خانه> دفتر خاطرات >37


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
لیست کتب اداره مشا...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2027

بازدید مقالات:
6199154

بازدید سوالات:
2563268



بشنويد از شهيد حاج علي موحد دوست بازديد: 5895

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


بشنويد از شهيد حاج علي موحد دوست

خمپاره خيلى نزديك خورد. طول كشيد تا گرد و خاك بخوابد و اوضاع رو به راه شود.
همان طور كه دراز كشيده بودم سرم را بالا آوردم. مات مانده بودم از چيزى كه مى‏ديدم. حاج على بود. راست ايستاده بود و تكان نخورده بود. گفتم: «لااقل سرت را پايين مى‏آوردى!» گفت: «مگه نمى‏بينى كلاه آهنى سرم گذاشتم. اينو گذاشتم كه سرم رو پايين نيارم.» هر چه نگاه كردم ولى كلاهى نديدم.
بچه‏هاى تخريب با تجربه‏اى كه داشتند مين‏ها را خيلى سريع خنثى مى‏كردند. عمليات فرمانده كل قوا، حاج على هم كمكشان مى‏كرد.
يك بيل دستش گرفته بود و افتاده بود به جان مين‏ها. تند تند مين خنثى مى‏كرد با همين بيل.
محل مأموريت را پيدا كرده بود و رفته بود شناسايى. حاج حسين داشت از روى نقشه توضيح مى‏داد كه رسيد.
هنوز نفسش تازه نشده بود كه دست گرفت براى حرف زدن.
گفت: «حاجى، سمت راست يه كم آب گرفتگى داره، رفت و اومد بچه‏ها تو او منطقه...» حاج حسين خيره نگاهش كرد داد زد: تو دوباره تنها رفتى اون هم زودتر از بقيه؟!»
كار هميشگى‏اش بود. به دعواهاى حاجى هم عادت داشت.
هر چه گفتيم: «عمل بدون بى هوشى محاله.» قبول نكرد. مى‏گفت: «زود باشين فشنگ رو از تو سينه من در بيارين.»
فشنگ درست روى قلبش بود و با حركت آن بالا و پايين مى‏رفت.
بى حسى موضعى داديم و شروع كرديم به كار.
توى تمام آن مدت طولانى، دستش زير سرش بود و قلب خودش را نگاه مى‏كرد. عجيب و غريب بود اين آدم.
فشنگ را كه در آورديم. راحت دراز كشيد.
يك ميليون و دويست هزار گلوله. فقط و فقط توى جاده‏هاى جزيره مجنون.
با اين حال، حاجى روزى يك بار از اين جاده‏ها مى‏رفت و مى‏آمد. تانكرهاى آب را مى‏برد براى جزيره.
اعتراف خود عراقى‏ها بود، يك ميليون و دويست هزار گلوله، فقط و فقط توى جزيره مجنون.
حسين، حسين، حسين، موحد.
خرازى خودش را انداخت كنار بى سيم و گوشى را قاپيد.
- حسين، بگوشم.
بعد از اين همه بى خبرى از گردان امام رضاعليه السلام، حق داشت.
- حسين آقا دستمون تو آبه.
- كدوم آب؟!
- اروند؟ همون موضع را حفظ كن على جون. يا على.
به بى سيم چى گفت كه قرار گاه را بگيرد.
- سلام عليكم. خرازى هستم. الان گردان امام رضاعليه السلام، به فرماندهى حاج على موحددوست به كنار اروند رسيد.
حسين مى‏خنديد. ما گريه مى‏كرديم. حسين گريه مى‏كرد. ما مى‏خنديديم. حسين نمى‏دانم مى‏خنديد يا گريه مى‏كرد. شنيدم اما كه از آزادى خرمشهر مى‏گفت.
طناب را مى‏بست دور كمر خودش، يك تكه‏اش را رها مى‏كرد، مى‏بست دور كمر بى سيم چى.
مى‏گفت: «اينطورى ارتباطم قطع نمى‏شه با قرارگاه. نبايد دنبال بى‏سيم‏چى بگردم وسط شلوغى عمليات!»
بى‏سيم‏چى‏اش بودن اما سخت بود مدام اين طرف و آن طرف مى‏رفت و قرار نداشت.
عمليات طريق القدس بود. معبر مين و سيمهاى خاردار. همه نگاه مى‏كردند، نمى‏دانستند چه كنند. حاجى معطل نكرد. خودش را انداخت روى سيم‏ها.
بچه‏ها تك تك از روى تنش رد مى‏شدند.
بعد از عمليات لو داده بود كه: «يك حسى مى‏گفت اگر دير بجنبيم، همه بچه‏ ها پريده ‏اند!».
12 نفر، هيچ كس حاضر نشده بود ضامنشان بشود براى وام گرفتن. گفته بودند شهيد مى‏شويد، قسطهايشان مى‏ماند براى ما. مشكل را حل و فصل كرديم، وام را بهشان داديم.
چند ماه بعد، ده نفرشان پريده بودند. حاج على هم پريده بود، تا چهار سال خانواده‏اش قسط داشتند كه بپردازند.
هميشه شوخ ديده بودمش. حالا اما بين دو نماز، توى سنگر مرا گرفته بود توى بغل، زار زار گريه مى‏كرد.
قسم مى‏داد كه دعا كنم. دعا كنم كه شهيد شود و برود پيش شهداى ديگر... برايم عجيب بود. هميشه شوخ ديده بودمش.
حالا حسين هم شده بود مثل حاج على، حاجى.
ايستاده بود رو به روى خانه كعبه، زار زار گريه مى‏كرد. نمى‏دانست پيمانش با حاج على را چه كار كند؟
قول داده بود اگر على بايستد و بعد از عمليات والفجر 8 مسئول خط فاو شود، برايش دو ركعت نماز بخواند توى مسجدالحرام و شهادتش را از خدا بخواهد.
عمره مفرده را به جاى آورد. دو ركعت نماز را هم خواند. نمى‏دانست چه بخواهد. توى كار خدا دست به نقد، حرف حاج على را خريده بود؛ همان روز بعد از پيمانش.
حاج حسين خرازى وقتى برگشت، اولين جايى كه رفت، مزار حاج على بود.
خط پدافندى فاو. مسئول محور. حاج على موحددوست.
كنار جيپ ايستاده بودند. خودش و يكى دو تاى ديگر.
صداى سوت خمپاره و گرد و خاك.
نايستاده بود. مرد آهنين افتاده بود با تركشى روى قلبش.
جسدش را پيچيدند لاى پتو با يك قايق موتورى فرستادند آن طرف اروند.
روحيه نيروها مهم بود در آن موقعيت. كم كسى نبود. مسئول خط فاو.
«اگه مى‏دونستم براى هر كارى، اينقدر مزد مى‏دن. حالا حالاها شهيد نمى‏شدم.» اين را توى خواب گفته بود به يكى از دوستانش.
«كار براى خدا باشد، سوت زدن باشد» حرفش هميشه همين بود.


به نقل از فصل نامه مكاتبه و انديشه شماره 21



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       ناشناس : سلام به شما دوست عزیز از مطلبی که گذاشتید در اینجا ،بسیار ممنون. من دارم در مورد حاج علی تحقیق میکنم. ایشون هم پسر خاله ی مادرم میشند و هم پسر خاله ی مادر پدرم و هم برادر شوهر خاله ام. دنبال مطاالب بیشتری از خاطرات جنگشون هستم. اگه پیدا کردین به ایمیلم میفرستید؟ باتشکر/محمدهادی بنکدار کردآبادی

       ناشناس : سلام بر شهدا خوشا به حالشان واقعيت دارد اين روحيه شهيد موحد دوست بود در عمليات طريق القدس فرمانده گروهان ما بود من مسئول دسته بودم وقتي رسيديم به خط عراقيها من از ترس تيرهاي بعثي ها چسبيده بودم زمين . يه وقت ديدم حاج علي فرياد ميزد با همون لهجه اصفهوني بلند شيد منو ديد به اسم صدا زد بلند شو خلاصه هيچ ترسي نداشت من نديدم ايشون در طول عمليات خم بشه واقعا عجيب بود اتفاقا روز سوم يا چهارم عمليات بود تير مستقيم خورد به كتفش بعد از عمليات اومد تو روستاي ساوه ديدن بچه هاي بسيج كه در عمليات شركت كرده بودند واقعا عجيب بود روحش شاد شاد شاد حاج علي الان موقع دستگيري دست ما را هم بگير
       پرسمان : ضمن تشکر از شما, امیدواریم ما را از بیان خاطرات دوران دفاع مقدس بهره مند فرمایید.

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها