خانه> سياسي و انديشه سياسي >2495


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
گناهان كبيره
چگونه از ياران اما...
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
احكام نماز و روزه ...
تقويت اراده در انج...
اخلاق پيامبر (4) -...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
لیست کتب اداره مشا...
شوخي هاي پيامبر
جلسه خواستگاري
...

دوستي با نامحرم در...
چه كنم گناه نكنم؟!
دفتر 30 پرسش ها و ...
شيوه هاي کنترل نفس...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
فطريه چيست؟
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 32 پرسش ها و ...
اخلاق پيامبر(2)- م...
مهارت ارتباط مؤثر ...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2218

بازدید مقالات:
8277280

بازدید سوالات:
2653015



زمينه هاي کودتاي 1299 و روي کار آمدن پهلوي ها بازديد: 435

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


الف) تجددگرايي:‏139212031504277532187354.png.jpg
‏ مشروطه با نفوذ گروه‌هاي ساختار‌شکن به بن بست مي رسد. در ايران اتفاقات زيادي رخ داد که منجر به مشروطيت شد. در مشروطيت ‏دو خط و دو جريان متفاوت وجود دارد که بعضي ضمن اذعان به وجود اين دو جريان، نقش يکي را برجسته و نقش ديگري را انفعالي ‏دانسته و معتقدند که آن جرياني که با استبداد درگير بود و بحث قانون‌گرايي و قانون‌خواهي را مطرح کرد جريان روشنفکري بود منتها بعداً ‏روجانيت با توجه به ظرفيتي که در جامعه داشتند آن حرکت را به نفع خود مصادره کردند.‏
‏ اما آنچه که صحيح به نظر مي رسد و بنده هم معتقدم اين است که دو جريان کاملا متفاوت در کشور فعال بودند که هر يک براي ايران ‏برنامه‌هاي خاص خود را داشتند منتها در مسير حرکت چون روي يک سوژه متمرکز بودند و با يک موضوع درگير بودند خودبخود يک سري ‏اصطکاک ها و در پاره‌اي موارد شايد برخي همکاري‌هايي به وجود آمد.‏
‏ دغدغة جريان ديني اين بود که استقلال ايران در حال نابودي است، نفوذ بيگانگان افزايش يافته، گروه‌هاي ساختار‌شکن در کشور فعال ‏شدند و قاجاريه هم يک دولت و حاکميت ضعيف است و اين عوامل مي تواند ايران را به سمت سراشيبي سقوط پيش ببرد.‏
‏ چون بحث در مقدمات کودتاي 1299 است و بنابر تبيين جزييات جريان مشروطيت هم نيست، به همين اندازه در تبيين نقش روحانيت ‏و جريان ديني در ماجراي مشروطيت - برخلاف نگاهي که معتقد بود اين جريان، نقش انفعالي داشتند - اکتفا مي شود براي اينکه ثابت ‏شود نوع برخورد اين جريان، برخورد فعال است و اينگونه نبود که به حرف بسنده کنند بلکه نشستند، برنامه‌ريزي کردند که اصلاح ساختار ‏حکومتي در برنامه‌ريزي‌هايشان مد نظر بود. در هر حال يک سري اقداماتي را شروع کردند به عنوان نمونه در سال 1317 قمري مرحوم ‏آخوند خراساني، شربياني و مامقاني و چند نفر ديگر از بزرگان نجف با همکاري شيخ فضل الله نوري و ميرزا حسن آشتياني در تهران يک ‏سلسله مباحثي را در مورد وضع ايران دنبال مي کردند مبني بر اينکه بايستي ايران را از اين وضعيت نجات داد و در واقع اين نقطه آغاز ‏مشروطه است و اين يک اقدام عملي و جدي است.‏
‏ گروه‌هاي ساختارشکن در ايران مخصوصاً بعد از ترور ناصرالدين شاه خيلي فعال شدند؛ چون شاه قاجار خيلي جدي و محکم در مقابل ‏اينها ايستاده بود. (بعد از اينکه سيد جمال بر اساس خواست سلطان عثماني مبني بر نامه نگاري به علماي ايران و دعوت آنها به ستيز و ‏مقابله با ناصرالدين شاه، اين کار را انجام مي‌دهد ولي نتيجه نمي‌دهد و سلطان عثماني در اين مرحله از اين کار ناکام مي ماند، سلطان ‏عثماني به سيد جمال مي گويد: با وجود شيخوخيت ناصرالدين شاه در سلطنت، سلطه‌اي پيدا کرده که با حضور وي اصلاً نمي‌توان تغييري ‏در ايران ايجاد کرد. بنابراين بايد نابود شود و اينجا است که طرح ترور ناصرالدين شاه قطعي شده و به دست ميرزا رضاي کرماني اجرا ‏مي‌شود). در هر حال اين گروه‌ها بعد از ترور شاه قاجار عملا مبسوط‌اليد شده و فعال مي شوند.‏
‏ گروه‌هاي ساختار‌شکن در ايران در آن دوره عبارتند از: غرب‌گراها که در تشکيلات ماسوني جمع شدند، کميته‌هاي ترور، بابي‌هاي ازلي، ‏بهايي‌ها و ... به اينها مي توان صوفيه را هم اضافه کرد و انجمن اخوت هم در سال 1317 تشکيلات خود را دوباره در ايران راه مي اندازد. ‏در ميان اينها انسان‌هاي متفاوتي هم هستند نظير سيد محمد طباطبايي که عضو تشکيلات ماسوني شده بود و در مشروطه در جاهايي هم ‏نقش تخريبي داشت.‏
‏ در گروه‌هاي ساختار‌شکن جهت‌گيري هاي مختلفي وجود داشت ولي همگي در بحث تجدد مشترک بودند.‏
‏ مرجعيت شيعه در سال 1320 قمري فتوايي بر حکم کفر اتابک اعظم امين السلطان صادر و او را تکفير مي کنند و اين يکي از اقدامات ‏اصلاحي انجام شده توسط مرجعيت شيعه است که صدر اعظم ايران را عوض مي کنند.(اسناد و مدارک فراواني وجود دارد که امين ‏السلطان به سبب معاشرت با غرب‌گرايان دچار فساد اخلاق و عقيده مي شود و در منابع بهايي با صراحت آمده است که وي در سال 1315 ‏قمري که در قم تبعيد بود بهايي شده است. در هرحال فساد عقيدة او محرز است و فساد سياسي‌اش هم محرز است چون مدت‌ها با روس ‏و انگليس ارتباط داشت و بيشترين امتيازاتي که در دورة قاجار داده شد، اين فرد در آن دخيل بود) و بدين ترتيب علما اين فرد را از سر راه ‏برداشته و عين الدوله را به عنوان خيرالموجودين در آن دوره سر کار مي آورند که او هم واقعاً اصلاحاتي انجام مي دهد. علما به همين ‏ترتيب پيش مي‌آيند تا به بحث عدالتخانه مي‌رسند که به نظر علما از جمله مرحوم شيخ فضل الله نوري، امري تشريفاتي نبود بلکه قرار بود ‏ساختاري مستقل از حکومت تشکيل و شکايات مردم در آنجا بررسي و حکم صادر شده و لازم الاجرا باشد. اين موارد گام‌هاي اصلاحي ‏است که هم با رهبري مرجعيت شيعه و هم همکاري بعضي از شخصيت‌ها نظير شيخ فضل الله نوري برداشته شد. ‏
‏ اما آن جريان دوم، ساختار شکن بوده و دنبال براندازي هستند و با تمام توان در صدد تخريب و راه انداختن جنگ و آشوب در کشور ‏هستند و وقتي آشوب به راه افتاد بعضي از ملاحظات از بين مي رود. مرحوم ميرزا عبد الله مازندراني بعد از تفسيق تقي زاده-به قول خود ‏ايشان- نامه‌اي دارد که در آن نامه، فضاي آن روز را به خوبي تشريح کرده و مي‌گويد وقتي ما اين کار را (يعني مشروطه) شروع کرديم ‏بعضي از موادّ فاسدۀ مملکت هم وارد شدند. در اين جريانات، کشور به آشوب کشيده مي‌شود و در اين فتنه و آشوب مرحوم شيخ فضل الله ‏نوري که تاکنون ملاحظاتي داشت مجبور است دخالت کند؛ هر چند مرحوم شيخ اصلاً با اين روند موافق نبود. روند ايشان، روند اصلاحي ‏بود که انتهاي آن به عدالتخانه مي‌رسيد و گام به گام قضيه پيش مي‌رفت. ولي وقتي در تهران درگيري شد و تعدادي کشته شدند و ‏مهاجرت صغري رخ داد مرحوم شيخ فضل الله در آن شرکت نمي‌کند ولي در مهاجرت کبري که کار سخت مي‌شود شيخ هم شرکت ‏مي‌کند و ناچار مي‌شود وارد شود. و از اينجا آن درگيري‌هاي جناح مشروطۀ مشروعه و مشروطه‌طلب و روشنفکر به ظاهر مشروطه‌طلب ‏آغاز مي‌شود.‏
‏ بنابراين يک جريان از همان موقع به دنبال تجدّدگرايي در ايران است که لازمۀ تجدّدگرايي آنها به حسب ظاهر، محدود‌کردن سلسلۀ ‏قاجار از نظر سياسي است و به قول خودشان، کوتاه‌کردن دست روحانيت در امور است. البتّه روحانيت دخالت چنداني در امور نداشت ولي ‏همين مقدار تصدّي آنان در امور ديني و فرهنگي کشور هم براي اين گروه قابل تحمّل نبود. از اين رو مخالفت علماي شيعه تا مرحلۀ لغو ‏قراردادهاي استعماري نظير قرارداد رويتر، رژي و ... را جناح مقابل يعني جريان تجدّدگرا چنين تحليل مي‌کرد که اينها ضدّ تجدّد و نوآوري ‏هستند؛ و حال آنکه اصلاً چنين نبود و آنها با استعمار مخالف بودند، نه با تجدّد و نوآوري. اين جريان ديني با اين فکر( يعني فکر غرب‌گرايي ‏و غربي‌شدن از فرق سر تا سر ناخن ها) مخالف بودند ولي جريان تجدّد‌گرا اين را به حساب مقابله با تجدّد مي‌گذاشتند و تجدّد را هم ‏مساوي با پيشرفت و تکنولوژي مي‌گرفتند.‏
‏ در نهايت دعواي مشروطه به نفع جريان تجدّد‌گرا با همۀ آن گروه‌هاي ساختارشکن و ظرفيت‌هاي ساختارشکني که داشت تمام شد. ‏مرحوم شيخ فضل الله نوري را در تهران به شهادت رساندند. يک سال بعد سيد عبد‌الله بهبهاني را هم که خيلي به پيشرفت مشروطه کمک ‏کرد و اينها از آن سوء‌استفاده کردند، در تهران کشتندکه اگر به أمر مرحوم آخوند خراساني اصرار بر اجراي اصل دوم متمّم قانون اساسي ‏‏(نظارت علما بر مصوّبات مجلس) نداشت با او کاري نداشتند. سيد محمّد طباطبايي را که ماسون بود و خيلي با آنها همسويي و همراهي ‏داشت، منزوي کردند. تيم تروري براي کشتن مرحوم آخوند خراساني و ملا عبد الله مازندراني به نجف فرستادند و در نهايت مرحوم آخوند ‏را به شهادت مي رسانند. درست در همان زماني که مرحوم آخوند زنده بود در روزنامه‌هاي ايران مسئله حجاب، قصاص و ... مسخره مي‌شد ‏که آخوند عکس‌العمل‌هايي دارد.‏
‏ جرياناتي که امروز هم فکر مي‌کنند با پيوستن به غرب يا تعامل با آن، کار کشور سامان مي‌يابد بايد قدري در اين نگاه خود تأمّل کنند. ‏به خوبي روشن است که آنها هم همان موقع طرحي خاصّ براي ايران و منطقۀ بين‌النهرين داشتند و طرح آنها تضعيف و نابودي ايران بود. ‏دهها سند و هزاران عملکرد در اين زمينه وجود دارد که وقتي کنار هم قرار گيرند چيزي جز نابودي ايران از آن بيرون نمي آيد. وقتي در ‏سال 1907 ميلادي در مشروطه، قرارداد تقسيم ايران منعقد مي شود آيا اين چيزي جز نابودي هست؟! قرار بود ايران در پايان جنگ ‏جهاني اوّل به دو قسمت تقسيم شود و هر يک، يک قسمت را ببرند کما اينکه براي منطقۀ بين‌النهرين هم همين نقشه را داشتند که باز ‏آنجا هم مرجعيت شيعه مانع شد و کشور عراق در سال 1920 ميلادي از دلِ درگيري مرجعيت شيعه با استعمار متولّد شد.‏
‏ متأسفانه با يک جريان به شدّت ساختار‌شکن در اين دوره مواجه هستيم که نقش آن در مشروطه، کودتاي 1299 و در طول سلطنت ‏پهلوي واکاوي نشده است و تا اينها به خوبي واکاوي نشود نمي توان پهلوي‌ها را شناخت و به ماهيت رژيم رضاخاني پي برد.‏
‏ جريان تجدّد‌گرايي با همۀ فشاري که به جامعۀ ايراني مي‌آورد (قتل ها، ترورها که مرحوم علّامه اميني در کتاب شهيدان راه فضيلت تا ‏‏80 نفر بر‌مي‌شمرد، تبعيدها و ...) منتها کار پيش نمي‌رود. تقريباً از سال 1297 شمسي در مطبوعات ايران بحثي با عنوان «ديکتاتوري منوّر» ‏و لزوم استفاده از مشت‌آهنين توسط مدّعيان آزادي، قانون، مشروطه و ... يعني همان جريان تجدّد‌گرا مطرح مي شود. اين جريان نهايتاً به ‏اين نتيجه مي‌رسد که از بين بردن ظرفيت مرجعيت شيعه در ايران و نابودي دين با همۀ کارهايي که انجام شده، امکان‌پذير نيست و روش ‏جديدي را مي‌طلبد و بايد جدّي‌تر عمل کرد. از اينجاست که بحث استقرار حکومتِ‌ مقتدر که «ديکتاتوري منوّر» مي‌نامند، مطرح مي شود.‏
 

ب) انگلستان، جريان‌هاي مربوط به آن و اقدامات آنها:‏
‏ در اين مقطع در ايران دو جريان قوي مربوط به انگلستان فعاليت مي کنند:‏
‏ 1- جريان سنّتي استعارگري انگليسي ها.‏
‏ 2- جريان تازه و نوپايي که خيلي قوي و حساب شده عمل مي‌کند.‏
متأسفانه ما اين دو جريان را از هم تفکيک نکرديم؛ از اين رو بعضي ها در جريان کودتا 1299 يا آدرس را اشتباهي مي‌روند يا اينکه نقش ‏انگلستان را نفي مي‌کنند.‏
در هر حال در اين مقطع، جريان ديني به شدّت ضعيف شده است چون امثال مرحوم‌نائيني تقريباً منزوي هستند و آن جريان تجدّدگرا هم ‏آمده و بسياري از موانع را از سر راه برداشته است.‏
*جريان سنّتي استعماري انگليس:‏
جريان سنّتي استعمار انگليس در ايران مخصوصاً بعد از سال 1917 که امپراتوري تزاري سقوط مي‌کند به اين نتيجه مي‌رسد که ايران را ‏مستعمرۀ خود کند. در رأس اين جريان، لُردکُرزن قرار دارد که يک زماني نائب السلطنۀ انگليس در هند بود و بعد وزير امور‌خارجه شد و ‏عامل ايراني آن هم وثوق‌الدوله است. البته کساني ديگر هم نظير نصرت‌الدوله فيروز، اکبر ميرزا صالح‌الدوله و ... هم بودند. اينها در دربار ‏قاجار حضور و نفوذ دارند و کشور در اختيار اين جريان است و قرارداد 1919 را آمادۀ امضاء مي کنند. امّا احمد شاه علي‌رغم تهديد به اينکه ‏اگر امضا نکند به سلسلۀ قاجار خاتمه داده خواهد شد، قرارداد را امضا نمي کند. از سوي ديگر هم شهيد مدرس و شيخ حسين لنکراني و ... ‏قيام بزرگي را در ايران صورت مي‌دهند و بدين ترتيب با توجه به قيام مردم ايران، مساعد نبودن اوضاع و شرايط بين‌المللي و ورود ‏امريکايي‌ها در اين جريان و مخالفت با قرارداد 1919 و نيز اختلاف جدّي در حاکميت خود انگلستان باعث مي‌شود که قرارداد 1919 به ‏نتيجه نرسد.‏

*جريان تازه و نوپا مربوط به صهيونيزم بين‌الملل:‏
بعد از به نتيجه نرسيدن قرارداد 1919، کار جريان دوم شروع مي شود که از اين به بعد بيشتر با همين جريان و خط دوم سر و کار داريم. ‏البتّه عناصري از جريان خط اوّل هم با اين جريان همسويي و همراهي دارند. ‏
‏ خط دوم، افراد وجريان مربوط به صهيونيزم بين‌الملل درايران و منطقه هستند. جريان صهيونيستي که درحاکميت انگليس نفوذ مي ‏کنند- و سابقه آن به نزديک 150 تا200 سال قبل از اين تاريخي که از آن صحبت خواهيم کرد، برمي گردد- يهوديان يا صهيونيستهايي ‏هستند که از دوره ويکتوريا در حاکمّيت انگليس نفوذ مي کنند وسال 1900ميلادي اوج نفوذ آنها است. درسال 1901 ادوارد هفتم در ‏انگليس به سلطنت مي‌رسد و 18سال سلطنت مي‌کند و در اين مدّت صهيونيست‌ها عملا بازوي اصلي او بودند و صهيونيست‌هايي که تا ‏ديروز آنها را از اروپا رانده بودند حالا دست راست پادشاه انگلستان شدند. سال 1917معاون وزير خارجه به نام لُرد بالفور اعلاميه‌اي صادر ‏مي‌کند که آن مبناي تشکيل رژيم صهيونيستي در منطقه مي‌شود در حاليکه وزير امور خارجه لُردکُرزن که يک امپرياليست سنتّي است، از ‏اين اطلاعيه صادر شده توسط معاونش هيچ اطلاعي ندارد واين امر عمق نفوذ جريان صهيونيستي در انگليس را نشان مي دهد. اعلاميه ‏مذکور همان اعلاميه‌اي است که رفتن يهودي‌ها به فلسطين را مجاز مي‌داند و سپس ظرفيت هايي در منطقه براي اين اقدام و مهاجرت ‏ايجاد مي‌شود و نهايتاً هم تأسيس رژيم صهيونيستي با همين پيش زمينه فراهم مي‌شود.‏
‏ اين جريان در حاکمّيت انگلستان اصلا آن رويکرد سنّتي را ندارد که به دنبال تقسيم ايران و مستعمره‌کردن آن باشد بلکه ايده آنها اين ‏است که بايد فردي را در ايران روي کار بياوريم که تمامي خواسته‌هاي ما را بدون اينکه هزينه‌اي درايران بکنيم وحضور ما درايران ‏هزينه‌اي داشته باشد، فراهم کند و اين رکن اصلي سياستهاي اين جريان در رابطه با ايران و منطقه است.‏
در رأس اين جريان، نائب السلطنه هندوستان، چرچيل (وزير نيروي دريايي انگلستان در آن زمان) و شخصي به نام لُرد ريدينگ قرار دارد ‏که همگي صهيونيست هستند. ايام، پايان جنگ جهاني اوّل است، خاورميانه جديد در حال شکل‌گرفتن است وآنهايي که تعيين‌کننده اين ‏خاورميانه جديد هستند عمدتاً صهيونيست هستند. اجتماع اينها بعد از کودتاي 1299در قاهره است و موضوعات مختلفي درآن جلسه طرح ‏مي شود که در رابطه با ايران هم موضوع رضاخان و.... جزء مباحثي است که مطرح مي شود.‏
 

‏ جريانات ونهادهاي فعال و تأثير گذار در کودتاي 1299:‏
‏ چنانچه بخواهيم جريانات فعّال در کوتاي 1299را بررسي کنيم بايد به اين ابعادي که ذکر خواهد شد توجه شود تا اينگونه نباشد که ‏برخي از افراد ساده‌انديش، در اين جريانات تاريخي مطالبه سند کنند؛ هر چند اسناد هم وجود دارد ولي اينگونه نيست که مثلا سفارت ‏انگليس سندي صادر کند که کودتا انجام شود ورضاخان سرکار بيايد بلکه نفوذ آنها پيچيده و گسترده است واز طريق گروه‌هايي که فعال ‏ومرتبط به آنها هستند، کار خود را پيش مي برند.‏
‏ براي انجام کار تحقيقي درباره کودتا 1299بايد سراغ تبيين نقش حکومت هند بريتانيا رفت، هرچند بسياري سراغ انگليس مي ‌روند که ‏مثلاً وزير امورخارجه آن چه گفته است ولي بايد دانست که حتي وزير خارجه انگليس، مخالف کوتا در ايران است. بنابراين از او چيزي به ‏دست نمي‌آيد، حتي اگر سراغ سفارت انگليس درايران هم رفته شود باز مشاهده مي شود که سفير بدون اطلاع وزارت خارجه با کودتا ‏همراهي دارد و به همين خاطر مورد توبيخ وزير امور خارجه (لُردکرزن) قرار مي‌گيرد. بنابراين از طريق معمول و متعارف نمي‌توان به نقش ‏انگليس دراين حوادث دست يافت.‏
1-‏ حکومت هند بريتانيا ونقش آن در مسائل ايران:‏
‏ از زمان جنگ‌هاي روسيه عليه ايران، امور ايران راحکومتِ هند بريتاينا اداره مي کرد، چون در اين منطقه يا وزارت مستعمرات يا ‏حکومتِ هند بريتانيا و به ندرت خود وزارت خارجه انگليس مديريت مي کرد. مسئله ايران واين منطقه به حکومت هند بريتانيا سپرده شده ‏بود. بنابراين در روند تحقيقات در اين مسأله بايد به بررسي حکومت هند بريتانيا و عوامل آن پرداخت.‏
‏ يکي از اصلي‌ترين و جدّي‌ترين عوامل اينها در ايران، اردشيرجي است که فرستادة حکومت هند بريتانيا به ايران است، نه فرستاده خود ‏حکومت انگليس. وي که از زمان ناصرالدين شاه در ايران است، نقش برجسته‌اي در مشروطه و حوادث بعد از آن داشته است به گونه‌اي ‏که خود وي با صراحت بيان مي‌کند که اصلاً رضا‌خان را من انتخاب کردم. عناصر ناشناخته شبکه جاسوسي انگليس در ايران همگي افراد ‏اردشيرجي هستند نظير ميرزا کريم خان رشتي و ... امروز اگر بخواهند سراغ جاسوس‌ها و افراد مرتبط با انگليس بروند، اولين کسي که در ‏جريان تاريخ‌نگاري به عنوان انگليسي مطرح مي‌شود سيد ضياءالدين طباطبايي است و حال آنکه وي ‌آن قدر به انگليسي بودن شهرت دارد ‏که وقتي قرار است عضو لژ ماسوني "بيداري" شود، به دليل شهرت او به اين أمر و ترس از اتهامات و اقدامات بعدي عليه خود، او را ‏نمي‌پذيرند. در هر حال سيد ضياءالدين بخش علني کار را بر عهده دارد و بخش پنهاني کار با افرادي مثل ميرزا کريم خان رشتي و ... است ‏که آنها رضا‌خان را به اردشيرجي معرفي مي‌کنند.‏
‏ از دو طريق ميرزاکريم خان رشتي (که رضاخان از چماق‌داران وي است) و عين الملک هويدا (پدر اميرعباس هويدا)، رضاخان به ‏اردشيرجي معرفي شد و سپس اردشيرجي، وي را به آيرون سايد تحويل مي‌دهد که مقرر شده است وي عمليات نظامي کودتا را انجام ‏بدهد.‏
‏ بنابراين حکومت هند بريتانيا در اين پروژه اهميت ويژه‌اي دارد و اسناد مکتوب از عمق دخالت انگليسي‌ها در ايران وجود دارد که بر ‏اساس آن اسناد مثلاً حاکم يک بخشي از استان فارس را هم انگليس‌ها تعيين مي‌کردند.‏
‏ 2ـ بانک شاهنشاهي:‏
‏ يکي از جريانات يا نهادهاي ديگري که در کودتا مؤثر است بانک شاهنشاهي است. اين بانک، نفود اقتصادي انگليس در ايران را رقم ‏مي‌زند و بسيار به سلطه اقتصادي و حتي سياسي انگليس در ايران کمک کرده است. اکثر رجال ايراني از اين بانک وام گرفته‌اند. رئيس ‏بانک شاهنشاهي شعبه همدان با رضاخان در زماني که رئيس يک واحد قزاق‌خانه در همدان بود، رابطه دوستانه عميق دارد و يکي از ‏مدعوّين در مجلس تاج‌گذاري رضاشاه است. اين ارتباط عميق و دوستانه رضاخان با يک رئيس بانک شاهي چگونه توجيه مي شود الا ‏اينکه يکي از کمک‌هاي اصلي به کودتا و تدارک آن توسط اين بانک صورت گرفته باشد.‏
‏ 3ـ وزارت درياداري انگليس:‏
‏ نقش وزارت درياداري انگليس خيلي بيشتر از نقش وزارت خارجه انگليس در کودتا است و متأسفانه اين‌ها در بررسي‌ها و تحليل‌هاي ‏تاريخي‌ مورد غفلت واقع مي‌شود.‏
‏ اهميت وزارت درياداري انگليس از اين‌ جهت است که چرچيل در رأس آن است و تفوق انگلستان در جنگ جهاني اول به خاطر نيروي ‏دريايي‌اش است و پيروزي اين نيرو به خاطر نفت و گازوئيل ايران است، چون با گازوئيلي شدن سوخت کشتي‌هاي ناوگان دريايي انگليس ‏سرعت آنها چند برابر شده و به يک منبع تمام نشدني به نام نفت ايران متصل شدند. اگر نفت ايران و سلطه بر آن نبود انگليس نمي‌توانست ‏در جنگ جهاني اول پيروز شود و به همين خاطر است که چرچيل مي‌گويد: «نفت ايران مانند خوني در رگ‌هاي فسرده امپراتوري بريتانيا ‏جريان پيدا کرد و ما را دوباره زنده کرد». وزارت درياداري انگلستان از اين جهت روي ايران متمرکز است و چرچيل هم يک رکن کودتا ‏مي‌شود.‏
‏ 4ـ وزارت دفاع انگلستان:‏
‏ رکن بعدي تأثيرگذار، وزارت دفاع انگلستان است که به منظور صيانت از هندوستان، از زمان فتحعلي‌شاه براي ايران نقشة ويژه داشت و ‏جريان سازي مي‌کرد و براي آنها مهم بود که وضعيت ايران چه خواهد شد.‏
‏* به اين ترتيب مشخص مي‌شود که در تاريخ‌نگاري معاصر چه اندازه درباره شناسايي عوامل مؤثر در کودتا غفلت شده است. بعد از اين ‏مرحله بايد عوامل داخلي و شبکه‌هاي آنها را مورد شناسايي و بررسي قرار داد که در اينجا افرادي مثل تقي زاده، اردشيرجي، فتح‌ا... خان ‏اکبر، ميرزا کريم رشتي و ... مطرح مي‌شوند.‏
‏ هر چند اين بحث‌ها به عنوان مقدمه مطرح شد ولي چاره‌اي از طرح آنها نيست تا معلوم شود چه جبهه‌بندي‌هايي در کشور وجود داشته ‏است.‏
‏‏ توصيه‌ و يادآوري: کتاب «انقلاب مشروطيت» که هشت جلد و به قلم ملک زاده است مطالعه شود، حداقل جلد سوم آن که ‏مذاکرات باغ سليمان خان ميکده است، تأکيد مي‌شود که از اين جا جريان مشروطه و جريان ساختار‌شکن و نفوذ در بيت علما به دست ‏مي‌آيد که چه اتفاقي رخ داده است. از مصوبات اين باغ اين است که دعواي بين دو جناح حکومت را زيادتر کنند، در بيوت علما بايد نفود ‏کرد، تا اطلاع ثانوي از حضور در مجالس مذهبي غير اسلامي خودداري شود و... اردشيرجي هم که اصلاً زرتشتي است و سر جاسوس ‏انگلستان در ايران است در جلسه باغ سليمان خان ميکده حضور دارد. اين نشان مي‌دهد که برنامه‌هاي آنها براي تخريب در کشور زياد ‏است.‏
 

‏ ضرورت کودتا براي جامعه ايراني (طرح ديکتاتوري منوّر) و ابعاد آن:‏
‏ تا اينجا تقريباً جريانات دخيل در کودتاي 1299 به صورت خيلي کلي بيان شد. براي اينکه تحليل جامعي درباره کودتا داشته باشيم بايد ‏نقش اين جريانات هم واکاوي شود.‏
‏ اين بخش بيشتر به دنبال پاسخگويي به مسايل و شبهاتي است که احياناً در ذهن‌ها وجود دارد. در خصوص توجيه کودتاي صورت ‏گرفته در ايران و ضرورت آن، ابعاد مختلفي مطرح است که به آنها اشاره خواهد شد:‏
‏ الف) ضرورت کودتا و بحث پيشرفت و توسعه کشور:‏
‏ جريان ساختار‌شکن براي نيل به اهداف خويش، بحث ضرورت کودتا و ديکتاتوري منوّر را مطرح مي‌کند به اينکه بايد فردي بيايد با نيت ‏اصلاحات و اصلاح‌گري منتها با بهره‌گيري از زور تا جامعه ايراني را هدايت کند. قبل از اين بايستي جامعه ايراني بسيار منحطّ جلوه داده ‏شود تا بگويند با زور بايد اينها را به راه آورد. از اين رو وقتي دوره مشروطه و به ويژه قاجار از منظر پهلوي‌ها بررسي مي‌شود، دوره‌اي کاملاً ‏سياه است که هيچ چيز مثبت و نقطه اتکا و روشني در اين دوره وجود ندارد، ايران در حال نابودي است، از يک طرف، تجزيه‌طلبي بود و ‏از سوي ديگر ناامني بود، عقب‌ماندگي و انحطاط و ... همگي تحولي را ضروري مي‌کرد که چون مردم به صورت عادي آن را نمي‌پذيرفتند ‏بايستي با يک نظامي و از راه زور صورت مي‌گرفت. اين نهايت تز ديکتاتوري منور است که معتقد است ملت ايران هيچ لياقت و شايستگي ‏ندارد و اينها را بايد با زور به سمت پيشرفت و توسعه برد.‏
‏ بر اين اساس، براي توجيه کودتا، گفته مي‌شود کودتا و روي کار آمدن رژيم پهلوي و اين سبک از حکومت‌گري، ضرورت ايران وجامعه ‏ايراني بود.‏
نقد و بررسي: در اصل اين مطلب، بحث است که ضرورت چه کسي بود؟ آيا ضرورت جامعه ايراني بود يا ضرورت يک طيف و جريان ‏بود که مي‌خواستند در کشور ساختار‌شکني بکنند و منافع استعمار بود که چنين نسخه‌هايي را مي‌پيچيدند؟ در هر حال ضرورت ملت ايران ‏نبود؛ چون اين ملت به طور منطقي و طبيعي در حال طي مسير خود بود و راه طبيعي و منطقي آنها اين بود که در هر صورت، مشروطه ‏شده بود و قرار بود نمايندگان سالم اين مردم بنشينند و قانون‌گذاري کرده و استبداد را محدود کنند و براي سرو سامان گرفتن کشور، آن را ‏بر اساس قوانين اداره کنند.‏
‏ ايران از دوره جنگ‌هاي روسيه عليه ايران دچار مشکلات جدي است و اين مشکلات در اواسط دوره ناصري به اوج مي‌رسد که خود ‏ناصرالدين شاه هم به اين مشکلات اذعان دارد (حداقل در دو سه نامه خيلي مهم ناصرالدين شاه به اين مطلب اشاره مي‌شود که ما جاده ‏مي‌خواهيم، کشتي مي‌خواهيم و ...). مرجعيت شيعه هم براي اصلاح همين معضلات آمده و دست به کار شده و مي‌خواهد ايران را از آن ‏وضع خارج کند. از اين رو، مشروطه شد و ايران از آن وضع خارج شد و دولت مدرن در ايران در حال شکل‌گيري است.‏
‏ در همين زمان شکل‌گيري دولت مدرن به طور ناگهاني دستگاه دولت و ديوان‌سالاري دولتي به شکل گسترده‌اي افزايش مي‌يابد ‏چنانچه در نامه‌هاي مرحوم آخوند خراساني دقت شود ايشان تذکر مي‌دهد که چرا اين اندازه دولت را بزرگ مي‌کنيد و مي‌گويد: «ادارات ‏کثيره تأسيس نموده و معاش خطيره در حق خودتان قايل مي‌شويد. سپس از سفيدي نمک تا سياهي زغال از مردم ماليات مي‌گيريد و ‏فلان کار را مي‌کنيد به جاي اينکه قشون را تقويت کنيد». از اين تعابير بر‌مي‌آيد که مرحوم آخوند اصلاً براي کشور برنامه دارد.‏
‏ بنابراين مشخص مي‌گردد که اين جامعه نمرده و زنده است. اولاً يک انقلابي به بزرگي انقلاب مشروطه کرده است و بعد هم آن ‏مرجعي (مرحوم آخوند خراساني) که گفته مي‌شود چندان قايل به دخالت در امور نيست، مطرح مي‌کند که چرا ادارات را اينگونه گسترش ‏مي‌دهيد، به امور نظامي و ... رسيدگي نمي‌کنيد. پس معلوم مي شود که اين جريان با هدف نجات ايران از آن وضعيت وارد شدند که يک ‏جريان قوي در ايران بودند که البته حقوق مردم را در نظر مي‌گيرند، به مشروطه احترام مي‌گذارند و ...‏
پس نه تنها کودتا ضرورت تاريخ ما و جامعه ايراني نبود بلکه يک حرکت کاملاً انحرافي و در تقابل با ظرفيت‌ها و ضرورت‌هاي جامعة ‏ايراني بود براي اينکه نگذارد اهداف مرجعيت شيعي و جريان ديني با آن مشروطه به سرانجام برسد. امثال مرحوم آخوند خراساني و شيخ ‏فضل الله نوري مخالف راه آهن و جاده سازي نيستند حتي شيخ فضل الله نوري در ايام تأسيس بانک ملي، قرض مي‌گيرد و سهام بانک را ‏مي‌خرد.‏
‏ تاکنون معلوم شد که اين نکته که طرفداران کودتا مطرح مي کنند که کودتا، ضرورت بود و ايران در حال نابودي بود و اگر اين کودتا ‏صورت نمي گرفت ايران سرنوشت بدي داشت؛ از اين رو رضا‌خان آمد و ايران را نجات داد؛ صحيح به نظر نمي رسد و اينگونه نبود که در ‏ايران فکر و ظرفيت توسعه و پيشرفت وجود نداشته و رضا‌خان با آمدنش اين را عملي کرده باشد بلکه در همان زمان هم فکر پيشرفت و ‏هم عزم و اراده براي پيشرفت وجود داشته و اتفاقاً آمدن رضا‌خان و امثال او براي ممانعت از توسعه و پيشرفت درون زا و اصيل در ايران ‏بوده است. اين فکر، عزم و اقدام ملي در راستاي توسعه و پيشرفت نمونه‌هاي فراواني دارد که نمونه آن تأسيس شرکت اسلاميه در سال ‏‏1317 شمسي در اصفهان است که تمام مرجعيت شيعي پشت سر اين شرکت ايراني و اسلامي قرار مي‌گيرد و مکتوبات علما در خصوص ‏اين شرکت و لزوم استفاده از توليدات آن که با رويکرد صيانت از سرماية ايراني و اسلامي وحمايت از توليدات ايراني است، درحد يک ‏کتاب است. ‏
‏ در هر حال، آنچه که بعد از مشروطه در قالب دولت مدرن اتفاق افتاد و رضاخان هم بعداً به آن دامن زد، اين مصيبت را پديد آورد که تا ‏الان هم کشور درگير آن است و ايراني را که در حال طي روند رشد و توسعة طبيعي خود بود با مانع مواجه کرد.‏
‏ ب) ضرورت کودتا و بحث امنيت:‏
‏ بحث ديگري را که طرفداران کودتا در توجيه کودتا و ضرورت آن بيان مي‌کنند بحث امنيت ايران است که از اين بُعد به مسئله کودتا و ‏ضرورت آن نگريسته و معتقدند که ناامني در ايران حاکم بود و اگر رضاخان نمي‌آمد اين ناأمني، کشور را نابود مي‌کرد.‏
‏ در تحليل و واکاوي اين بحث مي‌گوييم البته ناأمني بود اما اوّلاٌ نه به اين شدتي که از سوي اينها ادعا مي‌شود و ثانياً بايد ديد منشا ‏چيست و چه کسي يا کساني ناامني را به وجود آوردند که حالا ادعا مي‌شود که با کودتا قرار است به ناامني‌ها در ايران خاتمه داده شود؟
‏ در آن مقطع قدري ناامني در ايران وجود داشت البته درصد قابل قبولي از امنيت هم وجود داشت. در يک مقاطعي وقتي اوضاع کشور به ‏هم مي‌ريخت و حاکميت با چالش جدي مواجه مي‌شد توقعي نمي‌رفت که بتواند امنيت همه جانبه و کامل را در همه جا برقرار کند. مثلاً ‏بعد از پيروزي مشروطه که اوضاع کشور به هم ريخت، درگيري گروه‌ها و جناح ها (اعتدالي ها و دموکرات ها) ادامه يافت و هر روز در ‏تهران کسي را مي‌کشتند. بعد کميتة مجازات که دموکراتهاي افراطي وابسته به فرقة ضالّة بهائيت بودند با هدف ايجاد ناامني در کشور، ‏پديد آمد. بعد روس و انگليس، کشور را اشغال کردند که خود همين کساني که بعدا طرح ديکتاتوري منور را مطرح کردند زمينه اشغال را با ‏ناامني فراهم کردند. مرحوم آخوند خراساني در اعلاميه‌اي که بعد از شهادت شيخ فضل الله نوري در نقد جريان غرب‌گرايي در کشور صادر ‏مي‌کند، به همين جريان روشنفکري طرفدار ديکتاتوري منور مي‌گويد: «عساکر واقعي روس و انگليس شما هستيد که با ايجاد ناامني در ‏کشور، بهانه اي براي آنها درست مي‌کنيد که ايران را اشغال کردند». اين يک مرحله ايجاد ناامني است. از ديگر منشأهاي ناامني ايجاد ‏شده مي توان به موارد زير اشاره کرد:‏
‏ ـ هجوم به روحانيت و مردم با کشتن، دارزدن، تبعيد و ....‏
‏ ـ تشکيل حزب دموکرات و طرح بحث جدايي دين از سياست و سرکوب مخالفان اين سياست ‏
‏ ـ ترور مخالفين خود
‏ ـ تشکيل کميته مجازات
‏ همه اينها هست ودر کنار آنها چند ناامني طبيعي هم رخ مي‌دهد مثلاً آن ايلياتي که تا ديروز کار وزندگي داشته والان بيکار شده است ‏طبيعي است که زورگيري يا سرقت مي‌کند، يا کسي که بيکار شده وبه بن بست رسيده است دست به اقدامات هنجارشکنانه مي‌زند. نکته ‏جالب اين است که انگليسي ها که قائلند رضاخان براي ايجاد امنيت آمد، بعد از گذشت حدود 15سال از استقرار رضاخان مي‌گويند که ‏رضاخان موفق شد راهزنهاي متعدّد را از سرگردنه ها بردارد امّا خودش به عنوان راهزن بزرگ مستقر شد،هم امنيت ايجاد مي‌کرد و هم ‏ناامني ايجاد مي‌کرد، خانه‌ها و زمين‌هاي مردم را مصادره وغارت مي‌کرد.‏
‏ به طور مشخص درآستانه کوتاي 1299 ناامني مصنوعي در ايران در دو مرحله ايجاد شد: ‏
‏1-‏ درآستانه قرارداد 1919 ‏
‏2-‏ در آستانه کوتاي 1299 ‏
‏ مقطع اوّل درآستانه قرارداد 1919است که ابتدا قرار بود وثوق‌الدوله اين طرح را اجرا بکند. انگليسي ها (هم طيف صهيونيست هاي آنها ‏وهم امپرياليست هاي آنها )به اين نتيجه رسيده بودند که بايد درايران يک دولت مقتدري سر کار بيايد که مخالفين انگليس را سرکوب کند، ‏نه اينکه امنيت ايجاد کند، منتها اين در قالب قرارداد 1919است . ناأمني بوجود آمده، توسط ماشاالله خان کاشي در کاشان بود که فردي ‏راهزن بود و ناأمني ايجاد مي‌کرد. وثوق‌الدوله اعلام کرد که دولت مقتدر مي‌خواهد برخورد کند. لذا او را گرفتند و اعدام کردند و اين، ‏مقدمه‌اي براي سرکوبي بقيه بود و به اين ترتيب همه مخالفين سياست‌هاي انگليس سرکوب شدند.‏
‏ مقطع دوم، مقطع کودتا است. در آستانه کودتا، ناأمني مصنوعي بوجود مي آيد که مصاديق آن عبارتند از:‏
‏1-‏ ناأمني جاني ومالي مردم: شهر تهران داراي 8 دروازه بود که شب ها براي جلوگيري از ورود حيوانات درندّه ودزدها دروازه ها را ‏مي‌بستند. منتها دراين مقطع مشاهده مي‌شود تعمّداً شب ها دروازه ها را باز مي‌گذاشتند و درندگان يا دزدها وارد شهر مي‌شدند. ‏درگزارش هاي آن مقطع موجود است که مردم صبح مي‌ديدند که فردي گوشه بازار افتاده وشکم او پاره شده يا نصف بدنش خورده ‏شده است. اصولاً اين رفتار ،يک راهکار براي استقرار ديکتاتوري بود وزمينه هاي رواني است که ترس و وحشت دردل مردم بيفتد ‏وسپس يک نفر ظاهر شود که اين اوضاع را سروسامان بدهد. زمينه هاي فرهنگي اين ديکتاتوري هم در روزنامه‌هاي کاوه و.....فراهم ‏شد با طرح تز «ديکتاتوري منّور»واستفاده از مشت آهنين . در هر حال امنيت زندگي مردم به اين صورت به خطر افتاده بود .‏
‏2-‏ ناأمني اقتصادي: در آستانه کودتا، بانک شاهي به طور ناگهاني اعلام مي‌کند که در حال جمع کردن شعبات خود در ايران است. ‏اينکه گفته شد بانک شاهنشاهي در کودتا موثر است، بخشي از اثرگذاري آن در قالب کمک مالي وتجهيز مالي کودتا وعوامل آن ‏است و يک بخش آن هم همين عمليات رواني ناأمني اقتصادي است. مردم که دربانک سپرده داشتند نگران دارايي هاي خود بودند ‏وبه شعبات بانک هجوم آوردند وبانک هم از آن طرف اعلام کرد که توان پرداخت پول مردم را ندارد و وعده روزهاي آينده مي داد.‏
‏ بدين ترتيب اوضاع فکري، امنيت اقتصادي وامنيت جاني مردم درآستانه کودتا به هم ريخت وتمامي اين حوادث ، وقايع کاملاً حساب ‏شده ومصنوعي بود. البته همانگونه که گفته شد قدري ناامني وجود داشت که قابل قبول بود و دولت هم مي توانست کنترل کند کما اينکه ‏کميته مجازات را مهار کرد، ماشاالله خان کاشي را ازبين برد. امّا اين رفتار، در واقع يک شگرد بود براي ضروري جلوه دادن کودتا و برخورد ‏مستّبدانه وسرکوب ‌گرانه با مخالفين. ‏
‏ با عنايت به مطالب پيش‌گفته روشن شد که کودتا به هيچ وجه ضرورت جامعه ايراني نبود. جامعه ايراني پس از جريان مشروطه در حال ‏طي‌کردن راه خويش بود و به اطمينان مي‌توان گفت اگر اين عوامل مزاحم مي‌گذاشتند که مشروطيت در ايران مستقر بشود قطعاً ايران ‏يک کشور مقتدر مي‌شد و حال آنکه طرح انگليسي‌ها و روس ها اين نبود که ايران ، کشور مقتدر شود، به همين خاطر به قول مرحوم آخوند ‏خراساني، عساکر واقعي آنها در کشور اغتشاش ايجاد مي‌کنند و اوضاع مملکت را به هم مي‌ريزند و نمي‌گذارند ايران به سمت پيشرفت ‏واقعي برود.‏
‏ گاهي گفته مي شود اگر رضاخان کودتا نمي کرد، شهيد مدرّس مي خواست کودتا کند.‏
‏ بايد گفت که اين مطلب، مستندات جدّي ندارد ولي بر فرض که چنين باشد امّا مدرّس عليه چه کسي و براي چه کودتا مي‌کرد؟ و ‏رضاخان براي چه و عليه چه کسي کودتا کرد؟
‏ شهيد مدرّس مي‌خواهد امنيت در ايران برقرار شود، او هم مثل آخوند خراساني مي‌خواهد ارتش ايران تقويت شده و دولت ايران قوي ‏بشود. قطعاً مدرّس به دنبال تغيير در ايران بود ولي براي کودتا مستندي يافت نشده است.‏
‏ حزب «ضاد.الف» و تلاش شهيد مدرّس در خنثي کردن کودتا:‏
‏ شهيد مدرّس به همراه مرحوم شيخ حسين لنکراني و عدّه اي ديگر در ايران حزبي به نام «ضاد.الف»- مخفّف ضد انگليس يا ضد ‏استعمار- تأسيس کردند که برنامه‌هاي آنها کاملاً در تضادّ با سياستهاي استعمار در ايران و عوامل داخلي آنها است و براي مقابلۀ با استعمار ‏و نفوذ انگليس و خنثي‌کردن طرح کودتا در ايران است. کودتا اتفاق افتاده و اين حزب در سال 1305 شمسي تأسيس مي‌شود. اينها ‏مشروطه‌خواهان واقعي در ايران هستند که مي‌خواهند مسير منحرف شدۀ مشروطه را اصلاح کرده و کشور را به سمت پيشرفت هدايت ‏کنند. نکته جالب اين است که رضاخان را هم به عضويت درمي‌آورند و اين شاهکار مبارزاتي روحانيت شيعه است که در اوج هوشمندي و ‏سياستمداري سعي مي کند به رضاخان که شاه شده ‌است نزديک شود و او را مصادره کند و در واقع اين اقدام براي خنثي کردن کودتا و ‏تبعات آن است.‏
‏ در مقابل اين حزب، حزبِ ايران نو به وسيلۀ تيمور تاش تأسيس مي شود که همان تجدّدطلب‌هاي دورۀ مشروطه هستند. در اين مقطع، ‏جنگ جريان مشروطه‌طلب واقعي به سردمداري شهيد مدرّس و خيلي از علما و شخصيت‌هاي ملّي که واقعاً نمي‌خواهند ايران زير سلطۀ ‏انگليس برود، است. از سال 1305 تا 1307 جنگ بين حزب ضاد.الف و ايران نو است که در نهايت هم حزب ايران نو غلبه مي کند؛ چون ‏وصلِ به انگليس است و حزب ضاد.الف براي مقابله با انگليس آمده است.‏
‏ تمام تلاش شهيد مدرّس اين است که رضاخان را از چنگ انگليس درآورده و از او در راستاي پيشبرد اهداف خودش استفاده کند. شهيد ‏مدرّس با برنامه‌هاي مختلف رضاخان مخالفت کرد نظير: کودتا، رئيس جمهوري رضاخان، پادشاهي رضا‌خان، سردار سپهي رضاخان و ... ‏بنابراين بديهي است مدرّس، فردي نيست که با رضا‌خان سازش کند و برچسب تباني و سازش با رضاخان به او نمي چسبد. منتها اگر به ‏سمت رضاخان رفته است از اين جهت است که حالا که نمي تواند او را سرنگون کند- که اگر مي توانست حتماً اين کار را عملي ‏مي‌ساخت - بايد تدبيري کند که به او نزديک شده و او را مصادره کند و اين اوج هوشمندي و سياستمداري شهيد‌مدرس است. لغو ‏کاپيتولاسيون، تأسيس بانک ملّي براي همين مقطع است که به اسم رضاخان هم نوشته مي‌شود ولي نتيجۀ اقدامات تعدادي از اعضاي ‏حزب ضاد.الف است که دور رضاخان را گرفته اند و او را تشويق مي کنند؛ منتها رضاخان واقعاً با انگليسي‌ها پيمان بسته است. در هر حال ‏تلاش شهيد مدرّس در جاي خود، مقدّس است هر چند موفقيتي نداشت.‏
‏ اين جريانات به خوبي نشان مي‌دهد که جريان مشروطه‌طلب واقعي در ايران براي کشور برنامه داشت و برنامه‌هاي خيلي مترقّيانه هم ‏داشتند. و نيز روشن شد که ايران و ايراني و عناصر ايران دوست نمرده بودند و برنامه داشتند که نمونۀ آن همين حزب ضاد.الف است. امّا ‏در مقابل آنها حزب ايران نو بود که افراد قوي و خبره‌اي در آن جمع شده بودند. مؤسس آن که تيمور تاش است در روسيه آموزش ديده و ‏خود به نيروهاي مسلّحي که قرار بود در مشروطه در درگيري‌هاي نظامي وارد بشوند، آموزش مي‌داده است، تحصيل کردۀ کالج نظامي ‏روسيه است، فراماسون است و در تشکيلات ماسوني هم آموزش‌هاي جدّي ديده است و تمام سياست و حمايت انگلستان هم پشت سر ‏کودتا و عوامل آن و حزب ايران نو قرار دارد.‏
‏ البته اينکه شهيد مدرس با نهضت جنگل و ميرزا کوچک خان هم يک ارتباط داشته، به همين ديدگاه بر مي‌گردد. ظاهراً بنا داشته‌اند از ‏طريق نهضتي که ميرزا به راه انداخته است، ايران را شهر به شهر آزاد کرده و اينگونه قدرت را به دست گيرند و قصد کودتا از نوع نظامي ‏که رضاخان کرد، شهيد مدرس نداشت؛ بلکه ظاهراً طرح آنها همين بود که بيان شد. اما نهضت جنگل که عليه انگلستان و سلطه آنها با ‏مخالفت قرارداد 1919 و برگرداندن کشور به مسير مشروطيت مورد نظر روحانيت شيعه بود، از درون دچار نفوذ عناصر نفوذي از انگليسي‌ها ‏و بهاييت شد و قيام جنگل ديگر در اختيار ميرزا کوچک خان نبود؛ از اين رو ديگر شهيد مدرس نمي‌تواند روي اين ظرفيت حساب باز کند.‏
‏ نقش داشتن يا نداشتن انگليس در کودتا:‏
‏ بعضي معتقدند که انگليسي‌ها نقشي در کودتا نداشتند. بعضي هم بر اين باورند که نقش داشتند ولي به طور ناخواسته، منافع انگلستان با ‏منافع ايران همسو شد و بدين ترتيب انگلستان نقش‌آفريني کرد. بنابراين نقش‌آفريني انگلستان، ضد ملي نبوده؛ بلکه مثبت بوده است. ‏افرادي مثل محمد علي فروغي، ولي‌ا... نصر و اصولاً تشکيلات ماسوني در ايران، طرفدار اين نظر هستند. مثل فروغي، حيات ايران را ‏منوط به اتصال به انگليس مي‌داند. اين افرادي که نام برده شدند جزء کساني هستند که کودتا را در ايران به سرانجام رساندند و بعد رژيم ‏پهلوي را تأسيس کرده و کشور را اداره مي‌کردند.‏
‏ در هر حال بعضي رجال ايراني ـ که آدم‌هاي حسابي نبودند مثل محمدعلي فروغي ـ نقش انگليس را در کودتا اينگونه توجيه مي‌کنند ‏که منافع ايران و انگليس در يک راستا قرار گرفت و آنها همسو با ما عمل کردند و هم ما برديم و هم آنها بردند. اما هر چه تاريخ ايران در ‏اين دوره را بررسي کرديم در اين زمينه به نتيجه‌اي نرسيديم.‏
‏ نظر سوم که اسناد و مدارک تاريخي هم گواه آن است، وجود دخالت و نقش مؤثر انگليس در کودتا و امور ايران است؛ علاوه بر اين، هر ‏عقل سليمي و هر انساني که ذره‌اي بهره از دانش و عقلانيت داشته باشد نمي‌تواند منکر دخالت انگليس بشود.‏
‏ نفوذ انگلستان در ايران، نفوذ عجيبي است. از ابتدايي که انگلستان وارد ايران مي‌شود تا کودتاي 1299 و بعد از آن، سياست آنها در ‏مورد ايران، تضعيف يا نابودي ايران بوده است و بدون لحاظ اين دو نکته نمي‌توان اقدامات و سياست هاي انگليسي‌ها را فهميد. امروز هم ‏سياست انگليس و غرب همين است که اگر بتوانند نابودي ايران را در برنامه دارند و در غير اينصورت تضعيف آن در رأس برنامه‌هايشان ‏است. تمام تجزيه‌هايي که در ايران صورت گرفت - چه توسط خود انگليسي‌ها و چه توسط روس‌ها که با تحريک انگليس‌ها بود - براي ‏اين بود که ايران را تضعيف کنند. در آستانه کودتاي 1299 برنامه آنها در سال 1915 تقسيم کامل ايران و نابودي کامل آن بود. مستعمره ‏کردن ايران در سال 1919 مطرح مي‌شود که يعني : از بين بردن کامل استقلال ايران. با صراحت مي‌گويند 5 ايران کوچک بهتر از يک ‏ايران بزرگ است. ايران قوي در اين منطقه، هر کسي که مي‌خواهد باشد ـ چه جمهوري اسلامي و چه محمد رضا پهلوي ـ با ‏سياست‌هاي کشورهاي بيگانه هماهنگ نيست. در تمام اين دوران، از محمدرضا پهلوي بيگاري کشيدند و او فقط نوکري کرد و چيزي به او ‏ندادند. يک کارخانه به او ندادند، ايران ذوب آهن مي‌خواست، زير بار نرفتند و با ملاحظاتي از زير بار آن در رفتند. بناي غرب در روند نابودي ‏يا تضعيف ايران اين بود که خود ايران توليد نکند و فقط بحث فروش جنس و حفظ منافع آنها از طريق فروش تسليحات بود که اسناد ‏مربوط (مثل سند «اگر شاه بميرد» که نتيجه ارزيابي‌هاي انگليس در سال 1357 است که اگر شاه بميرد چه مي‌شود) کاملاً گوياي اين ‏مطلب است.‏
‏ پاسخ به اينکه آيا انگليس در کودتا نقش داشت يا نه، در درجة اول به اين برمي‌گردد که نقش انگليس در ايران، وسعت اين نفوذ و ‏اهدافي که انگليس دارد به خوبي تبيين شود. بر اساس اسناد موجود، از نامه ناصرالدين شاه و اظهارات وي در آن برمي‌آيد که ‏ناصرالدين‌شاه مستأصل است. ميرزا آقاخان نوري که بعد از اميرکبير، صدر اعظم ايران است، عامل انگليس است. نفوذ و سلطه انگليس در ‏دوره ناصري به حدي است که شاه ايران جرأت نمي‌کند با سفير روس ملاقات کند؛ زيرا بلافاصله گزارش او در اختيار انگلستان قرار ‏مي‌گيرد و به گونه‌اي بود که گزارش‌هاي روزانه، هفتگي، ماهانه و سالانه از مسايل جزئي کشور و افراد توسط سفارت انگلستان در ‏حوزه‌هاي اقتصادي، فرهنگي، سياسي و ... تهيه و در اختيار مراجع ذي‌ربط قرار مي‌گرفت.‏
‏ اين نفوذ و سلطه در حدي است که محمدرضا پهلوي به طور خودکار براي اينکه نگذارد گزارش‌هاي غير واقعي به انگليس‌ها برسد ‏شخصي را مأمور کرده بود که شخصاً گزارش کارهاي وي اعم از ملاقات‌ها، مطالب رد و بدل شده و ... را به انگليسي‌ها اطلاع بدهد.‏
‏ انگليسي‌ها در بعضي از مناطق ايران حتي کدخدا را تعيين مي‌کردند که اسناد آن موجود است. وقتي انگليسي‌ها، کدخدا و فرماندار و ‏والي مناطق ايران را تعيين مي کنند آيا اجازه مي دهند ديگران شاه ايران را تعيين کنند؟ آيا اجازه مي دهند کودتا در ايران صورت بگيرد و ‏آنها نقش و سهمي نداشته باشند؟ {بايد توجه داشت که طرح اين مباحث، اين شبهه را پديد نياورد که ما انگليس را همه‌کاره و ‏دايرمدار همه امور مي دانيم و به اصطلاح متهم به تئوري توهم توطئه نشويم؛ زيرا معتقديم که جريان مبارز و مقاوم در مقابل ‏انگليس هم در ايران فعال بوده است و در جاهايي هم موفقيت‌هاي جدي داشته است و نهايتاً با انقلاب اسلامي توانستيم به سلطه ‏غرب در ايران خاتمه دهيم. اين نشان مي دهد که هيچ باوري به تئوري توطئه نيست. البته توطئه وجود دارد ولي تئوري توطئه که ‏گفته شود همه چيز با اينها است حتي مخالفت ها را هم خود آنها راه مي‌اندازند؛ حرف‌هاي بي پايه‌اي است}
‏ بنابراين امکان ندارد در ايران اتفاقي بيفتد که انگليس در آن نقش نداشته باشد مخصوصا از سال 1917 به بعد و به ويژه در حد کودتا. ‏به همين جهت در آستانه کودتا وقتي بوي کودتا به مشام بعضي ها رسيد همواره دنبال انگليسي‌ها بودند . به عنوان نمونه شواهد تاريخي ‏نشان مي‌دهد که صبح روز کودتا، وايسته نظامي سفارت فرانسه و تيم ديپلماتيک کشورهاي مختلف همگي به دنبال سفير انگليس ‏مي‌گردند تا از اوضاع و احوال و تکليف خود سؤال کنند؛ و اين نشان مي‌دهد که انگليس در صحنه کودتا حاضر است و در ارتکاز همه اين ‏است که بدون انگليس و اراده انگليس در ايران اتفاقي در اين حد نمي افتد. به همين خاطر همه سراغ از انگليس مي‌گرفتند تا کسب ‏تکليف کنند. نمونه ديگر نماينده مشهد در مجلس چهارم شوراي ملي است که او هم در آستانه کودتا، جزء کساني است که وقتي متوجه ‏مي‌شود اتفاقاتي در ايران در شرف وقوع است به سراغ کنسول انگليس در مشهد مي‌رود و از او در مورد وقايع پيش رو استفسار مي‌کند و ‏بعد از کودتا هم که کار تمام شده و همه مستقر شده‌اند دوباره از کنسول سؤال مي‌کند که چرا اين کار را کرديد و وي پاسخ مي دهد که ما ‏يک برنامه مفصلي در ايران داريم که چند مورد از آن برنامه ها را براي اين نماينده تشريح مي کند از جمله اينکه:‏
‏1-‏ نفت ايران در اختيار ما باشد.‏
‏2-‏ اقتصاد ايران در اختيار ما باشد.‏
‏3-‏ با نفوذ شوروي مقابله کنيم.‏
سپس بر دو نکته زير خيلي تأکيد مي کند:‏
‏1-‏ جمع کردن بساط روحانيت در ايران
‏2-‏ جمع کردن بساط عزاداري سيدالشهداء عليه السلام در ايران
نامبرده ده برنامه را اعلام مي‌کند که برخي در حوزه فرهنگي و برخي در حوزه اقتصادي و نظامي است و هدف از کودتا در ايران را اين ‏موارد برمي‌شمارد.‏

منبع: دکتر موسی فقیه حقانی، پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی- قم، جلسه نشست گفتگوهای نوین پژوهشی، پنج شنبه 7/11/95



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها