خانه> دفتر خاطرات >281


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چگونه از ياران اما...
چشم چراني، آثار و ...
علامت قبولي توبه
رابطه دختر و پسر
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
اخلاق پيامبر (4) -...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
جلسه خواستگاري
...

چه كنم گناه نكنم؟!
لیست کتب اداره مشا...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
دفتر 30 پرسش ها و ...
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
دوستي با نامحرم در...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
شيوه هاي کنترل نفس...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2190

بازدید مقالات:
7256869

بازدید سوالات:
2622639



گل آقا تويي؟ بازديد: 5289

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


سال پاياني حيات امام، سالي بسيار خسته کننده و کسالت آور بود. خستگي شديد امام، مسئله قطعنامه 598 و همچنين برخوردهاي غيرمدبرانه قائم مقام وقت رهبري باعث شده بود لبخند از لبان ايشان رخت بربندد. در اين شرايط، مرحوم کيومرث صابري فومني (گل آقا) ديداري با ايشان داشته اند که مي خوانيد:

يک بار به آقاي دعايي گفتم بعد از سال ها مي خواهم بروم و امام را ببينم. ايشان با احمد آقا هماهنگ کرد و يک روز که در خانه بودم گفت فردا صبح تو را به ديدن امام مي برم. ما به آنجا رفتيم و صبحانه اي هم آنجا خورديم... سپس بنده و آقاي دعايي خدمت حضرت امام رفتيم. آقاي دعايي بنده را معرفي کرد. گفت: «ايشان آقاي کيومرث صابري فومني هستند و معلم بودند. همچنين مشاور فرهنگي آقاي رجايي بودند...» وقتي مرا با اين عناوين معرفي مي کردند، امام سرشان را پايين انداخته بودند و بسيار قيافه خسته اي داشتند. در آن شرايط ما اصلا نمي توانستيم فکر کنيم که ايشان فقط 7، 8 ماه ديگر مهمان ما هستند. بعد آقاي دعايي برگشت و گفت: «آقا چرا من خسته تان بکنم، اصلا ايشان گل آقاست» تا گفت ايشان گل آقاست، امام گفتند «تويي؟» آن وقت خنديد و من گريه ام گرفت... گفتم براي من دعا کنيد که از راه راست منحرف نشوم. آقاي دعايي گفت: آقا، شما به گل آقاي ما سکه نمي دهيد؟ گفتند: «چرا» و اشاره کردند. آقاي رسولي بودند يا آقاي توسلي، که کيسه اي پلاستيکي آورد، توي آن، سکه هاي يک ريالي بود. امام دست کردند توي کيسه و يک مشت به من دادند. او در کيسه را بست و امام زدند پشت دستشان. او باز کرد و امام يک مشت ديگر سکه به من دادند، او دوباره بست. امام يک بار ديگر پشت دستشان زدند، او باز کرد و امام يک مشت ديگر سکه به من دادند. يکي از آقايان گفت: «امام سه بار به کسي سکه نمي دهند!» من ديدم همه اش يک ريالي است؛ گفتم: «قربان امام بروم که ماشاءالله اينقدر ولخرج هستند.» امام خنديدند. گفتم آقا من فقط آمده ام دست شما را ببوسم. سپس دست و محاسن آقا را بوسيدم و بيرون آمديم. خوشحال شديم که بالاخره امام يک لحظه شادمان شدند.

در بيروني، نشستيم و چاي خورديم، بعد حاج احمد آقا را ديديم. گفت: «گل آقا شنيدم امام ما را خنداندي، شادمانش کردي، خدا دلت را شاد کند.» گفتم: «من فداي امام بشوم. من حاضرم قلبم را پاره پاره کنم و بريزم پايش تا ايشان يک لبخند بزند.»



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها