مملكت، درست كار نمي‌كرد. بنياد حكومت مشروطه درست كار نمي‌كرد. يعني مجلس، يك مجلس واقعي كه طبق قانون اساسي عمل بكند، نبود. دادگستري‌مان يك دادگستري‌اي كه آن‌طور كه به اصطلاح قانون اساسي، مستقلاً و با قدرت عمل بكند، نبود. دولتمان كه قوه مجريه بود، آن طوري كه بايد و شايد، قدرت اجرايي نداشت. توجه مي‌كنيد؟ اين ساختار سياسي، اين نهادي كه مي‌بايست درست عمل بكند، وجود نداشت. در نتيجه آن تغيير گروهي كه در دولت بايد وجود داشته باشد، وجود نداشت. در نتيجه آن تغيير گروهي كه در دولت بايد وجود داشته باشد، گاه‌گداري يك گروهي بروند، گروه ديگري بيايند، وجود نداشت. آن اعتمادي كه مردم، مي‌بايست به دستگاه‌ها داشته باشند كه وقتي وكيل مجلس صحبت مي‌كند، حرف مردم را دارد مي‌زند، وجود نداشت. آنجايي كه پرونده شخصي مي‌رفت به دادگستري مي‌بايست اعتماد داشته باشد كه قاضي با بي‌طرفي قضاوت مي‌كند، اين اعتماد وجود نداشت.»

فريدون هويدا با صراحت بيشتري به توصيف آخرين سال‌هاي حكومت پهلوي نشسته است:

«در سفر ايران، هر جا رفتم و با هر كس؛ اعم از آشنا يا بيگانه؛ صحبت كردم، همه به نحوي از اوضاع مملكت گله داشتند. در آن زمان، گرچه مردم هنوز شخص شاه را آشكارا هدف حمله قرار نمي‌دادند، ولي از انتقاد و بدگويي نسبت به خانواده او به هيچ وجه ابايي نداشتند. عبدالرضا اين‌كار را كرد، غلامرضا آن كار را كرد و مواردي شبيه آن (البته بدون القاب سلطنتي آنها)، ورد زبان مردم بود. ولي در اين ميان والاحضرت اشرف، خواهر دو قلوي شاه، جايگاه ويژه‌اي داشت و حملات اصلي نيز اكثراً رو به سوي او هدف‌گيري مي‌شد.»

و البته اسدالله علم وقوع انقلاب اسلامي را زودتر از سايرين پيشبيني كرده بود:

«هر اتفاقي ممكن است بيفتد. صحنه داخلي آن قدرها هم آرام نيست. مردمان عميقاً ناراضي‌اند. مردم، خواهان چيزي بيش از رفاه اقتصادي هستند. آنان خواهان عدالت، هماهنگي اجتماعي و حق اظهار نظر در امور سياسي هستند.»

و آخرين قسمت از پرونده نظام پهلوي برپايي قيام همگاني در سراسر كشور بود. روايت درباريان از اين خيزش خواندني است. پرويز راجي در اين باره چنين نوشته است:

«(10 آذر 1357) امروز كه ماه محرم در ايران آغاز شد، شورش مردم براي سرنگوني شاه نيز صورت جديدي به خود گرفت. هزاران نفر در مقابله با مقررات منع رفت و آمد، از پشت بام‌ها و داخل كوچه‌ها، فرياد «الله اكبر» سردادند و مأمورين انتظامي نيز به سوي آنها آتش گشودند.»

 

همين روايت، اما به قلم مينو صميمي:

«در آذرماه 1357 (شمسي)، عظيم‌ترين تظاهرات مردم ـ كه هرگز نظيرش را از آغاز قيام انقلابي تا آن زمان نديده بودم ـ برگزار شد. در اين تظاهرات كه به صورت راهپيمايي آرام در طول خيابان شاهرضا صورت گرفت، حدود يك ميليون نفر از طبقات مختلف جامعه شركت داشتند كه در بين آنها هزاران زن، اكثراً با پوشش چادر نيز به چشم مي‌خورد. اين جمعيت عظيم در حالي كه ضمن راهپيمايي خود، آرامش و نظم را كاملاً رعايت مي‌كردند، چند شعار را بيش از همه ]و[ پشت سر هم، فرياد مي‌زدند: «مرگ بر اين سلطنت پهلوي»، «ما منتظر خميني هستيم» و «حكومت اسلامي ايجاد بايد گردد.»

و ادامه قيام به روايت پرويز راجي:

«(20 آذر 57)، شب، موقعي كه فيلم تظاهرات امروز تهران را در اخبار تلويزيون ديدم، به خودم گفتم: «تعداد شركت‌كنندگان هرچقدر كه باشد، اهميت ندارد. چيزي كه فعلاً مشهود است؛ اقيانوس خروشاني از مردم است كه تا هرجا چشم مي‌بيند، تمام طول و عرض خيابان آيزنهاور (آزادي) را پوشانده است.»

و باز هم خاطرات راجي در اين باره:

«(تاسوعاي 1357)، بعد از انجام راهپيمايي، شاه از مشاهده جمعيت بي‌شمار شركت كننده در آن، به سختي تكان خورد و ضمن آنكه نظم و ترتيب چشمگيري كه در راهپيمايي وجود داشت، خاطر شاه را آشفته كرد؛ ولي به او فهماند كه ادعاي ژنرال‌هايش مبني بر عدم احساس مسئوليت توسط توده مردم، واقعيت نداشته است.»

و اعتراف ديگر به قلم پرويز راجي:

«(20 آذر 57) دو ميليون نفري كه همگي در تهران يك صدا فرياد مي‌زدند «شاه بايد برود»... و اين مسئله‌اي است كه فقط مي‌تواند به يك رفراندوم عمومي از سوي مخالفين، براي تعيين سرنوشت سلطنت، تعبير شود و شك نبايد كرد كه رسانه‌هاي مردمي و حامي دموكراسي در جهان نيز، اقدام امروز مردم ايران را به چيزي جز «طرد كامل رژيم از سوي ملت» تعبير نخواهند كرد.»

و چند پرسش اساسي به بيان پرويز راجي:

« با توجه به رويدادهاي چند هفته اخير، گهگاه از خود مي‌پرسم كه آيا اين حوادث درس عبرتي براي شاه بود يا نه؟ آيا او با توجه به علل نارضايي‌ها، تصميمي به محدود كردن اعمال و فعاليت‌هاي خانواده سلطنت خواهد گرفت؟ آيا گروهي از اطرافيان خود را، كه همواره مورد اعتراض مردم هستند، بدون آنكه با بي‌آبرويي عزلشان كند، حداقل از حول و حوش خود دور خواهد ساخت؟ آيا درك كرده كه وجود قمارخانه‌ها و شبكه دختران تلفني براي نشان‌دادن پيشرفت‌هاي ايران، چندان ضروري به نظر نمي‌رسد؟ آيا متوجه شده كه بهتر است ثروت مملكت به جاي خريد اسلحه در امور حياتي‌تر؛ مثل رونق كشاورزي به مصرف برسد؟ و سرانجام، آيا تصميمي به انحلال حزب رستاخيز گرفته است يا نه؟».

حكايت ماه‌هاي آخر حكومت پهلوي، به قلم فريدون هويدا قابل تعمق و توجه است:

«از ابتداي دي ماه 1357، اعتصاب عمومي تمام امور مملكت را به فلج كشانده بود. تعطيل بانك مركزي، ركورد كليه نقل و انتقالات پولي را سبب شده بود. اكثر مغازه‌ها بسته بود. روزانه ده‌ها هزار تن از مردم، ناچار براي ساعت‌هاي متمادي، در كنار شعبات فروش نفت به صف مي‌ايستادند تا جيره مواد سوختي خود را به‌دست آورند. تظاهرات گوناگون مستمر ادامه داشت و صداي تيراندازي هم حتي يك لحظه قطع نمي‌شد.»

و ادامه توصيف آن روزها به همان قلم:

«26 دي ماه1357، به فاصله چند دقيقه پس از اعلام خبر خروج شاه از ايران توسط راديو، تقريباً تمام اهالي تهران به خيابان‌ها ريختند و در حالي‌كه فرياد مي‌زدند: «شاه رفت»، شهر را يكپارچه به صورت كارناوال شادي درآوردند. مردم يكديگر را در آغوش مي‌كشيدند. اتومبيل‌ها پشت سر هم بوق مي‌زدند. شادماني خودجوش جمعيت، چنان غيره‌منتظره بود كه هر ناظر خارجي را به حيرت وامي‌داشت. انبوه مردم، با سربازان رفتاري برادرانه داشتند. گروهي از تظاهركنندگان، مجسمه‌هاي شاه و پدرش را پايين مي‌كشيدند و در همان حال نيز شعار مي‌دادند: حزب ما حزب خداست، خميني رهبر ماست؛ پيروزي با جمهوري اسلامي است، بعد از شاه نوبت بختيار است.»

همان روز مردم شهرستان‌هاي مختلف ايران نيز همانند تهراني‌ها خروج شاه از كشور را با شادماني فراوان، جشن‌گرفتند و درحالي كه نفرت خود را از شاه اعلام مي‌كردند، همه يك صدا؛ در سراسر ايران، فرياد پاينده باد جمهوري اسلامي ايران، سردادند.»

 

و پايان كار به روايت فريدون هويدا:

«در روز 29 دي1357، ميليون‌ها ايراني، در خيابان‌هاي تهران و ساير شهرها راهپيمايي كردند و فرياد «مرگ بر شاه» سردادند. در پايان تظاهرات، مردم تهران، طي قطعنامه‌اي كه صادر شد پيمان بستند، مبارزه خود را تا استقرار حكومت جمهوري اسلامي در ايران، ادامه دهند و ضمن آن با اعلام غيرقانوني بودن دولت بختيار، از او و نمايندگان مجلس و اعضاي شوراي سلطنت خواستند تا از مقام خود استعفا بدهند.»

و پايان داستان به قلم مينو صميمي:

«بختيار در مقابل جمع ميليوني مردم، فقط از حمايت گروه اندكي در ميان طبقات متوسط جامعه برخوردار بود. زيرا وقتي كه هواداران بختيار تظاهراتي به نفع او برپا كردند، حضور عده‌اي بالغ بر دو هزار نفر مرد و زن با لباس‌هاي آخرين مد غربي در اين تظاهرات، به همگان نشان داد كه بختيار پايگاه چنداني در بين مردم ندارد و هرگز نمي‌توان اميدي به آينده حكومتش داشت.»

بدين نحو 53 سال حكومت ناكارآمد و بي‌تدبير بر كشوري بزرگ و قدرتمند به پايان رسيد تا طليعه دوراني ديگر نه از جنس گذشته، كه از سنخ ايمان و عمل صالح، نمايان گردد و سال‌ها ارتجاع و عقب‌ماندگي را به دست صاحبان اين سرزمين جبران نمايد.



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       ناشناس : خيلي جالب بود من پيش از اين كتاب مينو صميمي رو خونده بودم و به نظرم كتاب بسيار جالب توجهي اومد. اما برخي اعتقاد دارند كه اين كتاب دچار تحريفاتي در محتوي شده كه از نظر من نمي تونه چنين اتفاقي افتاده باشه مگر شايد در موارد بسيار ناچيز اون هم درباره بعضي مطالب كه از اهميت محتوايي زيادي برخودار نيستند. به هر حال از شما كه اينقدر خوب تلاش مي كنيد سپاسگذارم

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها