خانه > کتاب >2473


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
گناهان كبيره
چگونه از ياران اما...
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
احكام نماز و روزه ...
تقويت اراده در انج...
اخلاق پيامبر (4) -...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
لیست کتب اداره مشا...
شوخي هاي پيامبر
دوستي با نامحرم در...
جلسه خواستگاري
...

شيوه هاي کنترل نفس...
چه كنم گناه نكنم؟!
دفتر 30 پرسش ها و ...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
فطريه چيست؟
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 32 پرسش ها و ...
مهارت ارتباط مؤثر ...
اخلاق پيامبر(2)- م...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2218

بازدید مقالات:
8468900

بازدید سوالات:
2662326



دفتر 66 پرسش‏ها و پاسخ‏ها «عرفان و سراب» بازديد: 356

 دفتر شصت و ششم

عرفان و سراب

 

پرسش‏ها و پاسخ‏های دانشجویی

دفتر شصت و ششم

عرفان و سراب

تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‏ها

(پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی - اداره مشاوره و پاسخ)

تدوین و تألیف: گروه اخلاق و عرفان

ناشر: دفتر نشر معارف

تایپ و صفحه آرایی: طالب بخشایش

نوبت چاپ: اول، پاییز 1395

تیراژ: 2000 نسخه

شابک: 5-062-441-600-978

قیمت: 7500 تومان

عنوان و نام پديدآور: عرفان و سراب/ تنظیم و نظارت نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی، اداره مشاوره و پاسخ؛ تدوین و تألیف گروه اخلاق و عرفان.

‏مشخصات نشر: قم: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها‏، دفتر نشر معارف‏،۱۳۹۵.

‏فروست: پرسشها و پاسخهای دانشجویی؛ دفتر شصت و ششم. اخلاق و عرفان؛ ۹.

‏شابک: 978-600-441-062-5؛ ۱۹۲ص

‏وضعیت فهرست نویسی: فیپا

‏یادداشت: کتابنامه.

‏موضوع: عرفان -- پرسشها و پاسخها

‏موضوع: عرفان حلقه-- دفاعیهها و ردیهها

‏موضوع: عرفان حلقه -- پرسشها و پاسخها

‏موضوع: شیطانپرستی -- پرسشها و پاسخها

‏موضوع: عرفان -- احادیث شیعه

شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها‏. دفتر نشر معارف

‏ردهبندی کنگره: ‏BP۲۸۶۴۱۶۱۳۹۵

‏ردهبندی دیویی: ‏۲۹۷/۸۳

‏شماره کتابشناسی ملی: ۴۵۳۸۶۱۳


 

 

بخش اول - عرفان اسلامی

 معنای عرفان ،انواع عرفان ، مراحل سیر و سلوک

بخش دوم - تحلیلی بر عرفان های نوظهور

نیم نگاه ، هدف نهایی! ،قدرت فوق العاده ،عرفان کیهانی ،عرفان حلقه و شیطان‏گرایی ، پیشینه شیطانپرستی ،موسیقی و شیطان پرستی ،هالیوود و شیطان‏پرستی ،علل گرایش به شیطان‏گرایی ،پائولو کوئیلیو ،اکنکار و خدا ،اکنکار و ادیان الهی ،اُشــو ،وین دایر ، قانون جذب

 

 

 

بخش اول - عرفان اسلامی

معنای عرفان 

عرفان یعنی چه؟ و از دیدگاه اسلام عارف به چه کسی گفته می‏شود؟

 

«عرفان» به معنای شناخت و شناسایی و روش خاصی برای دستیابی به «حقیقت» است که بر شهود، اشراق و جذبه به حقیقت تکیه دارد و نیل به این حقیقت را از راه تهذیب نفس و تطهیر دل و تزکیه درون و رهایی از «تعلق» بلکه «تعین» می‏باشد.

«عرفان» دانشی است که گذر از اعتباریات را جهت قرب وجودی و فنا در خدای سبحان نشان می‏دهد تا انسان وجودی متعالی یافته و رنگ و رایحه الهی یابد[1].

به بیان دیگر عرفان، نحوه سلوک تا شهود را نشانه رفته و تکیه‏گاه آن «علم حضوری» و «دانش شهودی» با روش اشراقی و تهذیبی یا متد سلوکی است و قرارگاه اصلی و مرکزی آن در عرفان اسلامی همانا قرآن کریم و سنت و سیره معصومان(علیهم السلام) می‏باشد.

دو عنصر زیربنایی عرفان اسلامی:

1. شناختن شهودی، 2. شدن شهودی.

عرفان تحول نوشوندگی و پویائی، رفتن و شدن، رستن از خود و پیوستن به خداست که از رهگذر خودشناسی و خودسازی آغاز می‏گردد و این همان بیداری عقل و بینائی قلب است که در اصطلاح به آن مقام «یقظه» گفته می‏شود. سخن از حرکت، صیرورت، قیام و جهاد، سیر و سلوک برای «خداگونگی» انسان است تا عارف بر زمان و زمین و زمینه، اشراف یابد و فراطبیعی عمل نماید.

عارف دارای حیات معقول و مشهود است که دو ستون عظیم «حیات طیبه» است و سیر و سلوک خویش را بر ایمان و عمل صالح مبتنی بر عقلانیت و معرفت شهودی به پیش می‏برد.

عارف الهی و سالک قرآنی از رهگذر شریعت از همان ابتدا در طریقت و وصول به حقیقت است لکن حقیقت لایه‏ها و ساحت‏های بیکرانه‏ای دارد و انسان‏های سالک به قدر وسع وجودی خویش به تدریج، مراتب و معارج را طی می‏کند.

مرحوم علامه محمدتقی جعفری(ره) در این باره می‏گوید:

«صحیحترین کار در عالم عرفان (نظری و عملی) آن است که آدمی بفهمد که از آغاز آگاهی (یقظه) وارد اقیانوس حقیقت شده است.[2]

چیستی عرفان و شناخت عارف

و اینک نیم نگاهی به برخی تعاریفی که درباره «چیستی عرفان» ارائه شده است می‏افکنیم؛

1. قال علی(علیه السلام): «العَارِفُ مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَاعتقهَا وَ نَزَههَا عَن کُلِّ مَا یَبعُدِهَا وَ یُوبِقُهَا»[3]؛ «عارف کسی است که خویشتن را شناخته و آزاد و رها کرده باشد و آن گاه از هر چه که او را از حق سبحانه دور می‏نماید و یا زمین گیرش می‏کند منزه گردد».

2. قال الصادق(علیه السلام): «العَارِف شَخصُهُ مَعَ الخَلقِ وَ قَلبُهُ مَعَ اللَّه وَ لاَ مُونِس لَهُ سِوی اللَّه وَ هُوَ فِی رِیاض قُدسِه مُتَرَدِّد وَ مِن لَطَائِفِ فَضلِه مُتَزوِد»[4]؛ «عارف بدنش با خلق و دلش با خداست و توشه‏اش آن سویی است، قلبش در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد، مونسش حق سبحانه است.»

و به تعبیر شیخ شبستری که در پاسخ سؤال: مسافر چون بود؟ رهرو کدام است؟ که را گویم که او مرد تمام است؟ فرمود:

دگر گفتی مسافر کیست در راه؟

 کسی کاو شد ز اصل خویش آگاه

مسافر آن بُوَد کو بگذرد زود

 ز خود صافی شود چون آتش از دود

به عکس سیر اول در منازل

 رود تا گردد او انسان کامل[5]

و به تعبیر شیرین و دلنشین خواجه حافظ شیرازی:

صوفی از پرتو می‏راز نهانی دانست

 گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

 که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده

 بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست[6]

 

انواع عرفان 

 درباره انواع عرفان و چگونگی عرفان عملی توضیح دهید. 

عرفان بر دو نوع است: 1. عرفان علمی، نظری، اصولی. 2. عرفان عملی، عینی و وصولی.

عرفان علمی

«عرفان علمی» تفسیر هستی است و یافتن آن، متأخر از عرفان عملی است زیرا تعبیر و تفسیر تجربیات باطنی و مواجهه با عالم قدس است. در حقیقت نوعی «جهان بینی» و «جهان شناسی» ویژه‏ای است که ره آورد سلوک عملی و طی مقامات معنوی است.

به تعبیر استاد شهید مطهری عرفان در بخش نظری مانند فلسفه الهی است که در مقام تفسیر و توضیح هستی است لکن عارف بنابر مدعیات خویش یافته‏های قلبی و سلوکی خویش را به زبان عقلی و یا فلسفی توضیح می‏دهد و البته تفسیر عرفان از هستی یا جهان‏بینی عرفانی هستی با تفسیر فلسفه از هستی تفاوت‏های عمیق دارد؛

1. در حکمت و فلسفه، خدا، واجب الوجود و قائم بالذات است و غیر خدا، ممکنالوجود و قائم بالغیر و معلول واجب الوجودند و لیکن از نظر عارف، غیرخدا بهعنوان این که اشیائی در برابر خدا باشند هر چند که معلول او قرار گیرند وجود ندارد بلکه همه اشیاء، اسماء، صفات و شئون و تجلیات خداوند هستند به بیان دیگر در فلسفه از «بود و نبود» و در عرفان از «بود و نمود» حرف زده می‏شود.

2. بینش عرفانی از نوع شهود و یافتن و رسیدن است ولیکن بینش فلسفی از نوع شناختن، فهمیدن و ادراک کردن است.

3. ابزار فیلسوف، «عقل» و روش او، «برهان و استدلال» است. اما ابزار عارف، «دل» و روش او، «اشراق و کشف و شهود» است.

4. «فیلسوف» سیر و سفر عقلی و «عارف» سیر و سلوک قلبی و باطنی دارد.[7]

به تعبیر استاد مطهری:

«عارف، کمال را در رسیدن می‏داند، نه در فهمیدن و برای وصول به مقصد اصلی و عرفان حقیقی، عبور از یک سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضروری می‏داند و نام آن را سیر و سلوک می‏گذارد».[8]

عرفان عملی

«عرفان عملی»، به تنظیم روابط انسان با خدا، خود و جهان و جامعه می‏پردازد و درصدد «تغییر»، ایجاد تحول و نو شوندگی مستمر و بالنده در انسان می‏پردازد و «علم سیر و سلوک» نیز نامیده می‏شود در این بخش از عرفان، سالک برای اینکه به نهایت عرفان و قله رفیع و منیع انسانیت و کمال یعنی «توحید» برسد لازم است برای سؤال‏های ذیل پاسخ بیابد:

* از کجا آغاز کند؟

* چه منازل و مراحلی باید پیموده شود؟

* وظائف سالک در مقامات و منازل سلوکی به تناسب هر منزل چیست؟

* معیار تشخیص کشف و شهود در عالم بیداری و خواب چه چیزهایی است؟

* آیا در طی طریقت الهی و مقامات سلوکی باید انس و الفت با «انسان کامل» و صاحب «ولایتی» باشد یا نه؟

* و راه و رسم منزل‏ها چه چیزهایی هستند؟

ناگفته نماند در نگاه عرفا انسان هماره مسافری است که شتابان به سوی مقصد در حرکت است و واژه‏هایی چون سیر، سفر، هجرت، اسفار اربعه، لطائف سبعه، اطوار سبعه، مقامات هفتگانه،[9] چهل گانه، صد میدان[10] و هزار منزل[11] مطرح شده است که طرح منازل و اسفار به صورت‏های یاد شده «اعتباری» است و با توجه به تجربیات و سلیقه‏های ره یافتگان نام‏گذاری شده است.

به هر حال اندکی پیرامون «سیر و سفر الی اللّه‏» و آنگاه «مراحل و منازل» توضیحاتی را تقدیم می‏نماییم:

«سفر» به معنای پیمایش مسافت و در عرفان توجه و رویکرد دل به خدای سبحان است چنان که «ابن عربی» در تعریف آن آورده: «السَّفرُ عِبارَة عَنِ القَلبِ إِذَا أَخِذَ فِی التَّوجُّه إِلَی الحَّق تَعَالَی بِالذِّکرِ»[12].

و از دیدگاه امام خمینی(ره) مبدأ طی مسافت و سفر روحانی به سوی حق از «بیت نفس و انانیت» است.[13]

و از آیه «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ»[14] نیز استفاده تفسیری عرفانی می‏نماید که مقصود از «هجرت»، هجرت از بیت نفس یا رهایی از انانیت و خودبینی است و اگر در طول چنین سیر و سلوکی مرگ او فرا رسد به «فنای تام» خواهد رسید و جمال جمیل دوست را مشاهده خواهد کرد و به بقای حق باقی خواهد ماند[15].

استاد شهید مطهری می‏نویسند:

«عرفا برای رسیدن به مقام عرفان حقیقی به منازل و مقاماتی قائلند که عملاً باید طی شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقیقی را غیرممکن می‏دانند».[16]

حال و مقام

«حال» و «مقام» بارقه‏های الهی است که به دل سالک وارد می‏شود با این تفاوت که حال؛ «دیرپا» نیست، چون «برقی» است که می‏آید و می‏رود لذا «حال»:

1. از سنخ مواهب الهی است.

2. از بین رونده و زوال پذیر است.

سالک باید مراقبت‏های لازم را در حفظ و ثبات بارقه‏های الهی داشته باشد تا «حال» را به «مقام» تبدیل سازد.

«مقام» حقیقتی اکتسابی است که سالک با مجاهده و کوشش آن را به دست می‏آورد لذا مقام:

1. اکتسابی است نه موهبتی.

2. دائم و پایدار است نه زوال یابنده.

3. تحت اختیار و اراده سالک است که باید یکی یکی طی گردد.

ابونصر سراج در «اللمع» آن را «هفت عدد» می‏داند که عبارتند از: «توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توکل و رضا».

و صاحب مصباح الهدایه 10 مقام قائل است؛ «شکر و خوف و رجا» را بر آن هفت مقام پیش گفته افزوده است.

به تعبیر «عزالدین کاشانی» منشأ اختلاف این است که برخی از مشایخ عرفان و تصوف یک چیز را «حال» و بعضی «مقام» تلقی کرده‏اند.

ناگفته نماند که «احوال» نیز عبارتند از: مراقبه، قرب، محبت، خوف، رجاء، شوق، انس، اطمینان، مشاهده و یقین.[17]

 

مراحل سیر و سلوک

راه رسیدن و مراحل سیر و سلوک چیست؟ آیا طی این راه برای ما جوانان ممکن است؟

عارفان در جستجوی «یافتن»، «رسیدن» و «شهود»اند و «جز خدا» هیچ نشناسند و در پی چیزی غیر از «خدا» نیز نرفته و ماسوای او «نخواهند» لکن باید دانست که نیل به این مقام بلند و فرازمند به آسانی و سهولت فراچنگ سالک نمی‏آید بلکه چون «با مژه کوه کندن» است و راه دشوار و مهالک بی‏شمار است. تعبد و التزام دائمی و پیوسته به «شریعت اسلامی» لازم دارد. البته فهم شریعت، طریقت و حقیقت، هنگامی اطمینان بخش است که به قرائت اولیاء الهی و عالمان ربانی و عارفان بصیر صورت پذیرد و در سایه عنایت راهنمایان و راهبران معصوم(علیهم السلام) و اقتدا به سنت و سیره علمیه و عملیه «انسان کامل» و صاحب ولایت الهیه باشند تا «راه شهود» به روی سالک گشوده شود. البته طی مراحل و سلوک مقامات شرایطی چند دارد:

1. معرفت و وقوف به مراحل و مقامات سلوکی شرط لازم استکمال وجودی است که حافظ نیز سروده است:

گر چه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست

 رفتن آسان بُوَد ار واقف منزل باشی

یا:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

 کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‏ها

2. دستورالعمل‏های ناب الهی چون «قرآن کریم» را آگاهانه نصب العین خویش قرار داده، وظیفه‏شناس و وظیفه‏مدار باشد و این «راه بی‏نهایت» را در سایه‏سار شجره طیبه «شریعت» و بر مدار ماندگار «ولایت» و «هدایت‏های باطنی» صاحبان «هدایت به امر»[18] طی نماید که «مرغ سلیمان»، «طائر قدس»، «خضر طریق»، «پیر مغان»، «پیر میکده» آن انسان‏های کامل و خلفای الهی هستند:

به می‏سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

 که سالک بی‏خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ها[19]

3. آهسته و پیوسته با صبر و بصیرت و شکیبایی و شرح صدر منزل به منزل، مقام به مقام و مرحله به مرحله گام‏های سلوکی را بر دارد و مراقبت‏های لازم را در هر مقام و مرحله‏ای شناخته و عمل نماید تا به تدریج از قوه به فعل درآید و در عقل نظر و عمل کامل گردد و از سلوک تا شهود را به فرجام نیکو و سرانجام حسن یعنی فناء فی اللّه‏ و بقاء بالله برساند:

رباید دلبر از تو دل ولی آهسته آهسته

 مراد تو شود حاصل ولی آهسته آهسته[20]

4. سرمایه راهرو و سالک غیر از معرفت، صبر و ثبات، عبودیت و انقیاد هر آینه عشق و محبت نیز هست که «وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ»[21] چه این که عشق در عرفان اسلامی کمال روحی و وجودی است که همه نیروها و استعدادهای هستی انسان را در مسیر جاذبه کمال مطلق قرار می‏دهد و سوزنده، سازنده و گدازنده است:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

 کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خَرَّ موسی صَعِقاً[22]

استاد جوادی آملی در خصوص سیر و سلوک اخلاقی می‏فرمایند: «انسان سالک اخلاقی باید به تدریج وارد عرصه بیکرانه سلوک عرفانی گشته و طی مقامات و اطوار وجودی نماید و تا ریاضت نکشد و عبودیت الهی نداشته باشد و مرحله به مرحله نرود به سرمنزل مقصود نمی‏رسد».[23]

بر اساس روش حکمی خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «اوصاف الاشراف» که برای مراحل سیر و سلوک «شش باب» و برای هر باب حدود «شش اصل» ذکر کرده است به استثنای آخرین باب که فنای در حق است و درجات و فصول آن ناپیدا کرانه است.

ما بر اساس قول مشهور هر کدام از مقامات یاد شده را به اجمال توضیح دهیم:

مقام اول: «توبه»

توبه به معنای پشیمانی و بازگشت از گناه به طریق حق و بندگی می‏باشد. و در اصطلاح عرفانی پس از «یقظه» و بیداری سفری به درون و هجرت انفسی از نقص به کمال، از جهل به سوی علم، از عصیان به سوی اطاعت است که در ابتدای سلوک بسیار مهم و راهگشا می‏باشد چه این که توبه مایه طهارت درون و نزاهت باطن شده و از عوامل مانع زدایی و آسیب ستیزی سیر و سلوک خواهد بود لذا یک ضرورت در بدایت سلوک الی اللّه‏ است.

به بیان دیگر توبه بازگشت از احکام طبیعت به احکام روحانیت و انقلابی علیه خویشتن در حجاب زدایی است تا به فطرت اولیه که توحیدی و الهی است برگردد.

خواجه عبدالله انصاری اصول سه گانه حقایق توبه را چنین مطرح کرده‏اند:

1. بزرگ شماری گناه.

2. ناچیز شماری توبه.

3. ادای حقوق ضایع شده.[24]

و درجات توبه عبارتند از:

1. توبه عمّال؛ در این مرتبه انسان خاطی از اعمال فاسد به اعمال صالح روی می‏آورد.

2. توبه زهّاد؛ یعنی از توجه به دنیایی که پیدا کرد به سوی بی‏توجهی و رغبتی به دنیا باز می‏گردد تا گذشته را جبران کند.

3. توبه اهل حضور؛ یعنی از غفلتی که نسبت به خدا و یاد حق داشته است توبه می‏نماید تا دائماً حضور داشته باشد.

4. توبه متخلقان؛ رجوع از اخلاق سیّئه و بد و تخلق به اخلاق حَسَنه و خوب است.

5. توبه عارفان؛ بازگشت از رؤیت حسنات مخلوقات که با انتساب همه خوبی‏ها به خداوند آنها را جبران می‏کند.

6. توبه موحدان؛ رجوع به حق و رهایی از هر چه غیر خداست.

7. توبه نصوح[25]؛ که توبه خالص برای خدا و رهایی از ماعدای حق سبحانه است.

و توبه از نظر خواجه عبدالله انصاری به سه قسم:

1. توبه عامه و مبتدیان

2. توبه میانه حالان

3. توبه ره یافتگان و کاملان

قابل تقسیم و تبیین است.[26]

مقام دوم: «ورع»

در لغت به معنای پرهیزکاری، تقوا و پارسایی است[27] و در عرفان پرهیز از اموری است که هر چند در شرع حرام نشده اما سالک طریق از آن خودداری کند، چنانکه برخی «ورع» را اجتناب از شبهات از بیم وقوع در محرمات دانسته‏اند[28] که در حقیقت ورع پایه و اساس همه کمالات معنوی است و علی(علیه السلام) فرمود:

«اَلوَرَعُ یُصلِحُ الدِّین وَ یحفظ النَّفسَ وَ یزینَ المَروة»[29]؛ «پارسایی دین را می‏پیراید و اصلاح می‏کند و جان را حفظ می‏نماید و مروت را می‏آراید».

و یا فرمود:

«مَعَ الوَرَعِ یَثمَر العَمَل»؛ «با ورع و پارسایی درخت عمل به بار می‏نشیند»[30].

و امام خمینی(ره) «ورع» را شش نوع می‏دانند:

1. ورع عموم مردم؛ که پرهیز از گناهان کبیره است.

2. ورع خواص از مردم؛ که با پرهیز از امور مشتبه به دلیل ترس گرفتار شدن از محرمات تحقق می‏یابد.

3. ورع زهاد و اهل زهد؛ با پرهیز از امور مباح صورت می‏گیرد.

4. ورع اهل سلوک؛ که با پرهیز از نگریستن به دنیا و نعمت‏های آن ظهور می‏نماید چون قطع نظر از دنیا را مقدمه رسیدن به مقامات معنوی می‏دانند.

5. ورع مجذوبان؛ اینان از مقامات معنوی نیز پرهیز می‏کنند، زیرا مقصدشان وصول به باب اللّه‏ و لقاء ربّ است.

6. ورع اولیاء[31]؛ که پرهیز از توجه داشتن به غایت است زیرا فانی فی اللّه‏ و مستغرق در او هستند لذا چیزی جز حق را شهود نمی‏کنند.

مقام سوم: «زهد»

زهد: ترک شیئی و اعراض از آن و بی‏میلی و بی‏رغبتی به آن است و در عرفان حالتی نفسانی است که همراه با بی‏میلی و ترک آن نیز هست و گفته‏اند زهد و حکمت قرین هم هستند زیرا زاهد حکیم «عالی» را فدای «دانی» نمی‏کند، لذا زاهد از دنیا و اعتبارات آنها عبور می‏کند.

خواجه عبدالله انصاری زهد را دارای سه درجه می‏داند:

الف. زهد به معنای توقف در شبهه‏ها پس از ترک حرام به سه دلیل:

1. پرهیز از سرزنش محبوب.

2. پرهیز از کم و کاستی‏های راه.

3. پرهیز از مشارکت با بدکاران.

ب. زهد به معنای وارستگی در فضول زندگی به سه دلیل:

1. وقت را آباد ساختن

2. اضطراب را از دل زدودن

3. آراستگی به زینت پیامبران و صدیقان

ج. زهد به معنای وارستگی از خود، که به سه چیز حاصل می‏گردد:

1. کوچک شمردن دنیا،

2. یکسانی احوال در دارایی و ناداری و میل به ترک دنیا،

3. نادیدن عمل خویش با نگرش به حقیقت.[32]

مقام چهارم: «فقر»

فقر به معنای تهیدستی و تنگدستی است و در عرفان صفت «عبد» است که سالک عرفانی فقر محض خویش به خدایش را ادراک نموده و باور دارد و لذا فانی در معبود می‏شود، اوصاف و حتی وجود خویش را مرهون عنایت و مدیون لطف معبود خود بداند.

«مقام فقر» را بر اساس سالکان طریق به سه درجه تقسیم شده است:

1. فقر وارستگان؛ که دارای سه بعد است: دست کشیدن از دنیا، زبان از گفتگو به دنیا فرو بستن و خود را از خواستن دنیا رها ساختن و در امان داشتن.

2. فقر به معنای بازگشت به گذشته خویش تا ارج و منزلت برای اعمال خویش قائل نشده، به خود بها نداده و دل به کمالات و مقامات خود نبندد.

3. فقر عارفان؛ که با دریافت بیچارگی خود، خود را در قبضه قدرت حق‏بینند و به دریافت یگانگی و تجرید حق در همه شئون حیات خویش نائل می‏شوند.[33]

مقام پنجم: «صبر»

صبر یعنی خودداری از شکایت و دم فرو بستن و اظهار بی‏تابی نکردن که در امر سیر و سلوک بسیار مهم و ضروری است و از مقامات به شمار می‏رود یعنی سالک باید آن را به دست آورد و خواجه عبدالله انصاری(ره) در تعریف «صبر» گفته است:

«اَلصَّبرُ حَبسُ النَّفس علی جَزَعٍ کامنٍ عن الشَّکوَی»[34]؛ «صبر نگهداری نفس هنگام جزع و گرفتاری‏ها از شکایت و ناسپاسی است».

پس سالک نه تنها شکوه نمی‏کند بلکه «شکر» نیز می‏نماید و با خدای خویش راز و نیاز می‏کند. و «صبر» نیز سه درجه دارد:

1. صبر و پایداری در مقابل گناهان.

2. صبر در انجام طاعات الهی

3. صبر در برابر گرفتاری و بلایا.

و برخی عارفان «صبر» را به نوعی دیگر تقسیم کرده‏اند:

* صبر لله؛ در این مرحله انسان از آرزوهای خود رهایی یافته و مهاجر الی اللّه‏ می‏شوند که نازل ترین مرحله است.

* صبر بالله؛ مرحله‏ای که سالک صبرش را نیز از خدا دانسته و اعطاء حق می‏بیند و به تدریج فنای کلی پیدا می‏کند و باقی به بقای الهی است و سالک وجود حقّانی دارد.

* صبر علی اللّه‏؛ سالک در این مرحله همه چیز را جلوه اسما و صفات حق می‏بیند و بر آنها شکیبا می‏شود و شریعت را با دل و جان می‏پذیرد.

* صبر مع اللّه‏؛ یعنی سالک خویشتن‏داری می‏کند که اسرار و شطح نگوید و حفظ مقام حضور است که بسیار سخت است.

* صبر عن اللّه‏[35]؛ صبر مشتاق و محبی است که به خاطر رعایت محبوب بر خواسته او صبر می‏کند. بنابراین صبر اینان صبر بر فراق نیست بلکه صبر محبی است که در کنار محبوب است.

مقام ششم: «توکل»

توکل یعنی واگذاری امور به معتمد حقیقی که از ایمان انسان سرچشمه ‏گیرد. امام خمینی(ره) توکل را از جنود الهی شمرده و از لوازم فطرت «مخموره» می‏دانند و با توجه به تعریف برخی از بزرگان می‏گویند:

«اَلتَّوکُل عَلَی اللَّهِ؛ إِنقِطَاعُ العَبد إِلَیهِ فِی جَمِیعِ مَا یَأمُلُهُ مِنَ المَخلُوقِین»؛ «توکل به خدا منقطع شدن بنده است به سوی خدا از جمیع اموری که به بندگان امید بسته بود»[36].

خواجه عبدالله انصاری برای توکل سه درجه قائل است:

الف. توکل همراه با سبب جویی و سبب‏سازی به سه دلیل:

1. تا نفس بدان مشغول شود

2. سود رساندن به مردم

3. ترک نمودن هر گونه ادعا و گردن فرازی.

ب. توکل همراه با طلب و سبب‏سوزی برای رسیدن به سه چیز:

1. درست و راست نمودن توکل

2. درهم کوبیدن خودخواهی و برتری جویی

3. فراغ بال برای پاسداری از واجبات.

ج. توکل به معنای رهایی از این اندیشه که کار واگذار به خود آدمی شده است بلکه دریابد که خدا را در هیچ کاری شریکی نیست و همه امور به دست خود اوست.[37]

مقام هفتم: «رضا»

رضا یعنی خشنودی، خوشدلی و تسلیم شدن است و در اصطلاح عرفانی «رفع کراهت قلب نسبت به مقدرات و شیرین شدن سختی‏های احکام قضا و قدر است» که به تعبیر امام علی(علیه السلام):

«مَن جَلَسَ عَلَی بَساطِ الرِّضَا لَم یَنلُه مَکرُوه»[38]

کسی که راضی به قضاء و قدر الهی شده، اهل معرفت و محبت گردیده و از علم‏الیقین به عین‏الیقین رسیده تا همه چیز را زیبا و شیرین دیده به طوری که:

1. علم به جمیل بودن حضرت حق پیدا می‏کند.

2. ایمان به جمیل بودن حق می‏آورد.

3. با تمام وجود و با اطمینان کامل، جمیل بودن حق را در خود می‏یابد.

4. به مقام مشاهده جمیل مطلق می‏رسد. سالک از دام کثرت رهیده و به منزل وحدت رسیده و محبوب بر دل او تجلی می‏نماید و لذا شهود تجلی افعالی، صفاتی و ذاتی نموده است.[39]

و به تعبیر خواجه عبدالله انصاری(ره) «رضا» دارای سه درجه است:

الف. خشنودی عام که راضی شدن به ربوبیت است و سه شرط دارد:

1. خدا را از همه چیز بیشتر دوست داشتن

2. تعظیم هر چه بیشتر خدای سبحان

3. مقدم دانستن اطاعت خداوند از هر چیزی.

ب. رضا به قضای الهی به سه شرط:

1. یکسانی و همخوانی حالات.

2. دست برداشتن از دشمنی با مردم.

3. رهایی از پافشاری بر دعا و درخواست.

ج. رضا به رضای الهی که سه ویژگی دارد:

1. عدم چون و چرا در هیچ کاری

2. واگذاری اختیار خود به خدا

3. دم نزدن در برابر خدا ولو این که در آتش افکنده شود.[40]

حضرت امام باقر(علیه السلام) از جابر بن انصاری می‏پرسند: حال تو چگونه‏است؟ جابر در جواب می‏گوید: «من مرض را خوشتر دارم از صحت، و فقر را خوشتر دارم از غنی و فقر را خوشتر از ثروت دارم.»

امام باقر(علیه السلام) در جواب فرمود: «اما ما هر چه را خداوند عطا فرماید می‏خواهیم و به آن خوشتر هستیم. اگر مرض را عنایت کند آن را و اگر صحت را عنایت کند نیز آن را دوست می‏داریم».[41]

آری هر چه محبوب کند همان محبوب اهل دل و عارفان و اولیاء الهی است.

با توجه به طرح مراحل سیر و سلوکی و مقامات معنوی در می‏یابیم که برای رسیدن به کمالات برین و حیات طیبه و مقام وحدت و توحید عرفانی راه دور و درازی در پیش است و سالک بایستی با توجه و بصیرت و بر اساس خودآگاهی، خودیابی، خودنقدی و خودنگهداری آنها را بیابد زیرا کسب مقامات معنوی و فتوحات غیبی و وصول به قرب حقیقی پیمودنی، چشیدنی و شهودی است نه تنها گفتنی، شنیدنی و خواندنی.

البته بدانیم و باور کنیم که تنها در پرتو قرآن و عترت طاهره(علیهم السلام) است که می‏توان به «سعادت حقیقی» و «حقیقت سعادت» رسید.

بزرگانی چون آیتاللّه‏ ملا حسینقلی همدانی، میرزا علی آقا قاضی، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، علامه طباطبایی و امام خمینی(ره)، همه و همه شاگردان مکتب قرآن و عترت بودند و از رهگذر شریعت و ولایت به مقامات بلند عرفانی و منازل توحیدی راه یافته‏اند و چنانکه بزرگان اهل معرفت و تجربت گفته‏اند: «راه چنان روید که رهروان رفتند».

باید بیدار و بینا شد و کمر همت بست و عزم را جزم کرد و طریقت الهی را در پیش گرفت و از خودشناسی و خودسازی آغاز کرد تا به مرتبه خدا شهودی یا شهود خدا رسید که به تعبیر نغز و پرمغز لسان الغیب شیراز:

تا فضل و عقل بینی بی‏معرفت نشینی

 یک نکته‏ات بگویم خود را مبین که رَستی[42]

و یا:

یک قدم بر خویشتن نه

 وان دگر بر کوی دوست

و به تعبیر شیرین و دلنشین امام خمینی(ره) به فاطمه طباطبایی:

فاطی! تو و حق معرفت یعنی چه؟

 دریافت ذات بی‏صفت یعنی چه؟

ناخوانده «الف» به «یا» ره نخواهی یافت

 ناکرده سلوک موهبت یعنی چه؟[43]

امیر عارفان و امام سالکان علی(علیه السلام) فرمود:

«وَ أرتَوی مِن عَذب فٌرات سَهلّت لَهُ مَوارِدَه فَشَربَ نَهلاً وَ سَلَکَ سَبِیلاً جَدَداً»؛ «از نهر شیرین سیراب شده و جایگاه‏های ورودی به آن نهر برای او آماده شده و نخستین آب گوارا آشامید و راهی روشن و هموار در پیش گرفت».

در نتیجه آن چه مهم است؛ «عرفان عملی» است. نه حتی «عرفان علمی» نیز تفسیر مشهودات عارفان و تعبیری از تجربه شهودی سالکان واصل است لذا باید طی مراحل و منازل کرد تا به «معرفت اللّه‏» و توحید الهی نائل شد و این مرتبه با استکمال علمی و عملی در ناحیه عقل و دل ممکن است.

حضرت علی(علیه السلام) فرمود:

«لَایَزکُوا عِندَ اللَّهِ سُبحَانَهُ إِلَّا عَقلٌ عارِف وَ نَفس عزوف»[44]؛ «فقط انسان صالحی به نزاهت روح و تزکیه نفس موفق است که دارای دو رکن باشد: 1. عقل عارف، 2. نفس عزوف».

یعنی کسی که نسبت به گناه بی‏رغبت بوده و خویشتن را از گناه باز می‏دارد که این مقام نیز به «عرفان نظری» و سپس التزام عملی به عرفان یاد شده لازم دارد[45] پس باید به «نیستی» و «فناء» رفت تا به «هستی» و بقاء راه یافت.

بار توحید هر کسی نکشد

طعم توحید هر خسی نچشد[46]

و به تعبیر سعدی:

سعدی حجاب نیست تو آینه پاک دار

 زنگار خورده چون بنماید جمال دوست

و به تعبیر حافظ:

داستان من و معشوق مرا پایان نیست

 آن چه آغـــاز ندارد نپذیرد انجـام

و چه زیبا و درخشنده امیرمؤمنان(علیه السلام) و رهبر عارفان در توصیف سالکان و اولیای حق، گذر از خود تا خدا و عبور از ماده تا معنا و ملک تا ملکوت و فوق آن را ترسیم و تصویر کرده‏اند آن جا که فرمود:

«قَد أَحیَا عَقلَه وَ أمَات نَفسَه، حَتَّی دقَّ جَلِیلُه وَ لَطُف غَلِیظُه وَ بَرقَ له لَامِعُ کَثِیرُ البَرقِ فَأَبَانَ له الطَّرِیقَ وَ سَلک بِه السَّبِیل، وَ تَدَافَعَتهُ الاَبوَابُ اِلَی بَابِ السَّلَامَة وَ دَارِ الاِقَامَةِ وَ ثبَتَت رِجلاهُ بِطمَأنِینَةِ بَدَنَه فِی قَرارَ الاَمنَ وَ الرَّاحَة بِمَا استَعمَل قَلبَه وَ أَرضی رَبَّه»؛ «عارف راستین کسی است که عقل خویش را زنده کرده و تمام هواهای نفسانی را با ریاضت و بندگی حق میرانده است، تا جایی که اندام درشت او باریک شده و ستبری قلب او نرم شده و برقی بسیار پرفروغ برای او درخشیده و راه برای او روشن شده و او را به مسیر حق حرکت داده و از دری به دری برده است تا او را به سلامت و خانه اقامت کشانده و دو پای او در قرارگاه امن و آسایش استوار گردیده، زیرا انسان عارف قلب خود را در معرفت حق به کار بسته و پروردگار خویش را راضی کرده است».[47]

شگرف و شگفت‏زاست که با وجود چنین منابع عمیق، انیق و دقیقی دنبال منابع غیر اسلامی وشبه عرفان‏ها و جریان‏های ریاضت‏مدارانه یوگائی، تائویی، بودیسم و ذِنْ بودیسم، عرفان سرخپوستی و ... می‏رویم؟!!

اگر مرد میدان سیر و سلوک هستیم راه همین است که قرآن و نهج البلاغه در پیش روی ما نهاده است و شریعت اسلام که عمل به آن (با آگاهی و اخلاص) ریاضت دائمی از بدو و آغاز ورود به اسلام تا لحظه مرگ خواهد بود و ما را به منزل مقصود و کعبه آمال می‏رساند چه این که شریعت نیز ظاهر و باطن و مراتب و درجات دارد. «از تو حرکت و از خدا برکت».

 

بخش دوم- تحلیلی بر عرفان های نوظهور

نیم نگاه 

عرفان‏های نوظهور برای برخی جوانان جاذبه دارد و احساس آرامش و انرژی مثبت میکنند، اما من اطمینان ندارم و در قلبم تردید دارم. خواستم درباره این گونه عرفانها برایم توضیح دهید.

این روزها در کشور ما نیز «بازار واردات» عرفانها تا حدودی گرم است. عرفانهای شرقی مانند بودا، سای بابا و عرفانهای غربی مثل: اشو، کوئیلو، اکنکار و عرفان سرخپوستی و گروهی محصول داخلاند مانند: صوفیان گنابادی، نعمتاللّهی، عرفان حلقه و...

تنوّع معنویتخواهی جدید بهگونهای است که «میلتون» - محقّق ادیان جدید- از 2000 فرقه جدید معنویتگرا، فقط در آمریکا نام میبرد.

تأسفبارتر اینکه به نام معنویتخواهی، «جدایی دین از عرفان» و تفکیک «دیانت از معنویت» را شعار میدهند و نه فقط دیانت که گاهی ارتباط معنویت با خداگرایی هم انکار میشود.

 پارهای از عرفانها، خاستگاه دینی دارند، مانند: عرفان مسیحی و پارهای دیگر انسانگرا محسوب می‏شوند، مثل: بودیسم، هندویسم و... پارهای طبیعتگرا هستند مانند: شَمَنیسم، اما هر کدام به نوعی «بیراهه» رفتهاند.

امروزه ایدهای ماورائی با نام «قانون جذب» نیز رواج یافته است. با «فرضیه راز» همه چیز را در تصویرسازی ذهنی خلاصه می‏شود؛ در حالی که در اعمال دینی؛ قصد، قول و فعل هر کدام سهمی در عمل دارند.

به اعتقاد منادیان جذب، آداب دینی از این نظر مهم و قابل توجهاند که میتواند به فکر تمرکز دهد، نه از این جهت که ارتباط با خالق است و روحبخش است! دعا چون مقدمه تجسّم و تمرکز است در نگاه آن‏ها اهمیت پیدا میکند، نه چون خودش ابزاری مستقل در خدمت تعالی انسان است. ایشان دعا را تنها راهی برای تجسّم خواسته‏ها و تمرکز فکر می‏دانند و ارتباط معنوی با پروردگار را نادیده می‏گیرند.

معنویتهای تک بُعدی

از معنویتهای کهن که بگذریم، کلیدیترین نکته درباره جنبشهای معنوی جدید این است که این جریان‏ها نیامدهاند که به داد فطرت حقیقتخواهی و خداطلبی انسان برسند، بلکه آمدهاند تا بشر خسته از زندگی ماشینی را آرام کنند و روان ناآرام او را تسکین دهند. به عبارتی آمدهاند تا انسان مُدرن را با فرهنگ و تمدن جدید غربی سازگاری دهند و تحمّل او را برای پذیرش وضع موجود بالا ببرند. بنابراین در این بازار «یافتن حقیقت» اهمیتی ندارد بلکه «تحصیل آرامش» مهم است و همه برنامههای به ظاهر معنوی و آیینها و آدابها برای «حلّ مشکلات موجود» طراحی شدهاند نه برای تکامل و رشد.

«دالایی لاما» در جواب این سؤال که «بزرگترین آرزویتان چیست؟» میگوید «خوراکی خوش و خوابی «وین دایر» در دستوری خطرناک، به ظاهر صلح را تبلیغ میکند. اما مخالفت با جنگ و ترور را ضدمعنویت میخواند و میگوید: «به جای اینکه علیه تروریسم و جنگ ابراز انزجار کنید، طرفدار صلح باشید ... اگر شما علیه چیزی باشید و با آن دشمنی نمایید، نفاق و اختلاف در ضمیر شما نقش خواهد بست... علیه هر چیزی که بایستید همان چیز علیه شما خواهد ایستاد...»[48].

وین دایر به نام «عرفان»، شعار «حمایت از صلح، نه مخالفت با جنگ و ترور» سر می‏دهد! به نظر شما کدام گروه از این عرفان سود خواهد برد؟ مستضعفین یا چپاولگران؟! روشن است که این عرفان به سود صهیونیست جهانی و حامیان غربی آن ایفای نقش خواهد کرد.

مدیتیشن

در بسیاری از عرفان‏ها عملی به نام مدیتیشن مطرح است که در راستای آرامش بخشی به مخاطب به کار گرفته می‏شود. مدیتیشن مدل‏ها و فرمول‏های مختلف دارد و از هر کدام تأثیر خاصی انتظار می‏رود و اساتید مدیتیشن هر کدام را با هدف خاصی توصیه می‏کنند. امروزه آن چه در مدیتیشن و مراقبه هندی مطرح است، «ذهنگرایی» است. آنچه در فرایند ذهن محوری نقص محسوب می‏شود «تکنگری» است. از آنجا که در مدیتیشن و خلوتگزینی هندی، باید با تمامی افکار و خیالات مزاحم، عادی برخورد کرد و فقط شاهدِ رفت و آمد افکار بود و به عملیات نظاره، بسنده نمود؛ نظارهگر باید همه چیز را غیرواقعی ببیند و همه امور را با خود بیگانه فرض کند و با «عینک وهم» به همه چیز بنگرد، چرا که اگر قرار باشد با اخبار و رویدادها، جدی برخورد کرد و حساسیت به خرج داد؛ در آن صورت «نظارهگری محض» اتفاق نمی‏افتد. هرچند آن چه از ناحیه شاهد اتفاق می‏افتد، «بیتفاوتی» در برابر پدیده‏های خارجی است، اما در حقیقت، دادن رأی موافق به هر چیزی است که در عالم خارج اتفاق می‏افتد. چرا که ناظر قصد مقابله با هیچ چیزی را ندارد و خوب و بد همه می‏آیند و می‏روند و او فقط باید خود را دور نگهدارد و خویشتن را در معرض قرار ندهد. نتیجه چنین تعاملی با واقعیات دنیای خارج، دادن رأی ممتنع به همه چیز و کنار کشیدن از هرگونه رفتار اصلاحی در عرصه اجتماع است. روشن است آن چه با این توصیف در نهایت رقم می‏خورد؛ «عدم احساس مسئولیت» در برابر دیگر انسان‏ها و از بین رفتن «روح همدردی» با دیگران است.

تک محوری در عرفان ساحری که به خاطر توجه ویژه به نیروهای طبیعت «عرفان طبیعتگرا» نام گرفته است، به گونه‏ای پررنگ مطرح است. دستاورد این آیین فراموش کردن آن دسته از قوای معنوی انسان است که مستقیم با طبیعت و کشف طبیعت ارتباط پیدا نمیکند. یعنی تنها آندسته از گرایشهای معنوی انسان که میتواند به طور مستقیم در وحدت با طبیعت و تسلط بر نیروهای طبیعی و فوق طبیعی به کار آید در عرفان ساحری مورد توجه است و دیگر گرایش‏های ماورایی انسان حتی مورد اشاره هم قرار نمیگیرد از همینروی مفاهیمی مانند عشق، محبت، خدمت به مردم، عبادت و مراقبه که در دیگر عرفانهای نوظهور صفحات و اوراق زیادی را به خود اختصاص داده است در عرفان ساحری فراموش شدهاند و همه فضایل روحی در آیین‏های جادویی و نگرش‏های آمیخته با اوهام خلاصه می شود.

شیطان و جادو در عرفان‏های جدید

امروزه اگر از سر تصادف کسی در طلب رسیدن به قدرتهای ماورایی برآید و بخواهد کشف و شهود را تجربه کند او را به افسون و جادو سوق میدهند یا تسخیر طبیعت را پیش میکشند و یا ارتباط با ارواح و جن را پیشنهاد میکنند و یا اصلاً راهی را فراروی او قرار میدهند که اصولاً خدا به عنوان قدرت مغلوب و شکست خورده معرفی میشود و «غلبه شرارت و پلیدی بر نور و نیکی» به عنوان اصل مسلّم عنوان میشود و بالاتر اینکه می‏گویند: لازم است تسلیم قدرت غالب (شیطان) شد تا بتوان از قدرتهای شگرف شیطان و نیروهای معنوی او در جهت تسلیم دیگران و پیشبرد اهداف خود سود جست.

جادو به گونهای پررنگ در معنویت‏های نوین مطرح است. سنت جادوگری از سنت‏های کهن است که ریشه در رویارویی با آیینهای توحیدی دارد. در قرآن این عمل مورد نکوهش قرار گرفته و در روایات شیعی در مرتبه انکار خدا از آن یاد شده است. در مسیحیت از جادوگری به عنوان نوعی کفر نام برده شده است. این عمل هرچند میتواند واقعی باشد اما بهرهای از حقیقت (اثر تربیتی و تعالیبخش) ندارد.

در تلمود، گنجینه دینی کهن یهود، جادوگر مجرم و محکوم است؛ زیرا که از اوامر تورات می گذرد در حالیکه شعبده باز با وجودی که تأیید نمیشود مجرم نیست[49] و هر نوع سحر و جادو و فالگیری به شدت تقییح و محکوم شده است[50] تا جایی که در تلمود، جادوگری از اعمال مخصوص بتپرستان شده است؛[51] لکن با همه تلاشهایی که از جانب پارهای از علمای یهود برای از میان بردن سحر و جادو به عمل آمد، این خرافات در بین مردم عوام در یهود نفوذ کرد.[52]

در آیههای 10 و 20 از فصل هجدهم سفر تثنیه، صورتهایی از اعمال سحر و جادو که میان بت پرستان آن زمان معمول بوده است، ارائه شده و تورات فرزندان اسرائیل را از چنین اعمالی منع کرده است.[53]

در عرفانهای جدید بهجای پیامبران، عارف نماهای عصر جدید قرار دارند و به جای «منجی» و «موعود» اموری مثل «جنگیر»، «جادوگر» «مرتاض» معرفی میشود. از نشانه‏های افول معنویت حقیقی در عصر جدید، همین بس که پائولو کوئیلو که آثارش در میان برخی کشورها مورد استقبال قرار گرفته است؛ دو کتاب درباره جادوگری به نام‏های: بریدا و والکیریها دارد و و مهمترین کتاب خود یعنی کیمیاگر را به استاد جادوگریاش تقدیم کرده است و البته یک کتاب در باب روسپیگری و فاحشهگری به نام «یازده دقیقه» نگاشته است!! و با این وضعیت خود را از پیشکسوتان حوزه معنویت و عرفان می‏داند!!

شریعتستیزی و تولید شریعت

در عرفانهای جدید هر چند دین و مذهب و «شریعت» جایگاهی ندارد؛ اما از رفتارهای دوگانه و شگفتآور این عرفانها این است که از یک طرف احکام عبادی و عبادات رایج در ادیان را محکوم میکنند از طرف دیگر خود عبادتهای جدید و ویژه با آداب خاص به پیروان خود آموزش میدهند!! مثلاً در مکتب اکنکار شریعت کنار گذاشته میشود اما روزه روز جمعه لازم شمرده شده!! به این صورت که فرد در خانه بنشیند و از اجتماع کناره گیرد و ذهن خود را بر استاد زنده اک متمرکز کند و فقط به فکر او باشد.[54] در مرام اشو مراقبههایی با آداب خاص و اوقات خاص تبلیغ و توصیه میشود.[55]

در عرفانهای جدید هر چند مسجد و حسینیه و معبد و کلیسا را مردود اعلام کردهاند اما در عوض هر کدام به طریقی مکانی مقدس ابداع کرده!! و به عنوان «مکان عبادت» و «معبد مقدس» جایگزین نمودهاند. اشو مکانی به نام «کمون بینالمللی اشو» در پونای هند پایهگذاری کرد، سای بابا کاخی دارد به نام «آشیانه صلح برین» که در اعیاد همه ادیان، مراسمی در آن برگزار میشود و این مکان محل ملاقات و تشرف سای بابا است که پیروان وی در آنجا وی را دیدار میکنند. پیروان مکتب اکنکار هرچند مکتب خود را جهانی اعلام کردهاند و آن را فرامکانی میدانند اما معبدی مقدس در یکی از شهرهای آمریکا دارند و در آن هرساله سالروز تولد پال توئیچل (بنیانگذار این مکتب که افسر نیروی دریایی امریکا بوده است) در آن تجمع میکنند. این مکان مقدس به «معبد زرین اک» مشهور است.

لازم به یاد آوری است که پارهای از فرقهها مانند صوفیان نیز «خانقاه» را به جای مسجد برگزیدهاند!!

در نگاه عرفان ساحری نه فقط نامی از دین به میان نمی‏آید بلکه حتی خدا در حوزه تونال قرار میگیرد نه حوزه ناوال. حوزه تونال همان بخشی از هستی است که ناشی از خیالپردازیهای ماست و بهرهای از حقیقت ندارد.

تونال در عرفان سرخپوستی چنین توصیف می‏شود: «خداوند بخشی از تونال ماست - تونال همه آن چیزهایی است که فکر میکنیم دنیا از آن چیزها تشکیل شده است از جمله خداوند».[56]

دون خوان ترجیح میدهد ریشه نیروهای عالم را موجودی نمادین به نام «عقاب» معرفی میکند اما اسمی از خدا نبرد. وی و شاگردش کاستاندا از اینکه برای خدا در تأثیر و تأثرات طبیعت سهمی قائل شوند به جد اجتناب می‏کنند.

در بسیاری از عرفانهای جدید، به جای «حیات اُخروی» که در همه ادیان الهی بر آن تکیه شده مفهومی به نام «تناسخ» وارد شده است. تناسخ به معنی وارد شدن روح فردی که مرده است در کالید کودکی که تازه متولّد شده و یا در جسم و تن موجودات دیگر و حتّی در اشیاء بیجان. البته هیچ دلیل عقلی و روشنی بر اثبات این ایده اقامه نمی‏کنند و تنها به تجربیات افراد و گزارش رویاها اکتفا می‏شود.

تناسخ ریشه در ادیان هندی دارد و جالب این که در تمامی ادیان الهی مفهومی با عنوان رستاخیز و قیامت - که کاملاً با تناسخ ناساگار و غیرقابل جمع است - بیان گردیده است و روشن است که با پذیرش تناسخ، بهشت و جهنم و نظام حسابرسی اعمال فراموش می‏شود و از آن جایی که بازخواستی در کار نخواهد بود، ارتکاب هر عملی - به این علت که در زندگی‏های بعدی و ادوار حیات قابل جبران است - به دور از ذهن نخواهد بود.

شیفتگی سراب!

به این اسامی دقت کنید: گفتگوی با خدا، عرفان داروی دردهای بیدرمان، معنویت رسالت نهایی شما، عرفان جدید، جریان هدایت الهی، انسان و معرفت، معنویت، خود مقدس شما و ...

عناوین بالا همه اسامی بخشی از چند صد کتابی است که در چند سال اخیر به زبان فارسی ترجمه شده است. از عناوین پیداست که همه این جریانات خود را به عنوان راه کسب رضایت خدا و طریق کشف حقیقت به مخاطب معرفی می‏کنند. عرفان‏های جدید هیچ کدام خود را دشمن خدا و مخالفِ شهود معرفی نمی‏کنند، بلکه اتفاقاً و دقیقاً با شعار «شهود خدا» و با آرم «معناگرایی» خود را عرضه می‏کنند. بنابراین نه فقط هیچ کسی احتمال دروغ یا فریب در مورد این گروه‏ها را به ذهن خود راه نمی‏دهد، بلکه تصور نظام معرفتی نارسا را هم ندارد و بالاتر این که از آنجا که به عرفان دعوت می‏کنند، کارآمدی و کارآیی را هم از قبل در مورد این جریانات مسلم می‏پندارند.

از قضا بیشترین افرادی که به سراغ جریانات معنویتگرا رفتهاند، افرادیاند که عطش خداخواهی در آن‏ها بیداد می‏کند و لبریز از حس پرستشاند. آن چه از جانب مخاطبین بهویژه در جوانان وجود دارد، جز یک بستر آماده که همان «نیاز به معنویت» نام دارد نیست. بنابراین اشتباه است که گمان کنیم افرادی که جذب عرفان‏های جدید می‏شوند، افراد لاابالی و بی ارتباط با خدایند که کاری با تهذیب نفس و خودسازی ندارند.

اما آن چه مانع تحلیل و تشخیص جوانان می‏شود و گاهی آن‏ها را به مرز دلدادگی می‏رساند «مانورهای عملی» است که بعضی از مدعیان معنویت و عرفان، به مریدان خود نشان میدهند. این قدرتنمایی‏ها همان چیزی است که از آن به کرامت یاد می‏شود. شیفتگی مریدان از این باب است که هرگونه قدرتی را به حساب «حقانیت» می‏گذارند و «قدرت روح» را به حساب «تعالی روح» می‏گذارند. تعالی روح جایی است که انسان در سلوک معنوی خود به سمت خدا پیش برود و قصد رضای او را بنماید. اما در قدرت روح تنها چیزی که مطرح نیست بندگی خداست و جولان دادن‏ها همه با هدف دعوت به خود صورت می‏گیرد.

در بسیاری از فرقه‏های معنوی نام خدا هیچگاه حذف نمی‏شود، چرا که اساساً جذب مشتریان با همین نام آغاز شده و لازم است این شعار تا آخر باقی بماند. بنابراین این نام هم بر سر زبان‏ها وجود دارد و هم به عنوان هدف بر آن تأکید می‏شود، اما تفسیری که از ارتباط با او صورت می‏گیرد، تفسیری است که هیچ گاه جایگاه رهبر فرقه را درنظر مریدان پایین نمی‏آورد و اساساً این تفسیر با محوریت رهبر فرقه کاملاً سازگار است.

بعضی از عرفان‏های نوظهور، هیچ اقدام عملی برای ایجاد توانمندی روحی در اعضاء انجام نمی‏دهند و هیچ دستورالعملی بیرونی توصیه نمی‏کنند و سعی می‏کنند نگرش جدید ایجاد کنند؛ به این معنا که تفسیری جدید از هستی و خلقت ارائه می‏دهند و این تفسیر جدید چیزی نیست جز «نگاهی متفاوت به پدیده‏ها». بدینسان عینک جدیدی که به دیگران دادهاند، ابزار خوشبینی و خوشگمانی واقع می‏شود و بدون این که باعث تحول روحی و یا اصلاح رفتار شوند، حداکثر باعث رویش یک حس خوب می‏گردد.

پاره‏ای از این گروه‏ها از آن جا که به نقش جذابیت بخشی مناسک و آداب جمعی پی بردهاند، اولاً، برنامه‏های خود را به صورت جمعی به اجرا می‏گذارند و بهعلاوه این مناسک جمعی را - که همه اجزا و شرایط آن را رهبران فرقه ابداع نمودهاند - ضمن مراحلی و با شاخ و برگ‏های فراوان اجرا میکنند و در بعضی موارد با اوراد و اذکار همراه می‏نمایند.

 

هدف نهایی! 

مقصد نهایی مدّعیان که عرفان‏های جدید به مریدان و مشتریان خود نشان می‏دهندکجاست؟

مشکل اینجاست که هر کسی و هر گروهی حقیقت را بهگونهای تفسیر میکند و حقیقت را همان چیزی میداند که خودش معرفی مینماید. در بعضی از مکاتب «تسلّط بر طبیعت» و کشف نیروهای مرموز طبیعت به عنوان غایت معرفی میشود و عارف کسی است که با این نیروها مرتبط است و آنها را در جهت اهداف خود بهکار میگیرد مانند عرفان بومیان آمریکا و بعضی از عرفانهای هندی.

دالایی لاما هدف از زندگی را شادمانی و سرور در همین زندگی دنیوی میداند. او میگوید: «من بر این باور هستم که هدف اصلی زندگی جستوجوی خوشبختی است. این امری بدیهی است. اینکه معتقد به این باشیم یا نباشیم و اینکه پیرو کدام مذهب هستیم تفاوت زیادی نمیکند. همه ما در زندگی خود دنبال چیزی مطلوب میگردیم. به همین علت زندگی رو به سوی شادمانگی است.»[57]

در عرفان بودیسم «رهایی از رنج» هدف نهایی ترسیم شده است. یعنی رهایی از رنج زنجیره‌‌ دارما و پیوستن به نیروانا (فنا)[58].

گفتنی است در قاموس بودیسم خدا جایی ندارد. به حق که بودیسم نظام فکری زیبایی دارد! چرا که اگر خدا - که هم مبدأ هستی است و هم غایت هستی است- حذف شود دنیا جز رنج و ناکامی و بدبختی چیزی نخواهد داشت. تا جایی که پارهای از عرفای بودیسم برای رهایی از این زنجیره رنج آور، دست به خودکشی میزنند.[59]

هدف و غایتی که در tm (مدیتیشن متعالی) ترسیم شده است این است که باید ذهن را سامان داد، چون ریشه تمامی مشکلات به آشفتگی و پراکندگی ذهن برمیگردد. نگاه متمرکز به شمع یا تکرار مداوم صداها همه و همه برای یک هدف است و آن همان تخلیه فشارهای روحی و روانی است چرا که با این کار ذهن از مشغولیتهای گیجکننده و استرسآور نجات پیدا میکند. tm از یکطرف بودیسم و هندوسیم را با خود دارد و از طرف دیگر به اصالت انسان و دین زدایی (اومانیسم و سکولاریسم) که ریشه تمدن غرب است کاملاً پایبند است.

به عبارت دقیقتر هدف اصلی tm تحصیل یک زندگی دنیوی آرام و راحت است آن هم بدون خدا. به همین جهت به صراحت اعلام کردهاند میتوان بدون خدا و معاد، آرامش معنوی را تجربه کرد .[60]

مدیتشین به خوبی قادر است در برابر فشارهای شکننده تمدّن سرمایهداری، از پیروان خود افرادی مطیع و سر به راه تربیت کند و کسی هم تنه به تنه سرمایهداری جهانی نزند. تربیت افرادی راضی و قانع، غایت مدیتشین است که البتّه تواناییها و استعدادها بهطور اتوماتیک در خدمت تحکیم نظام سرمایهداری غربی قرار خواهد گرفت. وجه مشترک کتابهایی که امروزه مدیتشین را تبلیغ میکنند یک مطلب است و آن هم «کامیابی در زندگی شخصی و رضایتمندی از محیط» است. بنابراین برای رسیدن به مدیتشین متعالی کسی حق ندارد به نیمه خالی لیوان فکر کند و همه باید با شرایط خود را هماهنگ کنند و چون نمیتوان جهان را تغییر داد باید اهداف و آرمانهای خود را با نظام حاکم بر دنیا تطبیق داد. معلوم شد که چرا عرفانهای شرقی با مبانی غربی در این مرام ترکیب شدهاند، چون هدف در هر دو «فرار از رنج» است. بازگشت متوالی ارواح به عالم دنیا و تناسخ، که در عرفانهای شرقی به جای معاد و حیات اخروی نشسته است کاملاً هم سو با فرهنگ و تمدن غربی است، زیرا که در هر دو، خدا و پیامبران و شریعت محو شدهاند.

در یوگا - با همه زیرشاخههایش - هرچند عنوان میشود که تصفیه نفس و رسیدن به مرحله قُدسی و نیروانه هدف یوگی است که در نتیجه سالک میتواند کارهای معجزهآسا (مثل حضور همزمان در چند مکان، پرواز در هوا) انجام دهد، اما واقعیت آن است که غایت سیر در یوگا از منافع جسمی و فیزیکی (کاهش فشار خون، صاف شدن شکم، داشتن اندامی مناسب، تعدیل مفاصل بدن و...) شروع شده و به فواید روانی و روحی (مثل آرامش فکر، کنترل احساسات و عواطف، کنترل خشم، مهار طغیانهای روانی و روحی) ختم میشود. اگر بپذیریم که فهرست دراز تکنیکها در یوگا همه دارای آثار جسمی و روحی است، چرا باید از یوگا به عنوان عرفان تبلیغ شود؟ اگر غایت در یک مکتب، بهدست آوردن صورتی زیبا و اندامی خوش ترکیب و حداکثر رفع اختلالات روحی و روانی باشد آیا منطقی است آن مرام به عنوان راهی معنوی و عرفانی که بشر را به سر منزل سعادت و کمال میرساند معرفی شود؟ در نتیجه باید پرسید: کدام عرفان؟»

تکنیک‏های یوگا از نظر اثر معنوی و الهی دقیقا مانند نیروی ذخیره شده اسبی است که سودی به حال صاحبش ندارد و فقط قابلیت چند حرکت نمایشی را دارد. در یوگا هر چند به بدن توجه ویژه می‏شود و یوگی‏ها از طریق فیزیک بدنی می‏توانند تکنیک‏های زیبایی را انجام میدهند؛ اما چون این توجه به بدن، با تعالی معنوی و رضایت خداوند پیوند نمی‏خورد، فقط تقویت نیروی جسمی است و این پرورش جسمی در نهایت باعث سرگرمی انسان است و حد اکثر فایده آن آرامش ذهن است و روشن است که ذهن آرام نمی‏تواند برای سعادت و کمال انسان کافی باشد.

«فنگ شویی» امروزه تبیینی معناگرایانه به خود گرفته است؛ در فنگ شویی گفته می‏شود که تمامی اشیاء پیرامون ما دارای انرژی فعال هستند حتی اشیاء بیجان انرژی سیال دارند. حتی برای چینش لوازم خانه و تزئین اتاق خواب و تنظیم ابزار در محیط کار هم از کارایی قواعد فنگشویی سخن به میان می‏آید؛ به طوری که ادّعا میشود معماری ایالت هنگکنگ تحت تأثیر فنگشویی ساخته شده است. بزرگترین هنر فنگشویی پیدا کردن محیطی است که در آن محیط، انرژی چی به صورت مثبت به زندگی ما وارد شود.

در «ریکی» هم ادعا میشود که انسان میتواند با فرایند همسویی مقدار زیادی از انرژی کیهان را دریافت کرده و از خود عبور دهد یعنی با باز شدن مرکز انرژی (چاکرا) در فرد، بدون اینکه تخلیه انرژی صورت گیرد مقدار مناسب انرژی به فرد نیازمند منتقل میشود و بدین وسیله «عمل شفا و بهبودی» تحقق مییابد.

عمل «هیپنوتیسم» نیز که یکی از حالات روانی انسان است، فرایندی است شبیه خواب که در اثر القائات طولانی عامل در معمول، تمرکزی قوی در معمول اتفاق میافتد و میتوان در این حالت به بهبود وضعیت روانی و روحی و حتی جسمی او کمک کرد.

مرامهای بالا همه تحت عنوان عرفانهای فرا روانشناسی و فراعلم مطرحاند و گاهی رنگ تجربی و علمی به خود می‏گیرند.

امروزه شاهدیم که اموری مثل فنگ شویی، ریکی، هیپنوتیزم، انرژی درمانی، مدیتشین، موسیقی درمانی، طالعبینی و موارد متعدّدی از این قبیل به صورتی توضیح و تفسیر میشود که گویا میتوانند انسانها را از دین و شریعت بینیاز کنند. یعنی با رنگ و لعاب عرفان ومعنویت به تشنگان معرفت عرضه میشود. غافل از اینکه اگر مدعیان این عرصهها، همگی در پیمودن مسیری که ترسیم کردهاند توفیق کامل یابند باز فطرت ناکام بشر در طلب گوهری است که منشأ تمام این امور است و با دست توانای او، انرژی حیات خلق شده و باز این سوال بیجواب است که آیا عالم هستی، کائنات و کهکشانها با تمامی وسعت خود فقط برای ریکی و هیپنوتیسم و انرژی درمانی خلق شدهاند بالاخره غایت هستی کجاست؟ آیا پرداختن به این امور هدفمندی خلقت را تأمین می‏کند؟

 

قدرت فوق العاده 

 قدرت‏های غیرعادی چه توجیهی دارند؟

برای پرداختن به پاسخ، مطلبی بسیار اساسی و راهگشا ذکر میشود و آن این نکته است که- از مدعیان دروغین که بگذریم - اعمالی مثل ارتباط با ارواح، تسخیر و ارتباط با جن، تله پاتی، طی الارض هیچکدام به خودی خود دلیل بر حقانیت انجام دهنده آن نیست.

به عبارتی در صورتی که این امور توسط کسی انجام یابد، او نه به قطب و مرشد تبدیل میشود و نه صحبتهای او و ادعاهایش برای دیگران وظیفه شرعی و اخلاقی ایجاد میکند. اولیاء دین میگویند: انسان میتواند با انجام کارهای مشکل و ریاضتهای سخت، قدرتهای غیرعادی روح و نفس خود را بازیابد و اصولاً خداوند متعال این قدرتها را به نفس انسانی عطا کرده است و توانایی انجام این امور از خواص نفس انسانی است و ارتباطی مستقیم به ایمان و تقوای افراد ندارد، تا جائی که گفتهاند لازمه ارتباط با اجنه کافر، توهین کردن شخص احضار کننده به دین حق است. به همین جهت ارباب معرفت مکاشفه را به دو نوع رحمانی و شیطانی تقسیم کردهاند. یعنی عامل مکاشفه ممکن است فرشته باشد و ممکن است شیطان. ملاک تشخیص این دو از همدیگر را تعالیم قرآن و سنت معصومین ذکر نمودهاند. یعنی هرچه در مکاشفه بهدست آید اگر با مضامین و دستورات قرآن و روایات معصومین همخوانی دارد «مکاشفه ربانی» است در غیر این صورت دست شیطان صحنهگردان نمایش بوده است. بنابراین حتی اگر ثابت شود مکاشفه رحمانی بوده است نه فقط سخنان او در حق دیگران حجت نیست بلکه دلیل بر این که صاحبش مربی کامل شده هم نمیباشد.

اما این که فرق عارفان حقیقی با صاحبان اعمال غیرعادی (مثل مرتاضان) چیست؟ پاسخ را در قالب تمثیلی چنین گفتهاند «اگر کسی در کویری بیآب، برای یافتن آب به حفر زمین بپردازد و بعد از تلاش پیگیر، به چند سکه طلا دست یابد هرچند طلا ذی قیمت است، اما او نباید فراموش کند به دنبال آب و این منبع حیات بوده است و در این بیابان چند سکه طلا، مشکل تشنگی او را برطرف نمیکند. او موقتاً خوشحال میشود اما اگر دست از ادامه کار بکشد در واقع دنبال آب نبوده است و ممکن است از تشنگی هلاک شود، اما اگر حفر را ادامه دهد هم به آب میرسد و هم طلا را دارد. بزرگان دین فرمودهاند: دست یافتن به این قدرتها برای اولیاء دین «نقل و نبات» راه است که خداوند به دوستانش عطا میکند و آن هم در مواردی که مصلحتی بر اعطاء این قدرت وجود داشته باشد. دست یافتن به این قدرتها، فطرت تشنه بشر را سیراب نمیکند و این فطرت باید به اصل خود برگردد. فراتر از آب، سراب است که اثر حقیقی ندارد. آنچه هدف سالک حقیقی است «تحصیل روح تعبد و رسیدن به مقام زلال بندگی» است نه رسیدن به قدرتهای ویژه. راه رسیدن به بندگی حقیقی خداوند، «شریعت» است. به عبارت دقیقتر «شریعت، طریقتِ حقیقت است» و «قرآن و عرفان و برهان» همه یک حقیقتاند.

ابنعربی میگوید: «هر که از شریعت فاصله بگیرد، اگر تا آسمان هفتم بالا رفته باشد به چیزی از حقیقت دست نخواهد یافت!... چرا که حقیقت عین شریعت است. شریعت مانند جسم و روح است که جسمش احکام است و روحش حقیقت».[61]

به ابوسعید ابیالخیر گفته شد: فلان کس بر روی آب راه میرود. پاسخ گفت: «سهل است، «قورباغه» نیز روی آب راه میرود. گفتند: «فلان کس در هوا میپرد» جواب داد: «مگس نیز بر هوا میپرد». گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود». جواب داد: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میرود. این چیزها قیمتی ندارند. مرد آن است که میان مردم زندگی کند و با آنها رفت و آمد و داد و ستد کند؛ زن بگیرد و با دیگران معاشرت داشته باشد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد»[62].

نقل شده در زمان امام صادق(علیه السلام) شخصی مدّعی بود که قادر است از اشیایی که دیگران پنهان کردهاند خبر دهد. مردم به عنوان سرگرمی و تفریح از راههای مختلف وی را امتحان کردند. آن فرد برخلاف انتظار حاضرین به خوبی از پس امتحانات برآمد، تا اینکه امام صادق(علیه السلام) سر رسید، اوضاع را جویا شد، جریان را شرح دادند. حضرت دست خود را مشت کردند و از او پرسید؛ در دست من چه چیزی است؟ او بعد از لحظاتی تأمل و فکر، با حالت تحیّر و تعجّب به امام خیره شد.

امام(علیه السلام) پرسید چرا جواب نمی‌‌دهی؟ گفت جواب را میدانم ولی در تعجبم شما از کجا آن را آوردهاید. آن شخص ادامه داد: در تمام کره زمین همه چیز مسیر طبیعی خود را میگذراند فقط در یک جزیره مرغی دو تا تخم گذاشته که یکی از آنها مفقود شده و آنچه در دست توست باید همان تخم باشد. حضرت تصدیق کردند.

امام(علیه السلام) از او پرسید چگونه به اینجا رسیدی؟ جواب داد: «با مخالفت با هوای نفس»، هرچه دلم خواست خلافش را انجام دادم. حضرت از او خواست مسلمان شود. جواب داد، دوست ندارم.

امام(علیه السلام) فرمود؛ مگر قرار نبود با هوای نفست مخالفت کنی؟ طبق عهد خودت الان باید مسلمان شوی، چون دوست نداری مسلمان شوی. زمینه فراهم بود؛ هم به قدرت معنوی امام پی برد و هم در مقابل استدلال امام پاسخی نداشت. بعد از مسلمان شدن، قدرت غیبی خود را از دست داد. سراغ امام آمد و زبان به شکوه گشود «قبلاً که مسلمان نبودم این قدرت را داشتم الان که خدا را پذیرفتم قدرتم را از دست دادهام! این چه دینی است؟» امام(علیه السلام) فرمود: «تاکنون متحمّل زحمتی شده بودی و خداوند در همین عالم مزد زحمت تو را میداد و بعد از دریافت مزد، طلبی از خدا نداشتی چون با خدا بیگانه بودی و از الان آنچه عمل میکنی خداوند برای آن جایی که به آن نیازمندی ذخیره میکند و آنچه که قبلاً داشتی برای نیل به سعادت ابدی، سودی به تو نمی‌‌رساند».[63]

سخن آخر این که قدرتهای غیرعادی به خودی خود نه نشان عرفان است و نه ضدعرفان تلقی میشود و در این میان دسته‏ای از قدرت‏های غیرعادی هم چون طیالارض و ورود با عالم مثال و ذهن خوانی و تخلیه روح مشترک بین مؤمن و کافر است. از طرف دیگر باید دانست که ورود به بعضی از عوالم و درک تجربه توحیدی ناب (مکاشفات ذاتیه و سریه)[64] مرتبه‏ای است که فقط برای موحدین امکانپذیر است. مانند درک اسماء و صفات الاهی و ورود به عالم خلوص و درک توحید مطلق که آرزوی هر سالک طریق عرفان راستین است.

 

عرفان کیهانی 

یکی از آشنایان جذب عرفان حلقه شد و از من هم دعوت میکند و ادعا میکند برخی تحصیل کردهها هم در گروهشان هستند. میخواستم درباره این گروه اطلاع داشته باشم! 

از جمله جریانات معنویتگرا در کشور، عرفان حلقه است. این گروه که نام دیگرش عرفان کیهانی است، از علنی شدن آن در ایران کمتر از یک دهه می‏گذرد. در سال‏های اخیر دوره‏ها و کلاس‏هایی توسط این گروه برگزار شده است.

بنیانگذار این فرقه فردی به نام «محمدعلی طاهری» است که کتاب‏های «انسان از منظر دیگر»، «بینش انسان»، «عرفان کیهانی»، «انسان و معرفت» و «موجودات غیرارگانیک» تاکنون به نام وی چاپ شده است.

متأسفانه برخی از ابتدا با این تصور که آموزه‏های عرفان حلقه با اصطلاحات و تعابیر عرفان اسلامی مطابقت دارد عرفان حلقه را همراهی کردند. چنین پنداری باعث شد که بسیاری با اعتماد به این چهره‏های مذهبی در کلاس‏ها و دوره‏های عرفان حلقه حضور پیدا کنند. اما در ادامه با آشکار شدن اینکه برخی سردمداران عرفان حلقه التزامی به مسائل شرعی ندارند و آسیب‏های عملی هم چون اختلاط در جلسات عرفان حلقه راه پیدا کرده است، بسیاری از جذب شدگان اولیه دچار تردید شدند و راه خود را جدا کردند.

عرفان دینی یا غیردینی؟

یکی از محورهای قابل رصد در کتب عرفان حلقه که دینی بودن مبانی این فرقه را به طور جدی مورد تردید قرار می‏دهد، نگاه این جریان به نقش دین در سلوک معنوی است.

قبل از ورود به این بحث تبیین یک مفهوم کلیدی به روایت عرفان حلقه ضروری است و آن هم کلید واژه «شبکه شعور کیهانی» است.

در منابع عرفان حلقه آمده است: «اساس این عرفان بر اتصال به حلقه‏های متعدد «شبکه شعور کیهانی» استوار است و همه مسیر سیر و سلوک آن، از طریق اتصال به این حلقه‏ها صورت می‏گیرد.»[65]

مؤلف ضمن این که این شبکه را مجموع هوش و خرد حاکم بر هستی می‏داند، آن را دارای خالق معرفی می‏کند[66] و از طرف دیگر نقشی که وی به این شبکه می‏دهد، از حیث نظری و مفهومی جایی برای حضور خدا نمی‏گذارد!!

وی می‏گوید: «عامل مشترک فکری بین همه انسان‏ها و یا به‏عبارتی زیربنای فکری همه انسان‏ها، شعور حاکم بر جهان هستی است. در این تفکر، این عامل مشترک «شبکه شعور حاکم بر هستی» نامیده می‏شود.»[67]

این عامل مشترک فکری انسان‏ها که در عرفان حلقه بر آن تأکید می‏شود، اگر کسی در خارج آن را مصداقیابی کند؛ شبکه‏ای است که کارش در درمانگری خلاصه می‏شود!!

در کتاب عرفان کیهانی نیز آمده است: «اعتقادات افراد به دو بخش زیربنا و روبنا تقسیم میشود: «زیر بنا» بخش اشتراک فکری انسانهاست، در بخش نظری و عملی عرفان کیهانی، شعور الهی و یا هوشمندی حاکم بر جهان هستی زیربنای پذیرفته شده است. «... روبنای فکری» نیز شامل دستورالعملهای ادیان و مذاهب و تعاریف و راههای مختلف رسیدن انسان به تعالی استو عرفان حلقه با بخش اختصاصی روبنای فکری انسانها که شامل اعتقادات و مراسم و مناسک مختلف است، برخورد و مداخلهای ندارد.»[68]

یکی از نکات در خور دقت در گفته بالا این است که تمامی آنچه در دین الهی اسلام به‏عنوان اصول دین معرفی شده است که اعتقاد به توحید و خدا باوری هم در رأس آن قرار دارد، همگی از نظر سردمداران عرفان حلقه جزء شاخ و برگ‏هاست و اساساً در درجه دوم اهمیت قرار دارند.

نکته مهم‏تر این است که در عبارات بالا به جای زیربناهای اعتقادی و اصول دین، مفهومی جعلی و جدید جایگزین شده است به نام «شبکه شعور کیهانی». طبق اصل بالا، کسی که به شعور کیهانی ایمان داشته باشد در حقیقت اصول عقیدتیاش کامل است و اگر کسی به این شبکه شعورمند معتقد نباشد، چون زیر بنا را تحصیل نکرده است به هر چه که باور داشته باشد، سودی به حالش نخواهد داشت؛ هرچند که آن باور، باور به خدا و رسولانش و عالم رستاخیز باشد. اما اگر کسی که به شبکه شعور جهانی ایمان بیاورد، اگر به ولایت معصومین هم باور نداشته باشد، اشکالی در عقاید و باورهایش نیست. چنانکه وی در کتاب انسان از منظری دیگر (صفحه 89) در نموداری رابطه انسان را با خدا ترسیم می‏کند و فقط یک واسطه را به‏عنوان رابط و واسطه ذکر می‏کند؛ آن هم شبکه شعور کیهانی است، نه ولایت اولیای الهی و نه شریعت وحیانی و نه کتاب خدا.

وی دقیقاً همین نمودار را در کتاب عرفان کیهانی (صفحه 87) هم ترسیم کرده است و باز تنها واسطه ارتباطی بین انسان و خدا را شبکه شعور کیهانی معرفی می‏کند.

رهبر عرفان حلقه به صراحت می‏گوید: «جهت بهرهبرداری از عرفان عملی نیاز به اتصال به شبکه شعور کیهانی است»[69].

در قدم دوم می‏گوید: «این اتصالات، اصل جداییناپذیر این شاخه عرفانی است.»

در قدم سوم می‏گوید: «تنها شرط حضور در حلقه وحدت شاهد بودن است.»[70]

به‏عبارت واضح‏تر آنجا که وی می‏گوید: «عرفان حلقه، با بخش اختصاصی روبنای فکری انسان‏ها که شامل اعتقادات و مراسم و مناسک مختلف است، برخورد و مداخله‏ای ندارد.»[71]

نتیجه این نوع تفکر، عدم لزوم اعتقادات دینی است، بنابراین یک مسیحی همان میزان می‏تواند عرفان حلقه‏ای باشد که یک مسلمان و هندو و یهودی.[72]

زیربنا بودن شبکه شعور کیهانی و روبنا بودن دین و مذهب از نگاه عرفان حلقه موجب می‏شود که اعتقاد به توحید با اعتقاد به تثلیث یکسان باشد!! و قبول معاد با پذیرش تناسخ تفاوتی نکند!! با این وصف پیوند بین روبنا و زیربنا چه می‏شود؟ این شکاف بین زیر بنا و روبنا را باید چگونه توجیه کرد؟ فقط یک جواب دارد و آن هم این است که در عرفان حلقه، غیر از اعتقاد به شعور کیهانی همه چیز روبنا و غیراساسی محسوب می‏شوند.(دقت شود!)

ممکن است تصور شود که مراد رهبر عرفان حلقه این است که بطن ادیان، همان عرفان است و غایت دین، معرفت الهی است و نقش مهم شریعت آن است که بهحقیقت ختم شود. در حالیکه این تصور با اصول تصریح شده در عرفان حلقه نمی‏سازد. زیرا در اولین اصل از اساسنامه عرفان حلقه تصریح شده؛ «همه انسان‏ها صرفنظر از دین و مذهب می‏توانند جنبه نظری عرفان حلقه را بپذیرند و از جنبه عملی آن بهرهمند شوند.»[73]

آنچه به روشنی از این اصل استنباط می‏شود، این است که عارف شدن تلازمی با دین داری ندارد و بدون دین و دستورات شریعتی هم می‏توان عارف شد!!

وی آیه «فاستقیموا الیه» را «مستقیم به سمت خدا رفتن» ترجمه می‏کند! درحالیکه «فاستقیموا» از ریشه استقامت و به معنی ثبات قدم و پایداری است نه به معنی مستقیم به سمت خدا رفتن و حذف واسطه.

وی در ادامه آیه، «ویل للمشرکین» را به کسانی تفسیر می‏کند که «فاستقیموا الیه» را نقض می‏کنند. در حالیکه ادامه آیه، خود مشرکین را معنا کرده است و نیازی به تأویل و تفسیرهای شخصی نیست. ادامه آیه می‏گوید:

«وَ وَیْلٌ لِّلْمُشرِکِینَ الَّذِینَ لا یُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ کَفِرُونَ»[74]؛

«مشرکین کسانی‏اند که اهل زکات نیستند و به انکار معاد می‏پردازند».

هر چند در عرفان حلقه تلاش می‏شود که با تأویل‏های نابجای آیات قرآن، تأییدات قرآنی برای خود دست و پا کنند، ولی واقعیت آن است که هدف آنان از تمسک به ادله دینی، این است که نشان دهند آموزه‏های اسلامی هم تعلیمات عرفان حلقه را تأیید می‏کند، نه اینکه این عرفان برآمده از اسلام است. (دقت شود!) شاهد مطلب هم این است که وی عرفان خود را ایرانی معرفی می‏کند!!

وی خاستگاه و ماهیت عرفان خود را جغرافیایی می‏داند نه دینی و مأموریت خود را زنده کردن عرفان ایران می‏داند. وی پیشگفتار کتاب عرفان کیهانی را با عنوان «ایران و دنیای عرفان» نوشته است و در این متن بیش از 10 بار این مطلب را یادآور می‏شود که عرفان حلقه ایرانی است[75] و صریحاً از مأموریت خود پرده برمی‏دارد که «یکی از رسالت‏های ما اعتلای عرفان ایران است.»[76]

اشتباه نشود، اختلاف بر سر این نیست که چرا وی از ایران دم می‏زند، بلکه وی عرفان را محصولِ دین و شریعت نمی‏داند و تلازمی بین دین داری و عرفان نمی‏بیند و ادیان الهی را نه به‏عنوان مصدر و پشتوانه عرفان، بلکه در حد تأییدکننده عرفان می‏داند. به همین علت است که وی در کتابش حتی یکبار از پیامبر خاتم یاد نمی‏کند و تمام سعیاش بر این است که بگوید بدون نیاز به دین و شریعت می‏توان مستقیم با خدا ارتباط گرفت و عارف شد. به همین جهت است از نگاه وی نوع دین مهم نیست و عرفان حلقه با دین شخصی افراد کاری ندارد.

عرفانِ شریعت ستیز

«شریعت» در نگاه بزرگان معرفت، چنان مهم است که بهعنوان معیار و ضابطه شهود رحمانی و غیررحمانی مطرح است. از نگاه عارفان اصیل اسلامی، میان «شریعت و طریقت و حقیقت» ارتباط ناگسستنی وجود دارد. «طریقت» همان آداب سلوکی اسلام است که طبق آن سالک مسلمان، در قالب قواعد وآدابی به پیمودن راهسیر و سلوک و کسب معرفت می‏پردازد و «حقیقت» دستیابی به حقایق و معارف شهودی است که پس از عمل به دستورات شریعت و پیمودن منازل طریقت، به قلب عارف می‏تابد.

از نگاه عرفای مسلمان شریعت و طریقت و حقیقت در طول همدیگرند و «طریقت»، باطن «شریعت» است و «حقیقت»، باطن طریقت محسوب می‏شود و هر کدام ضمن اینکه محافظ مرتبه بعدی است، مرتبه‏ای از دین را تشکیل می‏دهند. چنانکه سید حیدر آملی از این سهبه ترتیب با عناوین: «قشر، لب و لباللب» نام برده است.[77]

وی شریعت را قشر بادام و طریقت را به مغز بادام و حقیقت را به روغن(عصاره) بادام تشبیه کرده است که عارف در هیچ مرحله‏ای از عمل به شریعت بینیاز نیست.

بنا بر آنچه گفته شد؛ نگاه عرفان حلقه به شریعت با آنچه در عرفان اصیل اسلامی وجود دارد بسیار متفاوت و دور از حقیقت است.

در عرفان حلقه از همان قدم اول ظواهر شرعی تأویل می‏شود و برای مناسک دینی، صورت‏های درونی ترسیم می‏شود بهگونهای که این صورت‏های درونی، ما را از افعال خارجی بینیاز می‏کند. چنانکه مؤلف کتاب عرفان کیهانی «نماز» را «اتصال» معنا می‏کند! به همین جهت هیچگاه در دوره‏های عرفان حلقه، نماز با تعریف فقهی (یعنی عملی که با شرایط و اجزاء خاص باید انجام پذیرد)، مورد توصیه و تأکید قرار نمی‏گیرد بلکه یک خانم مسلمان می‏تواند با توجه درونی و اتصال قلبی، نمازش را در حال آشپزی نیز ادا نماید!!

با این وصف واژه شریعت در کتب عرفان حلقه، یک اصطلاح جدید است که هیچ اشتراک معنایی با اصطلاح رایج در منابع عرفان اسلامی ندارد.

مؤلف کتاب عرفان کیهانی می‏گوید: «در عرفان کیهانی، مسیر اصلی طریقت است که بر روی این مسیر که مسیر عمل است، از شریعت و حقیقت بر روی آن دریافت صورت می‏گیرد و در انتها هر سه بر یکدیگر منطبق می‏گردند».[78]

در عبارت بالا آنچه به‏عنوان مسیر اصلی مورد توجه نویسنده است، «طریقت» است و سلوک عملی سالک معطوف به طریقت است. در حالیکه بزرگان معرفت اذعان کرده‏اند که مسیر عملی و چهارچوب اعمال برای سالک، «شریعت» است.

به‏عبارت دیگر از نظر مؤلف عرفان حلقه، شریعت «میتواند» با طریقت هم سو و همجهت گردد، نه این که «باید» از کانال شریعت به طریقت دست یافت. بنابراین در عرفان حلقه بحث بر سر «امکان انطباقِ» شریعت با طریقت است نه لزوم متابعت از شریعت. بگذریم که انطباق نهایی شریعت، طریقت و حقیقت، و دریافتِ همزمانِ طریقت از کانال‏های حقیقت و شریعت که نویسنده ادعا کرده است، بیانگر عدم تصور صحیح از ارتباط این سه است؛ چرا که تقدم و تأخر این سه به صورت منطقی لحاظ نشده است و هدف و غایت در این مسیر فراموش شده است. در حالیکه از نگاه عرفای مسلمان، هدف نهایی دست یابی به حقیقت است.

هم چنین در هیچ کجای منابع عرفان حلقه، گفته عارفان مسلمان در باب لازم بودن شریعت در تمامی مراحل و مراتب، مورد تصریح قرار نگرفته است.

در حالیکه ابن عربی می‏گوید: «هر که از شریعت فاصله بگیرد، اگر تا آسمان هفتم بالا رفته باشد، به چیزی از حقیقت، دست نخواهد یافت... چرا که حقیقت، عین شریعت است. شریعت، مانند جسم و روح است که جسمش، احکام است و روحش، حقیقت».[79]

علامه طباطبایی در این باره گفته است:

«این که از بعضی شنیده شده است که می‏گویند: تکلیف سالک پس از وصول به مقامات عالیه و وصول به فیوضات ربانیه، ساقط می‏گردد؛ سخنی است کذب و افترایی است بس عظیم؛ زیرا رسول اکرمŠ با این که اشرف موجودات و اکمل خلایق بودند، با این حال، تا آخرین درجات حیات، تابع و ملازم احکام الهیه بودند. بنابراین، سقوط تکلیف به این معنی، دروغ و بهتان است».

به حاشیه راندن عقل

در عرفان حلقه «عقل» چنین توضیح داده می‏شود: «عقل پیوسته با کارهایی که منافع ملموس و مادی نداشته باشد، مخالفت می‏کند و هر کجا که انسان بخواهد کار دل را دنبال کند، مخالفت سرسختانه نشان می‏دهد. برای نمونه وقتی که شخصی بخواهد تجربهای ماورائی و غیرمتعارف پیدا کند، عقل به شدت واکنش نشان داده و چنین دنیایی را منکر می‏شود.»[80]

 وی در جای دیگر می‏گوید: «در اکثر مواقع تبعات عشق با مخالفت عقل مواجه می‏شود. برای مثال اگر کسی جای خود را به دیگری بدهد و ایثار و فداکاری بکند، این عمل توجیه عاقلانه‏ای نداشته و عقل آن را رد می‏کند.»[81]

در حالیکه برخلاف آنچه که نویسنده کتاب «انسان از منظر دیگر» پنداشته است؛ «عقل» جهت دستیابی به حقایق و معارف توحیدی، نه فقط مانعتراشی نمی‏کند، بلکه این دو هم افق هستند و عقل در ساحت عالم معنا، انسان را در ادراک حقیقت مدد می‏رساند. چنانکه بزرگان عرفان اسلامی یادآور شده‏اند.

ملاصدرا که پرچمدار «وحدت کشف و برهان» است، امکان تعارض میان برهان حقیقی و کشف یقینی را منتفی میداند و هر دو راه را ناظر به کشف واقع معرفی می‏کند. باید توجه داشت که نزاع پارهای از عرفا با عقل، ناظر به عقل گروی افراطی مکتب فلسفی مشاء بوده که این مکتب قادر به حل پاره‏ای از اشکالات وارده به این مکتب نبوده است.

در هر صورت، بر خلاف توهم رهبر عرفان حلقه که همراهی عقل و دل را منکر می‏شود و برهان و شهود را ناسازگار می‏داند؛ ابن عربی تصریح می‏کند: «عقل ظرفیت قبول و پذیرش دریافت‏های قلبی را دارد.»[82] درست است که در پاره‏ای از ساحت‏ها، عقل نمی‏تواند به طور مستقل شهود‏های عرفانی را درک کند، ولی حاصل مکاشفه را نفی نمی‏کند و از این جهت موضع «انکار» ندارد. بنابراین بهتر است مؤلف عرفان کیهانی گفته‏های بزرگان عرفان را با خیال خود تفسیر ننماید.

چنانکه ملاصدرا اشاره کرده؛

«برحذر باش که با عقل ناقص خود فکر کنی و منظور عرفاء و بزرگان شهود را به دور از حکم عقل بپنداری.»[83]

ملاصدرا در مورد کسانی که بین درک مستقل عقل و موضع و حکم عقل، تفاوت نمی‏گذارند، قضاوت زیبایی دارد. وی می‏گوید:

«من لم یفرق بین ما یحیلالعقل و بین ما لا ینال العقل فهو احسن ان یخاطب فیترک و جهله»[84]؛ «هر کسی که میان آنچه عقل آن را محال می‏داند با آنچه عقل را بدان دسترسی نیست فرق نگذارد، پس او فروتر از آن است که سزاوار صحبت باشد. پس باید او را در جهلش رها نمود.»

 نتیجه آنکه ادعای رهبر عرفان حلقه که می‏گوید: «اگر کسی بخواهد جایش را به دیگری ببخشد و ایثار کند این عمل توجیه عاقلانه ندارد و عقل آن را رد می‏کند»؛ چنین حکمی را بزرگان معرفت نه حکم عقل سلیم، بلکه حکم عقل آمیخته با توهمات می‏دانند. عقل با اعمالی مانند ایثار نه فقط مخالفتی ندارد، بلکه چنین اموری کاملاً توجیه عاقلانه دارد. به‏عبارت دیگر هر چند حکم اولیه عقل نمی‏تواند به جزئیات تعلق گیرد، اما عقلاء چنین حکمی دارند و به حسن این عمل اذعان دارند. (تأیید عقلاء نه حکم اولیه عقل)

قیصری در مقدمه خود در شرح فصوص می‏گوید: «ان القلب اذا تنور بالنور الالهی، یتنورالعقل بنوره و یتبع القلب لانه قوه من قواه»؛ «اگر قلب کسی به نور الهی منور شود. عقل او نیز به این نور روشن می‏شود و عقل در حکم کردن، از قلب تبعیت میکند؛ چون عقل نیرو و مرتبه‏ای از قوای قلب است.»[85]

بنابراین کسی که قلب سلیم نداشته باشد، ممکن است حکمی را که نویسنده کتاب عرفان کیهانی به عقل نسبت داده از او سربزند؛ ولی این حکم، حکم عقل سلیم و نورانی نیست، بلکه حکم هوی و هوس است که نویسنده کتاب آن را موضع عقل پنداشته است.

 

عرفان حلقه و شیطان‏گرایی 

آیا در عرفان حلقه، به موجودات نامرئی مانند شیطان توجه میشود؟ 

از جمله مباحثی که در عرفان حلقه به صورتی پررنگ تبلیغ می‏شود، نگرشی جدید، به موجودی به نام «شیطان» است. این نگرش از آنجا که به‏عنوان یک بینش اسلامی در کتب عرفان حلقه ارائه می‏شود، نیاز به بررسی و نقد دارد. در کنار آن، تبیین بینش قرآنی و روایی ضرورت دارد، که مخاطبین عرفان حلقه این نگرش را به حساب متون اسلامی نگذارند.

در کتاب‏های عرفان حلقه آمده است: «برای به وجود آمدن چرخه جهان دو قطبی (مَلَک جاری کننده قانون تضاد)، وجود عامل تضاد ضرورت داشت و برای این منظور، ابلیس به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکرد و این وظیفه را انجام داد.»[86]

در فایل صوتی که از رهبر عرفان حلقه منتشر شده است و در بسیاری از سایت‏ها وجود دارد، عنوان می‏شود: «شیطان اول موحد عالم است. چون به غیرخدا اصلاً سجده نکرد».

وی اضافه می‏کند: «خدا با خلقت آدم، خواست شیطان را آزمایش کند. اگر شیطان سجده می‏کرد، خدا به او می‏گفت که مگر به تو نگفتم به غیر من سجده نکن».

وی در یکی از نوشته‏های خود می‏نویسد: «خداوند به ابلیس مأموریت داد که به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکند و او نیز این مأموریت را پذیرفت و برخلاف ملائکی که بر آدم سجده کردند (یعنی هرکدام در مقطعی از مقاطع حرکت آدم در چرخه جهان دو قطبی تحت سیطره او درمی‏آیند) از فرمان سجده سرپیچی کرد و به اذن خداوند تا پایان سیر او در جهان دو قطبی، به سجده در برابر وی در نخواهد آمد. یعنی تا مقطع معلومی بر سر نقش خود پابرجا خواهد بود.»[87]

جای دیگر می‏گوید: «پس تبعیت نکردن از فرمان سجده در ظاهر نافرمانی است و اگر نافرمانی نبود تضادی هم نبود؛ اما در عین حال، فرمانبرداری است. چون خداوند آن را از پیش تعیین کرده است. خداوند با امر به این که ابلیس جز بر او سجده نکند، نقش موحدی را به او می‏دهد که برای انجام مأموریت خود از جهان تک قطبی (بارگاه الهی) رانده می‏شود.»[88]

به راستی در کجا آمده که خدا از قبل دستور جدایی و امر مجزایی برای شیطان صادر کرده باشد که بر غیر من سجده نکن؟ در کدام حدیث یا آیه وارد شده که امر به سجده بر آدم - که خطاب به همه ملائکه بود - فقط برای امتحان شیطان بوده است؟ در کدام منبع آمده است که شیطان یک مأموریت قبلی از خداوند دریافت کرده بود که در نتیجه بعد از دستور عام «اسجدوا»، شیطان می‏بایست دستور قبلی را اصل و اساس قرار دهد و از دستور دوم سرپیچی کند؟ که در نتیجه، این سرپیچی، نهفقط برای شیطان معصیت به حساب نیاید؛ بلکه این سرپیچی نشان از کمالِ توحید برای شیطان بدهد!

 به گزارش قرآن فقط یک امر وجود داشت و آن هم امر «اسجدوا» است و مخاطب هم همگان بودند. از همه این‏ها گذشته، سجده به آدم عین توحید بود. چرا که درخواست مستقیم خداوند بود و از آنجا که این امر از جانب خود خداوند صادر شده بود، سجده به آدم در حقیقت سجده به خداوند بود نه خلاف توحید.

دو نکته مهم در این باب وجود دارد که مؤلف کتاب عرفان کیهانی نتوانسته این دو نکته را دقیقاً هضم نماید. بههمین جهت در تحلیل خود از نگاه توحیدی قرآن فاصله گرفته است.

نکته اول این است که وی نتوانسته بین اذن تکوینی خداوند و خواست تشریعی او آشتی ایجاد کند، به همین جهت به خطا رفته است. وی تصور کرده که اگر خدا واقعاً می‏خواست شیطان سجده کند، پس شیطان قدرت مخالفت نداشت.

نکته دوم این که وی ساحت‏های وجودی انسان را بهگونه دیگر تصور کرده، به همین جهت گزارشی که از «ابعادِ وجود انسان» می‏دهد، یک گزارش غیرواقعی و غیرمنطبق با متون دینی است. برداشت وی را در هر دو محور، به صورت تفصیلی پی می‏گیریم.

1. شیطان مأمور یا ماذون؟

باید دانست که اوامر الهی در یک تقسیم بندی، به امر تکوینی و امر تشریعی تقسیم می‏شود. اوامر تشریعی همان مطالبه خداوند از بندگان و موجوداتِ دارای اختیار است که در قالب احکام پنجگانه (واجب، حرام، مستحب، مکروه و مباح) خود را نشان می‏دهد و امر تکوینی، همان اراده الهیه است که تحققش حتمی است و هرگز تخلف نمی پذیرد.

«إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»[89]؛

«اراده ما هنگام خلقت اشیاء اینگونه است که بگوییم ایجاد شو؛ پس آن شیء ایجاد می‏شود».

این همان مشیت قطعیه خداوند است که وقوعش حتمی است .

در جریان سجده ابلیس باید دانست که امر به سجده، امری تکوینی نبوده، چرا که در آن صورت تخلف ابلیس امکان نداشت.

قابل ذکر است که گاهی در یک جریان، اراده الهی از حیث‏های مختلف تکوینی و تشریعی متعدد می‏شود. بهطور مثال در امتحان حضرت ابراهیم(علیه السلام)، اراده تشریعی خداوند نسبت به حضرت ابراهیم(علیه السلام)، بر ذبح اسماعیل(علیه السلام) تعلق گرفت؛ ولی اراده تکوینی او در همین داستان نسبت به ابزار و اسباب عالم، بر عدم همراهی اسباب (نبریدن چاقو) تعلق یافت.

در مورد شیطان مسئله این است که؛ شیطان به جهت سرپیچی در برابر فرمان تشریعی سجده، گرفتار عذاب الهی می‏باشد، اگرچه به جهت تکوینی خداوند می‏توانست اراده خودش را بر او حاکم کند و قدرت تخلف نداشته باشد.

در مورد اعمال انسان‏ها نیز اراده تشریعی خداوند و مطالبه او از بندگان این است که ما به تکالیف عمل کنیم، اما از جهت تکوینی اذن داده که در سایه اختیارمان برخلاف فرمان او عمل کنیم. این اذن تکوینی مخالفت و اجازه ارتکاب گناه با خواست و اراده تشریعی او بر انجام واجبات، دو مقام و مقوله‏ای است که وجود هر دو بهطور همزمان امکان دارد.

در عباراتی که از منابع عرفان حلقه نقل شد، ملاحظه می‏شود که وی حتی گناهِ تمرُّد شیطان را به گردن خدا می‏اندازد و عدم سجده شیطان را نقشه خود خدا معرفی می‏کند و در عمل کارشیطان را برتر از دیگر ملائک نشان می‏دهد؛ چرا که خداوند از قبل حرف‏های درگوشی با شیطان داشت؛ ولی دیگر ملائک در این محفل خصوصی راهی نداشتند. در حالیکه قرآن کار دیگر ملائک رابا تعظیم و تکریم یاد می‏کند و از آن‏ها تمجید می‏کند؛ زیرا فرمانبرداری داشته‏اند و سرپیچی شیطان را ناشی از تکبر او و نافرمانی تشریعی او می‏داند. خداوند بارها و بارها در کتاب آسمانیش به مذمت و سرزنش شیطان پرداخته و رجیم بودن و رانده شدن شیطان را به خاطر همین نافرمانی می‏داند.

اشتباه مؤلف کتاب عرفان کیهانی در این باب، آمیختگی و خلط دو مقام اذن تکوینی و اذن تشریعی است.

این دیدگاه در قالب یک سؤال دیگر هم قابل طرح است که اساساً «انگیزه شیطان» آیا سرکشی و عصیان بود یا اجرای دستور قبلی خداوند؟ در عرفان حلقه اظهار می‏شود «انگیزه شیطان» انجام مأموریت بود و شیطان از طرف خودِ خدا مأموریت داشت که سجده نکند. درحالی‏که متون دینی تصریح می‏کنند که شیطان مأمور به سجده بود، نه مأمور به عدم سجده. در نتیجه عرفان حلقه اعتقاد به «مأمور بودن» شیطان دارد، اما متون دینی بر «مأذون بودن» شیطان تأکید دارد. بههمین دلیل است که امام صادق(علیه السلام)، تمرد شیطان را ناشی از حسد و تکبر وی می‏شمارد، نه خداباوری وی.

«ابلیس از روی حسد امتناع کرد، و به جهت شقاوتی که بر ابلیس چیره شد، خداوند او را لعن کرد و از صف فرشتگان خارج ساخت و ملعون و شکست خورده به زمین پایین آورد، و به همین سبب از آن زمان به بعد دشمن آدم و اولاد او شد».[90]

اگر باور عرفان حلقه در مورد شیطان را بپذیریم، باید قائل شویم که توبه شیطان لازم نبود، چرا که شیطان به وظیفه الهی خود عمل کرده بود. در حالی است که بزرگان دین به موضوع توبه شیطان هم پرداخته‏اند.

اگر گفتار طاهری در باره شیطان را بپذیریم، باید بگوییم که خدا شیطان را اغوا کرد. چرا که از یکطرف وی را مأمور به عدم سجده بر آدم کرد و از طرف دیگر بعد از سجده نکردن شیطان، او را لعن کرد و از درگاه رحمت خویش اخراج کرد. خوشمزه این خواهد بود که در این صورت، گفته طاهری با گفته خود ابلیس یکی خواهد بود؛ چرا که ابلیس هم اغوای خودش را به خدا نسبت داد و با گفتن «اغویتنی»؛ (تو مرا گمراه کردی)، گمراهی خود را به خدا ربط می‏دهد، نه به تمرد و سرکشی خود. در قرآن آمده است:

«إِبْلیسَ أَبی‏ وَ اسْتَکبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ‌‍»[91].

«وَ کانَ الشَّیطانُ لِرَبِّهِ کفُورًا‌‍»[92].

در این دو آیه خداوند دلیل عدم سجده شیطان را استکبار او معرفی می‏کند نه مأمور بودن او و به‏علاوه خداوند از کفر شیطان سخن به میان می‏آورد و روشن است که کفر هیچگاه با ایمان قابل جمع نیست. همچنین خداوند کار شیطان را فسق می‏شمارد نه انجام مأموریت.

«فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»[93].

 در آیه دیگر کار شیطان، معصیت شمرده شده نه اطاعت:

     «إِنَّ الشَّیطانَ کانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیا‌‍»[94].

لازمه گفته رهبر عرفان حلقه در باب شیطان این است که خداوند باید به خاطر عدم سجده بر غیرخدا، شیطان را تکریم نماید و از او تمجید کند؛ در حالیکه قرآن خبر از خطاب وهن آمیز به شیطان می‏دهد. قرآن خبر می‏دهد که شیطان نه تنها با این عمل، بزرگ نشد؛ بلکه به خواری و پستی رسید و با خطاب توبیخی خداوند مواجه شد:

«فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ »[95]؛

«بیرون رو که از حقارت شدگان هستی».

جای دیگر شیطان را رانده شده از درگاه خدا خطاب می‏کند:

«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ»[96].

در آیه دیگر خداوند خود شیطان را لعن می‏کند.

     «وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلی‏ یَوْمِ الدِّینِ»[97].

تعبیر «کان من الکافرین» - با لحاظ این که کان فعل ماضی است و حکایت از گذشته وضعیت شیطان دارد - نشان میدهد که شیطان نه فقط در عدم سجده بر آدم جزء فرمان پذیران نبود؛ بلکه حتی قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار میپروراند. بههمین جهت در روایات، جمله «ما کنتم تکتمون»؛ «آنچه را کتمان میکنید» که خداوند قبل از فرمان سجده خطاب نمود، اشارهای به کفر قبلی شیطان دانسته شده است که قبل از این پنهان می‏نمود؛ چنانکه در تفسیر قمی از امام عسکری(علیه السلام) این معنی نقل شده است.

بنابراین تعبیراتی هم چون فسق، کفر، عصیان، رجیم، ملعون، صاغر، استکبار که قرآن در مورد شیطان به کار برده است، پرده از انگیزه شیطان برمی‏دارد و کوچکترین قرابتی با تصور رهبر عرفان حلقه ندارد. در عرفان حلقه تلاش می‏شود که شیطان در تمردش تبرئه شود و شرارت خواهی شیطان را از اذهان دیگران بزدایند.

یادآور می‏شویم که «انتوان لاوی» در کتاب انجیل شیطانی، به همین جهت به ادیان الاهی حملهور شده و آنها را به خاطر تهاجم به شیطان مورد نکوهش قرار داده است. وی که از ادیان الاهی به «نیروهای دست راستی» تعبیر میکند، از این جهت که شیطان را موجودی بدنام و نمادشرارت معرفی کردهاند، به شدت رنجیدهخاطر است.

لاوی در فصل دوم از کتاب انجیل شیطانیاش فصلی بهعنوان «کتاب لوسیفر»[98] می‏گوید که «لوسیفر خدای رومی، درخت بارور و روح آسمان و الهه روشنگری (هدایتگرِ انسان به سوی یافتن درخت معرفت) بود[99] اما با تغییر دین رسمی به مسیحیت، این خدا جای خود را به خدایی که مسیح معرفی میکرد داد و در عوض در جایگاه تاریکی و بدی نشست و ناگهان نماد بدی و شرارت شد. بنابر باور لاوی تمام ادیان دست راستی[100] و روحانی و همه کتاب‏های مقدس به دروغ به شیطان تهمت زدهاند، او حقیقتی متعالی است نه موجودی پست.»

نتیجه اینکه با وجود آیات بالا، هیچ جایی برای دفاع سران عرفان حلقه از شیطان و تبرئه ابلیس باقی نمی‏ماند. اضافه می‏کنیم که برخلاف تصور رهبر حلقه، سجده بر آدم از آنجا که به دستور خود خداوند بود، نه فقط تنافی با توحید ندارد، بلکه عین توحید است. سجده بر آدم نه سجده بر مشتی خاک، بلکه سجده بر روحی الهی بود که خداوند در او دمیده بود. در حقیقت سجده بر تطور و شانی الهی بود که در کالبد آدم تجلی کرده بود.

از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد: مگر سجده بر غیرخداوند صحیح است؟ فرمود: نه. سؤال شد: پس چگونه فرشتگان را امر به سجده آدم کرد؟ فرمود:

«به درستی هر که به دستور خداوند سجده کند در اصل خدا را سجده کرده، پس سجده او اگر در پی دستور حضرت حقّ باشد همان سجده خدا است.»[101]

قابل ذکر است که بزرگان معرفت جمله‏ای را در باب شیطان گفته‏اند که شاید سردسته عرفان حلقه این جمله را نتوانسته درک کند. به همین جهت مسئله را به صورتی دیگر تحلیل کرده است.

عرفا گفته‏اند که شیطان سگ دستآموز درگاه خداست. منظورشان این است که ورود به درگاه الهی فقط از مخلصین ساخته است. چرا که افرادی که ولایت شیطان را پذیرفته‏اند و اهل معصیت‏اند، راهی به درگاه الهی ندارند و کار شیطان (همچون سگی که به غریبه‏ها اجازه ورود به حریم صاحب خانه را نمی‏دهد) دور نمودن فساق و معاندین از درگاه خداست.

بزرگان گفته‏اند که «نتیجه کار شیطان» - نه انگیزه شیطان - مانند سگی است که اجازه نمی‏دهد کسی به منزل صاحبش نزدیک شود. عرفا هیچگاه نگفته‏اند که شیطان تمرد نکرد و از قبل با خدا ساخت و پاخت کرده بود که خدا دستوری ظاهری بدهد و شیطان هم عمل نکند تا شیطان مجوز داشته باشد که انسان را اغوا کند.

مأموریت مشترک فیلم‏های هالیوودی و عرفان حلقه

نگاهی مختصر به پارهای از محصولات هالیوود و مقایسه آن با نگرش طاهری در باب شیطان مفید خواهد بود. در فیلم گابریل (که همان جبرئیل است)، خداوند بزرگترین و قدرتمندترین فرشته خود به نام گابریل را مأمور نجات جهان می‏نماید؛ اما گابریل بعد از نزول به زمین متوجه می‏شود که قبل از او فرشتگان دیگری که مأمور این کار بوده‏اند در برابر قدرت عظیم شیطان همگی درمانده و تسلیم و یا شکست خورده‏اند.

رومن پولانسکی کارگردان یهودی هالیوود، نیز در فیلم NinthGata (دروازه نهم) اثبات نیروهای خارقالعاده و قدرت‏های ماورائی برای شیطان را به‏عنوان هدف فیلم تعقیب می‏کند و شیطان را به‏عنوان قدرتی عظیم و تأثیرگذار در جهان هستی معرفی می‏کند.

در بسیاری از فیلمهای سینمایی - مانند طالع نحس4، شیطان دارای قدرت اهریمنی و ویرانگر در برابر قدرت خداوند قد علم میکند و انسان موجودی ضعیف و بیپناه معرفی میگردد که در چنگال قدرت شیطان اسیر است و هیچ امدادی از ناحیه خداوند به او نمیرسد و چارهای جز پناه بردن به شیطان و نیروهای او ندارد. بهدنبال آن، شیطان «تنها منجی» عالم هستی معرفی میشود که باید در «دنیای تاریک» به او رومیآورد. در فیلم مومیایی شیطان در عرض قدرت خدا ظاهر می‏شود و می‏تواند در برابر خدا عرض اندام کند.

در نگاه هالیوودی، شیطان از آنجا که قدرتمند و غالب است، قابلیت ظهور و نمود در چهره‏های مختلف دارد. از همینروست که می‏تواند در کالبد انسان حلول کند و برای اعمال نیروهای خود، کالبد آدمی را بهخدمت می‏گیرد. با همین نگرش است که شیطان گاه در جسم یک کودک معصوم، گاه در کالبد یک زن، گاه در جسم یک سیاستمدار به اعمال تصرف در عالم میپردازد. این تفکر در مجموعه هریپاتر و طالع نحس، جنگیر، خونآشام و آثار دیگری تعقیب شده است.

در عرفان حلقه، مؤلف کتاب «موجودات غیرارگانیک»، همین نگرش را تقویت و ترویج می‏کند. موجودات غیرارگانیک که رهبر عرفان حلقه در قالب موجودات نوع A و B بر می‏شمارد، قابلیت اعمال چنین تصرفاتی را دارند.

به گفته وی «وجه اشتراک این دو گروه، امکان تسخیر کالبد ذهنی افراد و از این طریق ایجاد مزاحمت و بیماری و اعمال نفوذ در انتخاب‏های آنان است»[102]. طبق نظر وی «ابلیس در زمره گروه A محسوب می‏شود»[103]. البته تفاوت نگاه هالیوودی با عرفان حلقه در دو موضوع است.

اول این که آثار هالیوودی، همچنان شیطان را موجودی شرور معرفی می‏کنند؛ اما در عرفان حلقه شیطان الان هم مأموریتی الهی را به انجام می‏رساند؛ بنابراین عذاب الهی برای شیطان در آخرت ظالمانه خواهد بود.[104] بههمین جهت است که عرفان حلقه سعی می‏کند عذاب الهی را در قیامت برای شیطان تأویل کند و همچنان شیطان را دوست و همکار خدا بداند. در کتاب فوق شیطان نه فقط در قیامت عذاب ندارد، بلکه در جهنم همچون همراهی دلسوز، پیروان خود را همراهی می‏کند و فقط با یادآوری اشتباهات انسان و ایجاد حسرت در او، باعث سوختن انسان می‏شوند. بهگفته وی هر کدام از موجودات گروه A در جهنم برای پختگی انسان نقشی دارند.

«این شیاطین بیرونی در جهنم نیز انسان را همراهی می‏کنند. در جهنم هستی بانان، کفر انسان (پوشاندن تقدس اجزای هستی) را به رخ او می‏کشند؛ جهت بانان انحراف او از یکتابینی را یادآور می‏شوند؛ حکمت بانان، تمایل او به گمراهی را نشان می‏دهند؛ آزمون بانان، ترجیح لذت و قدرت را به چشم وی می‏آورند.»[105]

با چنین نگاهی، طبیعی است که عذابی که خداوند به شیطان و پیروانش وعده داده در عرفان حلقه هیچ ذکری از آن به میان نیاید و عذاب اخروی شیطان کاملاً در متون عرفان حلقه به فراموشی سپرده شود و حتی رجیم بودن شیطان را به «تغییر وضعیت ابلیس در جهان دو قطبی» تفسیر کنند، نه به لعن و نفرین الهی در حق شیطان. بگذریم که نام بردن از چنین موجوداتی با نقش‏های ویژه و با ساختار وجودی متفاوت، در هیچ کتاب دینی و روایی سابقه ندارد و جزء ابتکارات و مکاشفات رهبر عرفان حلقه خواهد بود!!

دوم این که شیطان هالیوودی موجودی است که هر چند قادر است در کالبد انسان حلول کند؛ اما بالاخره وجودی مسقل از وجود انسان دارد و حتی آدمی می‏تواند تن به این حلول و اتحاد ندهد؛ اما در عرفان حلقه تصرح می‏شود که؛ «شیاطین بخشی از وجود انسان است که هیچوقت از بین نمی‏روند»[106].

در عرفان حلقه شیطان نه موجودی ضعیف، بلکه به‏عنوان موجودی که قادر است جهان را از شکل تک قطبی خارج سازد و تبدیل به جهان دو قطبی نماید، معرفی شده است. هرچند مؤلف تلاش می‏کند که این نگرش را از ثنویت و دوگانهانگاری دور کند و بگوید که شیطان یک منبع شر مطلق در برابر خیر مطلق نیست؛ اما آن بینشی که مؤلف کتاب به آن تن نمی‏دهد و از زیربار آن فرار می‏کند، نگاه توحیدی قرآن به «ماسوی الله» است. در متون دینی همه چیز در سایه اذن الهی قدرت ظهور دارد و کائنات همه تحت قدرت ربوبی او نظام یافته‏اند و گناه و معصیت پیروان شیطان هم در این بین، در سایه «آزادی انتخاب راه» است که خداوند به موجودات مختار و صاحب اراده بخشیده است. خلاصه آنکه برخلاف گمان رهبر حلقه، نظامی که قرآن بر هستی حاکم می‏داند نظامی تکقطبی است نه دو قطبی.

نگاه یهودی - مسیحی به شیطان

در نگاه یهودی - مسیحی شیطان یک فرشته است که در داستان آدم(علیه السلام) و حوا به نوعی نقش یک منجی را برای نوع بشر بازی می‏کند و با راهنمایی آن دو به سمت میوه درخت معرفت! آن‏ها را از باطن امور آگاه و از یوغ بندگی استثمارگونه خداوند رها می‏نماید. به روایت تورات شیطان در قالب یک مار وارد بهشت شد تا آدم و همسرش را فریب دهد.

در اولین کتاب از اسفار پنجگانه تورات که به سفر پیدایش شهرت دارد، آمده است:

«و مار از همه حیوانات صحرا که یهوه خدا ساخته بود، هشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟». زن به مار گفت: «از میوه درختان باغ می‏خوریم، لکن از میوه درختی که در وسط باغ است خدا گفت که از آن مخورید و آن را لمس مکنید مبادا بمیرید». مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می‏داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز می‏شود و مانند خدا عارف به نیک و بد خواهید بود»[107].

در روایتگری تورات نکته قابل تأملی به دست می‏آید که طبق این نقل، خداوند پس از آنکه از سرپیچی آدم و همسرش مطلع می‏شود، کلام شیطان را تأیید نموده و رو به ملائکه خود می‏گوید: «همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف به نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته و بخورد و تا به ابد زنده ماند»[108].

رهبر عرفان حلقه صریحاً از شیطان به‏عنوان کسی که به آدم درس‏هایی را آموخت و با نام معلم آدم نام می‏برد. روشن است که این نگرش زاییده نگاه یهودی مسیحی به شیطان است نه برآمده از قرآن و متون اسلامی.

در متون مقدس مسیح و یهودیت از شیطان، چهرهای به‏عنوان «معلم آدم» و «راهبر معرفت» و «راهنمای درخت دانش» تصویر میشود و به‏عنوان موجودی که می‏تواند علومی را به انسان بیاموزد و راهبر انسان به دسته‏ای از معلومات شود؛ مورد توجه قرار می‏گیرد. البته چنین تصویری از شیطان مقدمه «تدوین ایدئولوژی شیطانی» در مغرب زمین شد و بدینگونه شیطان مظهر خرد و آگاهی معرفی شد و فرقه شیطانپرستی با همین نگرش شکل گرفت.

طبق این نگرش شیطان یک فرشته است؛ اما در نگرش قرآنی شیطان یک جن است که در سایه عبادت‏هایش به جمع ملائک راه یافت. در متون عرفان حلقه از شیطان به‏عنوان ملک و فرشته یاد می‏شود که در حال انجام مأموریت الهی است.

«برای به وجود آمدن چرخه جهان دو قطبی (مَلَک جاری کننده قانون تضاد)، وجود عامل تضاد ضرورت داشت و برای این منظور، ابلیس به فرمان سجده بر آدم اعتنا نکرد و این وظیفه را انجام داد.»[109]

2. ارتباط شیطان با ساحت‏های وجودی انسان

رهبر عرفان حلقه معتقد است که اگر شیطان نبود، انسان قدرت انجام گناه نداشت. وی می‏گوید: «پس تبعیت نکردن از فرمان سجده در ظاهر نافرمانی است و اگر نافرمانی نبود، تضادی هم نبود»[110]؛ جای دیگر می‏گوید: «خداوند خواسته است که ابلیس عامل برقراری تضاد در زمینه حرکت آدم باشد تا در این چرخه، او همواره در معرض خیر و شر بماند و به این وسیله بتواند با انتخاب هر یک، هدایت یا گمراهی خود را تعیین کند».[111]

در عبارتی دیگر می‏گوید: «شیطان در وجود هر انسانی سهم مشخصی دارد و کسی نیست که در درون خود، عامل تضاد نداشته باشد.»[112] از این جملات بر می‏آید که اگر شیطان سر به نافرمانی برنداشته بود، انسان هم وجودش متضاد نبود. وی از این نکته غفلت ورزیده که آدم از بدو خلقت و قبل از تمرد شیطان، برخوردار از دو جنبه ملکوتی و مادی بود.

به‏عبارت دیگر اگر شیطان هم نبود، باز هم انسان شهوت و غرایز حیوانی داشت. بنابراین این طور نیست که امیال نفسانی انسان، منحصر به وساوس شیطان باشد. شیطان - آنگونه که قرآن معرفی می‏کند - موجودی است که از باطن بر انسان تأثیرگذار است؛ یعنی در طول اراده انسان‏هاست نه عرض آن. یعنی همین غرایز شهوانی که در انسان وجود دارد، زاید بر اینها شیطان ابزاری ندارد و او از همین ناحیه به انسان نفوذ می‏کند.

به‏عبارت واضحتر، این طور نیست که برای دعوت آدمی به شر و فساد، دو عامل وجود داشته باشد؛ یک عامل هواهای نفسانی، یک عامل هم شیطان. بلکه همانگونه که ملائکهای که انسان را بهسوی امور خیر و نیکی دعوت می‏کنند، عامل مجزایی به حساب نمی‏آیند؛ بلکه در طول گرایش‏های متعالی وجود انسان‏اند و همچنانکه ملائکه، عامل ثانوی در مقابل زمینه‏های درونی انسان محسوب نمی‏شوند؛ شیطان هم عامل ثانوی در مقابل الهامات شر نیست.[113]

چنانکه در حدیث آمده است که: «دل انسان دو گوش دارد، از گوش راست ملائکه می‏آید الهام خیر می‏کند و از گوش چپ شیطان می‏آید و القای شر می‏کند».

از این رو، نقش شیطان و هواهای نفسانی برای انسان، فقط در حد «دعوت» است، نه بیش تر؛ یعنی راه تسلط شیطان همان راه هواهای نفسانی است و هواهای نفسانی هیچوقت عامل اجبارکننده نیستند، چرا که انسان همیشه خود را در مقابل دو میل مختلف می‏بیند و در میان این دو میل مختلف، یک راه را انتخاب می‏کند.[114]

 قرآن از این نقش، برای شیطان به «تزیین» (زینت دادن) یاد می‏کند؛ عبارت «و زین لهم الشیطان»[115] همان رنگ و لعاب دادن به اموری است که مطلوب شیطان است. روشن است که رنگ و لعاب دادن فقط ممکن است تمایل انسان را به ارتکاب بیشتر نماید و هیچگاه به مرز اکراه و اجبار آدمی و در نتیجه تسلط تکوینی شیطان بر انسان نمی‏رسد.

بنا به گفته قرآن، تصرّف شیطان قهری و اضطراری و اجباری نیست که انسان را دربند بکشد و به گناه وادارد، بلکه فقط مجرّد وسوسه و صرف دعوت است؛ آنهم به نحو ضعیف.

زندیق از امام صادق(علیه السلام) پرسید: آیا این از حکمت خداست که ابلیس را آفرید و بر بندگان خود مسلّط نمود تا ایشان را به خلاف عادت او بخواند، و به معصیت امر کند؟ چرا دشمنش را بر بندگان خود مسلّط ساخت و راه اغوایشان را بر او باز نگه داشت؟

فرمود: «این دشمنی که نام بردی نه دشمنی‏اش زیان رساند و نه دوستی‏اش فایده بخشد، و دشمنی او از ملک خداوند هیچ نکاهد و دوستی‏اش در آن نیفزاید، و تنها باید مراقب دشمنی قدرتمند بود که در سود و زیان مؤثّر باشد، اگر به کشوری حمله کند آن را بگیرد و حکومت پادشاهی را نابود نماید. ابلیس جز وسوسه و خواندن به بیراه هیچ سلطه‏ای بر فرزندان آدم ندارد.»[116]

نکته قابل توجه این است که تعبیراتی مانند «سوَّلَ، اَملی، زَیَّن، یُوحُونَ، یَعِدُهم و یُمنی»، همه در وضعیتی معنا می‏دهند که قبل از تسویل و املا و تزیین و ایحاء، در وجود آدمی زمینه‏ای جهت میل به‏عصیان و گناه وجود داشته باشد، در غیر اینصورت تزیین و تسویل شیطان کاملاً بیمعنا و البته بیاثر خواهد بود. کار شیطان این است که این زمینه درونی را با تسویل و تزیین سرعت می‏دهد.

این «زمینه نفسانی»، همان چیزی است که از نگاهرهبر عرفان حلقه مخفی مانده است. وی این زمینه و بستر درونی انسان را انکار نموده و به همین جهت، تمامی گرایش‏های منفی وجود انسان را به تصرفات شیطان برمی‏گرداند و به اشتباه، شیطان را جزء وجود انسان معرفی میکند.

شبکه مثبت و منفی

مؤلف کتاب عرفان کیهانی می‏گوید: «اسرار حق اطلاعات محرمانه‏ای است که افشای آن نقض عدالت خدا و ستارالعیوب بودن اوست که افراد اجازه ورود به حریم آن را ندارند و ورود به آن فقط به کمک شبکه منفی امکان پذیر است و شبکه مثبت این اطلاعات رادر اختیار کسی قرار نمی‏دهد.

«اصل الله علیم بذات الصدور».[117]

در جای دیگر می‏گوید: «شبکهی مثبت، خود ستارالعیوب بوده و عیب همگان را میپوشاند».

بنابراین، غیرممکن است که اطلاعات مربوط به شخصیت و معایب افراد را در اختیار کسی قرار دهد؛ پس اگر فردی چنین آگاهیهایی دریافت میکند که مربوط به شخصیت دیگران است و میتواند با این اطلاعات عیب کسی را آشکار کرده و یا درون کسی را ببیند، بهطور قطع و یقین این آگاهی از شبکهی منفی است. فقط خداوند است که از ذات انسانها خبر دارد:

«اِنَّالله علیم بذات الصدور»[118].

به همین دلیل است که قضاوت در مورد انسانها بهطور مطلق، مختص خداوند است و کلیهی قضاوتهای انسانی، سطحی و ناقص است»[119].

جالب است که وی دسترسی به اسرار حق را نه فقط با کمال در تضاد می‏بیند، بلکه نقضکننده ستارالعیوب بودن خدا هم می‏داند.

طبق اصل بالا گویا تنها منبعی که می‏تواند قدرت‏های غیرعادی را در اختیار دیگران قرار دهد، نیروهای شیطانی و شبکه منفی است. با این توصیف معجزه انبیاء و کرامات اولیاء و علم غیب آنها چه می‏شود؟ و به‏علاوه آیا همیشه آگاهی از وضعیت دیگران نسبت به گناهان و اشتباهات آنان است؟

نکته قابل توجه این است که آنچه وی به‏عنوان ضابطه آورده است، در مورد طرق شیطانی درست است. به این معنا که اگر کسی به قدرت‏های شیطانی دست یابد، از همان لحظه ایمان می‏گریزد و سقوط و تباهی آغاز می‏شود. پس قدرت‏های غیرشرعی هیچگونه دلالتی بر کمال و تعالی فرد ندارند و اتفاقاً در مورد رهبران عرفان حلقه - که ادعای تحصیل قدرت‏های غیرعادی می‏نمایند و چندان هم تأکیدی بر شرعی بودن طریقت خود ندارند - این معیار کاملاً تطبیق می‏کند.

این مطلب برعکس نگاه متولیان عرفان حلقه، در کتب عرفانی اسلام به صورت دیگری تبیین شده است؛ با این توضیح که کرامت و قدرت‏های موهبتی هر چند غایت نهایی برای سالک نیست، اما از جمله مؤیدات محسوب می‏شود، یعنی کرامت اگر رحمانی باشد، نشان دهنده سلامت طریق است نه شیطانی بودن آن.

به‏عبارت دیگر کرامت رحمانی، عین کمال است و نشاندهنده قرب الهی محسوب می‏شود. هرچند سالک حقیقی نباید به اینگونه موهبت‏ها قانع باشد و باید به ادامه مسیر بیندیشد.

به زعم مؤلف عرفان کیهانی دستیابی به اسرار حق امکانپذیر است، امّا فقط با کمک شبکه منفی. اگر این گفته با متون و نصوص دینی سنجیده شود، نتیجه قابل تأملی به دست می‏آید. قرآن کریم اذعان دارد که موحدین واقعی گواهان اعمالند و بر کرده‏های دیگران اشراف دارند.

«فَسَیرَی اللّهُ عَمَلَکمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»[120]؛

«خدا و رسولش و مؤمنین اعمال شما را می‏بینند».

معلوم می‏شود رهبر حلقه، اشراف پیامبر و مؤمنین نسبت به اعمال دیگران را ناقض عدالت خدا و ستارالعیوب بودن او می‏داند و به‏علاوه شبکه‏ای که این قدرت را به رسولان الهی و مؤمنین اعطاء می‏کند شبکه شیطانی می‏داند!! و اصولاً این مقام را به‏عنوان یک امتیاز برای بندگان برگزیده خدا نه فقط نمی‏پذیرد بلکه از اساس این جایگاه را منکر می‏شود.

البته وی در جاهای دیگر، وساطت انبیاء - بین خلق و خالق - را با روش دیگری زیر سؤال می‏برد و انسان‏ها را بدون این که نیازمند به رسولان الهی بداند مستقیماً به خود خدا ارجاع می‏دهد. امّا چون اصل نیاز به واسطه فیض را نمی‏شود منکر شد؛ وی شبکه شعور کیهانی را به‏عنوانِ جایگزینِ انبیاء و رسولان الهی معرفی می‏کند.

جمعبندی و نتیجهگیری

در عرفان حلقه، شیطان یکی از موحدین معرفی می‏شود و تمرد شیطان از دستور خداوند را نشانه ایمان او می‏شمارند، در حالیکه قرآن نه فقط عصیان شیطان را گوشزد می‏کند؛ بلکه به طور صریح انگشت روی کفر شیطان می‏گذارد.

شیطان در عرفان حلقه، یک فرشته و مَلَک معرفی می‏شود؛ این نگاه، نگاه یهودی - مسیحی به شیطان است، قرآن کریم تصریح می‏کند شیطان از جنیان بود و جنس او از آتش بود، شیطان فقط در صف فرشتگان بود و از جنس آن‏ها نیست.

«خوشبینی نسبت به شیطان» که در میان بعضی از سران حلقه وجود دارد، ریشه در موحد دانستن شیطان دارد که رهبر عرفان حلقه به صورت پررنگی آن را مطرح می‏کند. این خوشبینی، با رویکردی که قرآن نسبت به شیطان دارد، متفاوت است. قرآنکریم شیطان را دشمن انسان معرفی می‏کند و از انسان می‏خواهد که این دشمنی را جدی بگیرد. قرآن در تعلیماتش تلاش می‏کند که انسان با عینک خوشبینی با شیطان مواجه نشود.

«إِنَّ الشیْطنَ لَکمْ عَدُوُّ فَاتخِذُوهُ عَدُواًّ»[121]؛

«شیطان دشمن شماست، پس او را دشمن بگیرید».

جمله «انه لکم عدو مبین» که متجاوز از دهبار در قرآن مجید به دنبال نام شیطان آمده است، برای این است که تمام نیروهای انسان را برای مبارزه با این دشمن بزرگ و آشکار بسیج کند.

بزرگنمایی که رهبر عرفان حلقه از قدرت‏های شیطانی به نمایش می‏گذارد، با آموزه‏های قرآنی هماهنگی ندارد، بلکه در آثار سینمایی هالیوود این قدرتنمایی با زبان هنر به تصویر کشیده شده است. قرآن کید شیطان را ضعیف می‏شمارد و کار او را فقط دعوت و تزیین می‏شمارد.

در نگاه قرآن نظام عالم دو قطبی نیست، بلکه نظام هستی همیشه تکقطبی بوده و تا ابد هم تک قطبی خواهد ماند. قرآن نظام هستی را «توحید محور» می‏داند و تمامی غیرخدا را مصداق بالذات عدم می‏داند و مصداق بالعرض وجود و اینطور نیست که قبل از سجده بر آدم، نظام عالم تک قطبی بوده باشد و بعد از تمرد شیطان نظام عالم دو قطبی شده باشد. در نگاه توحیدی، دو قطب معنا ندارد، تمامی عوالم با نگاه توحیدی، تک قطبی‏اند.

شیطان بر خلاف گمان رهبر عرفان حلقه، جزئی از وجود انسان نیست؛ بلکه همانطور که ملائکه بخشی از وجود انسان نیستند، شیطان هم کارش بسترسازی برای اِعمال قوای نفس اماره است. وجود انسان از ابتدای خلقت، متضاد خلق شده بود و دارای دو گرایش الهی و حیوانی بوده است. کار شیطان جهت دادن به گرایش‏های غریزی و کار ملائکه تقویت گرایش‏های متعالی است.

یکی از نکات بسیار قابل تأمل در عرفان حلقه، تأکید بر شعورمندی موجودات به جای تأکید بر خدا‏گرایی است؛ به‏عبارت دیگر چندان تأکید و تکیه‏ای بر خدا نمی‏شود و تمامی کارکردهایی که از خدا انتظار می‏رود، به پدیده‏ای به نام شعور کیهانی نسبت داده می‏شود.

به راستی مگر ادعای مادی‏گرایان و دهریون غیر از این است که ماده را از این جهت که متکی به شعور ذاتی خویش است، بینیاز از خالق معرفی می‏کردند؛ به همین جهت ماده را اصیل و خودخلاق می‏دانستند و در نتیجه ابدی و ازلی بودن را به ماده نسبت می‏دادند.

«وَ قالُوا ما هِی إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یهْلِکنا إِلاَّ الدَّهْرُ».[122]

پذیرش شبکه شعور کیهانی به‏عنوان غایت در عرفان حلقه مورد توجه قرار می‏گیرد و بحث از خدا بیشتر تبعی و طفیلی است؛ به‏عبارت دیگر در فرایندِ هدفگذاری، آنچه به‏عنوان غایت برای پیروان عرفان حلقه مشخص می‏شود، اتصال به حلقه‏های شعور کیهانی است و در عرصه نظری هم که اتصال به این شبکه و برخورداری از فواید درمانی این شبکه، - به فرض پذیرش ادعای درمانگری - قاصر از اثبات خداشناسی عملی است.

نتیجه این که آنچه در عرفان حلقه تحت عنوان خداشناسی عملی ادعا شده فریبی بیش نیست. یعنی ادعا می‏شود که ما شما را به خدا می‏رسانیم؛ اما در عمل چیز دیگری به‏عنوان هدف معرفی می‏شود و غایتمداری غیرخدا مورد تأکید قرار می‏گیرد. بنابراین، مدل خداشناسی عرفان حلقه برای کسی که خدا باور است، سودی ندارد؛ چون آنچه عرفان حلقه به آن دعوت می‏کند، باور به خودمختاری ماده و شعورمندی آن است، نه ایمان به خدواند؛ و برای کسی که منکر خداست هم نه فقط خداباوری در پی ندارد که او را در مادی‏گراییاش تثبیت کرده و در باور ضدتوحیدیاش جسورتر می‏کند.

رهبر عرفان حلقه می‏گوید: «انسان نمی‏تواند عاشق خدا شود، زیرا انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست و در حقیقت خدا عاشق انسان می‏شود و انسان معشوق می‏باشد و مشمول عشق الهی. و انسان می‏تواند فقط عاشق تجلیات الهی، یعنی مظاهر جهان هستی شود.»[123]

از گفته وی معلوم می‏گردد که انسان فقط باید با مخلوقات کار داشته باشد نه با خود خدا. این در حالی است که قرآن کریم صریحاً می‏گوید: انسان‏های با ایمان بهطور عمیق عاشق خدایند.

     «الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ».[124]

روشن است وی در جملات بالا، دچار یک مغالطه شده است و آن این است که شناخت خدا از طریق مخلوقات و آیاتش را مانع ارتباط مستقیم با خدا فرض کرده است.

آنچه در عرفان اسلامی تحت عنوان «تجربه وحدت» مطرح است؛ وحدت با مبدأ هستی و خالق کل است و اگر از آن به تجربه وحدت با هستی یاد می‏شود، مراد از هستی همان وجود مطلقی است که تمامی کائنات، تطورات و شئونات اویند. به‏عبارت دیگر مراد مصداق بالذات وجود است که همان ذات مقدس باریتعالی است.

اما آنچه در عرفان حلقه آمده است تجربه وحدت با جهان هستی مادی است نه بیشتر. به‏عبارت گویاتر این غایت، عرفان حلقه را با عرفان ساحری در یک مسیر قرار می‏دهد و عرفان حلقه از این نظر با عرفان سرخپوستی هم افق‏تر است تا با عرفان اسلامی. آنچه در عرفان سرخپوستی برجسته می‏شود، تقدس طبیعت و درک تجربه وحدت با طبیعت است و کشف نیروهای طبیعی. بنابراین تفاوت بین تجربه وحدت با جهان هستی مادی، با تجربه وحدت با وجود مطلق؛ همان فاصله بین عرفان سرخپوستی و عرفان اسلامی است.

باید دید آنچه که به نام دفع نیروهای غیرارگانیک در جلسات و نشست‏های درمانی حلقه اتفاق می‏افتد؛ چیست؟ آیا آنچه که تحت نام فرادرمانی و برونریزی در این جلسات صورت می‏پذیرد، درونریزی است یا برونریزی؟

واقعیت این است که آنچه در عمل دیده شده و افرادی که در عمل درمان شده‏اند، هم همین را حکایت می‏کنند؛ این است که هر چند در کوتاه مدت در سایه تلقین و ایجاد ذهنیت و تصرف در هیجانات فرد، نوعی تسکین در درون فرد احساس می‏شود، اما بعد از گذشت مدتی، موجوداتی به زندگی این افراد وارد می‏شوند که منجر به اختلال روانی و درونی و از همپاشیدگی سلامت روانی ایشان می‏گردد. البته بستری که باعث می‏شود این نیروها بتوانند بهراحتی بر دیگران تأثیرگذارند، همان است که عرفان حلقه از آن تحت عنوان «شاهد محض» یاد می‏کند.

به‏عبارت دیگر این نیروها که در سایه «عمل شاهد» و «تسلیم و ناظر بودن» در درمان شونده‏ها، قدرت ورود پیدا می‏کنند، همان تسلط جنیان و شیاطین بر روان افراد است. یعنی چیزی که به نام برونریزی نیروی‏های موذی انجام می‏شود؛ در حقیقت وارد کردن جن و ارواح به زندگی افراد است.

روشن است که ارتباط با جنیان و ارواح هر چند که واقعیت دارد اما حقیقت ندارد، یعنی به هیچگونه تعالی با واسطه این قدرت‏ها نمی‏توان دست یافت.

در عرفان حلقه، اتصال با شبکه شعور کیهانی از این جهت مهم شمرده می‏شود که می‏تواند دسته‏ای از نیروهای غیرعادی را جهت درمان دیگران استخدام کند؛ نه از این جهت که محصولِ ارتباط با این شبکه، تربیت انسان الهی و تعالی اخلاقی انسان باشد.

در عرفان حلقه پیش شرطِ استفاده از این شبکه، تقوی و پرهیزگاری نیست بلکه صریح آورده‏اند؛ «پاکی یا ناپاکی افراد و گناهکاری و بیگناهی، برای ارتباط با این شبکه تفاوتی نمی‏کند»[125]، و نتیجه اتصال افراد با این شبکه، تحصیل فضایل اخلاقی نیست؛ چرا که در فرایند درمان، اتصالگیرنده به تهذیب نفس دعوت نمی‏شود و دستورالعمل، رهنمود و برنامه‏ای برای تهذیب اخلاقی بهعنوان معیار عمل پیشنهاد نمی‏شود. از همه بالاتر این که اصولاً نه درمانگر و نه درمان شونده هیچکدام با این قصد و هدف پا در این مسیر ننهادهاند.

 

پیشینه شیطانپرستی

 تاریخچه شیطان پرستی و ریشه شیطان گرایی چیست؟ چگونه برخی انسانها به شیطان گرایش پیدا میکنند؟ 

به طور کلّی می‏توان تاریخچه شیطان‏گرایی را در 4دوره تاریخی دستهبندی نمود:

1. دوران بَدَوی که شامل دوران باستان و تمدّن‏های باستانی می‏شود.

2. دوران قرون وسطی که مربوط به قرون چهارم تا پانزدهم میلادی می‏شود.

3. دوران مدرن که مشتمل بر قرون شانزدهم تا نوزدهم میلادی می‏گردد.

4. دوران معاصر شامل قرن‏های بیستم و بیست و یکم میلادی.

شیطانگرایی بدوی

وقتی کتاب‏هایی که در زمینه تاریخ تمدّن و تاریخ ادیان نگاشته شده است را ورق می‏زنیم، به مواردی برمی‏خوریم که خدایانی با ماهیّت شیطانی توسّط برخی قبایل بدوی ستایش می‏شده است. امّا اینکه چگونه این آئین‏ها در میان قبایل بدوی مرسوم گشته و با وجود پیامبران الاهی در هر زمان چه عاملی باعث گرایش آنان به چندخدایی و پرستش خدایان شیطانی گردیده است، سؤالی است که برخی آن را با این فرضیه پاسخ داده‏اند که: ادیان ابتدایی که پیامبران الاهی برای بشر میآوردند مثل ادیان ابراهیمی در راستای پیوند میان ساحت مادّی و معنوی زندگی انسان بود. پیامبران میکوشیدند تا دست خلاّق و روزیبخش خداوند را در چرخه این زندگی طبیعی آشکار سازند و از این رهگذر مسیر رشد و تعالی انسان را بگشایند.

به دنبال تعالیم انبیا، مردم کشت و زرع و باران و آفتاب و سایر نمودها و پدیدههای طبیعی را نشانهای از پروردگار و لطف و رحمت او میدانستند و همواره میکوشیدند تا با ایمان و نیایش و آیینهای معنوی، رحمت و برکت او را در زندگی خود جاری سازند. اما گاهی خشکسالی میشد، یا آفتی تمام تلاش آنها را از بین میبرد؛ در این مواقع به جهت انحراف از تعالیم پیامبران کمکم معتقد شدند که همیشه تدبیر جهان به دست خداوند بخشنده و مهربان نیست، بلکه گاهی اوقات نیروهای شر و شیطانی هم دست در امور جهان دراز میکنند و بر سود و زیان انسان مسلّط هستند.

باور به اینکه شر و شیطان مستقلاً منشأ قدرت و اثر در عالم است، به باورهای دوگانهگرایی در الوهیت و ربوبیت انجامید و مردم گمان کردند که با نیایش خدای خیر و رحمت به تنهایی منافعشان تأمین نمی‌‌شود و لازم است که نیروهای شر را هم ستایش کنند و برای تعظیم و تجلیل شیطان نیز برنامههایی داشته باشند.

امّا عامل مهمتری که در همین دوران شکل گرفت و موجب انتقال بسیاری از آموزه‏های شیطان‏گرایانه از دوران باستان به دوران بعدی گردید، ورود بنیاسرائیل به سرزمین مصر و آشنایی آنان با عقاید کفرآمیز مصر باستان است.

یکی از ویژگی‏های بارز تمدّن مصر باستان، رواج عقاید خرافی، آئین‏های جادویی و شیطانی و پرستش خدایان گوناگون بوده است، که گستره رواج این عقاید را هنوز هم در آثار بهجا مانده از آن دوران می‏توان مشاهده نمود.

همچنین ماجرای تمایل بنیاسرائیل به پرستش گوساله سامری که در آیات مختلفی در قرآن کریم و همچنین بخش‏هایی از تورات[126] به آن اشاره شده است، نیز رنگ و بویی از این اعتقادات شیطانی و تأثیرپذیری بنیاسرائیل از عقاید خرافی مصر باستان را می‏توان مشاهده کرد. گوساله طلایی که بنیاسرائیل در زمان غیبت موسی(علیه السلام) عبادت کردند، در حقیقت نسخه عینی از «هاثر»[127] و «آفیس»[128]، بتهای مصریان بود.

این عقاید شیطانی به گونهای زیرزمینی و مخفی در میان منحرفین بنیاسرائیل سینه به سینه منتقل شد و در دوره حکومت حضرت سلیمان نبی(علیه السلام) و ارتباط برخی از این افراد با جنیان گمراه قوت بیشتری پیدا کرد.

در آیه 102 سوره بقره می‏توان گستره اشاعه آموزه‏های جادوگری در آن برهه از تاریخ یهود را به وضوح مشاهده کرد. به گونهای که خداوند دو فرشته با نام «هاروت» و «ماروت» را به سمت قوم یهود فرستاد تا با آموزش‏های خود به یهودیان با این امور شیطانی مقابله نمایند. لکن عمق انحراف و گرایش به سحر و جادوگری در میان آنان به حدی بود که از این آموزش‏های الهی نیز سوءاستفاده نموده و آن‏ها را در مسیر باطل به کار بستند.

نمونهای از این انحرافات شیطانی شیوع پرستش بتی به نام «بعل» در میان یهودیان منحرف است. بعل نام خدایی است که جوامع باستانی بسیاری در سرزمین بینالنهرین، آن را می‏پرستیدند.[129] از جمله این اقوام به فینیقی‏ها می‏توان اشاره کرد که در منطقه لبنان کنونی می‏زیستند. هم اکنون نیز شهری در کشور لبنان با نام «بعلبک» به معنای «محل پرستش بعل» موجود است.

در قرآن کریم نیز به مبارزه حضرت الیاس(علیه السلام) با پرستش بت «بعل» در میان بنیاسرائیل اشاره شده است. آنجا که حضرت الیاس نبی(علیه السلام) به قوم خود می‏فرماید:

«أَتَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ»[130]؛

«آیا بت «بعل» را می‏پرستید و بهترین خالق و سازنده را رها می‏کنید؟!».

یهودیان منحرف به مرور زمان این اعتقادات شیطانی را با تعالیم وحیانی تورات در هم آمیخته و با تحریفات فراوان در آن کتاب مقدس، پشتوانه شریعتگونهای برای عقاید شیطانی خود پدید آوردند. این آموزه‏های شیطانی بود که بعدها، در دوران قرون وسطی، در قالب عرفان یهود و یا همان عرفان کابالا آشکار گردید.

به عقیده فیبر اولیوت، مورّخ یهودی، کابالا سنّتی است که برخی رهبران بنیاسرائیل از عقاید مصریان باستان آموختند و به صورت شفاهی نسل به نسل منتقل کردند.

یکی دیگر از مورخّان یهودی به نام تئودور ریناخ درباره آثار زیانبار عرفان کابالا بر دین یهود اینگونه می‏نویسد: «کابالا یک سم بیصدا بود که وارد عروق یهودیت گردید و تمام آن را آلوده نمود»[131].

شیطانگرایی در قرون وسطا

در ابتدای قرون وسطی شاهد گسترش گرایش به فرقه‏ها و آئین‏های شیطانی در میان طبقه رعیت جامعه آن زمان اروپا هستیم. گردهمایی‏هایی همچون مراسم «سابات»[132] که در روز شنبه برگزار می‏گردید و برگرفته از آئین‏های باروری در دوران باستان بود، نمونه‏ای از آئین‏های شیطان‏گرایی در آن دوران است. لیکن به علت آمیخته بودن این مراسمات با آئین‏های جادوگری و مسائل غیراخلاقی، کلیسا به مبارزه با این جریانات پرداخت فلذا در اواخر قرون وسطی این فرقه‏ها بیشتر در قالب گروه‏های مخفی به کار خود ادامه دادند. در همین دوران (اوایل قرن 12 میلادی) است که شاهد شکل‏گیری اولین انجمن‏های مخفی فراماسونری در اروپا هستیم و در حال حاضر نیز جریان ماسونی دنیا بهخاطر نقش ویژه‏ای که شیطان‏گرایی و ترویج آن در راستای رسیدن به اهداف شوم آن‏ها دارد، پشتیبانی همه جانبه‏ای از این جریان می‏نمایند. اگرچه این پشتیبانی‏ها در پس پرده بوده و در ظاهر ارتباطی میان این دو جریان وجود ندارد.

شیطانگرایی در دوره مدرن

سده‏های شانزدهم و هفدهم میلادی دوران شکوفایی جادوگری، کیمیاگری، غیبگویی، طالعبینی و انواع علوم خفیه و نفوذ آن‏ها در دربارها و محافل اشرافی و فرهنگی اروپاست. این موجی است که دقیقاً با رنسانس ایتالیا آغاز شد و اومانیست‏هایی چون «پیکو دلا مراندولا»[133] مروجین بزرگ آن بودند.[134]

ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن خود گستره رواج جادوگری در آن برهه از تاریخ اروپا را اینگونه توصیف نموده است: «عدّه کسانی که خود را جادوگر می‏دانستند یا به گمان مردم پیشه جادوگری داشتند، سریعاً رو به افزایش نهاد. مخصوصاً در ایتالیای مجاور آلپ، ساحری از حیث ماهیت و مقیاس به صورت یک بیماری ساری درآمد. به موجب گزارش مشهوری، بیستوپنجهزار تن در جلگه‏ای نزدیک برشا در یک «شنبه بازار جادوگران» حضور یافته بودند.»[135]

افراد شاخص دیگری نیز در ترویج موج گرایش به جادوگری و شیطان‏گرایی در قرن شانزدهم سهم داشتهاند. با اندکی مطالعه در زندگینامه آن‏ها می‏توان به چند وجه مشترک دست یافت. اوّل آنکه غالب این افراد از خاندان‏های متنفذ یهودی در اروپای آن زمان بوده و یا با آن‏ها ارتباط نزدیکی داشتهاند. دوّمین ویژگی مشترک، آشنایی اغلب این افراد با آموزه‏های عرفان کابالا است.[136]

از شخصیت‏های برجسته شیطان‏گرایی در آن دوران که نقش مؤثری در شیوع این جریان داشت می‏توان به خانم «کاترین دومدیچی»[137] از خاندان دومدیچی‏های یهودی اشاره کرد.

کاترین دختر «لورنزو» جادوگر بزرگ فرانسوی بود. پدر وی به عنوان پیشگودر دربار پادشاه فرانسه «فرانسوای یکم» استخدام شد و بعد از مدّتی دخترش کاترین را به همسری فرزند پادشاه «دوک اورلئان»، که بعدها با نام هانری دوم بر تخت شاهی فرانسه نشست، درآورد.

کاترین پس از مرگ همسرش، آئینی جادویی با عنوان بلک مس که به نوعی اهانت به مراسم مقدس شام آخر مسیحیان بود را در بین اشراف و درباریان فرانسه بنیان گذاشت.[138] حدود یک قرن پس از مرگ کاترین دومدیچی، جادوگر دیگری در دربار فرانسه به نام «کاترین دِشی» از خاندان «لاوازین»[139] یهودی اقدامات دومدیچی را ادامه داد. وی مراسمی با عنوان اتاق درخشان را به مراسم بلک مس اضافه نموده و آیین شیطان‏پرستی را تکمیل کرد.

این مراسم که به نوعی بازتولید آیین قربانی انسان بدوی بود در اتاقی کاملاً تاریک انجام می‏شد که تنها منبع روشنایی آن یک شمع بود. در این اتاق نوزادانی قربانی میشدند و خونشان به شیطان تقدیم میشد.[140] پس از مدّتی با افشاگری برخی افراد، این مراسم لو رفته و عدهای بازداشت و مجازات شدند. از آن جمله شخص کاترین دشی بود که به اتهام جادوگری در 22 فوریه سال 1680 در ملاء عام در آتش سوزانده شد. امّا هنگامی که پای شخصیتهای بلندپایه به پرونده کشیده شد، مقامات دستور توقف پیگیری را صادر کردند و این مراسم به طور مخفیانه و محرمانه ادامه پیدا کرد.[141]

این آیینها در طول قرنهای هفده و هجده در قالب گروههای سرّی که توسّط اشراف ایجاد و رهبری میشد، ادامه یافت، که از آن جمله می‏توان به گروههایی نظیر ژرمن باکسن، پسران نیمه شب، موهاکسها و نفرینشدگان اشاره کرد.

یکی از گستردهترین و تأثیرگذارترین گروههای ماسونی در طول قرن هجدهم که در راستای ترویج آئین‏های شیطان‏گرایی نقش بسزایی را بازی نموده است انجمنی است با عنوان «انجمن آتش جهنم»[142]. این انجمن که ابتدا در سال 1719 میلادی توسط فیلیپ دوک وارتن[143] و دوستانش در انگلستان تأسیس شد. شعار اصلی این انجمن که بعدها جزء اصلیترین شعارهای جریان شیطان‏گرایی در قرن‏های بعد گردید اینگونه بیان می‏شد: «هرکاری دوستداری انجام بده»[144]. این شعار اولین بار در قرن 16 توسط نویسنده اومانیست فرانسوی فرانکیس رابله[145] مطرح شده بود.

مشهورترین شاخه انجمن آتش جهنّم توسّط شخصی به نام سرفرانسیس داشوود[146] در سال 1746 در انگلستان پایهگذاری شد. داشوود در آن زمان یکی از سیاستمداران و از اعضای پارلمان انگلیس بود و بعدها به عنوان رییس کل خزانهداری انگلستان منصوب شد. این گروه که در ابتدا تنها 12 نفر عضو داشت پس از مدت کوتاهی اعضای زیادی از میان طبقه اشراف و سیاستمداران انگلیس را به خود جذب نمود. یکی از مراکز تجمع این گروه در دهکده وست ویکمب[147] امروزه به مکانی توریستی با عنوان «غارهای انجمن آتش جهنم»[148] در انگلستان مبدّل شده است.

آلیستر کرولی پدر شیطان‏گرایی معاصر

یکی از شاخصترین افراد در دوران مدرن شیطان‏گرایی که به نظر بسیاری از کارشناسان پدر شیطان‏گرایی مدرن محسوب می‏شود، آلیستر کرولی است.
وی متولّد سال 1875 انگلستان می‏باشد. او که ابتدا در رشته فلسفه دانشگاه «ترینیتی» کمبریج انگلستان مشغول به تحصیل بود به رشته ادبیات انگلیسی تغییر رشته داد و به عنوان یک نویسنده و منتقد اجتماعی شهرت پیدا کرد.

در سال 1904 کراولی و همسر جدیدش رز، به مصر سفر کردند. کراولی از خدای مصریان «توث Thoth» درخواست کمک کرد.

کتاب قانون (نوشته آلیستر کرولی 1904)

بعد از این ماجرا کرولی مدعی شد در تاریخ 8 آوریل فرشته‏ای به نام «آیواز»[149] با او صحبت کرده و دستوراتی را به وی الهام نموده است. کرولی این دستورات را بهعنوان یک کتاب با نام «کتاب قانون»[150] تدوین نمود و خود را پیامبر این الهامات می‏دانست.

وی این کتاب را در سه فصل تنظیم نمود و این دستورات را مبنای تشکیل فرقه‏ای به نام «تلما»[151] قرار داد.

نماد فرقه تلما

شعار محوری فرقه تلما به صورت زیر بیان می‏شود:

 Do what thou wilt shall be the whole of the Law (هرچه میخواهی انجام بده، این تمام قانون است).

این شعار که قبلاً توسط گروه‏های شیطانگرای مشهوری همچون انجمن آتش جهنّم بیان شده بود، دوباره توسّط کرولی احیا شد و توجیهگر بسیاری از اباحیگری‏ها و انحرافات اخلاقی در فرقه تلما و گروه‏های شیطان‏گرای بعدی گردید.

ساختمان فعلی صومعه تلما در جزیره چوفالو سیسیل که به یک مخروبه تبدیل شده است.

آلیستر کرولی در سال 1907 بعد از ترک گروه ماسونی هرمتیک اوردر، با تشکیل انجمن فراماسونری ستاره نقرهای[152] این فرقه را به صورت سازمانی منسجم در آورد و کتابی را تدوین نمود. در این کتاب می‏توان آموزه‏هایی از عرفان‏های شرقی مثل یوگا و عرفان‏های غربی خصوصاً کابالا را مشاهده نمود.

وی همچنین در سال 1920 معبدی را در جزیره چوفالو سیسیل واقع در کشور ایتالیا تأسیس نمود و پیروان زیادی را به دور خود جمع کرد. سه سال پس از تأسیس این صومعه درسال 1923 یکی از پیروان فرقه تلما به نام «رائول لاودی»[153] که فارغالتحصیل دانشگاه آکسفورد انگلستان نیز بود به صورت مشکوکی در آن صومعه جان سپرد. همسر وی به نام «بتی می»[154] علت قتل شوهرش را خوردن خون گربه قربانی شده در یکی از مراسمات فرقه تلما می‏دانست و به همین خاطر شروع به فعالیت علیه کرولی و فرقهاش نمود. او در این رابطه با برخی روزنامه‏ها و خبرگزاری‏های لندن نیز مصاحبه نمود. همین عوامل باعث شد که دولت موسیلینی در 30 آوریل سال 1923 حکم به اخراج کرولی از ایتالیا نمود. پس از صدور این حکم علیه کرولی صومعه تلما نیز به صورت مکانی مطرود درآمد و قسمت‏هایی از آن توسّط ساکنین محلّی آنجا آسیب دید.[155]

اجرای برخی اعمال و آئین‏های شیطانی در این فرقه و همچنین بیانات و نوشته‏های ضددینی آلیستر کرولی موجب شد که رسانه‏های آن زمان به وی لقب «شرورترین انسان جهان» را بدهند.

به گواهی شاهدان عینی، آلیسترکرولی در طول زندگی خود دچار انحرافات اخلاقی فراوانی بوده است و در نهایت نیز مصرف بیش از حد مواد مخدر وی را دچار عارضه‏ای تنفسی نمود و همین امر باعث شد که او در تاریخ اول دسامبر 1947 در شهر نتروود[156] آمریکا بر اثر عفونت دستگاه تنفسی درگذشت. در مراسمی که برای مرگ وی ترتیب داده شده بود، جسدش سوزانده شد و پیروانش آئین‏های شیطانی اجرا نمودند.

شیطان‏گرایی در دوران معاصر

جریان شیطان‏گرایی در این دوران به ویژه بعد از جنگ جهانی دوم جان تازه‏ای می‏گیرد. شوک حاصل از جنایات بیسابقه بشری در دو جنگ جهانی فضای جامعه جهانی را مستعدّ شکل‏گیری جنبش‏های معترض اجتماعی نمود.

موسیقی متال به عنوان موسیقی اعتراض مورد استقبال جوانان قرار گرفت و اولین گروه‌‌های سبک متال از نیمه دهه 1960 کار خود را آغاز کردند. بعد از آن از هر گوشه گروهی کوچک و پنج، شش نفره سر بلند کرد و موج تازه در دنیای موسیقی فراگیر شد.

در آن سال‏ها که تازه رسانههای صوتی و تصویری جهانگیر میشد، ستارههای هنری و سبکهای تازه در موسیقی و سینما خواسته و ناخواسته مأمور شدند که ارزشها و اندیشههای نهفته شیطانی را در دنیا آشکار نموده و ترویج کنند و صد البتّه این چیزی نبود که جوانان معترض و تحولخواه دهه شصت و یا هنرمندان سبک راک و متال میخواستند. این جهتگیریهایی بود که بهطور حساب شده بر آن‏ها تحمیل میشد و خودشان آن را به صورت بهترین راه و یا شاید تنها را دستیابی به اهداف، انتخاب میکردند.

به این ترتیب بازی با افکار، هیجانات و ارزشهای مردم به صورت یک بازی برای محافل سرّی و قدرتهای پشت پرده در آمد و آنها دیدند که میتوانند به راحتی به افکار و ارزشهای مردم جهت بدهند. و تغییر تصوّرات و ایجاد تخیل که در گذشته با علوم جادویی انجام میشد امروزه با تکنیکها و نظریات علوم جدید در شاخههای گوناگون روانشناسی و جامعهشناسی و استفاده از تکنولوژی ارتباطات به ترویج علنیتر اندیشهها و آرمانهای شیطانی پرداخته می‏شود.

موسیقیتند، فریاد، خشونت نمایشی و گاهی واقعی در کنار رفتار ناهنجار جنسی و استفاده از مواد مخدر و روانگردان و به بازی گرفتن شعارها و آرمانهای تحوّلآفرین، تمام نیروی فکری و جسمی جوانان را به تباهی کشید و قدرت ایستادگی و اعتراض مؤثّر و تفکّر تحوّلساز را از آنها گرفت. شیطانیتر از همه اینکه نه تنها برای این ویرانگری هزینهای نکردند، بلکه از آن برای خود منابع ثروتآفرین ساختند. فروش فیلمها، درآمدهای حاصل از برنامههای رسانهای، تولید پوشاک و لوازم آرایشی و زینتی که با نمادها و المانهای گروههای معروف تولید میشد، سرمایهدارهای پشت صحنه را از ستارههای روی صحنه ثروتمندتر کرد.[157]

نکته قابل توجه دیگر در دوران معاصر شیطان‏گرایی شکلگیری فرقههایی با ظواهر شیطان‏گرایانه و شیطان‏پرستانه در آمریکا و برخی کشورهای غربی است. قبل از ورود به بررسی این فرقه‏ها باید به این نکته توجه داشت که نگرش غالب فرقه‏های شیطان‏گرایی موجود در غرب، ریشه در آموزه‏های تحریف شده یهودی-مسیحی نسبت به شیطان دارد؛ که این نگرش با نگاه اسلامی نسبت به شیطان تفاوت‏های فراوانی دارد.

در نگرش اسلامی شیطان یک جن است[158] که در اثر عبادت به جمع فرشتگان راه یافت و به خاطر عصیان در برابر دستور الاهی از مقام خویش تنزّل پیدا نمود و با فریب آدم(علیه السلام) و همسرش نسبت به میوه درخت ممنوعه، باعث هبوط آن دو از بهشت الاهی شد؛[159] ولی در نگاه یهودی-مسیحی شیطان یک فرشته است که در داستان آدم(علیه السلام) و حوّا به نوعی نقش یک منجی را برای نوع بشر بازی می‏کند و با راهنمایی آن دو به سمت میوه درخت معرفت! آن‏ها را از باطن امور آگاه و از یوغ بندگی استثمارگونه خداوند رها می‏نماید. به روایت تورات شیطان در قالب یک مار وارد بهشت شد تا آدم و همسرش را فریب دهد.

در اوّلین کتاب از اسفار پنجگانه تورات که به سفر پیدایش شهرت دارد، اینگونه می‏خوانیم که: «و مار از همه حیوانات صحرا که یهوه خدا ساخته بود، هشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟». زن به مار گفت: «از میوه درختان باغ می‏خوریم، لکن از میوه درختی که در وسط باغ است خدا گفت که از آن مخورید و آن را لمس مکنید مبادا بمیرید». مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا می‏داند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما بازمی‏شود و مانند خدا عارف به نیک و بد خواهید بود.»[160]

نکته قابل تأمّل در ادامه این روایتگری تورات نهفته است. آنجا که خداوند پس از آنکه از سرپیچی آدم و همسرش مطلع می‏شود، به نوعی کلام شیطان را تأیید نموده و رو به ملائکه خود می‏گوید: «همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف به نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته و بخورد و تا به ابد زنده ماند.»[161]

تفاوت دیگر آن که در نگاه یهودی-مسیحی شیطان موجودی است بسیار قدرتمند که در برخی موارد قدرت او با قدرت خداوند رقابت می‏کند، و به نحوی باعث تسلّط شیطان بر انسان می‏گردد؛ ولی در آموزه‏های اسلامی شیطان کیدی ضعیف داشته[162] و تنها قدرت وسوسهگری نسبت به انسان دارد.

فرقه Satanism (شیطان‏گرایی)

یکی از مشهورترین فرقه‏های نوظهور با گرایشات شیطانی که در ایالات متحده آمریکا اعلام وجود کرد، فرقه‏ای با عنوان Satanism می‏باشد. این فرقه در سال 1966 توسّط یک یهودی زاده به نام «آنتوان لاوی»[163] در شهر سانفرانسیسکو واقع در ایالت کالیفرنیا آمریکا پایهگذاری شد. لاوی قبل از آن با برگزاری دوره‏های آموزشی با عنوان «هنرسیاه» که در آن‏ها مباحث رازآلودی همچون غیبگویی، جادوگری، خونآشامان و... شهرت نسبی برای خود به دست آورده بود.

بعد از مدتی این جلسات منجر به شکل‏گیری انجمنی با عنوان «محفل جادویی»[164] گردید. هدف اصلی این انجمن، این بود که با مطالعه بر روی گروه‏های شیطان‏گرایی قدیمی برخی آئین‏های مذهبی جادوگری را کشف و یا اختراع نمایند. به همین منظور لاوی کتابخانه‏ای متشکّل از کتاب‏هایی که به تشریح برخی آئین‏های کفرآمیز و جادویی و سایر آئین‏های نامتعارف که توسط گروه‏هایی چون «شوالیه‏ها معبد»[165]، «باشگاه آتش جهنّم»[166] و «گروه هرمتیک اوردر»[167] انجام می‏شد را جمعآوری کرد. نهایتاً در سال 1966 بود که با پیشنهاد برخی افراد حاضر در این دوره‏ها آنتوان لاوی فرقه سیطنیسم را تأسیس نمود و خانه خود را به عنوان پایگاه این فرقه در نظر گرفت و عنوان کلیسای شیطان را برای آن انتخاب کرد.

نگاهی به مبانی فکری فرقه Satanism

مهمترین مبنای فکری در این شاخه، که نقش محوری در مبانی فلسفی و عقیدتی این فرقه دارد، «اصالت انسان» یا همان اومانیسم می‏باشد. شیطان‏گرایان بهخلاف تصوّر عموم اصلاً اعتقاد به موجودی به نام شیطان ندارند و آن را پرستش نمی‏نمایند.[168]

شیطان تنها نماد امیال و لذتطلبی نفسانی انسان می‏باشد و در واقع آنچه که یک شیطان‏پرست می‏پرستد نفس خودش می‏باشد. پیرو همین نگرش اومانیستی است که بزرگترین عید سالیانه برای یک فرد شیطان‏گرا، سالروز تولد خود اوست[169] و همچنین در اجرای مراسمات و آئین‏های شیطان‏گرایی یک انسان را در قسمت محراب قرار داده و عبادات خود را به سمت او انجام می‏دهند.[170]

نگرش اومانیستی یکی از شاخص‏های برجسته و پر نفوذ رنسانس بود که با توجه به متون باستانی یونان، انسان را در مرکز تأملات خود قرار می‏داد و بیشترین تلاش خود را صرف گریز از وضعیت حاکم در دوره قرون وسطی و نفوذ کلیسایی قرار داده بود.[171]

این نگرش در مقاطع مختلفی خصوصاً قرون 17 و 18 میلادی شکلی افراطی و رادیکال به خود گرفت و درصدد حذف هرگونه اندیشه ماورای طبیعی، وحیانی و دین الوهی برآمد و اندیشه‏ها و رویکردهای دینی را به عنوان بزرگترین مانع جدی بر سر راه حاکمیت خرد و ارزش‏های انسانی قلمداد کرد.[172] این مطلب را می‏توان به صراحت در اولین بیانیه اومانیست‏ها که در سال 1933 منتشر شد مشاهده نمود. در بند پنجم این بیانیه می‏خوانیم: «اومانیسم اعتقاد دارد، ماهیت جهان که با علوم جدید روشن گردیده است، هرگونه تعهد فراطبیعی یا آسمانی را برای انسان غیرقابل قبول می‏نماید» و در بند ششم اضافه می‏کند که «ما معتقدیم زمان خداپرستی، خداباوری، و انواع عقاید نو سپری شده است».[173]

در اینجاست که می‏توان گفت آموزه ضددین بودن[174]، که یکی دیگر از آموزه‏های اساسی شاخه سیطنیسم می‏باشد، ریشه در اندیشه محوری این فرقه که همان نگرش اومانیستی به عالم هستی است، دارد. به خاطر غلبه دین مسیحیت در دنیای غرب، آموزه ضددین بودن در فرقه سیطنیسم، نمود ضدمسیحیت[175] بودن به خود گرفته و استفاده از الفاظی همچون (انجیل شیطانی)، (کلیسای شیطان)،(مراسم عشاء سیاه)[176] و نمادهایی همچون «صلیب وارونه» و «صلیب شکسته» و... که با ترکیب کاراکتر‏های دین مسیحیت با عناوین شیطانی در صدد تخریب و توهین به دین مسیحیت است، محصول همین نگاه ضدمسیحی است که در استخدام الفاظ، عناوین و نمادها در این فرقه حاکم می‏باشد و در اکثر آموزه‏های این فرقه رنگ و بویی از این تفکّر دیده می‏شود.

در این جا بد نیست این نکته را متذکّر شویم که جریان سیطنیسم یک جریان صرفاً ضدمسیحی نیست و نباید آن را با جریاناتی که بعضاً در غرب فعّال هستند و نگاه ضدّمسیحی دارند، اشتباه گرفت. بلکه این فرقه نگرش ضددینی دارد و به تناسب دین بومی هر منطقه رنگ و بوی مخالفت با آن را می‏گیرد. کما اینکه وقتی این فرقه در ممالک اسلامی وارد شد، قالب ضداسلامی به خود گرفته و استفاده از عناوین ضداسلامی و نمادهایی همچون «وارونه نمودن اسامی مقدسی همچون الله، محمد، علی و...» که بعضاً به صورت زیورآلات در بازار موجود می‏باشد، حاصل نگرش ضددین بودن در جریان شیطان‏گرایی می‏باشد.

توجّه شیطان‏گرایی به جادو و جادوگری از دیگر مواردی است که به صورت برجسته در نگرش‏ها و آئین‏های این فرقه خود نمایی می‏کند و به عاملی برای جذب افراد به این فرقه مبدل شده است.

تحلیل شیطان‏گرایی معاصر

از اواخر قرن 19، رهبران و هدایتکنندگان جریان شیطان‏گرایی برای آن که بتوانند سریعتر این آموزه‏های شیطانی را در میان عموم مردم ترویج نمایند به تدریج شروع به حذف جنبه‏های خشونتآمیز از آموزه‏ها و آئین‏های شیطان‏گرایانه نموده و بیشتر بر جنبه‏های لذتگرایی و نفسپرستی آن تأکید می‏نمایند. به همین دلیل است که می‏بینیم در فرقه‏های معروف شیطان‏گرایی در این مدّت همچون فرقه تلما و سیطنیسم که توسّط آلیستر کرولی و آنتوان لاوی تأسیس شده‏اند بیشتر بر جنبه‏های شهوانی و لذتگرایی وجود انسان تأکید می‏شود و برخی آئین‏های خشن بهجا مانده از دوره‏های قبل را به صورت نمادین انجام می‏دهند.

 همچنین در دوران معاصر شیطان‏گرایی می‏توان به وضوح پشتیبانی همه جانبه مراکز قدرت و استعماری را از این جریان مشاهده نمود. چنانکه شاهدیم از بعد از دهه 60 میلادی آموزه‏ها و قالب‏های شیطان‏گرایانه به طور هماهنگ در حوزه‏های مختلف فرهنگی، هنری، اجتماعی و دینی ترویج داده می‏شود. برای نمونه می‏توان به موارد زیر اشاره کرد. شکلگیری گروههای موسیقی با ظواهر شیطانی در نیمه دوّم دهه 60، شکل‏گیری فرقه‏های شیطان‏گرایانه همچون سیطنیسم در سال 1966، ساخت فیلم‏های سینمایی با نمایش متفاوت از شیطان و کاراکترهای شیطانی مانند فیلم «کودک رزماری» ساخته رومن پولانسکی در سال 1968 و از آن پس حجم عظیم فیلم‏های معناگرا با اشاره مستقیم به مقولات شیطانی، ترویج ظواهر شیطان‏گرایانه در صنعت پوشاک، زیورآلات و حتّی آرایش‏های ظاهری افراد جوامع مختلف.

 

 موسیقی و شیطان پرستی

 من به برخی از سبکهای موسیقی علاقهمند شدم اما شنیدم ریشه آنها به شیطان پرستی میرسد، آیا واقیعت دارد؟ 

در دهه 1950 شخصی به نام الویس پریسلی سبک جدیدی در موسیقی به نام «راک اند رول»[177] را ابداع نمود. این موسیقی حاصل ترکیب نوعی موسیقی آفریقایی با عنوان «بلوز» و موسیقی «پاپ» بود. در دهه 1960 این موسیقی که تا حدودی تند و خشن بود، دستمایه گروه‏های معترض دانشجویی قرار گرفت و سبک موسیقی خشنتری به نام «متال» را از دل «راک» بهوجود آوردند. این گروه‏ها در ابتدا در آمریکا و در اعتراض به مسئله جنگ آمریکا علیه ویتنام، تشکیل شد و بعداً دامنه آن به کشورهای اروپایی نیز کشیده شد. این گروه‏ها آرمان‏های مناسبی همچون بهبود روابط انسانی، اعتدال در مسائل اخلاقی، اعتراض به سرمایهداری و اختلاف طبقاتی و حتّی معنویتخواهی را دنبال می‏نمودند. حرکت اعتراضآمیز این جنبش‏ها می‏توانست منجر به انقراض نظام لیبرال-سرمایهداری در غرب گردد، به همین جهت مراکز پنهانی قدرت در غرب همچون انجمنی به نام کمیته 300 و گروه‏های ماسونی وابسته به آن را بر آن داشت تا با اجرای یکی از طرح‏های پژوهشی خود به نام «مجموعه مطالعات عصر آکواریوس» که به سفارش مؤسسه روابط انسانی تاویستاک از مدّت‏ها قبل برای مقابله با چنین وضعیتی انجام شده بود، شروع به هدایت این اعتراضات به سمتی غیر از جهت آرمانی اوّلیه و صحیح این گروه‏ها نمودند،[178] که ترغیب این گروه‏ها به استفاده از موسیقی متال و استفاده از خشونت و مسائل غیراخلاقی در حرکت‏های اعتراضیشان یکی از ابزارهای هدایت نامحسوس بود، چرا که برای جلوگیری از وصول یک گروه به آرمان‏هایش کافی است شیوه نادرستی برای رسیدن به اهدافش را میان آن گروه ترویج نمود.

دست‏های پنهانی که این نمایش را هدایت می‏کردند، از نیمه دوم 1970، فاز جدیدی را در مهار این بحران آغاز نمودند و آن جهتدهی افکار ملت‏ها در شرایط ناامن و بحرانی بود. یکی از ابزارهای مهم در این فاز، طرح ایده شیطان‏پرستی بود، که به سرچشمه خلاقیت هنری و مهار انرژی جوانان و بازگشت آرامش به جامعه تبدیل گشت. البته ظرفیتهای موسیقی متال برای رفتن به سمت شیطانگرایی را نباید ندیده گرفت. اعتراض به نهادهای اجتماعی و برهم زدن نظم، ابراز خشونت و کلمات رکیک در ترانهها و از همه مهمتر اهانت به مقدسات؛ که شاید علت آن حمایت کلیسا از حکومتها بود. زیرا در تفکّر مسیحی خداوند دین را به کلیسا سپرده و حکومت را به قیصر و ازاینرو دولت و حکومت نوعی تقدّس دارد و بنا به روش مسیح باید رنج را پذیرفت و اعتراض نکرد. با این تعالیم کلیسا، جوانان حق داشتند که زیر بار آن نروند، امّا اهانت به مقدسّات آن‏ها را در برابر شیطانپرستی نفوذپذیر کرد.

این دوران که مقارن با گسترش چشمگیر سیطره رسانه‏های صوتی و تصویری در دنیا بود، ظرفیت‏های جدیدی را ایجاد کرد تا مراکز پنهانی جریانساز در آن زمان با ترفندهایی همچون کشاندن گروه‏های معترض موسیقی به استودیوها و تجاری نمودن آن‏ها و همچنین ستارهسازی از افراد این گروه‏ها، شهرت و ثروت هنگفت را به آنان هدیه دهند، و با این کار آرمان‏های والای این گروه‏ها همچون مخالفت با سرمایهداری و نظام طبقاتی را کاملاً واژگون نموده و این گروه‏ها را مبدّل به مبلغینی بزرگ برای ارزش‏های نظام سرمایهداری نمایند.

در اواخر دهه هفتاد این تبلیغات مؤثّر واقع شد و گروههای دیگر که دیدند بازار شیطانگرایی داغ است و راه رسیدن به شهرت و ثروت از آن میگذرد، داوطلبانه شیطانپرستی را برگزیدند. در آغاز پذیرش هویت شیطانی از سوی این گروهها به استفاده از نمادها، سبک، ادبیات و فضای شیطانی محدود میشد، که برای نمونه میتوان به گروههای «متالیکا»، «منووار» و «رولینگ استون» و حتّی خود گروه «بلکسبث» اشاره کرد که به سبکهای اسپیدمتال، ترشمتال و پاورمتال روی آوردند. بعد از آن به تدریج گروهها و افرادی پیدا شدند که آشکارا از شیطان‏پرستی و حتّی حلول شیطان در خودشان سخن گفتند. این روند به پیدایش سبکهای بلک متال، دث متال و متال صنعتی کشیده شد و گروههایی مثل گروه «مرلین منسون»، «دیساید» و «امپرور» بهوجود آمدند.

در سال‏های اخیر برگزاری جشنوارههای متعدّدی نظیر «ووداستاک»[179] و «اوزی فست» برای موسیقی راک و متال برگزار میشود و بعضی از شاخههای متال مثل «آلترناتیو متال» جشنوارههای خاص دارند. گذشته از اینها به منظور شناسایی استعدادها و ادامه روند ستارهسازی و بازی ستارههای موسیقی جشنواره گروههای زیرزمینی از سال 2000 پایهگذاری شده که باعث جذب هر چه بیشتر جوانان به موسیقی شیطانی و شکلگیری این قبیل گروهها در تمام کشورهای دنیا شده است.

ایجاد گروههای بومی در کشورهای مختلف برای نمونه گروههای بلکمتال هلند، بلکمتال نروژ و بازسازی گروه «قاتل خدا»[180] و گروههای دیگر در ایران، محصول این جشنوارهها و شور و هیجانی است که بین جوانان جهان به راه انداختهاند. و نیرویی را که میتواند به تغییر تمدن و سبک زندگی ظالمانه روزگار ما و تحوّل در تاریخ منجر شود، در جهت تثبیت سلطه خود و حفظ وضع موجود به کار گرفتهاند.[181]

 

هالیوود و شیطان‏پرستی

 گاهی گفته میشود در فیلمهای هالیوودی گرایشهای شیطان پرستی وجود دارد؛ آیا میشود چند نمونه برایم وضیح دهید. 

یکی از پایه‏های ترویج شیطان‏گرایی و بلکه قدرتمندترین ابزار تبلیغی این جریان، «سینمای هالیوود» است؛ به گونه‏ای که اگر این مرکز فرهنگی نبود، هیچگاه این گرایش انحرافی نمی‏توانست در میان عموم بهراحتی خود را موجه جلوه دهد. هنر در این رابطه چنان معجزهآسا عمل می‏کند که در «فرایند تخاطب»، مخاطب مسحور می‏شود و قدرت تشخیص پیام و تفکیک محتوا از قالب را از دست می‏دهد و در بسیاری از موارد خود را با یک اثر هنری، نه فقط همراه می‏کند که همدلانه برای خود نقش در نظر می‏گیرد و تلاش می‏کند که در اجرای نقش موفق عمل کند. به این ترتیب، محتوای ناشایست و پیام نادرست، آرامآرام خود را به ذهن و فکر مخاطب نزدیک می‏کند و قلب و روح او را تحت تأثیر قرار داده و در نهایت جذب جان او می‏شود.

نگاهی گذرا به چند اثر هالیوودی ـکه چندان جدید هم نیستندـ می‏تواند از طرح حساب شده و درازمدّت هالیوود در رسمیت دادن به این فرقه و به حاشیه راندن ادیان الهی پرده بردارد.

یکی از فیلم‏های مهم در ترویج شیطان‏پرستی، فیلمی است به نام «کودک رزماری» که توسط رومن پولانسکی (کارگردان یهودی) در سال 1968 در هالیوود ساخته شد.

در این فیلم، شیطانی از جهنم می‏آید و نطفه خود را در رحم زنی به نام رزماری قرار می‏دهد و بدینصورت کودکی شیطانی به نام آدریان متولد می‏شود. گهواره این کودک سیاه رنگ (پرکاربردترین رنگ در فرهنگ شیطان‏پرستی و نماد قدرت تاریکی)[182] و بالای آن صلیبی بر عکس آویزان است. قیافه این کودک بهگونه‏ای است که مادرش با دیدن او وحشت می‏کند و ابتدا از پذیرش فرزندش خودداری می‏کند. در جشن تولد این کودک که افرادی از نژادهای مختلف حضور دارند چندین بار جمله «درود بر شیطان» تکرار می‏شود. صاحبخانه با خوشحالی می‏گوید: «این کودک معابد و خدا را از بین خواهد برد و نفرت را آزاد خواهد کرد. او انتقام را در دلها زنده خواهد کرد و کار خدا تمام است... درود بر شیطان». در این فیلم ارتباط با شیطان به عنوان راه حل مشکلات به تصویر کشیده می‏شود. جالب توجّه اینکه مادر با شادباش افراد حاضر در جلسه، کودک خود را تحویل می‏گیرد و با طنین دلنواز لالایی این فیلم به پایان می‏رسد و با این فیلم «تولد شیطان» اعلام می‏شود و اولین قدم برای اعلام حضور شیطان در جوامع بشری برداشته می‏شود.

این کارگردان یهودی به «اعلام حضور» شیطان اکتفا نکرد و چندی بعد با ساختن NinthGata (دروازه نهم) در صدد اثبات نیروهای خارق العاده و قدرت‏های ماورائی برای شیطان بر آمد و شیطان را به عنوان قدرتی عظیم و تأثیرگذار در جهان هستی معرفی کرد. در این فیلم که چندین بار از نمادهای شیطانی استفاده شده است از جمله عدد 666 (به عنوان رمز آسانسور، رمز آرشیو کتابخانه، سال نوشتن کتاب انتخاب کرده چنین وانموده که رسیدن به شیطان دارای آداب مخصوص سیر و سلوک است !!

در این فیلم، دین کارسو که دلال کتابهای نایاب است مأمور میشود که از کتاب «دروازه نهم پادشاهی تاریکیها» دو نسخه باقیمانده را پیدا کند. کارسو در پایان مأموریت، به همراه کتاب عازم اروپا میشود؛ امّا در مسیر به یک راز هولناک دست پیدا میکند و آن این است که هر سه نسخه مکمّل یکدیگر و شیطانیاند. امّا شاید مهمترین درس شیطانی فیلم «دروازه نهم» این باشد که لیانا فقط شهوت را راه رسیدن به شیطان میدانست و شناختی از شیطان نداشت و بالکان هم فقط شناخت را راه وصول به حریم شیطان میدانست. بنابراین، هیچ کدام به هدف خود نرسیدند و هر دو نابود شدند. امّا آنکه برگزیده شد و توانست به پایان راه برسد، «کورسو» بود که هر دو ابزار (شناخت و شهوت) را داشت. به هر تقدیر لازمه بندگی شیطانی، داشتن دو بالِ همزمان یعنی عملِ شیطانی و معرفت به جایگاه و مقام شیطان است.

در فیلم گابریل (که همان جبرئیل است)، جهانی تاریک و غرق در فساد و ظلمت نمایش داده می‏شود. در این فیلم خداوند بزرگترین و قدرتمندترین فرشته خود به نام گابریل را مأمور نجات جهان می‏نماید؛ اما گابریل بعد از نزول به زمین متوجه می‏شود که قبل از او فرشتگان دیگری که مأمور این کار بوده‏اند در برابر قدرت عظیم شیطان همگی درمانده و تسلیم و یا شکست خوردهاند. اما تصمیم گابریل برای مبارزه با شیطان و برگرداندن نور به میان آدمیان قطعی است.

گابریل بعد از از بین بردن نیروهای شیطانی با فرمانده شیاطین به نام سمائیل وارد جنگ می‏شود؛ ولی متوجّه می‏شود که فرمانده شیاطین برای آزادی انسان‏ها قیام کرده است و این خداوند بوده که باعث از بین رفتن فرشتگان قبلی گردیده است. گابریل بعد از این مرحله مأموریت خود را رها می‏کند و با ناراحتی و اعتراض به این نزاع پایان می‏دهد و می‏رود تا مانع اعزام فرشتگان به دست خدا شود. بدینسان مخاطب که تا مراحل آخر فیلم خود را همراه گابریل احساس میکند ناگاه در چرخش آخر فیلم، منطق سمائیل را بر گابریل ترجیح میدهد. به روشنی در این فیلم، خدا دشمن آدمیان و شیطان دوست انسان‏ها و منجی آدمیان معرفی می‏گردد.

در بسیاری از فیلمهای سینمایی - مانند طالع نحس 4، شیطان دارای قدرت اهریمنی و ویرانگر در برابر قدرت خداوند قد علم میکند و انسان موجودی ضعیف و بیپناه معرفی میگردد که در چنگال قدرت شیطان اسیر است و هیچ امدادی از ناحیه خداوند به او نمیرسد و چارهای جز پناه بردن به شیطان و نیروهای او ندارد. به دنبال آن، شیطان «تنها منجی» عالم هستی معرفی میشود که باید در «دنیای تاریک» به او رومیآورد. در فیلم مومیایی شیطان در عرض قدرت خدا ظاهر می‏شود و می‏تواند در برابر خدا عرض اندام کند. در این فیلم‏ها، با اتّکا به نیروهای شیطانی قدرت انسان به حدّی می‏رسد که می‏تواند بدون تمسّک به خدا بهشت وعده داده شده خدا را در همین جهان و در همین کره خاکی با دست خود بنا کند. حداکثر حضور خدا در بعضی از گفتوگوهاست، آن هم بهگونه‏ای که حتّی پیامبران به او اعتراض می‏کنند و از قدرت قوم یهود به او شکایت می‏کنند.

در نگاه هالیوودی، شیطان در کالبد انسان حلول میکند و برای اعمال نیروهای خود لاجرم نیازمند کالبد آدمی است، شیطان گاهی در جسم یک کودک معصوم، گاه در کالبد یک زن، گاه در جسم یک سیاستمدار به اعمال تصرف در عالم میپردازد.

این باور خرافی نسبت به شیطان، حداقل نتیجهای که برای مخاطب در پی دارد، این است که انجام گناه ـ‌‌‌چون اجباری و از ناحیه شیطانِ حلول کرده در جسم انسان تحقّق مییابدـ غیراختیاری است و گریزی از آن نیست، بنابراین باور، وجود عذاب و عقاب در حقّ فردی که مُسخّر شیطان گردیده امری غیرمنطقی و غیرعادلانه مینماید. این تفکّر در مجموعه هری پاتر و طالع نحس، جنگیر، خون آشام و آثار دیگری تعقیب شده است.

محصولات هنری هالیوود، مفهوم معنویت و عرفان را به مفهوم جدیدی به نام «ماوراء» تبدیل نموده است و در قاموس هالیوود این دو مفهوم یعنی ماورا و معنویت، معادل و مترادف محسوب میشوند. چنانکه در ماتریکس، «اوراکل» نماینده جنبه عرفانی و ماوراءالطبیعه داستان است. او صرفاً یک راهنماست که ادّعا شده فطرت حقیقتطلب انسانها را به اقنا می‏رساند و نباید حرفهای او را با ملاک درست و غلط سنجید. حرفهای او را باید شنید و نباید با حکم عقل و برهان با او رو به رو شد. هرچه را میگوید فقط باید به کار بست و به ماورا متصل شد.[183]

از طرف دیگر تأکید بر جشن هالووین (جشن سالانه شیطانی) در مقابل جشنهای دینی، مثل کریسمس (جشن بزرگ مسیحیت) در اینگونه آثار سینمایی پدیدهای اتّفاقی نیست. آنچه در این بزرگنمایی، بهگونه‏ای حساب شده تعقیب می‏شود، جایگزین نمودن نمادها و ایام شیطانی به جای مراسمهای دینی است. در آثار شیطانی هالیوود، یادآوری و برجسته کردن و تکرار مداوم شیطان و شیطان‏پرستی، مطلوب اصلی است. در همین راستا در مجموعهای خیالی هری پاتر - که پرمخاطب بوده و پرفروشترین محصول سینمایی در دنیای کودکان است- در هیچ کجا از دعا، توسّل، نیایش و توکّل به ذات خداوند اثری وجود ندارد و همه بنبستها با استمداد از نیروهای جادویی و شیطانی برداشته میشود.

محصولاتی از این دست، در هالیوود فراوان یافت می‏شود. مخاطب بعد از دیدن اینگونه فیلم‏ها به این نتیجه می‏رسد که راه رسیدن به قدرت و شهرت و شهوت، تمسّک به شیطان و قدرت‏های شیطانی است و شیطان نه فقط دشمن انسانها نیست که بهعنوان منجی انسان‏ها و پیامآور آزادی انسان‏ها معرفی می‏شود!! در فیلم‏های کنستانتین و طالع نحس 5و4 شیطان قویتر از خدا ظاهر می‏شود، بهطوری که روحیه تسلیم و فروتنی در برابر شیطان به جان مخاطب رسوخ می‏کند.

القای ترس در دل انسانها و ناامید ساختنشان از آینده، آن هم توسّط رسانه پرنفوذی همچون سینما، میتواند برای آنان که به دامان ادیان الهی پناه نیاوردهاند، فرصتی ذهنی -‌‌‌ روانی ایجاد نماید تا برای مقابله با آینده تاریک بشریت به نیروی دیگری پناه ببرند یا راهی برای خاضع شدن و کنار آمدن با نیروهای اهریمنی پیدا کنند.

غیر از فیلم‏هایی که تحت سیاست‏های کلّی حاکم بر هالیوود تولید می‏شوند، فرقه‏های شیطان‏گرا نیز، خود اقدام به تولید فیلم‏های سینمایی با محوریت شیطان و شیطان‏پرستی نموده‏اند که از آن جمله میتوان به فیلمهایی همچون باران شیطانی(1975)، دکتر دراکولا (1981)، گفتوگوی شیطان(1995) و... مجموعه تلویزیونی شیطان در حومه شهر(2000) اشاره نمود که بعضاً افراد شاخص این گروه‏ها همچون آنتوان لاوی (بنیانگذار فرقه سیطنیسم) و پیترگیلمور(مسئول کنونی کلیسای شیطان) در آن‏ها به ایفای نقش پرداختهاند.

بنا بر آن چه گذشت، این واقعیت نباید مورد غفلت قرار‏گیرد که امروزه شیطان‏پرستی با ابزارهای فراگیری مثل سینما، نماد‏های متنوّع، رسانههای مختلف صوتی و تصویری، به عنوان «دین دهکده جهانی» مطرح و تبلیغ میشود.

  

علل گرایش به شیطان‏گرایی 

 شیطان پرستی چه جذابیتی برای جوانان دارد که برخی به آن گرایش پیدا می‌کنند؟ 

مدل زندگی نامناسب و میل به اعتراض

مدل زندگی امروز بشر با نیازهای حقیقی و اساسی، تمایلات طبیعی، استعدادهای نهفته درون و ساختار و هدف آفرینش انسان مغایرت دارد و اگرچه مردم ندانند که این تعارضها چیست و کجاست، امّا ناگزیر از آن رنج میبرند و افسرده و سرخورده میشوند. در این میان نوجوانان و جوانانی که تازه پا به عرصه حیات اجتماعی میگذارند و از بیخبری و بازی کودکانه کمی فاصله میگیرند، بیش از دیگران رویارویی با این تعارضات را سهمگین میبینند و از آن شگفتزده و با آن درگیر میشوند. از همین جاست که میل به اعتراض و نیاز به فریاد برآوردن و سرکشی در آنها شعلهور میشود.

نظام آموزشی استعدادها و خلاقیتها را شکوفا نمی‏کند بلکه بیشتر مفاهیم و مطالب بیخاصیتی را آموزش میدهد که فقط افراد را برای خدمت به نظام سرمایهداری آماده میکند. این نوع تربیت باعث میشود که همه بنشینند و منتظر باشند تا دولت برای آنها شغل ایجاد کند، زمینه ازدواج فراهم کند و مثل کودکی که به والدین خود وابسته است، مردم را به دولت (اولیاء اجتماعی) وابسته میکند و به صورت شهروندانی ناتوان و فرمانبردار در میآورد.

در کنار این نهاد آموزش، نهاد خانوادهای است که بر محور والدین از خود بیگانه شده و درگیر با مقتضیات مدل زندگی امروزی و تمدن مدرن، تنها با فرزندان خود و حتی با همسر، هم خانه هستند و قرار است که تا اطلاع ثانوی با هم زندگی کنند[184]!!

این اوضاع نابسامانی است که نوجوان و جوان امروز دنیا با آن روبهرو است و فقط فضایی را برای فریاد کشیدن و لحظهای را برای بیخبری میجوید. جنبش متال و کجرویهای شیطانپرستی به این نیاز و بلکه ضرورت جوانی در تمدن مدرن پاسخ میدهد و نیروی اعتراض او را در طرحهایی که هوشمندانه طراحی شده تخلیه و خنثی میکند.

در حالیکه دنیای امروز نیاز به نیرو و اندیشه جوانانی دارد که با بازگشت به ارزشهای ناب انسانی، به مدل دیگری برای زیستن بیندیشند و اعتراضی فعال و تحوّلآفرین را پدید آورند. امروز جهان و تاریخ تشنه چشمههایی است که تنها از قلب و اندیشه جوانان میجوشد ولی کسانی که منافعشان درگرو حفظ وضع موجود است با ترویج موسیقی اعتراض! دین قرن بیستویک (شیطانپرستی) و هزاران فریب و نیرنگ که در شالوده تمدن معاصر نهادینه شده، این چشمهها را گلآلود میکنند و از آن انحرافات اخلاقی، خشونت، اعتیاد و سرانجام شهروندانی ناتوان و تسلیم بیرون میآورند.

هیجان

مدل زندگی یک نواخت امروزی برای همه مردم به خصوص برای جوانان که کانون جوشان و جاری نیرو و تحرک هستند، فرساینده و خسته‌‌کننده است. از این رو به دنبال هیجان‏اند و فضای شیطانپرستی به ویژه موسیقی متال این هیجانات سرکش را بهطور کور و با کنترل بیرونی، میپذیرد و در خود هضم میکند. داد و فریاد، تحرّک، مواد مخدر، داروهای روانگردان، زیرپاگذاشتن ارزشهای انسانی و اخلاقی، همه و همه لحظاتی متفاوت را ایجاد کرده و کاملاً هماهنگ با سایر قطعات پازل تمدّن معاصر طراحی شده و فرصتی برای تجربه اوج هیجان فراهم میکند. تجربهای که بعد از آن همه چیز همچنان باقی است و همه میتوانند سراغ زندگی خود بروند.

در حالیکه این انرژی عظیم اگر با کنترل درونی و تدبیر همراه شود، تحوّلات عظیمی را در زندگی امروزی رقم خواهد زد. تحوّلاتی که نه فقط جامع و جهان را با مدل دیگری از زیستن آشنا میکند، بلکه پیش از آن و بیش از آن در افق درون دگرگونیهای ژرف معنوی را پدید میآورد و انسان را به جلوهای از حضور خداوند در زمین مبدل میسازد.

شیطانپرستی در آیین و هنر خود المانهای وحشت را در کار میآورد و هراس موهومی را ایجاد میکند. هراسی که قلبهای ناآشنا با جلال و جبروت الاهی به آن نیاز دارد و جذب میشود و پیامد ثانوی این هراس و اضطراب، احساس آرامشی سطحی و ناپایدار است. موسیقی شیطانی با حجم صدای بالا، سرعت زیاد ریفها، تخریب صدای بعضی از سازها، نعرههای دلخراش و دهشتناک، گریمهای وحشتناک، استفاده از لرزش تصاویر، شوکهای نورپردازی استفاده از تیغ و آتش و تاریکی، جنایتهای نمایشی نظیر کندن دست و پای گربه (خواننده گروه دیساید)، گاززدن و کندن سر یک خفاش زنده (خواننده گروه بلک سبث)، شکستن آلات موسیقی و وسایل روی صحنه و خودسوزی(متالیکا) همه و همه برای لحظاتی هیجان ترس را به دل راه میدهد و برای دقایقی قلب را میلرزاند و نفسها را حبس میکند.

اما همه اینها بتهای موهومی است که نیاز راستین انسان را به تجربه حقیقی خوف و خشیت در برابر عظمت و جلال خداوند ناکام میگذارد و انسان را پریشانتر از پیش به حال خود وامینهد، زیرا فطرت انسان حنیف است و با امور موهوم و غیرواقعی کامیاب نمی‌‌شود.

شیطان درون

در روایتی از امام صادق(علیه السلام) میخوانیم:

«قلب هر انسان دو گوش دارد برگوش چپ شیطانی نشسته و همواره به سوی شر و پلیدی دعوت میکند و بر گوش راست فرشتهای است که به خیر و نیکی میخواند».[185]

درون انسان عرصه جنگ میان شیطان و فرشته درون است. اگر شخص اراده خود را به سوی فرشته معطوف کند، شیطان را شکست داده و تسلیم خواهد کرد، امّا در صورتی که انسان به پیروی از شیطان درون روی آورد، فرشته درونی را تضعیف خواهد کرد و صد البته فرشته درون که جلوه پروردگار زنده جاودان است، هیچگاه شکست نمی‌‌خورد، انسان تنها میتواند صدای او را نشنیده بگیرد ولی امکان از بین بردنش را ندارد؛ چون دعوت فرشته درونی همان ندای فطرت است که تغییر و تبدّلی پیدا نمی‌‌کند.[186] به همین علت دنبال کردن ندای شیطان جنگ درونی را پایدار میکند و چنین کسی هیچگاه به آرامش نخواهد رسید، و همواره با تضاد و تعارض درونی و احساس ناکامی زندگی خواهد کرد.

ممکن است ما از شنیدن انجام یک گناه احساس نفرت کنیم، امّا گاهی نیز رغبتی در قلبمان ایجاد میشود، ما انسانها گاهی از گناه و خطا و ضایع کردن حق دیگران برای منافع خود خوشمان میآید و به آن میل پیدا میکنیم، اینها نشانه فعالیت شیطان درونی است.

جنبش شیطانگرایی و شیطان‏پرستی بر همین خصلت آدمی تکیه میکند و سستی اراده و بیتوجّهی به رسول باطنی یا تمایلات متعالی فطرت سبب پذیرش دعوت شیطان از لحاظ روانشناختی و استقبال از جنبشهای شیطانگرا به لحاظ جامعهشناختی میشود.

جنبش شیطانگرایی میخواهد با توجیه و مشروعیت دادن به شرارت و شیطنت، تضاد درونی و آشفتگی روانی را بکاهد و حتّی وعده از بین بردن آن را میدهد، امّا این وعده دروغی است که هیچگاه محقّق نخواهد شد. انسان هرچه قدر هم خطا کند و با فطرت و خرد و فرشته درون خود مبارزه کند، نمی‌‌تواند وجود خود را از حضور خداوند تهی سازد، فطرت در حقیقت ندای خالق و هستی بخش ماست که درون ما حضور دارد و تا هستیم او با ماست.

به همین منظور شیطانگرایان از مرگ خدا سخن میگویند تا بتوانند فرشته درون را نابود کنند و البتّه این توهّمی بیش نیست. در این مرحله که به نتیجه نرسند ممکن است پایان دادن به هستی خود را پیش نهاد کنند و گمان کنند با خودکشی میتوان از هستی و هستیبخش روگرداند و در آغوش شیطان که مرگ و نابودی را به دست او میدانند، قرار گیرند. ولی با مرگ نیز به خداوند نزدیکتر میشوند، در حالیکه قادر متعالی را از خود ناخشنود کرده و برای دریافت عشق بیکران او آماده نشدهاند. از این رو با قهر و غضب مواجه خواهند شد.

خداوند مهربان شیطانهای درون و بیرون را قرار داد تا در مصاف با او نیروهای عظیم خرد و اراده در انسان شکوفا شود و به مراتبی برتر از فرشتگان راه یابد و با حسن اختیار، صلاحیت جانشینی خداوند و فرمافرمایی بر تمام عالم را پیدا کند.

  

پائولو کوئیلیو

میخواستم درباره زندگی پائولو کوئویلیو و اعتقادات او برایم توضیح دهید.

کوئیلیو سال 1947م در شهر ریودوژانیرو در برزیل به دنیا آمد. وی در جوانی به جنبش هیپی‏ها پیوست و بخش زیادی از جوانی خود را در خدمت به این جنبش گذراند. این جنبش از آمریکا شروع شده بود و به برزیل هم رسید. ماهیت این جنبش، بیشتر پوچ‏گرایی بود که در کنار آن هنجارشکنی و گرایش‏های ضدسازشکارانه در آن به اوج خود رسیده بود.

جوانی کوئیلیو پر از ناکامی و تلخکامی بود. در همین سال‏ها کوئیلیو دچار بحران معنوی شد و این بحران او را به سمت استفاده شدید از مواد مخدر سوق داد. آلودگی به مواد مخدر وی را تا مرز مرگ هم پیش برد، به گونهای که احساس کرد تا نابودی همیشگی، قدمی بیش باقی نمانده است.

وی می‏گوید: «یادم هست به نیویورک رفته بودم. سال 1974 من در آنجا یک دوست دختر داشتم. ما با هم در ویلیج زندگی می‏کردیم و تا می‏توانستیم کوکائین مصرف می‏کردیم. یکسال می‏شد کوکائین مصرف می‏کردم برای اوّلینبار متوجّه اثر مخرّب آن شدم... یادم هست دوست دخترم روی تخت خوابیده بود که با خودم گفتم اگر این طوری با کوکائین ادامه دهم، بدون شک خودم را نابود خواهم کرد. احساس خیلی قوی داشتم که راهی به سوی مرگ در پیش گرفتهام. خیلی از دوستانم را دیده بودم که اعتیاد آن‏ها را نابودکرده بود. آن روز احساس کردم که اگر ترک نکنم، عاقبتم مثل آن‏ها خواهد بود.»[187]

تجربه اعتیاد کوئیلیو چنان با زندگی وی پیوند خورده بود که حتّی پرونده ازدواج دوم وی هم با همین موضوع بسته شد. وی می‏گوید: «وقتی من با آن زنی زندگی می‏کردم که با من بازداشت شد و شکنجه شد، گاهی اوقات تحت تأثیر انواع مواد می‏ماندیم. قاطی کرده بودیم. وقتی می‏رفتیم آمریکا، مواد مخدر را داخل چمدان می‏گذاشتیم. در حالی که خطر زندانی شدن داشت، برایمان بیتفاوت بود. نمی‌‌دانم اگر آن را ادامه داده بودم، کجا بودم. احتمالاً همان پایانی که رفقای بدبختم تجربه کردند.»[188]

کوئیلیو در زندگی زناشویی هم شکست‏هایی را پشتسر گذاشته است تا جایی که 3 ازدواج ناموفق را تجربه نموده است؛ ناکامی‏هایی که وی، خودش را عامل آن‏ها می‏داند؛ او می‏گوید: «اوّلین زن من یوگسلاو بود. او سیوسهساله بود و من بیستساله. همسر دوم من همان است که زن بدون نام نامیده می‏شود. او با من به زندان افتاد. رفتار من با او حاکی از پستی و سستی من بود.سومین زن من نوزدهساله بود و من بیستونه ساله. هرچند خودم را آن موقع طبیعی می‏دانستم؛ اما رفتار بسیار بدی با او داشتم و می‏دانم که خیلی به او صدمه زدم. این طوری بودم. همه آن‏ها از من پختهتر بودند.»[189]

کوئیلیو در خاطراتش از بستری شدن در بیمارستان بیماران روانی نیز می‏گوید: «بار اول پدر و مادرم مرا در یک بیمارستان روانی بستری کردند مثل یک دیوانه. از نظر سیاسی با مردم درگیر می‏شدم. در مدرسه وضعم روز به روز وخیمتر می‏شد و مادرم فکر می‏کرد که من مشکلات جنسی دارم. همه این‏ها باعث شد که مرا بستری کنند. داروهای زیادی به من می‏دادند و شوک الکتریکی هم می‏دادند. تقریباً دو ماه در طبقه نهم ماندم بیآنکه خورشید را ببینم.»[190]

کوئیلیو دلیل سماجت والدینش را اینگونه می‏شمارد: «آن وقت با تمام وجود به مواد مخدر و سکس رو آورده بودم. مادرم فکر می‏کرد که من مشکل جنسی دارم و خودم هم فکر می‏کردم که شاید انحراف جنسی داشته باشم. چون من فعالیت تأتری داشتم و در آن محیط افراد همجنسباز زیاد بودند.»[191]

کوئیلیو نجات خودش را مدیون تلاش‏های یک روان پزشک می‏داند؛ او می‏گوید: «این مرد مرا نجات داد. چون من واقعاً به مرز جنون رسیده بودم و بدترین چیز این بود که تسلیم آن شده بودم. من پانزده یا بیست بار به او مراجعه کردم تا اینکه به من گفت: تو باید تنهایی راهت را ادامه دهی. تو عملاً بهبود یافتهای. تو کمی دیوانه هستی، اما همه ما اینطور هستیم.»[192]

کوئیلیو همینطور از جادو و جادوگری تجربیاتی دارد و دنیای معنوی را عالم جادو می‏داند و این تجربه را برای درک عالم معنا ضروری میداند. از همین جهت است که پدر شیطانپرستی مدرن یعنی «الیستر کرولی»، کوئیلیو را مسحور خود کرده و او از «کرولی» بهعنوان انسانی فوقالعاده یاد می‏کند. کرولی کسی بود که جادوگری را بهطور گستردهای ترویج نمود و انجمنی در این باب تأسیس کرد که کوئیلیو چندی در این انجمن فعالیت کرد. او می‏گوید: «الیستر کرولی نفوذ زیادی بر گروه زیادی از جوانان داشته است. من با همسرم به دیدار او رفتیم و او ما را مجذوب کرده بود.»[193]

کوئیلیو شخصیت و ایده کرولی را چنین توصیف می‏کند: «شخصیتی بسیار شگفتانگیز در تاریخ جادو... من وارد انجمن سرّی او شدم که نامش را فاش نخواهم کرد...».

کوئیلیو مدعی است در سال 1986 در کشور آلمان با مرد فراواقعی آشنا شد. مرد عجیب چندینبار در مکان‏های مختلف بر او ظاهر گشت و از او خواست مجدداً به آیین کاتولیک ایمان بیاورد. او از کوئیلیو خواست تا جادهای که به سوی سانتیاگو ختم میشود را بپیمای. این جاده که میان اسپانیا و فرانسه کشیده شده یک جاده خاص مذهبی است که زائران مسیحی این مسافت را طی میکنند. در سال ۱۹۸۷ یکسال پس از انجام این عمل دینی، کوئیلیو اوّلین اثر خود «زائر کوم پوستل» و در سال ۱۹۸۸ رمان «کیمیاگر» را نوشت.

کتابهای پائولو کوئیلیو

کوئیلیو کتابهای زیادی نوشته که مشهورترین آنها کیمیاگر است. او در قالب داستانهای تخیلی، با بیانی رمزآلود مفاهیم و ایدههایی را مطرح و تبلیغ میکند.

در بسیاری از آثارش تجربههای رواندرمانی خودش را روایت میکند و در موارد زیادی از اسطورهها و آموزههای ملل و مذاهب مختلف، استفاده و اقتباس میکند.

کوئیلیو گاهی به اقتباسهای خود از سایر کتابها و مکتبها اشاره میکند، البتّه گاهی هم این اقتباس را پنهان میکند. بهعنوان مثال مایه اصلی کتاب کیمیاگر از مثنوی مولوی گرفته شده است؛ در حالیکه کوئیلیو سعی دارد که خود را بهعنوان مبتکر و خالق این داستان معرفی کند.

شروع این داستان را میتوانید از دفتر ششم مثنوی مولوی بیت 4219 پیگیرید.

خواب دید او هاتفی گفت او شنید

که غنای تو به مصر آید پدید

در فلان موضع یکی گنجی است زفت

در پی آن بایدت تا مصر رفت

هرچند کوئیلیو پارهای از عناصر داستان را تغییر داده و عناصر جدیدی همانند افسانه شخصی و روح کیهانی را وارد نموده است اما باید با تأسف گفت که آنچه کیمیاگر را از محتوا انداخته و اساس آن را سست و تهی نموده است، همین ابتکار نابجاست. کاش وی تقلید خود از مولوی را کامل می‏نمود و همچون شاگردی هوشیار، جهانبینی مولوی را در این سیر معنوی لحاظ میکرد و غایتی منطقی و همگانی و کیمیایی حقیقی را معرفی میکرد، نه هدفی افسانه محور آن هم از نوع شخصی و فردی. کاش تصویری صحیح از ذات خداوند ارائه میکرد و با ایده روح کیهانی نوشته خود را آلوده نمیساخت. ای کاش مراد مولوی از گنج در رؤیا؛ که همان گنج معنوی درون انسان و سرمایه‏های روحی و ظرفیت‏های الهی وجود انسان است، در کتاب کیمیاگر به طلا و نقره و جواهر تبدیل نمی‏شد!!

افسانه شخصی

کوئیلیو معتقد است هر فردی دارای یک افسانه شخصی است و آن همان رویاها و آرزوهای دوره کودکی و نوجوانی است و هر کس بخواهد در روزمرگیهای زندگی غرق نشود و به افسردگی دچار نشود باید در پی رسیدن به این آرزوها باشد. از نظر او در این راه پایبندی به هنجارها و اصول اخلاقی و اجتماعی هیچ لزومی ندارد. «افسانه شخصی» کلیدیترین پیام آثار کوئیلیوست.

در راه رسیدن به افسانه شخصی، الهامهایی از سوی فرشتگان و شیطان انجام میشود که او معتقد است باید به همه این نداهای درونی گوش سپرد؛ زیرا مهم این است که عمل به این نداها، شور و هیجان را به زندگی ما بازمیگرداند و احیاناً خطایی از ما سرزد باید بخشش از خدا طلب کرده و آن خطا را به فراموشی بسپاریم!

او خوانندگان کتابهایش را تحریک میکند که بدون هیچ احساس شرمی، رؤیاهای کودکانهشان را بپذیرند و بهدنبال آن بروند. ناگفته نماند توصیههای کوئیلیو باعث میشود که انسان در آرزوهای کودکانه باقی بماند و هیچگاه به رؤیای بهشت موعود و زندگی گوارا و پایدار در آنکه میتواند بسیار سرورانگیز و توانبخش باشد نیندیشد.

افسانه شخصی نه یک هدف بزرگ و آرمان متعالی است؛ بلکه هر چیزی که بتواند انرژی انسان و سرمایه عمر انسانی را ببلعد و انسان را به خودش سرگرم کند، از نگاه کوئیلیو همان افسانه شخصی است. وی می‏گوید: «من تا زنده هستم به افرادی که افسانه شخصیشان را دنبال کنند کمک مالی خواهم کرد. ممکن است این رویا خرید یک گیتار باشد یا یک کلکسیون کتاب و یا یک سفر زیارتی.»[194]

اساسیترین سؤال که معنویت کوئیلیو را به سستی میکشاند این است که آیا واقعاً پرداختن به آرزوها و امیال، انسان را به خدا سوق میدهد؟ آنچه دهشتناک مینماید و عرفان ترویجی کوئیلیو را به یک سراب تبدیل میکند و پایههای آن را بسان خانه عنکبوت سست و بیاساس میسازد «پیوند زدن رضایت حق به امیال و هواها و رؤیاهای زمان کودکی» است.

خبرنگار روزنامه همشهری در مسافرت کوئیلیو به ایران، از وی میپرسد: مهمترین آرزوها معمولاً در سه بخش است؛ ثروت، قدرت، شهرت. آیا رسیدن به اینها واقعاً انسان را میتواند به خدا برساند؟

کوئیلیو: «من در این باره قضاوت نمیکنم.»

روشن است اگر محور «افسانه شخصی» خواستهها و آرزوهای درونی افراد باشد، قبل از آنکه انسان را بهسمت تحصیل فضایل اخلاقی ترغیب کند، آدمی را بهسوی «شهوت، شهرت، قدرت، پول» می‏کشاند. در نتیجه ایده «افسانه شخصی» هیچوقت به اهداف متعالی راهبری نخواهد کرد، بلکه گرایش‏های معنوی وجود انسان چند صباحی در توهّم فرو می‏ماند و روح سرگردان آدمی گرفتار سراب معنویت خواهد شد.

قدرت تأثیر رمان

ممکن است کسی تصوّر کند که رمان صرفاً یک سرگرمی است که در آن، قوّه خیالپردازی نویسنده به پرواز در میآید و لازم نیست نویسنده، تمام مطالب و نتیجه دیالوگهای رمان را قبول داشته باشد ولی اگر دقیقتر بنگریم خواهیم دید که یکی از کارکردهای رمان این است که به «تثبیت شنیدهها» کمک میکند و زمینه ذهنی «پذیرش فرضیهها» را فراهم میکند. یعنی فرضیهای که در ابتدا ممکن است صرفاً یک «توهم» به نظر بیاید و حتّی طرحش باعث تمسخر دیگران شود، وقتی با عبارتپردازی نویسنده چیرهدستی همراه شود، با ذهن خواننده انس گرفته و پذیرش و قبول آن آسانتر میشود و کمکم از حالت «فرضیه» و «ایده» خارج شده و حالت «نظریه» به خود میگیرد و حتّی اگر نتواند فرضیه را به اثبات برساند، حداقل این است که آن ایده را قابل قبول جلوه می‏دهد.

کوئیلیو به این مطلب اینگونه اذعان میکند: «قصهها شادند، سرگرم کنندهاند، نمایشیاند، اما فراتر از همه معرفت را به شکلی دلپذیر منتقل میکنند.»

جای دیگر رسالت خود را چنین توضیح میدهد: «کتاب کنار رودخانه پیدرا کتابی است درباره اهمیت ایثار. پیدرا و دوستش اگر چه شخصیتهای خیالی هستند اما میتوانند نمادی باشند از درگیریهایی که هر یک از ما در جستجوی «نیمه دیگر» تجربه کردهایم.»[195]

چند نمونه از ایدهها و فرضیههایی که پائولو کوئیلیو در کتابهایش درصدد تبیین و اثبات و یا حداقل قابل قبول جلوه دادن آنهاست چنیناند:

خطای خدا و پیامبران!

خدای مورد قبول کوئیلیو با خداوند حقیقی که در قرآن با صفات حکمت، قدرت، علم بینهایت، رأفت... از او یاد شده بسیار متفاوت است. خدایی که در آثار کوئیلیو آمده است تحریکپذیر است و بر اثر تحریک شیطان، پیامبرش را عذاب میکند. بهعنوان نمونه؛ این خدا فقط برای آنکه به شیطان ثابت کند «ایوب پیامبر، انسان خوبی است»، به بدترین صورت پیامبرش را سختی می‏دهد اما با وجود همه سختی‏ها، ایّوب همچنان بردبار و سپاسگزار است. با نمایش این صحنه خدا در برابر شیطان افتخار می‏کند که چنین بنده‏ای دارد! البته کوئیلیو بعد از این امتحان، نسبت کفر به ایوب پیامبر می‏دهد و بعد از این «کفرگویی ایّوب» خدا هرچه را از او گرفته بود به او برمی‏گرداند!! گویا زندگی یک پیامبر، بازیچه شرطبندی خدا و شیطان است.[196]

در آثار کوئیلیو گاهی خدا شریعت مشخصی ندارد! و به همه چیز راضی میشود چنانکه از زبان یک اسقف آمده: «ابراهیم بیگانگان را پذیرفت و خدا راضی بود، الیاس بیگانگان را نپذیرفت و خدا راضی بود. داود به کردههای خود میبالید و خدا راضی بود. باجگیر جلو محراب از کردههای خود شرم داشت و خدا راضی بود. از کجا بدانیم چه چیزی قادر متعال را خوشنود میکند؟ کاری را بکن که قلبت فرمان میدهد و خدا راضی میشود»[197]!!

در آثار کوئیلیو، گاهی خدا و پیامبران خطاکار نشان داده میشود! کافی است مروری بر کتاب کوه پنجم داشته باشید: «ایلیای پیامبر هر چند در وجود خدای خود شک ندارد اما در حکمتش تردید دارد؛ وی از زبان ایلیای نبی میگوید: «خدا تا به حال کارهایی کرده که در حکمتش تردید کردهام. البته هرگز در وجودش شک نکردهام».[198]

ایلیای پیامبر با اعتراض به خدای خود میگوید «خدایا! آیا این بیوه زن بیچاره را هم که با من مهربان بود بدبخت میکنی؟ ...[199] وی به صدای بلند فریاد میزند «خدایا چرا مرا انتخاب کردی؟ مگر نمیبینی که من قادر به انجام آنچه تو میخواهی نیستم؟»

کوئیلیو، مشقّتها و سختیهایی را که امّت یک پیامبر برای استقرار مکتب نبوّت متحمّل میشوند به «بدبختی» تعبیر میکند و علاقمند است در جاهای مختلف این تعبیر را تکرار کند.[200]

کوئیلیو نقل میکند که «حضرت سلیمان به خاطر عشق به زنی بیگانه، تاج و تخت سلطنت را از کف نهاده بود و حضرت داود یکی از بهترین دوستانش را به سوی مرگ روانه کرده بود چون عاشق همسر او شده بود» و [راه رسیدن به معشوقهاش، قتل شوهر آن زن بود]».[201]

از همه خواندنیتر جایی است که پیامبری لیست گناهان خدا را فهرست میکند و به خدا ثابت میکند که گناهان خدا در مقابل گناهان پیامبر بزرگتر است!! ایلیای پیامبر خطاب به خداوند میگوید: «خدایا امروز روز آمرزش است و گناهان من نسبت به تو بیشمارند... با این همه، خدای من! گناهان تو نسبت به من نیز بیشمار است تو قبل از آنکه لازم شود، با از بین بردن تنها کسی که وی را دوست داشتم موجب رنج من شدی، تو شهری که مرا پذیرا شده بود ویران کردی. سنگدلی تو موجب شد که عشقی را که به تو داشتم فراموش کنم. در تمام این مدت با تو مبارزه کردم و تو شرافت مبارزه مرا به رسمیت نمی‌‌شناسی. خدایا! اگر فهرست گناهان من و گناهان تو را با هم بسنجیم به من مدیون خواهی بود. اما چون امروز روز آمرزش است تو مرا خواهی بخشید، من نیز تو را خواهم بخشید تا بتوانیم باز با هم راه برویم».[202]

گفتنی است که بعد از این دعای طلبکارانه، فرشتهای بر ایلیا ظاهر میشود و کار ایلیا را تأیید و از او تشکر میکند!!

جبرگرایی

این موضوع از جمله مفاهیمی است که در کتابهای کوئیلیو بسیار تکرار شده است. او می‏گوید: «... سرنوشت هر کس از پیش رقم خورده، فاجعه همیشه رخ میدهد و هیچکدام از تلاشهای ما نمی‌‌تواند صف پلیدی را که منتظر ماست تغییر دهد.»[203]

کوئیلیو به تکرار مفاهیمی همچون «تقدیر محتوم» و «جبر» پرداخته است و در صدد جا انداختن و تثبیت این مفاهیم در ذهن مخاطب است. تنها در کتاب «شیطان و دوشیزه پریم» در صفحات متعدّدی مانند: 210 - 189 - 188 - 146 - 106 - 92 به این مفهوم پرداخته است.

نگاه کوئیلیو به شیطان

تصویر کوئیلیو از شیطان و تواناییهای او، بازخوانی همان اعتقادات شیطانپرستان است. او شیطان را به پیامآور تاریکی معرفی میکند و شیطان را موجودی ترسیم میکند که میتواند به انسان زیان برساند، بیمنطق است و هدف خاصی ندارد.[204] او ادامه تفکّر جبرگرایی را در بحث شیطان هم پی میگیرد و چنین وانمود میکند که نزاع اصلی بین فرشتگان و شیطان است و انسان فقط اسیر میدان جنگ این دو گروه و «قربانی مظلوم» این نزاع تاریخی است.

کوئیلیو تصویری غیرواقعی و به دور از منطق از شیطان را به خوانندگان آثارش ارائه میدهد. وی میگوید: «شیطان هم یک فرشته است ولی نیرویی آزاد و طغیانگر است، ترجیح می‏دهم او را پیامآور بنامم چون مهمترین راه ارتباط با جهان است... تنها راه رویارویی با پیامآور پذیرش او بهعنوان یک دوست است... شنیدن توصیه‏های او در هنگام لزوم، درخواست کمک از او».[205]

گفتنی است، طبق معارف اسلامی؛ شیطان بهطور یک جانبه قدرت صدمه رساندن به انسان را ندارد و بهطور همهجانبه تسلّطی به انسان ندارد بلکه کار او «وعده» و «وسوسه» است. دوم اینکه نزاع اصلی شیطان با انسان است نه فرشتگان. و فرشتگان الهامگر نیکیها و فضایلاند.

اباحی‏گری

از جمله مطالبی که کوئیلیو در پی تثبیت آن است پیشفرض «هدف وسیله را توجیه میکند» می‏باشد. روشن است که وی به گونه‏ای آشکار اعلام نمی‌‌کند؛ بلکه این مرام را از زبان شخصیت‏ها و قهرمانان داستان نقل می‏کند و با بیان‏های مختلف آن را بازگو و تکرار می‏کند.

وی در جایی به خوانندگانش توصیه میکند که مهم رسیدن به شور و علاقه در زندگی است و لازمهاش پیروی از همه نداهای درونی است، چه شیطانی باشند و چه الهی.[206]

کوئیلیو از زبان کشیش وانمود میکند که برای رسیدن به هدف، ارتکاب جنایت مباح است و اصولاً خداوند افرادی را که در طول تاریخ در راه رسیدن به هدف مقدس مرتکب گناهان بزرگ شدهاند بخشیده است. او از زبان کشیش اینطور بیان میکند: «پروردگارا ... ما را با نقصهایمان بپذیر... همانگونه که صلیبونی را بخشیدی که برای فتح سرزمین مقدس اورشلیم، مسلمانان را کشتند، همانگونه که اعضای دادگاه تفتیش عقاید را بخشیدی که میخواستند خلوص کلیسای تو را حفظ کنند. همانگونه که کسانی را بخشیدی که تو را محاکمه کردند و به صلیب کشیدند. ما را ببخش چون باید فردا قربانی تقدیم کنیم (قتل پیر زن بیگناه) و شهری را نجات دهیم».[207]

معنویت رنجآور و ضداخلاقی

یکی از تناقضهایی که در آثار کوئیلیو دیده میشود این است که او از سویی دست یافتن به اکسیر اعظم را برای همه مردم دنیا شدنی و دست یافتنی معرفی میکند.[208] و از سویی تمریناتی دشوار پیشنهاد میکند! که از عهده هیچکس ساخته نیست.

تمریناتی که در کتاب «خاطرات یک مغ» پیشنهاد میشود نظیر شکافتن پوست و گوشت دست با ناخن برای رها شدن از افکار منفی و یا «تمرین دانه» که برای اجرای آن باید خود را جمعکنی و آرام بنشینی سپس احساسکنی که رشد میکنی تا آنجا که باید کشیدگی دردآور و غیرقابل تحملی را در ماهیچههایت احساس کنی!!

علاوه بر اینکه با دستورات ضدّاخلاقی خود انسان را به ورطه بیهویتی و ابتذال میکشاند. بهعنوان مثال همجنسبازی را در قالب جملات زیبا، همراه با تأیید و تشویق بیان میکند! از «انزال جنسی» به حالتی معنوی یاد میکند که میتواند با خلسه عرفانی برابری کند!![209]

در کتاب خاطرات یک مغ، شخصیت اول داستان به آمریکا میرود تا از گروهی از زنان همجنسباز یاد بگیرد چگونه فرشتگان را ببیند و یا در کتاب ورونیکا چنان به تمجید از خودکشی یک دختر میپردازد که گویا کاری بزرگ و تاریخی صورت گرفته است.

«ماریا (بعد از خوردن قرص خودکشی) دیگر افتخار ملّتش برایش مهم نبود، هنگام آن بود که به خودش افتخار کند، هنگام آن بود که باور کند قدرت انجام کار را داشته و سرانجام شهامتش را باز یافته، چه لذّتی!»[210]

کوئیلیو مذهب را تنها «نیایش جمعی» بشر میداند نه بیشتر.[211] به عبارتی دیگر از نگاه او؛ مذهب یک سرگرمی معنوی است نه راه واقعی برای سعادت بشر! در نتیجه همانطور که سرگرمی هنری و ادبی نیاز روح است مذهب هم بهعنوان یک سرگرمی معنوی برای روحیه جمعی بشر نیاز است.[212]

کوئیلیو مذهب را بهگونهای میبیند که گاهی روسپی و فاحشه هم میتواند فردی با ایمان باشد و در ارتباط جنسی به «رویت نور» برسد!! چنانکه در مورد ماریا می‏گوید: «ماریا تسلیم شده بود و احساس میکرد که بیشتر از آن مقاومت فایدهای ندارد. گفت من نور دیدم».[213]

جمعبندی

با اینکه نقد درست باید ناظر به سخن و اثر شخص باشد امّا در مورد پائولو کوئیلیو چشمپوشی از زندگینامه و شخصیتش به معنای حذف صفحاتی از آثارش بوده و نقد ناتمام خواهد شد. او خودش را با آثارش می‏آمیزد و آنها را بخشی از روح و زندگی خود می‏داند، نام خود را بر قهرمان داستان نهاده، همسر خود را در جریان رمان‏ها به بازی گرفته و نقش او را بیان می‏نماید. رمان‏های «خاطرات یک مغ»، «والکری‏ها»، «ورونیکا تصمیم می‏گیرد بمیرد» و «زهیر» جریان زندگی او را نمایش می‏دهد. خود کوئیلیو بر این جریان تأکید کرده و آثارش را در رابطه با شخصیت خودش به خوانندگان عرضه می‏کند.[214]

کوئیلیو می‏گوید: «در حقیقت من همه شخصیت‏های رمان‏هایم هستم. در کیماگر من چوپان هستم، در کتاب‏های دیگر من همیشه شخصیت مرکزی هستم. بیشتر کتاب‏هایم هرچند روایت‏های ادبی هستند اما تخیلی صِرف نیستند. ماجراهای حقیقی هستند که من آن‏ها را زیستهام، حتّی «ورونیکا تصمیم می‏گیرد بمیرد» تجربه روایت شدهای از ماجرای وحشتناک بستری شدنم در بیمارستان روانی است.»[215]

بنابراین بدون در نظر گرفتن تجربه‏های روانپریشی و بستری شدن او در تیمارستان و یا شکست روابط زناشویی و اعتیادش نمیتوان به فهم درست و دقیقی از آثار و اندیشه‏هایش رسید.

او بحران‏های روانی و شخصی شدیدی را پشتسر گذاشته و با کمک روانپزشک‏ها تا حدودی خود را بهبود بخشیده است. آثار و اندیشه‏های او برای کسی که از فشار روانی و بحران بیمعنایی رنج می‏برد و در آستانه فروپاشی روانی یا خودکشی است، می‏تواند راهگشا و الهامبخش باشد و تجربه‏ای برای تحملپذیری بحران‏ها باشد. البتّه معنویت مطرح شده از سوی کوئیلیو؛ شکافی که میان خرد و ایمان ایجاد میکند و عمل به سخنان او، بحرانهایی رفتاری، معرفتی و روانی ایجاد میکند.

کوئیلیو آمیزه‏ای از نمادهای ادیان اسلام، مسیحیّت، یهودیّت و سنّت‏های معنوی بودیسم، سرخپوستی و جادوگری را با نمادهایی از جاهای مختلف جهان گردآورده و با ایجاد نوعی همدلی و همانندسازی در میان مردم جهان نفوذ پیدا کرده است چنانکه در کتاب «کیمیاگر جوان»، سلوک معنوی خود را از «کلیسا» آغاز میکند و به «اهرام ثلاثه» در «مصر» هجرت میکند و در بین راه با دختری به نام «فاطمه» دوست میشود و البته در نهایت هدف (گنج) خود را در همان «کلیسا» مییابد.

از آسیا[216]، اروپا،[217] آمریکا[218] و آفریقا[219] بهعنوان نقاطی که رویدادهای مهم رمان‏هایش در آن جا پیش آمده استفاده کرده و بدینترتیب به مخاطب‏های مختلف نزدیک شده است. اما بیش از همه از آموزههای عرفان یهودی (قبالا) استفاده میکند.

نگرش خطاکار و شرارتآمیز به خداوند، سنت ماه با استاد مؤنّث و سنّت خورشید با استاد مذکّر، استفاده گسترده از نمادها، تکیه بر سحر و جادو، ربط دادن ارتباط آزاد جنسی به معنویت و... همه در تعالیم قبالا و جود دارد و از آن برگرفته شده است. وی ضمن اینکه شیرازه خلقت را آمیخته با بیعدالتی و شرارت و تلخکامی‏ها می‏بیند، تلاش می‏کند در لوای پیشنهاد مفاهیمی نو، خوشبینی از دسترفته انسان مدرن را احیاء کند و مخاطبین خود را به تحمّل همین نظام فراخواند و به پویایی زندگی آن‏ها کمک کند.

قهرمانان و شخصیتهای اصلی داستانهای کوئیلیو، افرادی بحران دیده و سرگرداناند که برای خروجاز بحران، گلوگاههای زیادی را پشت سر میگذارندو در نهایت به «دل سپردن به امیال درون و راضی بودن به خواهشهای نفسانی» سرگرم میشوند و عمر خود را بدون آنکه به عاقبت آن بیندیشند و غایت هستی را مورد کنکاش قرار دهند به همین روال میگذرانند و «گذران زندگی به دور از استرس» را بهعنوان مطلوب ذاتی برمیگزینند.

نقش ورونیکا در «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد»، پریم در کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، آتنا در کتاب «ساحره پرتوبلو»، ماریا در «یازده دقیقه» و حتّی ایلیای پیامبر در کتاب کوه پنجم - که به گفته کوئیلیو درصدد القای مقاومت یک پیامبر در برابر خدای خود است - و نقش خود کوئیلیو در کتاب «والکیری‏ها» همگی شخصیت اصلی داستان در فضای بلاتکلیفی ظهور میکند و در فضای تردید و شک اوج میگیرد، در نهایت با «تغییر نگاه» به آنچه در اطراف میگذرد پایان میپذیرد. کتاب‏های «راهنمای خون آشامی» و «بایگانی دوزخ» در افقی تیرهتر همین فضا را به تصویر میکشند.[220]

 با تأسف فراوان باید گفت مفاهیم جدیدی که کوئیلیو پیشنهاد می‏دهد برنامهای متعالی و معنویتی حقیقی و واقعبینانه برای رشد و تعالی نیست؛ بلکه تنها طرحی برای زدودن یأس و نومیدی از انسان معاصر است.

کوئیلیو نسخهای که عرضه نموده است برای بیرون کشیدن انسانها از فشارهای روانی و شکننده تمدّن غربی است نه راهی برای تعالی و تکامل معنوی.

وی در آثار خود تنها درصدد القای خوشبینی است. معنویت وی توصیهای است به پذیرش وضع موجود و امیدواری به آینده اگرچه سازشکاری به انحطاط اخلاقی بیانجامد.

به عبارت دقیقتر ایدههای معنوی کوئیلیو طرحی است برای خروج غرب از بحران معنویت؛ تا شاید بتواند صدای شکنندگی استخوانهای نظام تمدنی غرب را چند روزی به عقب بیندازد.

 

اکنکار و خدا

 میخواستم درباره «اکنکار» و اعتقاد آنان درباره خدا اطلاع پیدا کنم؟

 اکنکار[221] از فرقههای نوپدیدی است که توسّط پال توئیچل[222] در سال 1965 بنیانگذاری شد. بسیاری از تعالیم اکنکار برگرفته از آموزههای رادهاسوامی هندی است.

متن مـقـدّس عرفان اکنکار، شریعت کی‌‌‌ـســوگماد[223] نام دارد. امّا مروّج اصلی تعالیم اکنکار، آثار پال توئیچل است. در کتابهایی همچون: «اکنکار کلید جهانهای اسرار»، «سرزمینهای دور» و «دفترچه معنوی»، «اک-ویدیا دانش باستانی پیامبری»، «دندان ببر» و آثاری از هارولد کلمپ نظیر «هنر رؤیابینی معنوی»، «نسیم تحوّل»، «از استاد بپرسید».

این فرقه در ایران نیز طرفدارانی دارد.

اکنکار مدّعی است که نزدیکترین مسیر به سوی خداوند است و مدّعی است که ماهانتا[224] (استاد زنده اکنکار) توسّط سوگماد[225] (خداوند) انتخاب میشود و هر استاد زنده اک، جانشین خود را تربیت میکند.

پال توئیچل فعالیت خود را با روزنامهنگاری شروع کرد و با نامهای مختلف برای نشریات دورهای گوناگون قلم میزد. در همین زمان بود که به توضیح و تبیین گروههای گوناگون دینی پرداخت. وی از طریق نوشتههایش در نشریات دورهای و نامههایش به همسر دومش، گیل آتکینسون[226] به معرّفی اکنکار پرداخت و خود را به عنوان نهصد و یکمین استاد اک معرفی کرد.

او مدّعی شـد که تـعـالیمی از اساتید وایراگی اک[227] دریافت کرده که از جمله آنها یک راهب تبتی به نام ربازار تارز[228] بود.

اکنکار به طور رسمی در 22 اکتبر 1965 در ساندیاگو کالیفرنیا به صورت یک سازمان غیرانتفاعی تأسیس شد. در سال 1971 پال توئیچل درگذشت.

داروین گــراس[229] بــه عنوان نهصد و هفتاد و دومین استاد اک جانشین او شد.

داروین گراس باعث نزاعهای زیادی درباره اکنکار شد؛ چرا که بسیاری از طرفداران این آیین، وی را - با اینکه از سوی هیئتی از اعضای اکنکار، از جمله همسر پال توئیچل به این سمت انتخاب شده بـود‌‌، شایسته جـانـشینی استاد پیشین نمی‌‌دانستند.

سرانجام گراس تمامی اختیارات و مسئولیتهایش را که به استاد زنده اک مربوط میشد، از دست داد و هارولد کلمپ به عنوان نهصد و هفتاد و سومین استاد زنده اک جانشین وی شد. همچنین دعاوی حقوقی چندی میان گراس و اکنکار مبنی بر استفاده گراس از واژههایی که حق تألیف آن با اکنکار بوده است، مطرح شد.

الهیات در اکنکار

اکنکار برخلاف برخی از مکاتب بزرگ معنوی - دینی معتقد است که در این عالم دوازده طبقه و در هر طبقه خدایی وجود دارد. خدای هر طبقه حاکم و فرمانروای آن جهان است.

طبقه اوّل که جهان فیزیکی است همین جهانی است که ما در آن زندگی میکنیم و پست‌‌ترین طبقه است و خدای حاکم بر آن نازلترین و ضعیفترین خداست.

در طبقه دوازدهم بهترین جهان و خدای آن نیز کامل و قدرت محض و حیات و علم او تام است.

خدای طبقه اوّل کل لیرانجان[230]، صاحب قطب منفی عالم هستی است و خدای طبقه دوازدهم، سوگماد صاحب قطب مثبت عالم هستی است.

کل لیرانجان

حکمران جهان فیزیکی، موجودی که قدرت منفی در دست دارد. موجود مقتدر جهان فیزیکی مظهر تجلّی منفی خدا، قدرتی که به جریان میافتد تا جهانهای مادون را نگهداری نماید. جهانی که ارتعاشاتش حالات خشن مادّه را نشان میدهد.[231]

پال توئیچل زمانی که میخواهند جایگاه خداوند یکتای ادیان بزرگ را در تقسیمبندی مشخّص کنند چنین میگویند: قوانین قدرت منفی کل لیرانجان- را بهعنوان قانون طبیعت میشناسیم. همانطور که بر ما روشن است او تدوینکننده قوانین طبیعی است، به این علّت که او آفریننده و پروردگار جهانهای فیزیکی است؛ او پروردگار انجیل، یهوه عبریها و مسیحیان و الله محمّدیها است؛ او براهما ودانتیست و عملاً خداوند همه ادیان و مذاهب است.[232]

پال توئیچل اذعان میدارند که هر وقت، کسی تصوّر کند که با خدا تماس پیدا کرده و خدا درخواستی را که جنبه مادّی داشته، اجابت نموده است. باید این را بداند که این تماس با کلّ لیرانجان خدای منفی و خالق جهانهای پاییندستی است که در برخی موارد میتواند درخواست آدمیان را اجابت کند.[233]

او هنگامی که خداوند مسلمانان را -‏یعنی همان که او را کل لیرانجان نامیده است- تعریف میکند، مجبور به یک عقبنشینی استراتژیک میشود و با احتیاطی وافر اینچنین میگوید: الله، نام خدای مهربان مسلمانان است. آگاهی برتری که مسلمین تحت این عنوان میشناسند. وسیلهای برای رسیدن به خداوندگار سوگماد است.[234]

پال توئیچل معتقد است خدای مسلمانان تنها وسیلهای است برای رسیدن به سوگماد، بلکه هدف اصلی همان سوگماد است نه چیز دیگر.

در مکتب اکنکار عقیده بر آن است که هرگاه خداوند تمام ادیان ابراهیمی - از جمله اسلام- درخواست بندهای را اجابت میکند متمسّک به شگردی شده تا فرد درخواست کننده - در مقابل هرآنچه کسب کرده- بهایی بپردازد.[235]

پال توئیچل به واسطه این ادّعای بدون دلیل، خدای ادیان بزرگ را محدودترین و بیاختیارترین خدا معرفی میکند و در مقابل خدای برتر را، خدای اکنکار سوگماد- لقب میدهد. بدون بیان هیچ دلیل مستدل!

سوگماد

پال توئیچل سوگماد را اینچنین معرفی میکند: «بیشکل، همه جا حاضر و ناظر، اقیانوس عشق و رحمت، تمام زندگی از او جریان مییابد. تمام راستیها، حقایق، اندیشهها، عشق قدرت و تمام خدایان نواحی عالم مظهر او هستند. او به هر شکلی که در مراحل مختلف خلقت ایجاب کند درمیآید. ولی هیچیک از این اشکال تمامیّت او را نشان نمی‌‌دهند. زیرا که او همچنان بیشکل و غیرمشخص، در همه عالم گسترده است. جوهر هستی حیات اوست. لذا هیچ نامی نمی‌‌توان بر او نهاد مگر نام شاعرانه و عارفانه خدا. او درونی دارد به نام (میزگونا) که فاقد چند و چون است و دربارهاش نمی‌‌توان چیزی گفت و به هر چیزی اندیشید و تجلّی بیرونی به نام (ساگونا) که نمی‌‌توان حقیقت جاویدان را بر او نهاد.[236]

او در جایی دیگر هنگامی که درباره هدف اکنکار صحبت میکند، میگوید: هدف اصلی ما قادر ساختن روح است به ترک کالبد، و سفر به دنیاهای معنوی و عاقبت رسیدن به هدف غائی «انامی لوک» که نامی است برای سرزمین بدون نام یا بهشت حقیقی جایی که خدا (سوگماد) در آن به سر میبرد.[237]

پال توئیچل میگوید: سوگماد تمام آفرینش را برپا کرد و قدرت خویش را با یکایک مخلوقاتش تقسیم کرد و با این عمل بخش قابل ملاحظهای از قدرتهای خدایی خویش را از دست داد. امّا هرگاه اراده کند میتواند آن را از وجود هر توزایی (روح) بیرون بکشد و به خود بازگرداند . اگر گفته مرا به دقّت تعقیب کنی درخواهی یافت. سوگماد بدون مخلوق خود یعنی توزا نمیتواند باشد و توزا نیز بدون سوگماد از هستی برخوردار نیست.[238]

پال توئیچل از یک سو گفته است؛ سوگماد، «نامعین و نامحدود» است. حال آنکه در عبارت فوق میگوید: سوگماد هنگامی از قدرت خود به ارواح میدهد از قدرتش کاسته شده و ضعیف میگردد. این گفته کاملاً در تناقض با نامحدود بودن است.

توئیچل میگویند: سوگماد بدون مخلوق خود یعنی روح نمیتواند باشد و به حیات خود ادامه دهد!!! این چه رب الاربابی است که زندگی خود را منوط به روح میداند طوری که اگر روح نابود شود او نیز به ناچار باید نابود شود؟!

 

اکنکار و ادیان الهی

 دیدگاه اکنکار درباره ادیان بزرگ الهی چگونه است؟ 

در عرفان اکنکار ادّعا میشود که افرادی همچون زرتشت، مسیح، پولس، لائی تسی، کوپال داس، سقراط، مولانا جلالالدین رومی، حافظ، نانک (مؤسّس دین سیک)، فیثاغورث و بسیاری دیگر، همه از پیروان مکتب اکنکار بودهاند. حال آنکه خواننده به چه دلیل باید باور کند که چنین افراد بزرگی از نقاط گوناگون جهان، همه پیرو یا استاد اکنکار بودهاند؟

در این مکتب، واژه «اکنکار» چنین تعریف شده: راه طبیعی بازگشت نزد خداوند، دانش باستانی سفر روح، علم دقیقی که خالصترین تعالیم را دربرمیگیرد. اکنکار قائم به ذات است. و عقل از سادگی آن مبهوت میگردد.[239]

در عرفان اکنکار به صراحت آمده است که اکنکار، بهوجود آورنده و دربرگیرنده تمامی افکار جهانهای پایین است، هنر، نویسندگی، موسیقی و مجسمهسازی تنها گسترشی از آرمانهای بالاتر اکنکار هستند! و ادیان اصلی جهان از اکنکار سرچشمه گرفتهاند. این چرخ دوازده پره دارد که عبارتند از: آنیمیسم، هندوئیسم، اسلام، مسیحیت، یهود، شینتوئیسم، بودیسم، تائوئیسم، جانیسم، دین زرتشت، مکاتب اسرار و صوفیگری. هر یک از این پرّهها معرّف یکی از ادیان امروزی جهان است. به همین دلیل سوگماد تعالی به دوازده پرّه تقسیم شده است. اغلب بنا به تربیت فردی در این جهان، ما باید مسیر به سمت بهشت را به شیوهای و در طریقی که برای ما مناسبترین است، طی کنیم. اما در انتها، تنها سیر «اک» وجود دارد.[240]

پال توئیچل معتقد است؛ هر یک از ادیان اصولی یک مؤسّس داشتهاند که در قالب یک کالبد فیزیکی به این جهان آمد. و از این جهان رفتهاند. شاید لازم به اشاره است، همانگونه که در مسیحیت، عیسی را «نور جهان» خواندهاند، در شرق بودا را «نور آسیا» خطاب کردهاند. پیروان هر دینی به پیشوای خود لقبی کمابیش با همین محتوی دادهاند. اما ماهانتا، استاد حق در قید حیات، به لقبی «نور کیهان» ملقّب است![241]

پال توئیچل میگوید: اکثریت ایدئولوژیهایی که در زمینه دینی و فلسفی مطرح شدهاند. همه شاخ و برگ خودشان را چیده و به راه باریکی رسیدهاند. من میتوانم یک مسیحی، مسلمان و یا هر چیز دیگری باشم. امّا بعد از آن دیگر خود را محدود کردهام. اگر مردم از من بپرسند چه دینی دارم، و بگویم «خوب، من یهودی هستم» بلافاصله ذهن آنها مرا در ردهی خاصی قرار میدهد. و من جزو یکی از کسانی خواهم شد که در یکی از پرّههایی واقع شده که اک در مرکز آن است.

بنابراین آنچه در اینجا مرا به فکر میاندازد و خودم را از بابت آن مقصر هم میدانم این است که ما حتّی نمی‌‌توانیم بگوییم اک، یک طریق است. چرا که خود زندگی است.[242]

به راستی به پشتوانه چه دلیلی میتوان انواع ادیان، مذاهب و مسالک عرفانی که در سرتاسر جهان با توجه به گوناگونی فرهنگ و جغرافیا، و انواع کتب مقدّسه و با توجّه به تمام تفاوتهای ظاهری و محتوایی، زیرمجموعه و تفسیری بر مسلک عرفانی اکنکار دانست؟!

سفر روح

در این مکتب مهمترین و شاید تنهاترین روش برای حل مشکلات زندگی، فراگیری و تمرین عملی «سفر روح» گفته شده است.

در این عرفان میخوانیم: تمامی نوع بشر به دو گروه تقسیم میشوند: مانوموخها[243] و گوروموخها[244].

«مانوموخ» یعنی کسی که از اوامر ذهنش پیروی میکند و گوروموخ به معنای شخصی است که از ماهانتا، استاد حق در قید حیات (رهبر فعلی مکتب اکنکار) تبعیت میکند.

«مانوموخها» تابع ذهن و خواستههای ذهنی خود هستند امّا گوروموخها همواره روی به استاد حق دارند و انسانی آزاده هستند... استاد حق راه را به آنها نشان میدهد و برای رسیدن به این آزادی «سفر روح» گریزناپذیر است.[245]

پال توئیچل میگوید: مقصود اصلی از سفر روح یافتن اقلیم بهشتی خداست. سفر روح کلید اصلی برای گشودن اسرار جهان معنوی است و راهی است برای رسیدن به جایی که خدا سرچشمه خود را در مرکز تمامی هستیها تأسیس کرده است! جدای از این حقیقت، ما مقصودی دیگر برای اکنکار در جهانی که در آن زندگی میکنیم مییابیم و آن حل مسائل زندگیمان از طریق سفر روح است.[246]

یکی از علل آشفتگی امروزی و رنجش انسان در طی سالیان، نادیده گرفتن مطالعه روشهای جدایی روح از بدن زیرا تنها راه رسیدن و دستیابی به علم لایتناهی، رها ساختن روح است از زندان تن قبل از مرگ است.

اکنکار معتقد است؛ هنگامی که با تجربه شخصی درمییابیم که فراسوی کالبد مادّی دارای حیات، هستیم از وحشت مرگ رها میشویم و نگرانی کمتری را به خود راه میدهیم.

پال توئیچل میگوید: وقتی طیّ تجربیات درک کنیم که خود جزئی از خدایی هستیم که به ما عشق میورزد، عشق بیشتری را در زندگی خود جاری و نگرانی یا بیگانگی را کمتر احساس میکنیم. وقتی به تجربه در مییابیم که هدفی معنوی در پس زندگی وجود دارد احساس توانایی میکنیم.[247]

هنگامی که شخصی قادر به انجام سفر روح در هر حدّی باشد، میتواند از بالا به مشکلات دنیاییاش نگاه کند و کنترل آن مشکلات را به دست گیرد. این بدان معنی است که به جای آنکه مسائل را از سطح افقی ببینیم باید از بالا به آنها نگاه کنیم. از چنین موقعیتی همچنین میتوان دریافت که چگونه میتوان موقعیت مالی را تنظیم کرد و نیز از پس سایر مسائل پراهمیّت در این دنیا برآمد.[248]

اکنکار معتقد است تنها راه دستیابی به هدف معنوی، انجام سفر روح است. پال توئیچل ادعا میکند که انسان به وسیله سفر روح میتواند مراتب هستی را بپیماید، وارد عوالم دیگر شده و سرانجام وارد بهشت شود.

به عبارت دیگر او معتقد است که اگر انسانی سفر روح را بیاموزد میتواند وارد بهشت شود. حال آنکه بهشت بنا بر آیات و روایات و بزرگان دینی، علاوه بر ایمان و خودسازی روحی، به واسطه انجام اعمال صالح به انسانهای نیکوکار عطا میشود و تنها سفر روح کارساز نیست و از سوی دیگر آیا میتوان گفت؛ کسی که سفر روح را نیاموخته صلاحیت رفتن به بهشت را ندارد؟!

همچنین در عرفان اکنکار، آرامش حاصل از سفر روح، انسان را وارد سرزمین بهشتی میکند که در آنجا جواب تمام مشکلات دنیوی خود را مییابد، حتّی قادر میشود اوضاع اقتصادی خویش را سر و سامان دهد. این ادّعای بزرگی است که اگر اثبات میشد وضعیت زندگی پیروان اکنکار را شامل میشد و هیچ کدام، هیچ مشکلی نداشتند.

مکتب اکنکار به واسطه همه ادّعاهایی که همه در جهت بزرگ جلوه دادن تعالیم خود بر دیگر ادیان است و بدون آوردن هیچگونه دلیل پسندیدهای نمی‌‌تواند در میان پیروان دیگر ادیان، اعتمادسازی کند و آنان را به سمت خود جلب نماید.

 

اُشــو

  اشو در چه محیطی زندگی و رشد کرد و آرمانهای او چه بود؟

 در کشور هند، فرقه‏ها و مذاهب بسیار زیادی وجود دارد؛ به گونه‏ای که به سختی می‏توان اسامی آنها را به خاطر سپرد. یکی از این مکاتب، هندوییسم است.

هندوییسم، سه خدای اصلی یا سه جلوه از خدا را معرفی می‏کند که عبارتند از: برهمن (خالق)؛ ویشنو (نگهدارنده)؛ شیوا (ویران کننده).

هر کدام از این خدایان، همسران، فرزندان و جلوه‏هایی دارند که مذاهب هند، هر کدام یکی ‏از آنها را می‏پرستند. مذهب «تانترا»، براساس پرستش «شاکتی»، همسر شیوا استوار است و پیروان این مذهب، انرژی جنسی و شهوت زنانه را نماد شاکتی می‏دانند. مذهب تانترا، تلفیقی از دو مذهب بودایی و هندی است.[249]

یکی از کسانی که در روزگار ما سعی کرد مذهب تانترا را به جهان معرفی کند و موفقیت‏هایی هم به دست آورد، فردی است به نام «باگوان راجنیش» که به درخواست خودش، «اشو» نامیده شد.

 او در سال 1931م در هند دیده به جهان گشود و در سال 1953م در رشته فلسفه، فارغ التحصیل شد و به مدّت نه سال در دانشگاه جبال پور هند، به تدریس فلسفه پرداخت. اشو، بیان اندیشه‏هایش را از دانشگاه‏های هند آغاز کرد و هنگامی که با استقبال عدّه‏ای مواجه شد، به ابداعات و ادعاهایی دست زد و خود را به عنوان «آغازگر خودآگاهی مذهبی نوین»، معرفی کرد.

او در سال 1974م. یک مرکز مراقبه به نام «کمون بین‏المللی اشو»، تأسیس کرد که بعدها به یکی از بزرگ‏ترین مراکز مراقبه در هند تبدیل شد. وی در سال 1981م به آمریکا مهاجرت کرد و در آنجا هم مریدانی پیدا کرد و شاگردانش، شهرکی به نام او در آمریکا بنا کردند؛ اما پس از چهار سال، دولت آمریکا، اشو را اخراج کرد؛ هر چند مریدان او ادعا می‏کنند که اخراج او، به خاطر زیر سؤال بردن ارزش‏های جامعه آمریکا بوده است؛ ولی اسناد سازمان اتباع وزارت خارجه آمریکا که وزارت امور خارجه هند هم آنها را را تأیید کرده، نشان می‏دهد که اخراج او، بهدلیل ترویج افراطی فساد اخلاقی بوده که حتی فضای غیر اخلاقی جامعه آمریکا هم آن را برنتابید.

اشو علاوه بر اینکه از آیین تانترا تأثیر گرفته، از کسانی همچون شیخ کبیر و بودا نیز متأثر شده و پاره‏ای از تعلیمات جلالالدین مولوی هم در آثار او منعکس شده است. او عقایدی همچون تناسخ و روح کیهانی را نیز پذیرفته است.

 اشو از همان دوران کودکی بسیار متمرّد و عصیان‏گر بوده و روحی ساختارشکن داشته است. وی در دوران دانش‏آموزی، روزی پاهایش را روی میز قرار داد و در جواب معلم که به او اعتراض کرد، گفت: «مهم میز است که به رفتار من اعتراض ندارد. این مسأله‏ای است بین من و میز... این طور بهتر می‏توانم مطالب نامفهوم شما را بفهمم».[250]

پرستش «شاکتی»

نظریات اشو براساس پرستش «شاکتی» و تقدّس انرژی جنسی شکل گرفت و به ادعای او «رسیدن به حقیقت از راه سکس» است.[251] این دستور، یکی از دستورهای مذهب تانتراست که اشو با تمام وجود، به ترویج آن پرداخت.[252] او ادعا می‏کند که بعد از مرگ، تنها راه ورود به ملکوت خداوند، «سکس» است!![253]

استدلال اشو این است که شناخت خداوند، با قلب حاصل می‏شود و ذهن، مانع آن است. ذهن، محلّ تصاویر دنیایی است و تصاویر ذهنی، اجازه نمی‏دهند که قلب، خدا را دریابد. بنابراین، برای کاستن هجوم ذهنیات و شکوفایی دل، برای درک عشق و معرفت خداوند، باید فعالیت ذهن را کاهش داد و برای آزاد شدن از ذهنیات، باید وسوسه‏ها و هوس‏هایی را که به ذهن هجوم می‏آورند، رها کرد؛ تا به محض سر بر آوردن، ارضا شوند و هرچه زودتر، عرصه را خالی کنند و شخص، به آستانه مراقبه برسد. اگر از وسوسه‏ها و خواسته‏هایی که به ذهن هجوم می‏آورند سرباز زنیم، آنگاه، آنها مشکل‏ساز می‏شوند و مانع از رسیدن به مراقبه و معرفت خواهند شد.

«آنچه منع می‏شود، جاذبه پیدا می‏کند. آنچه انکار می‏شود، به اشاره فرامی‏خواندمان! تنها آگاهی به بازی‏های ذهنی است که آزادمان می‏کند و نفی و انکار، نفی و انکار نیست؛ بر عکس، فراخوان و ترغیب است ...».[254]

مبنای تز معرفتشناسانه تانترا، این است که در ساختار وجود انسان، هفت کانون نیرو قرار دارد که اولین و پایین‏ترین آن، در مرکز انگیزش جنسی، پایین‏تر از انتهای ستون مهره‏هاست. نیروی بیکران الهی آنقدر فروکاسته شده که در این مرکز، به صورت کند الینی (مار حلقهزده) خفته است. اگر این نیروی الهی (شکتی) برانگیخته شود، بهتدریج رشد می‏کند و سایر کانون‏های نیرو را فعال می‏سازد؛ تا نقطه هفتم که بالای سر قرار داشته و نماد آن نیلوفر هزار برگ است. در آنجا اتحاد با نیروی الهی کشف شده، انسان می‏تواند خداوند را درک کند.[255]

بنابراین، عشق جنسی، نقطه شروع حرکت بهسوی خداوند است؛ به این صورت که عشق ابتدا به صورت جنسی ظهور می‏کند و بعد ارضای آزادانه آن، نیروی درون را رها کرده، رو به شکوفایی می‏برد؛ تا جایی که ذهن از همه تصوّرات و دل از همه امیال، پاک شده، به درک خداوند می‏رسد. «تانترا، کلیدهایی را در اختیار قرار می‏دهد که لجن را به نیلوفر آبی بدل کنی».[256]

اشو بر این عقیده است که افرادی که آزادانه به ارضای تمایلات جنسی اقدام کنند، بعد از گذشت مدّتی، این مسئله را رها کرده، وامی‏گذارند؛ چون برایشان مسئله‏ای عادی و پیش پا افتاده خواهد شد.[257]

قابل ذکر است که، بدنامی آیین تانترا از نظر رسوایی اخلاقی و جنسی چنان مشهور است که بسیاری از محققین ادیان هند، آن را از ویژگیهای یک آیین منطقی به دور دانستهاند و چندان به این آیین نپرداختهاند. این آیین در قرن چهارم میلادی شروع شد و در حقیقت آخرین ورق از کتاب آیینهای معنوی هند است. از نگاه هندوها، معنویت در تاریخ سیر نزولی دارد و آثار تانترا چون به عصر سقوط معنویت بشر مربوط است؛ دین عصر تاریکی[258] نام گرفته است!

هرچند در آیینهای باستانی هند، جسم انسان بزرگترین مانع صعود معنوی اوست؛ تانترا اهمیت جسم را در حد پرستش بالا میبرد و آن را به معبد تبدیل میکند؛ بهگونهای که آوردهاند:

پرستش بعد مؤنث و الهه مادر که در تانترا نیروی زاینده حیات است، بسیار اهمیت مییابد. مراسم عبادی تانترا بر محور روابط جنسی استوار است و ریشه آن در ازدواج خدایانی چون شیوا و شاکتی است. آمیزش عبادی جنسی[259] از مراسمهای مهم عبادی تانتراست.[260]

رسیدن به وحدت از راه آمیزش جنسی، یکی از خطرناکترین روشهای ریاضت، مشهور به کندالینی یوگا میباشد که در تانترا ابداع گردیده است.

درباره اشو باید گفت: وی که در جایجای سخنانش متذکّر میشود که باید تمامی مکتبها و آیینها دور ریخته شوند و تمامی باورهای کهن باید دفن شوند؛ چرا خود به یکی از همین آیینها چسبیده و تمام همّت خود را صرف گسترش این مکتب نمود؟ اگر تمامی سنّتها محکوماند؛ چرا در این میان مذهب تانترا باید استثنا شود و تعالیمش از طرف اشو به عنوان دستورات نجاتبخش معرّفی و تبلیغ شود؟

شناخت خداوند

اشو معتقد است که مباحث استدلالی و منطقی برای شناخت خداوند، راه به جایی نمی‏برند.[261] از نظر او، روی آوردن به خدا از راه عقل و برهان، همانا از دست دادن خداوند است؛ زیرا عقل و منطق، بازدارنده‏اند.[262]

او در جاهای دیگر، برخلاف گفته‏های خود می‏گوید: «شناخت خداوند از راه عقل و هوش، میسر است. از راه دانش، نمی‏شود به خدا رسید و از راه باور، نمی‏شود خدا را شناخت؛ بلکه از راه عقل و هوش می‏توان شناخت. برای شناخت خدا، هوشی فراوان نیاز است».[263]

 اشو با عبادت‏هایی که ادیان و مذاهب به افراد یاد می‏دهند، مخالف است و معتقد است که عبادت، باید خودجوش باشد. در تعالیم اشو آمده است:

«کلیساها و مذاهب، به تو آموزش عبادت می‏دهند؛ ولی در واقع، آنها تو را از نیایش، تهی می‏کنند؛ چرا که نماز، ماهیتی خودجوش دارد؛ یاددادنی نیست... آنها عبادت از پیش آماده‏ای به شما می‏دهند؛ عبادت، امری خودجوش و درونی ‏است. بگذارید عبادتتان هم خود جوش و درونی باشد. اگر با خدا تصنّعی صحبت کنید، پس کجا می‏توانید اصیل و طبیعی باشید؟... شما این طوری تمام ارتباط خود جوش را از دست می‏دهید».[264]

اشو در جای دیگر اینگونه به مریدانش توصیه می‏کند: «[برای تبدیل ترس به عشق] در جایی که احساس راحتی می‏کنید، بنشینید؛ آنگاه دست‏هایتان را روی دامنتان بگذارید؛ دست راست را زیر دست چپ قرار دهید. این حالت، مهم است... دو شست به هم متصل می‏شوند. آن وقت، استراحت کنید. چشم‏هایتان را ببندید... اگر ممکن است، با 50 دقیقه شروع کنید... هر روز این عمل را انجام دهید».[265]

 اینجاست که پاسخ دادن به چند سؤال زیر از سوی اشو، ضروری به نظر می‏رسد: اگر اشو با نیایش‏های تعریف شده و از پیش آماده، مخالف است و می‏خواهد هر کسی عبادت خودجوش داشته باشد، چرا خودش برای نیایش، آداب خاص توصیه می‏کند؟! اگر نماز به خاطر آداب مخصوصی که دارد، از نظر اشو، مطرود است، چرا وی مراقبه‏های خاص ابداع و ترویج می‏کند؟!

و اگر به مسجد و کلیسا نیازی نیست، چرا وی مکانی برای پیروان خود ابداع نموده؟! اگر برای دینداری، به مکان خاصی احتیاجی نیست، چرا او کمون را جایگزین مسجد و کلیسا می‏کند؟ همه می‏دانند که «کمون بینالمللی اشو» در هند، هر ساله پذیرای مریدان اشو می‏باشد و از نظر آنها این کمون، همچون معبدی مقدس است.

به راستی چرا اشو فرض کرده که عبادت با شکل معیّن (مثل نماز)، با «درونی بودن» عبادت و نیایش سازگاری ندارد؟ چه دلیلی دارد خودجوش بودن عبادت فقط در قالب «عبادت ابتکاری» تعریف شود؟ از نگاه اشو «عبادت‏های ادیان الهی» الزاماً تصنّعی از آب درمی‏آید در حالی که همین اشکال همه به عبادت مورد توصیه اشو هم وارد است.

باید اضافه کرد که عبادت اصولاً چیزی است که خدا از بندگانش درخواست کرده (که البتّه عمل به این درخواست، باعث بهجت روح میشود) و اگر کسی؛ چنانکه اشو تعلیم میدهد؛ فقط به هوای میل خود و با هدف کسب شادی و بهجت درونی به «عبادت ابتکاری» دست بزند، اطلاق «عبادت» بر چنین عملی، توهمی بیش نیست و کسی که مدعی کسب رضایت خداست؛ چون عبادت، به معنای تحصیل رضایت خالق است؛ باید از همان راهی برود که خدا گفته، نه هرچه میل انسان اقتضا کند.

اشو معتقد است که مراقبه (تخلیه کامل ذهن؛ نه تمرکز)، کلید دریافت حقیقت است و همه روشن‏دلان تاریخ از همین مسیر، به مقصد رسیده‏اند. او سکوت عمیق را جایگزین عبادت‏هایی می‏کند که با لفظ و کلام، آمیخته‏اند. در عرفان اشو، تنها عبادت، «سکوت» است.[266]

«کلمات برای ایجاد ارتباط بین مردم، خلق شده‏اند. خداوند، یک انسان نیست که نیاز باشد از راه سخن با او ارتباط برقرار کنید. تنها سکوت عمیق لازم است.»[267]

 او با این استدلال، تمام عبادتها و آداب جمعی ادیان را لغو می‏خواند و معتقد است که نیازی نیست جایی جمع شویم و برای عبادت، به جایی برویم؛ ولی خود او پرستش دسته جمعی شاکتی را به پیروانش توصیه میکند و مریدان را دعوت می‏کند که به مکان خاصی رفته، به صورت جمعی، از راه انرژی جنسی به عرفان برسند!

اشو معتقد است که شهوت جنسی، مزاحم وصول به حقیقت است؛ پس باید کاری کرد که مسئله سکس، به امر عادّی و پیش پا افتاده، تبدیل شود؛[268] امّا سؤالی که مطرح می‏شود این است که آیا واقعاً میل جنسی برای همگان خاموش شدنی است؟!

میل تنوعطلب انسان را هیچگاه نمی‏توان از بین برد و سرکوب کرد و همگان میدانند که غریزه جنسی از این نظر دریاصفت و سیریناپذیر است و تنوعطلبی در غریزه جنسی تمامی ندارد. همچنین گفته شده است اواخر عمر اشو، هنگام اقامت در آمریکا، وی نود ماشین بلیزر داشت و مدیر برنامه‏هایش در پاسخ به سوالِ دلیل تعدد این ماشین‏ها، اعلام کرده بود: «اشو، بسیار ماشین دوست دارد و می‏خواهیم تعداد این خودروها را به سیصد و شصت و پنج برسانیم؛ تا او برای هر روز سال یک ماشین داشته باشد».[269]

آیا با چنین روحیهای میتوان مدعی آرامش بود؟ در حالی که راهبران آسمانی با اکتفا به حداقل امکانات مادّی و قناعت و سادهزیستی توانستهاند معنویت راستین را معرفی و عرضه نمایند.

یکی از آموزه‏های اشو، این است که توصیه می‏کند نقص‏های خود را بپذیرید و با شهامت، با آنها روبه‏رو شوید و سعی کنید با همین نقص‏ها هم از زندگی لذّت ببرید. اشو می‏گوید: «من به کمال نرسیده‏ام؛ بلکه قابلیت لذّت بردن از نقص‏هایم را به دست آورده‏ام. هیچکس به کمال نمی‏رسد»[270]. «نقصان، حقیقت زندگی است؛ شما سعی دارید به کمال برسید و من نقایص خود را پذیرفته‏ام».[271]

البتّه برای خود اشو نمونههایی اتفاق افتاده که نشان از راضی نشدن و قانع نشدن وی دارد؛ به عنوان مثال، او بارها اقدام به تغییر نام خود کرده است!![272]

نگرش اشو در مورد خداوند به جد قابل تأمل و بررسی است. او درباره خدا میگوید: «از نظر من، عشق مهم است و خدا برای رسیدن به عشق، اهمیت دارد و من به خدا علاقمند نیستم!»[273].

«عارف، در جست‏وجوی شادمانی، به زندگی روی می‏آورد. او پروای خدا در سر ندارد؛ البته عارف در راه خود، خدا را هم می‏یابد؛ اما او در جست‏وجوی شادمانی است»[274].

«اگر عاشق باشی، می‏توانی خدا را کاملاً فراموش کنی؛ چرا که از عشق، هر چیزی امکانپذیر است».[275]

اشو درباره زندگی در دنیا و تشکیل خانواده میگوید: من معتقدم که جهان باید به وحدت برسد و مرزها برداشته شوند، بنابراین، من از حکومت واحد جهانی حمایت می‏کنم.[276]

بساط ملّت‏ها باید برچیده شود و لازمه این کار، از بین رفتن خانواده است.[277] ازدواج، ریشه همه مشکلات است.[278] در کمون پیشنهادی من، از ازدواج، خبری نیست.[279] شاید شنیده‏اید که خانواده، مظهر عشق است؛ اما من می‏گویم خانواده، مخالف عشق است. خانواده با کشتن عشق، زنده است؛ اجازه نمی‏دهد عشق رخ دهد[280]. در خانواده جهانی، برای بچه‏دار شدن، به جای ازدواج رسمی، تلقیح مصنوعی ‏جایگزین می‏شود و اصولاً بچه‏ها به کمون [خانواده همگانی] تعلق دارند؛ نه به پدر و مادرها. آنها اگر عاشق فرزندان خود هستند، فقط حق دارند آخر هفته را با فرزندان خود بگذرانند.[281] تلقیح مصنوعی، تنها شیوه علمی برای داشتن بهترین اولاد است. ما باید این اندیشه کهنه را از سرمان بیرون کنیم که می‏گوید: من پدر هستم». ما باید این اندیشه را خلق کنیم که من، بهترین فرزند را انتخاب کرده‏ام... به این طریق، باید ارزش‏ها را دگرگون کرد... تو دیگر نباید نگران باشی که چه کسی اسپرم و چه کسی زهدان خود را برای پرورش جنین در اختیار قرار می‏دهد.[282] به این ترتیب، چون کودک از طریق آمیزش جنسی به عمل نمی‏آید، آمیزش جنسی به صورت کام‏جویی و لذتی محض، در می‏آید و دیگر هیچ مسئولیت یا خطری با آن همراه نیست.[283]

ناگفته پیداست که این همان چیزی است که تحت نام «کمون» توسّط کمونیست‏ها مطرح ‏شد و به شکست انجامید. جالب است که حتی مترجمین کتابهای اشو هم این ایده را برنتابیده‏اند.

اشو درباره دین میگوید: در وجود همه انسان‏ها، حسی به نام «نیاز به شادمانی» وجود دارد. شاد بودن، عین دین‏داری است[284]، تمام ادیان از این میل و احساس به وجود آمده‏اند وگرنه، هیچ دلیلی بر وجود دین نبود؛[285] دین بر باورها متکی نیست؛ دین، ریشه در تجربه دارد.[286]

اشو درباره ارزشهای اخلاقی میگوید: از نظر من، پای‏بندی به ارزش‏های اخلاقی، نتیجه ترس و امنیتجویی است و در حقیقت، این ارزش‏ها، ابزاری هستند که سیاستمداران و کشیشها، برای تحکیم قدرت و تأمین منافع خود، درست کرده‏اند.[287] از نظر من، لازم نیست شخصی به شخص دیگر وفادار بماند. «نمی‏گویم اگر زنی را دوستداری، با او زندگی نکن؛ با او باش؛ اما نسبت به عشق، صادق و وفادار بمان؛ نه نسبت به شخص... وقتی عشق ناپدید می‏شود، وقتی شادی از میان می‏رود، آن وقت، به حرکت ادامه دهید ... از همان لحظه‏ای که احساس می‏کنید دیگر از چیزی خوشتان نمی‏آید و آن چیز، گیرایی و جاذبه‏اش را از دست داده است و شما را خوشحال نمی‏کند، از آن دست بردارید؛ فقط بگویید: متأسفم!»[288].

اشو درباره نداهای درونی میگوید: «به صدای قلبتان توجّه کنید و از آن پیروی کنید؛ به خاطر داشته باشید که من تضمین نمی‏کنم که آن ندا همیشه شما را به راه راست هدایت کند؛ بیشتر اوقات، شما را به گمراهی می‏برد. این حق شماست که آزادانه به گمراهی بروید[!!]. این، بخشی از کرامت شماست؛ حتّی در مقابل خداوند بایستید... گاهی زیباست که حتّی با خداوند هم مخالفت کنید[!!] اینطوری، مستحکم می‏شوید.. درستی و نادرستی امور را کنار بگذارید. چیزی که امروز درست است، ممکن است فردا غلط باشد».[289]

اشو درباره قیامت و حسابرسی انسانها میگوید: «خداوند، قبلاً در مورد تو قضاوت کرده و این، چیزی نیست که قرار باشد در آینده اتفاق بیفتد؛ بلکه قبلاً اتفاق افتاده، در مورد مسئله روز رستاخیز، نگران نباش؛ نیازی به ترس نیست... همان لحظه که خداوند تو را آفرید، در مورد تو قضاوت هم کرده»[290].

«تو، مخلوق خدا هستی. اگر اشتباهی رخ بدهد، او مسئول توست؛ نه تو. اگر تو به گمراهی روی، او مسئول است؛ نه خودت[!!]. تو چطور می‏توانی مسئول باشی؟ اگر تو نقشه‏ای بکشی و غلط از آب درآید، کسی نمی‏تواند بگوید خود نقشه مقصر بوده است».[291]

حقیقت آن است که اشو یکی از مأموریت خود را مبارزه با ادیان الهی قرار داده است و از آنجا که متأسّفانه اطّلاع چندانی از ادیان، به ویژه دین مقدس اسلام نداشته است همه ادیان را با یک دید می‏نگرد و به همه حمله می‏کند.

قابل توجّه اینکه اشو به نفی امور بسیاری پرداخته است؛ نفی مسجد؛ نفی عبادت؛ نفی توبه و زهد؛ نفی دین؛ نفی شریعت؛ نفی خانواده؛ و ...

جمعبندی

از عجایب عرفان اشو این نکته است که وی خدا را هدف نمی‌‌داند و اصولاً او به خدا علاقهمند نیست[292] و آنچه برای اشو مهم است، به تعبیر خودش «عشق» است و خدا چون ابزار رسیدن به عشق است، اهمیت پیدا میکند که البته هم خدا و هم مذهب در پی شادمانی از راه میرسند.[293] او تصریح میکند که هدف عارف، خدا نیست؛ بلکه عشق است و عارف به خدا کاری ندارد: «عارف در جستوجوی شادمانی به زندگی روی میآورد. او پروای خدا در سر ندارد. البته عارف در راه خود، خدا را هم مییابد؛ اما او در جستوجوی شادمانی است. بنابراین، عرفان هیچگونه مجموعه باورهایی در مورد بیخدایی یا با خدایی ندارد. عرفان بر هیچ باوری متکی نیست.»[294]

از این بیان روشن میشود، عرفان اشو، عرفان بدون خداست و اگر احیاناً در این عرفان، خدا مطرح میشود، خدایی است که فقط حکم یک وسیله را دارد، نه هدف. خدا ابزار است، نه مقصد؛ راه است، نه غایت. به همین جهت به صراحت میگوید: «همهچیز را در مورد خدا فراموش کن. فقط به جستوجوی شادمانی بپرداز».[295]

می‏توان گفت که نتیجه و حاصل سخنان اشو و پیام نهایی مکتب وی، این است: «ای انسان‏هایی که اهل گناه هستید و احیاناً از گناه خود پشیمان می‏شوید و گاهی دست و پا زدن فطرت‏تان، زیر چکمه‏های هوای نفس به شما تلنگری می‏زند! با آسودگی، گناه کنید و عذاب وجدان نداشته باشید و اینگونه بپندارید که همین گناهان و معصیت‏ها، راه رسیدن به خداست. ای انسان‏ها! به این جرقه‏ها و بارقه‏های الهی، بی‏توجه باشید؛ تا عیش دنیاییتان کامل شود؛ بدون هیج ندامتی».

 

وین دایر

 میخواستم درباره زندگی «وین دایر» و گرایشهای او توضیح بدهید.

وین دبلیو دایر[296] در یکی از شهرهای آمریکا متولّد شد. کودکی دایر با سختیها و مشقّتهای فراوانی همراه بود. وی کودکی خود را در خانوادهای پُرجمعیت و پُرماجرا سپری نمود، او شیرخوار بود که پدرش خانواده 4نفره خود را رها میکند. وی بارها و بارها از اعتیاد و الکلی بودن پدر خود یاد میکند، فرد معتادی که فقط به فکر خوشگذرانی و عیش و نوش خود بود[297]، بهگونهای که فرزند 16 ماهه خود را به پسر 4 سالهاش میسپارد و زندگی و خانواده خود را رها میکند و با زنی دیگر پا به فرار میگذارد[298]. بالاخره پدر دایر در اثر افراط در نوشیدن مسکرات جان خود را از دست میدهد[299] و دایر از دیدن پدر محروم می‏شود. مادر وی بعد از جدایی از شوهر با مردی دیگر ازدواج میکند که از قضا وی هم الکلی و معتاد و بیمسئولیت بوده است.

وین دایر در پایینترین سطح اجتماع رشد کرد و در جوانی به مدّت 4 سال در نیروی دریایی آمریکا مشغول خدمت شد که البتّه با تلاش و زحمت توانست به دانشگاه راه یابد. در همین ایّام به علّت مشکلات عدیده اقتصادی، مشاغل مختلفی از جمله چمنزنی، پخش روزنامه[300]، صندوقدار و شاگردی سوپر مارکت را تجربه نمود.[301]

وین دایر در جوانی در حالی که اعتیاد به الکل و کافئین و مواد مخدر با زندگی او پیوند خورده بود[302] توانست در سایه مدیتیشین و بعد از تمرین و تلقینهای فراوان آن را ترک کند.[303] وی همینطور از یک ازدواج ناموفّق یاد میکند که باعث بههمریختگی زندگی دایر در مقطعی از زندگی شد.[304]

وین دایر از فردی به نام «رام داس» به نام استاد عرفان خود نام میبرد. لیست کارهای غیرعادی که وین دایر از زندگی خود برمیشمارد به دهها مورد میرسد. مواردی از قبیل: جان سالم به در بردن از تصادف،[305] موفقیت در دوی ماراتن در اثر مکاشفه معنوی،[306] دیدن رؤیای صادقه،[307] بهطور معجزهآسا موجب هدایت دیگران شدن[308]،[309] و سالم ماندن از سانحه هوایی[310] ... داستان همگی آنها در آثارش منعکس شده است.

وین دایر در سن 34 سالگی به نویسندگی روی آورد و بیش از 20 کتاب از وی منتشر شده است.

بیشتر کتاب‏های وین دایر پیرامون «معنویت» و «عرفان» نگاشته شده است.

از نگاه دایر هرچه انسان بیشتر به خداوند شبیهتر و نزدیکتر شود موحدتر است و فقط انسان است که میتواند جهان را جلوه خدا ببیند و خدا را در همهچیز و همهجا مشاهده کند.[311]

باید اعتراف نمود بسیاری از صفات اخلاقی و ابعاد الهی وجود انسانی در نوشتههای وین دایر به صورت زیبایی انعکاس یافته است. مفاهیم مثل سعادت، کمال، عشق[312]، شکرگزاری[313]، قناعت و سادهزیستی[314]، گذشت و ایثار[315]، خدمت به دیگران[316]، راستگویی[317].

«دایر» صبحدم و زمان صبحگاهی را بهترین فرصت راز و نیاز با خدا میداند و این مطلب را بارها گوشزد میکند.[318]

او می‏گوید: انسان در درون خود دو شخصیت و دو حقیقت دارند؛ یکی «خود برتر» که همیشه آماده است تا انسان را به ورای احساسات بکشاند. در مقابل، خود نفسانی قرار دارد که از آن در لسان روانشناسان «ایگو» تعبیر میشود.

وین دایر برخلاف برخی عارفنماها - همچون اشو - که مروج سکساند و سکس و آزادی جنسی را راه رسیدن به حقیقت تصوّر کردهاند، آزادی جنسی را یک آزادی دروغین و جعلی میداند و آن را برآمده از نفس امّاره و خود کاذب (ایگو) میداند که این نوع آزادی خود ضدّآزادی است[319].

وی به حق تأکید میکند که «خداوند آزادی واقعی را میپسندد و نفس امّاره آزادی عاریتی را. لذّت بردن و خوشگذرانی کار بسیار خوبی است. امّا خوشگذرانی را با آزادی ناشی از خوشگذرانی نفسپسند (ایگوپسند) اشتباه نکنید... زیرا الهام نفس همیشه براساس احساس جعلی است که یک ایده قلابی است.»[320]

او فرهنگ غربی و نفس امّاره را همسو و همجهت معرفی میکند و میگوید: «نفس امّاره از شما میخواهد که جنس مخالف را از نظر بدنی و فیزیکی تجسم کنید، ولی خود برتر شما اصرار دارد که به جنس مخالف به عنوان صاحب یک روح بنگرید... سینماها، مجلّهها و... همه به ما یاد میدهند که به زنان به نظر فیزیکال نگریسته و ارتباط با آنها بدنی باشد و هدف را پیروزی بر جسم زنان معرفی میکنند... این کار باعث میشود که کل انرژی ذهنی ما صرف بدن و جنس مخالف شود نه وجود معنوی و روحانی او»[321].

نقد و کنکاش در اندیشه وین دایر

در ارتباط با اندیشه ویندایر نکات زیر باید به دقت مورد توجه قرار گیرد. در غیر اینصورت خواننده آثار ویندایر ممکن است با اندیشه‏های وی، «برخورد گزیدهای» کنند نه «مواجهه منظومهای».

به عبارت دیگر، ممکن است بهجای این که به نظام اندیشه و مبانی افکار وی بنگرند؛ به بعضی از آموزه‏های فردی در کتب وی دلخوش کنند و بهجای کلّینگری، فریب چند موضوع جزئی را بخورند و نتوانند حقیقت ایده‏های وی را رصد کنند.

1. واقعیت این است که اندیشه‏های ویندایر - بهرغم نقاط قوّتی که بیان آن گذشت؛ ادامه همان معنویت‏های دینستیز در دنیای امروز است که از پیش خود، نسخه‏های سعادت ابدی و سلامت روانی را به بشر سرگردان امروز عرضه می‏کنند. تفکر ویندایر نه یک اندیشه منسجم و برخوردار از جهانبینی منطقی، که ترکیبی از نظریات دیگر دانشمندانِ معنویتگراست.

سیری کوتاه در کتابهای دایر روشن می‏کند که ترکیبی از اندیشه‏ها و عرفان‏ها مجموعه افکار او را شکل داده است. برخی سردمداران عرفان و معنویت مانند: سایبابا و کریشنا مورتی،[322] دون خوان وکاستاندا[323]،پاتا نجلی، ماهارشی ماهش[324]، مایکل برگ کابالایی[325] تا روانشناسان، شخصیتها و دانشمندان علوم جدید، مثل انیشتاین، اریک فروم، شکسپیر، ویلیام جمیز، یونگ، نلسون ماندلا[326]، تا شخصیتها و عرفای اسلامی، مانند مولوی و خیام و حافظ[327] هر کدام در اندیشه‏های دایر سهمی دارند.

تحصیلات دایر روانشناسی است. او تا مرحله تدریس در دانشگاه و عضویت هیأت علمی هم پیش رفته، به همین جهت توصیه‏ها و نظرات او بیشتر با رویکرد روانشناختی عرضه شده است.

توصیه‏های مکرّر در قالب عبارت‏های «سعی کنید»، «تلاش نمایید»، «به خود بباورانید»، «احساس کنید که دارید...»؛ گویای ماهیت روانشناختی مکتب دایر است. تلقین محوری صرف، بدون پشتوانه علمی و دینی و جهانشناختی، عرفان وین دایر را به «عرفان توصیهای» تنزّل داده و ارزش علمی مکتب او را مخدوش نموده است.

2. در آثار دایر، مدیتیشن، یوگا و مراقبه‏های معمول، جایگزین عبادت در ادیان الهی گردیده و اصولاً در نگاه او، مدیتیشن، همان عبادت است که به معرفت درونی منتهی میشود.

وی میگوید: «اگر میخواهید به تمرین مدیتیشن بپردازید، به تمام معنی آن را انجام دهید و سعادت و خوشی را در خلوت این عمل ببیند و اگر می‏خواهید نام دعا برآن بگذارید و آن را بهعنوان گفتوگو با خداوند تلقّی کنید، چنین نامی را بگذارید و با تمام وجود دعا کنید».[328]

وی موفقیت‏های خود را مرهون مدیتیشن میداند[329] و بارها مدیتیشن و یوگا را به دیگران توصیه می‏کند[330].

گفتنی است، مدیتیشن از آیین‏های شرقی به تمدّن غرب راه یافته است؛ پس از آنکه عدّهای خلاء بزرگ معنویت در غرب را دریافتند، در پی آن شدند از راه آیین‏های معنویتگرای شرقی بخشی از معضلات روانی انسان ماشینی را کاهش دهند. عرفانی که دایر عرضه میکند همان عرفان‏های هندی و خلوتنشینی مرتاضان است که متناسب با زندگی ماشینی طراحی شده و با فعالیت‏های اجتماعی و زندگی جمعی سازگاری داده شده است. سرانجام چنین مراقبهای رشد معنوی نیست بلکه بیشتر سامان دادن به آشفتگی ذهن است.

وین دایر بر «تمرکز فکر» نام عبادت مینهد؛ چون وی عبادت را ارتباط با خدا نمی‌‌داند، بلکه عبادت را در توجّه استقلالی به نفس خلاصه میکند و کنار زدن تشویش‏های ذهنی را خودسازی میپندارد؛ در حالیکه عبادت ارتباط آگاهانه با خالق است که البتّه این ارتباط، آرامش درون و پرورش نفس را به دنبال خواهد داشت.

باید دانست که در مدیتیشن تلاش مراقبهگر، تنها به تخلیه ذهن و از کار انداختن فعالیت ذهن متمرکز میگردد. نتیجه این که در این نوع مراقبه، سکون و رکود ذهن اتفاق می‏افتد تا به نحوی انسان از آشفتگی ذهن رها شود و در این فرایند، برنامهای برای هدایت و رشد معنوی ارائه نمی‌‌شود.

اما در مدل اخلاقی اسلام، قوای ذهنی تعطیل نمی‌‌شود، بلکه به شناسایی امیال منفی و پاک گرداندن آن از درون اقدام می‏کند و کار ذهن در مراحل ابتدایی سلوک، کمک به پیراستن درون است و در مراحل بالاتر کار سالک به آرایش روح میرسد و سالک به افزودن ذخایر معنوی خود اقدام می‏کند و در مقامات بالاتر با تأمّل در اسما و صفات حق به عروج روح کمک مینماید. در این روش، انرژی ذهن با جهتدهی مثبت بهکارگیری میشود و در یک فرایند پویا مورد استفاده قرار میگیرد.

امام علی(علیه السلام) فرموده است:

«طوبی لمن شَغَلَه عیبُِه عن عیوب الناس»[331]؛ «خوش به حال کسی که پرداختن به خود، او را از مشغول شدن به دیگران بازداشته است».

از آنجا که در مدیتیشن و خلوتگزینی هندی، باید با تمامی افکار و خیالات مزاحم، عادی برخورد کرد و فقط شاهد رفت و آمد افکار بود و به عملیات نظاره، بسنده نمود؛ نظارهگر باید همه چیز را غیرواقعی ببیند و همه امور را با خود بیگانه فرض کند و با «عینک وهم» به همه چیز بنگرد، چرا که اگر قرار باشد با اخبار و رویدادها، جدّی برخورد کرد و حساسیت به خرج داد؛ در آن صورت «نظارهگری محض» اتّفاق نمی‌‌افتد. هرچند آنچه از ناحیه شاهد اتّفاق میافتد، «بیتفاوتی» در برابر پدیده‏های خارجی است، امّا در حقیقت، دادن رأی موافق به هر چیزی است که در عالم خارج اتفاق میافتد. چرا که ناظر قصد مقابله با هیچچیزی را ندارد و خوب و بد، همه میآیند و میروند و او فقط باید خود را دور نگهدارد و خویشتن را در معرض قرار ندهد. نتیجه چنین تعاملی با واقعیات دنیای خارج، دادن رأی ممتنع به همهچیز و کنار کشیدن از هرگونه رفتار اصلاحی در عرصه اجتماع است و آنچه در نهایت رقم میخورد؛ «عدم احساس مسئولیت» در برابر دیگر انسان‏ها و از بین رفتن «روح همدردی» با دیگران است.

آنچه در فرایند تخلیه ذهن انجام میشود، راندن و پسزدن خطورات و وسوسه‏های ذهنی است. بنابراین در این نوع مراقبه، نیروهای مهاجم معدوم نمیشوند و اقدامی برای ریشهکنی اینگونه امواج مزاحم صورت نمیگیرد؛ بلکه عملیات تهذیب، تنها در «پس راندن افکار» خلاصه میشود.

نتیجه اینکه مشکل آشفتگی ذهنی از ریشه حل نمیشود و اینگونه افکار همچنان به سمت ذهن هجوم میآورند. البتّه در یک اقدام منفعل، با آن‏ها مدارا میشود و با هل دادن ذهن به کناری، فقط جلوی صدمات آنی به ذهن گرفته میشود؛ به عبارت دقیقتر آنچه در حقیقت در مراقبه اتفاق میافتد رفع است نه دفع. بنابراین در مدیتیشن هرچند به طور موقت ممکن است انسان از ناحیه ذهن احساس آرامش کند، امّا از آنجا که ذهن از قوای مفید خالی می‏شود؛ توانمندی جدیدی به ذهن انسان اضافه نمیشود و اگر زمینهای پیش آید دوباره ذهن درگیر تنش‏ها و پراکندگی‏ها خواهد بود.

3. وین دایر در نوشته‏ها و گفته‏هایش دائماً به مخاطبین خود، برنامه زندگی و مدل زیستن توصیه می‏کند. این توصیهها هر چند به نام دین و به اسم «شریعت» عرضه نشدهاند؛ در حقیقت، بدعتی است که به رقابت با دین و شریعت برخاسته است و ادعای کارکرد شریعت را دارد و این چیزی غیر از تنه زدن به تنه شارع در حوزه «جعل و قانونگذاری» نیست.

دایر با تعبیراتی جذاب به معرفی ذات احدیت پرداخته؛ امّا لوازم این تعبیرات را نمیپذیرد. وی خدا را حکیم و توانا میداند؛ ولی از پذیرش این مطلب که این خدای حکیم، پیامبرانی را برای هدایت بشر گسیل کرده باشد، سر باز می‏زند.

وی علم بینهایت برای خداوند قائل است؛ امّا بشر را از این علم - که بهره تام از این علم، فقط از کانال رسالت میسّر است - محروم میداند.

وی جهان را بدون عیب و نقص و نظام احسن میداند؛ اما چرا پازل حکمت خداوند را که به گفته او از دوران جنینی آدمی شروع میشود؛ با قبول غایت و مقصد برای هستی تکمیل نمیکند[332]؟ مگر میتوان خداوند را حکیم و توانا دانست امّا او را از ارائه برنامه زندگی - که این برنامه همان طرح تکامل و تعالی انسان است - برکنار دانست؟

باور به زندگی پس مرگ، قدمتی برابر زندگی بشر دارد و پیامبران در این مسیر، معلمان بزرگ انسانها بودهاند؛ بهگونهای که باور به رستاخیز در تمام ادیان الهی مورد گوشزد قرار گرفته است؛ امّا چرا وی اساساً ایده رستاخیز را مطرح نمیکند و با ارائه تصویری مبهم از حیات روح، زندگی پس از مرگ را در‏ هالهای از ابهام رها نموده، بهشت را امری درونی معرفی میکند؟[333]

وی با پذیرش فرضیه «تناسخ» که با معاد در تضاد است، مرتکب خطای بزرگ شده و معلوم است که با وجود این ایده، جایی برای بهشت و جهنم و رستاخیز باقی نمیماند و هدفمندی خلقت که وی مورد تأکید قرار داده است؛ مخدوش و بیاساس خواهد بود.

4. در شرایطی که سطحینگری و مصرفگرایی، بر زندگی بشر امروزی سایه انداخته[334]؛ تلاش دایر در معرفی خدا و وارد کردن خدا به فرهنگ منحط غربی، قابل تحسین است؛ اما نظام توحیدی وی، نظامی حداقلی است که فقط به قبول خداوند پرداخته؛ و روح بینهایت طلب و کمال طلب انسان را به اکتفا کردن به مراحل پایین ایمان ترغیب میکند[335] و انتظارات حداکثری را که البته منطقی هم هست، از زندگی توحیدی کنار میزند و از خدا فقط به قبول آن، در پارهای از ساحتهای وجودی انسان بسنده میکند. به همین جهت است که با اعتراف به این که «ما بخشی از سیستم هوشیار جهان هستی هستیم و برای منظور جهانی به اینجا آمدهایم[336]»؛ اضطراب و استرس را به عنوان درد بشر امروز معرفی میکند[337] و هدف را شادی و لذت و کامیابی میداند[338].

او درد معنوی بشر را تنها در مشکلات روانی انسان معاصر می‏بیند و تعالی روح و تحصیل فضایل اخلاقی را فراموش میکند. بنابراین، خدای دایر برای رفع استرس، نگرانی، خجالت، عصبانیت و ترس وارد زندگی میشود، نه برای پاسخ به نیاز خداجویی بشر و ارضای فطرت خداخواهی او[339].

به تعبیر دقیقتر، خدایی که دایر معرفی میکند، خدایی است که در خدمت انسان بحرانزده مدرن است، نه خدایی که بشر باید در خدمت او و در مسیر اطاعت از او قرار گیرد. البتّه روشن است که اگر انسان، در مسیر بندگی خداوند گام بردارد، خداوند نیز امکانات جهان را در خدمت تعالی او بسیج خواهد کرد[340]؛ امّا نگاه دایر، بیشتر «نگاه ابزارگرایانه» به خداست؛ نه «توحید محوری».

خوانندگان آثار دایر، باید این خطر بزرگ اعتقادی را درک کنند و اصطلاحاتی از قبیل اعتقاد به «علم بینهایت» خدا و «حکیم بودن» خدا در آثار دایر، آنان را فریب ندهد؛ چرا که این مفاهیم زیبا و البتّه صحیح، در حد «تصوّر ذهنی» و نقش آرامّبخشی آن، در آثار دایر مطرح شدهاند و دایر به نتایج درخشان معرفتی و این مفاهیم بلند نپرداخته است. مگر میتوان خدا را دارای تمامی صفات کمال فرض کرد، ولی به «نفی شریعت» قائل شد و فقط به مدیتیشن اکتفا کرد؟

فلاسفه، روانشناسان، متفکّرین و دانشمندان هرکدام از سعادت و کمال، تعریفی ویژه و بالتبع «برنامه» و «مدل زندگی» متفاوتی ارائه دادهاند. آیا پذیرفتنی است که هستی؛ هدفمند و خداوند؛ حکیم باشد، ولی خداوند بشر را در سردرگمی رها کند؟ آیا با رحمت و لطف خدا سازگار است که از انسان در این سرگردانی، دستگیری نکند؟

5. دایر کتابی مستقل با عنوان «ندای درونی» نگاشته است که پیام اصلی این کتاب «کافی بودن ندای درون برای سعادت» است. روشن است که با این ایده غلط پیامبران الهی از صحنه هدایت و ارشاد جامعه کنار گذاشته میشوند و صرفاً «پیامبری درونی» به صحنه میآید که خدا را هم در خدمت اهداف خود به کار میگیرد. البته در احادیث اسلامی از ندای فطرت و حکم عقل به پیامبر درونی تعبیر شده است؛ امّا این پیامبر درونی به تنهایی توان راهبری آدمی برای نیل به معرفت الهی را ندارد، بلکه در کنار این پیامبر درونی، راهنمایان الهی یعنی پیامبران بیرونی، به عنوان مرجع اصیل معرفی شدهاند و تشخیص ندای وجدان از خواستههای حیوانی و امیال درونی به عهده پیامبران گذاشته شده است.

«دایر» پیامبر انسانها را «فرمان درون» میداند و راهنمای سالک را ندای درونی معرفی می‌‌کند؛ اما اینکه این ندا چگونه راهبری می‌‌کند و مرز تشخیص نداهای واهی از نداهای حقیقی کدامند؛ پاسخ را به سکوت و ابهام می‌‌گذراند؛ غافل از اینکه بعد از ارجاع آدمی به ندای درون، تشخیص ندای اصیل، اولین مشکل راه سلوک است.

به عبارتی دیگر؛ ندای درون هم به مرجع تعیینکننده و اطمینانبخش نیاز دارد اگر مرجع ندای درون، ندای درونی دیگری باشد، آن ندای درونی دوم از کجا اطمینانبخش است؟ واقعیت آن است که تلقی ویندایر از دین، همان تلقی رایج برخی غربیان است که دین را پدیدهای شخصی و سلیقهای می‏دانند و آن را یک تجربه درونی میدانند؛ نه راه بیان واقعی برای نیل به سعادت[341]».

6. وین دایر احساس تقصیر و احساس گناه را نکوهیده و منافی معنویت میشمارد.[342] وی بر این باور است که اگر کسی نسبت به گذشته خود احساس تقصیر کرد، درون خود را آشفته نموده و انرژی خود را هدر داده است.[343]

وی عفو و بخشش خویشتن را تنها راه نجات معرفی می‏کند.[344] چرا نتوان تصوّر کرد که «چون انسان از ظرفیت‏های وجودی خود، برای رسیدن به خدا بهره کامل نگرفته است»؛ خود را مورد نکوهش قرار دهد؟ واقعیّت این است که برخلاف گمان دایر، احساس قصور نه فقط مانع معنویت نیست؛ بلکه خود یک عامل محرّک بهشمار می‏آید.

در متون اسلامی، وجود عاملی که انسان را در تقصیرها، مورد خطاب و عتاب قرار میدهد و به آن «نفس لوّامه» تعبیر شده است؛ از موهبت‏های خداوند متعال برای تحرکِ سریعترِ موتور معنویت و خداخواهی در وجود انسان شمرده شده است و تا زمانی که این میل در انسان سوسو میکند و توان عرضاندام دارد، گویای بهرهمندی انسان از حیات معنوی است، نه زوال معنویت؛ چنانکه دایر خیال کرده است.

یادآور میشویم این ایده ویندایر از نگرش اومانیستی حاکم بر فرهنگ غرب نشأت گرفته است. در این نگاه، انسان باید بیشترین کامیابی را داشته باشد و اگر در موردی از سر قصور، بخشی از این لذّت را از دست داد و نتوانست حداکثر بهره را ببرد باید خود را ببخشد و با آرامش وجدان، لذت خود را بازیابد!!

7. از دیگر اشتباهات وین دایر، ایده «حمایت از صلح، نه مخالفت با جنگ» است. در نگاه دایر، زندگی باید با تفکّر مثبت اداره شود، نه تفکّر منفی؛ به همین جهت توصیه میکند: «به جای این که علیه تروریسم و جنگ اعلام انزجار کنید، طرفداران صلح باشید... اگر شما علیه چیزی باشید و با آن دشمنی نمایید، نفاق و اختلاف در ضمیر شما نقش خواهد بست... علیه هرچه بایستید، همان چیز علیه شما خواهد ایستاد. به جای ابراز انزجار نسبت به مواد مخدر و مبارزه علیه آن، کودکان را در انتخاب راه صحیح زندگی یاری دهید[345]».

شعار مذکور، خواسته یا ناخواسته، انسانهای معنویتگرا را ظلمپذیر و بسترساز تداوم بیعدالتی موجود خواهد نمود.

روشن است که ثمره معنویت فردی و «عرفان عاری از رسالت اجتماعی» که دایر ارائه میکند، جز این نخواهد بود. این ایده که «بر ضدّ هیچچیز جبههگیری نکنید[346]»؛ دست تبهکاران را در چپاول و ظلم بازتر خواهد کرد و زمینه نظام جور موسوم به «دهکده جهانی» را فراهم خواهد کرد.

البتّه دایر میگوید که «منظور من، توجیه گناه ظالمان نیست[347]»؛ امّا پایبندی به این ایده، امور خطیری همچون اصلاح اجتماع و رفع ظلم را حوزه مطالبات انسان خارج کرده و معدود افراد خداگرا هم که انگیزه مبارزه با ظلم و بیعدالتی دارند با این اندیشه، میدان را برای جولان سرمایهداران و متجاوزان خالی خواهند نمود و آنگاه همه موانع از سر راه نظام سلطه کنار خواهد رفت و ظلم و ظلمپذیری به طرز وحشتناکی نهادینه و مستقر خواهد شد. با تأسف، وی این ایده خطرناک را بارها تکرار و به طرز ناصوابی توجیه و تفسیر می‏کند. درک ناصحیح دایر که جمع بین «مبارزه با مواد مخدّر» و «راهنمایی کودکان» را «اجتماع نقیضین» میداند، هیچ محملی برای توجیه و دفاع ندارد[348].

در خصوص «ذهن معجزهگر» که در آثار وین دایر بسیار مورد تأکید است و امروزه از آن به «قانون جذب» یاد میشود، باید اذعان داشت که اینگونه قدرتهای شگرف مخصوص ذهن نیست و بعضی دیگر از اعضا مانند چشم و زبان و... در حیطه کارکرد خود، قدرتهای شگرف مخصوص به خود دارند و به علاوه این «قدرت خالقگونه»، برای ذهن که ذهن یک خدا در بدن فرض شود و هرچه تجسّم کند، همان خلق میشود؛ بسیار جای تردید و تأمل دارد؛ چنانکه از ناحیه بسیاری از متفکّرین این گستردگی قدرت ذهن مورد تردید قرار گرفته است.

8. وین دایر به گونهای وانمود میکند که گویی دستیابی به قدرتهای غیرعادی (مکاشفه و کرامت)، برای سالک هدف است و این معنا از نقل کرامتهای مختلف در کتابهایش به خوبی پیداست. در حالیکه نزد عارفان راستین اسلامی کشف و شهود هدف و خواسته اصلی سالک نیست بهگونه‏ای که حتّی اهلمعرفت از بازگو کردن آن نزد دیگران خودداری می‏کنند.

چنانکه علامه طباطبایی صاحب تفسیر بزرگ المیزان، میگوید: استاد ما (مرحوم قاضی) به ما توصیه میکردند که در سیر و سلوک به کرامات توجهی نکنید؛ زیرا شما را از ادامه مسیر باز میدارد.

مرحوم علامه محمّدحسین تهرانی، از عرفای بزرگ معاصر، مکاشفه را به پنج مرحله تقسیم و تصریح میکند که سه مرحله اوّل قبل از ورود به عالم الهی و توحید محقق می‏شود و مشترک بین کافر و مؤمن است:

مشاهدات طبیعیه و مادیه: در این مرحله، انسان امور مخفی درباره امور طبیعی و ریاضی و... را مشاهده میکند.

مشاهدات قلبیه: در این مرحله، سالک از عالم طبیعت عبور کرده و وارد عالم مثال شده است. در این مرحله، تجسّم بعضی از معانی را میبیند و میتواند در بیداری همانند خواب، عالم مثال را ببیند.

مشاهدات روحیه: در این مرتبه، انسان از عالم مثال عبور کرده و به عالم روح و عقل وارد می‏شود. در این مرحله است که فرد می‏تواند طیّالارض کند و افکار دیگران را بخواند و... .

مشاهدات سرّیه: این مکاشفات به عالم خلوص مربوط است و در اینجا رویت اسما و صفات محقق می‏شود.

مشاهدات ذاتیه: این مکاشفات به عبور از مراتب خلوص و وصول به مراتب توحید مطلق مربوط است[349].

بنابراین، آنچه وین دایر به عنوان نشانه عرفان آورده است، دلیلی بر توحید و ایمان واقعی نیست، بلکه نه فقط برای برخی انسان‏های دیگر نیز قابل دسترسی است، بلکه معیاری صحیح بر سلوک به سوی خدا و کسب فضایل اخلاقی نیست.

خلاصه اینکه باید توجه داشت؛ عرفانی که وین دایر تبلیغ می‏کند معنویتی شخصی است و محدود به اخلاقیات فردی و تهی از رسالت اجتماعی، فاقد نظام اعتقادی منسجم، به دور از پشتوانه عقلی و فلسفی صحیح می‏باشد و آنچه ویندایر پیرامون آموزه‏های اخلاق فردی مثل قناعت، راستگویی، محبّت به دیگران و... گفته است فقط بخشی از آموزه‏های اخلاق در ادیان الهی است که تنها در سایه نظام اعتقادی صحیح می‏تواند به صورت یک پازل جا داده شوند، در غیر اینصورت نگاهی ناقص و ناپایدار به انسان و نیازهای او خواهد بود.

 

قانون جذب

 آیا «قانون جذب» مبنای علمی دارد و یا تنها جنبه عرفانی دارد؟ 

قانون جذب را می‏توان در این عبارت خلاصه کرد:

افکار تبدیل می‏شوند به اجسام

قانون جذب به جملات کاری ندارد به تصوّرات کار دارد. مهم نیست که بگویی این را میخواهم یا نمیخواهم، وقتی به «این» میاندیشی در زندگیات جذب میشود، اگرچه به صورت منفی بگویی. پس تنها آنچه را که میخواهی تصور کن.

«بر هر چه که تمرکز کنید همان اتفاق می‏افتد. مهم این است که بتوانیم ذهنمان را بر مطلوب‏های خود متمرکز کنیم».

«تنها کافی است به گوشه ذهنتان بچسبید و به تصاویر ذهنیتان تمرکز دهید و آن قدر به آن انرژی مثبت بدهید تا در دنیای برون به صورت واقعیتی عینی جلوه‏گر شود».[350]

«این قانون همان قانون جاذبه عمومی است امّا در حیطه افکار. قانون جاذبه نیوتن میگوید: «کره زمین همه اجسام را به سمت خود میکشد، امّا قانون جذب میگوید: تمام چیزهایی را که ما تصوّر میکنیم به سوی ما جذب میشوند».[351]

«قدم اوّل در فعالسازی قدرت ذهن، تغییر تصاویر ذهنی است. رویدادهای زندگی همه پرداخته تجسّمات انسان است بنابراین باید نیروی تجسم و تصوّر ذهن را باور داشت و به تغییر نگرش نسبت به خود، محیط پیرامون، دیگران و زندگی همّت گماشت تا موجبات تغییر در واقعیت این امور فراهم شود. آینده انسان‏ها از راه شیوه تفکّری که برمی‏گزینند رقم می‏خورد و در حقیقت آنها به آنچه تفکّر می‏کنند تبدیل می‏شوند.[352] پدیدههایی که در زندگی انسان‏ها اتّفاق می‏افتد زاییده تفکر آنهاست نه مستقل از فکر.»[353]

«هر چیزی که میخواهید در زندگی شما اتّفاق بیفتد در ذهن خود تصوّر کنید. از درون بر آن تمرکز کنید و از بیرون به آن علاقه نشان دهید و به تصوّر ذهنی عشق بورزید. حالا انرژی درونی شما تصادفاتی را جذب خواهد کرد که با آرزوهای شما جور درخواهند آمد[354] و ذهن بر هرچه تمرکز پیدا کند همان توسعه پیدا میکند و بزرگ میشود.[355] این قدرت ذهن، از زبان و بیان متأثر میشود، بیان کلمات و عبارات باعث میشود بدن فیزیکال به همان راهی برود که اظهار شده است».[356]

«تو همه چیز را به طرف خودت جذب میکنی. مردم، شغل، شرایط زندگی، وضع سلامتی، ثروت، قرض، شادی، ماشینی که سوار میشوی و اجتماعی که در آن زندگی میکنی. مثل آهنربا همه اینها را به طرف خودت جذب میکنی. به هرچه فکر کنی همان اتّفاق میافتد. کلّ زندگی تو تجلّی افکاری است که در ذهنت جریان دارند».[357]

«با تصوّر شما و افکار شما تمام دنیا یک کاتالوگ میشود در دست شما. انگار شما دارید به جهان سفارش میدهید».[358]

شما در سه گام به آرزوهای خود دست می‏یابید:

نخست؛ خواستن: «به دنیا فرمان بده».

دوم؛ باور: «باور داشته باش که به خواستهات رسیدهای».

سوم؛ تجسم: «احساس کن که به خواستهات رسیدهای»[359].

«افکار ما تبدیل میشوند به اجسام. هر چیزی در فکرت بگذرد به زودی آن را در مشت خواهی گرفت».[360]

ادّعای اصلی در جذب

آنچه که در قانون «راز» روی آن تکیه میشود «قدرت خداگونه ذهن» است که از آن به عنوان «تجسّم» یاد می‏شود. تئوری «راز» در مورد ظرفیت دیگر استعدادهای بشری ساکت است و بلکه عادی بودن آنها را پذیرفته است و در مورد قدرت بینایی و شنوایی و بویایی و... فرضیه جذب ادّعایی ندارد. ادّعای اصلی در قانون جذب در مورد قوه ذهن است. این ادعا چنین است:

ذهن انسان قادر است بر پدیده‏های خارجی اثر گذارد و امور بیرون از وجود انسان را به سود انسان تغییر دهد. به عبارت دیگر با استفاده از نیروی خلاق ذهن می‏توان بر امور بیرون از جسم انسان، تصرّف کرد.

ادّعای دوّم این است که تأثیرگذاری ذهن بر پدیده‏ها از نوع تأثیرات عادی نیست؛ بلکه از نوع تأثیرِ علّت بر معلول است. منادیان جذب، تنها از تأثیرگذاری و تأثیرپذیری میان ذهن و حوادث و پدیدهها، سخن نمی‏گویند بلکه از خالقیت ذهن می‏گویند و «خلق و آفرینش» را به ذهن نسبت می‏دهند که ذهن انسان هرچه را تجسّم نماید، به صورت یقینی و قطعی به وقوع می‏پیوندد. بنابراین نباید تصوّر شود که منظور از تئوری جذب تنها مثبتاندیشی، تلقین و اموری از این قبیل است.

راه‏های نفوذ و گسترش تئوری جذب

چندسالی است که قانون جذب در رسانه‏ها و فضای مجازی در حال ترویج و گسترش است. اوّلین بار در سال 2006 یک کارگردان استرالیایی به نام راندابرن در پی رسانه‏ای کردن این ایده برآمد و به تولید «فیلم راز»[361] اقدام کرد و حتی این فیلم چندبار از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد!! به گفته مدافعین فرضیه جذب، این فرضیه نه فقط مورد قبول بزرگان تاریخ بوده است که مورد استفاده ایشان بوده است و اساساً راه موفقیت علماء و دانشمندان و حکمرانان کشف همین راز بوده است و البتّه پا را فراتر گذاشته ادعا میکنند که بزرگان بشریّت «این راز» را کتمان میکردند. فیلم راز، اصرار دارد پذیرش این فرضیه را به برخی از دانشمندان و مخترعین نسبت دهد.

در کشور ما نیز برخی به دنبال بومیسازی این فرضیه هستند و در موارد متعدّدی از آیات و روایات نیز جهت تطبیق این فرضیه با اسلام کمک می‏گیرند!!

این افراد به ویژه در سخنرانی‏ها و کارگاه‏هایی که با عنوان موفقیت و خلاقیت و خانواده برگزار می‏شود، این موضوع را مورد توجّه و تبلیغ جدّی قرار دادهاند و کتاب‏های فراوانی با عنوان‏های تکنولوژی فکر، راز، جذب، قدرت تفکّر، جادوی فکر و... منتشر کردهاند.

در تئوری جذب ادعا شده که تمامی موجودات گوش به فرمان انساناند. هرچند در متون اسلامی از «قدرت تسخیر انسان و تصرّف در پدیده‏ها» سخن به میان آمده است[362]، امّا باید توجّه داشت که هر موجودی و هر پدیدهای در چارچوب مشخصی و در حدود معینی در خدمت انسانها قرار گرفتهاند. برخلاف آن چه در تئوری جذب ادعا شده که انسان، خدای روی زمین معرفی می‏شود و ذهن انسان قادر به خلق تمامی خواستههاست.

در معارف اسلامی، انسان به عنوان مخلوقی که باید همت خویش را جهت تعالی معنوی فرد به کار گیرد و به امکانات مادی به قدر ضرورت اکتفا کند مورد توجه قرار گرفته است. همچنان که در متون روانشناختی نیز به نقش مثبتاندیشی و تلقین توجّه شده است، امّا هیچکدام به صورت نامحدود و به عنوان عامل مستقل «نقشآفرینی ذهن» را نپذیرفتهاند.

 آنچه در روانشناسی جهت درمان افسردگی تحت عنوان «روش شناختدرمانی» مطرح است مبتنی بر این نظریه است که به جای حوادث بیرونی، افکار و طرز تلقی انسانهاست که روحیه آنها را شکل میدهد[363].

در این روش با کاستن از فشارهای عصبی، ایجاد امیدواری به آینده در فرد تقویت میشود. در این روش، از یک طرف احساسات فرد شناسایی میشوند و از طرف دیگر افکار معادلِ آن احساس، مشخص میگردد. مثلاً معلوم میگردد احساس تنهایی، نتیجه فکر «عدم توجّه به دیگران» است یا احساس درماندگی در اثر فکر عدم بهبود وضعیت ایجاد میگردد یا باور در خطر بودن موجب ترس و بیمناکی میشود.[364] بنابراین مقابل هر فکر منفی یک حال منفی و احساس منفی وجود دارد.

برخلاف مدّعیان قانون جذب که تفکّر و تجسّم را شاهکلید میدانند و برای رسیدن به آرامش و خواسته‏های خود آن را به تنهایی کافی میدانند، دکتر دیوید برنز شناختدرمانی را از عمومیت میاندازد و اعلام میکند «شناختدرمانی به تنهایی برای درمان اختلالات روانی - مناسب نیست و برای روانپریشی و بیشتر بیماری‏های دیگر به دارو و درمان نیاز است».[365]

از سوی دیگر تئوری جذب با مفهوم «خود تلقینی» نیز متفاوت است. هرچند به گفته روانشناسان «هر انگیزش مغزی یک حرکت خودانگیخته مؤثّر را بهکار میاندازد»[366] و مجموعه احساسات و اطلاعات و افکار در نیمه هوشیاری ما رسوخ میکند و بر اجزای مبهم و آشنای شخصیتمان اثر میگذارد؛ امّا در این روش نیز تئوری راز به طور مطلق تأیید نمیشود، بلکه «نقش ذهن» به عنوان یکی از عوامل تأثیرگذار مطرح است. ازاینرو در خودتلقینی «آفرینندگی ذهن» مطرح نیست بلکه با سامان دادن افکار میتوان احساسات را سامان داد که در نتیجه عوامل فعالیت و اقدام (دقّت شود!) در وجود انسان به کار افتد و با اراده و کار و تلاش، وصول به مطلوب محقق شود.

یکی از بزرگترین ادعاها در مورد قدرت ذهن مربوط به دکتر راین است. دکتر راین و همسرش بعد از 25 سال مطالعات آزمایشگاهی به این نتیجه رسیدند که ذهن دارای نیرویی است که میتواند مستقیماً روی مادّه فیزیکی اثر گذارد. وی این نظریه را حرکت فیزیکی ناشی از نیروی ذهن (پسیکو کینه سیس) نامید[367].

با کمی دقت معلوم میشود حتی ادعای دکتر راین نیز تأییدی بر قانون جذب محسوب نمی شود، چرا که وی اولاً این قدرت را فقط در بعضی افراد قابل اثبات دانست و از سوی دیگر بهکارگیری و اعمال آن را هم محدود نمود بهگونهای که احتمال داد که این عمل در بازی طاس فقط قابل انجام باشد.

هری لورین نیز می‏گوید: «اگر اندیشه شما حالت رویا و خیال داشته باشد بدانید که به جایی نمیرسید. حرف مرا به اشتباه نگیرید. اگر رؤیاها و خیالها سازنده باشند و اگر منتهی به عمل و اقدام شوند مولّد و مفید هستند. امّا اگر رؤیا و خیال جای اقدام و عمل را بگیرد، وضع خراب است. روزی از «ریچارد هیم بر» (شعبدهباز معروف) خواستم موفقیت را در یک جمله تعریف کند. گفت: «کار زیاد که به درستی انجام شود و اندیشیدن به شکلی سازمانیافته باشد به موفقیت منتهی میشود». نمیتوان منکر درستی این حرف شد. سختکوشی و کار زیاد یک دارایی و سرمایه است. بنابراین آنچه در کتاب‏ها و مکتب‏ها روانشناسی بر صحّت آن تأکید شده است همان تأثیر تدبیر و برنامهریزی و عمل است نه عاملی انحصاری به نام ذهن.[368]

دلایل اثبات قانون جذب

1. قانون تشابه در جادوگری

قانون تشابه میگوید: «شبیه، شبیه خود را میآفریند.»[369] در قانون تشابه افکار و باورها و قدرت تجسم نقش اصلی را دارند. به همین علّت جادوگران معتقد بودند که برای باروری و حاصلخیزی مزارع باید در کشتزارها اعمال جنسی و باروری انجام داد.[370]

در طول تاریخ افرادی که حاضر میشدند به تمرینات جادوگری بپردازند، تصور میکردند که میتوانند با تمرکز روی برخی از امور و نیز استفاده از ابزار و وسایل خاص، صورتی مجسّم و موهوم از فکر مورد نظر را برای خود و دیگران خلق کنند. چنانکه قرآن کریم در داستان رویارویی ساحران با حضرت موسی(علیه السلام) میفرماید:

«یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعی‏»[371]؛

«از سحرشان برای او تخیل ایجاد کردند که آن ریسمانها میجنبد».

تئوری جذب براساس قانون تشابه، نقشآفرینی قدرت ذهن را اثبات می‏کند در حالیکه قانون تشابه بیشتر در فضای جادوگری و مشابهسازی خیال با واقعیت، خودنمایی می‏کند و از حقیقت و واقعیت به دور است. به همین جهت در طول تاریخ جادو، رقیب دین و جادوگر، رقیب رسولان الهی بوده اند.

2. توده بحرانی

این ایده که در بعضی از کتب روانشناسی هم نقل شده است به عنوان یکی از قراین و شواهد در اثبات فرضیه جذب مطرح است. طبق این ایده ادّعا می‏شود اگر شمار قابلتوجّهی (عدد کافی) از انسانها - حتّی دیگر موجودات - از رفتار خاص و الگوی خاصی تبعیت کنند همان رفتار در تمام آن «گونه» تظاهر خواهد یافت. کمترین نصاب در «گونه» که موجب سرایت رفتار به تمام آن صنف خواهد شد «عدد بحرانی» یا «توده بحرانیگونه» نام دارد.[372]

درباره این ایده، گفته می‏شود؛ میمونی در کشور ژاپن بهطور ابتکاری سیبزمینی را در آب شور دریا شست و آن را خورد. متعاقباً بعضی از همنوعانش از او تقلید کردند. تعداد زیادی از میمونهای حاضر این عمل را انجام دادند. با تعجب مشاهد شد میمونهایی که در چند فرسخی زندگی میکردند و هیچ تماسی با میمونهای ساحل نداشتند این رفتار را از خود بروز دادند.

کن کیس[373] در کتابش معتقد است که اگر تعدادی از افراد نوع بشر از بحران جنگ هستهای آگاهی یابند و این حس را به اکثریت انتقال دهند و اکثریت این رفتار را در خود تظاهر دهند، جنگ هستهای اجتنابناپذیر است.

فیزیکدانان از این نصاب به «انتقال مرحلهای» نیز تعبیر میکند و آن هنگامی است که اتمهای تشکیلدهنده یک ملکول به ترتیب خاصی قرار گیرند و تعداد آنها به نصاب نزدیک شود و در این هنگام است که بقیه اتمها خود به خود در همان مسیر قرار میگیرند. حرکتی عجیب از یک میکروب در یک نقطه از زمین باعث بروز حرکت دیگر میکروب‏ها - بدون هیچ تماسی - در کره زمین میشود. این مطلب در مورد رفتار تودهها در جوامع بشری قابل توجه است به طوری که رفتار کلّی انسانها و مواضع جمعی آنها متأثر از حس مشترک آنها است که تبیینی دیگر از همان «وحدت وجود» است!![374]

همچنین در کشفیات نوین فیزیک کوانتوم گفته شده است؛ ذرّات کوچکتر از اتم بهطور مداوم اتخاذ تصمیم میکنند و عجیبتر این که تصمیمات اتخاذ شده بر اساس تصمیماتی است که در جای دیگر اتخاذ میشود. ریز ذرات اتم به فوریت میدانند که در جای دیگر چه تصمیمی اتخاذ شده است. مبنای استدلال فلسفه کوانتوم این است که همه چیزهایی که در جهان به ظاهر منفرد و مستقل به نظر میرسند در واقع اجزایی از یک کلیت مستقل بهشمار میروند. دنیای علم به سختی میکوشد به آنچه رهبران روحانی بشریت گفتهاند دست یابد. در علم مکانیک کوانتوم در این مسئله - ذیحیات بودن ذرات عالم و دستورگیری از حقیقت دیگر - تمایزی بین جاندار و بیجان وجود ندارد. تمامی اجزاء عالم ضمن اینکه در کار انفرادی خود عاری از نقص و خطا میباشند در همان زمان با ذرّات دیگر و با کل کائنات هماهنگ و همنوایند و به فواصل زمانی احتیاجی ندارند.[375]

طرفداران قانون جذب از اینگونه شواهد برای اثبات فرضیه خود استفاده می‏کنند، در حالیکه این چند نمونه حداکثر می‏تواند «قانون جذب را به عنوان فرضیه» مطرح نماید که لازم است با تکرار و آزمون به مرحله «قانون تجربی» برسد. علاوه بر اینکه قراین بالا چندان ارتباطی با تئوری راز ندارند بلکه حداکثر شواهد «وحدت وجود» و «یگانگی هستی» است و علامت نوعی هماهنگی و همسویی در فعل و انفعالات پدیده‏ها است. این نکته ظریف را وین دایر دریافته است و در آثارش از اینگونه شواهد به عنوان «دلایل وحدت وجود» استفاده کرده است.

جاذبه‏های فرضیه جذب

آنچه در جلسات جذب اتفاق می‏افتد بخشی از آن دارای جاذبه‏های شیرین برای شرکتکنندگان است. مانند توجّه به مفهوم کلیدی «امید» که به «نشاط، طراوت و بالندگی روحی» ختم میشود و از این حیث ارزشمند و مهم است. هرچند این دستاورد منحصر به تئوری راز نیست، اما این ویژگی، به صورت پررنگی در کارگاههای راز برجسته میشود و به عنوان یک «مزیّت اخلاقی» از آن یاد میشود.

در این تئوری بر «شعورمندی» موجودات تأکید شده و این حقیقت پذیرفته شده است.

لازم به ذکر است در متون اسلامی - قرآن و روایات و متون فلسفی اسلامی - نه فقط «شعورمندی کائنات» بلکه مراتب بالاتر یعنی «عبادت و تسبیح و تهلیل»، «علم و معرفت به مبدأ آفرینش»، «رشد و تکامل» و «هدفمندی مجموع هستی» نیز مورد توجه قرار گرفته است. خداوند می‏فرماید:

«إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»[376]؛

«هیچ چیزی نیست مگر آن حمد و تسبیح خدا میگوید».

در جایی دیگر قرآن میفرماید:

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّیْرُ صَافَّاتٍ کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ»[377].

«تسبیح» را برای موجودات بدیهی میشمارد و «علم و آگاهی» را برای تمامی موجودات اثبات می‏کند.

درباره آیات شریفه «والیه ترجعون» و «کلّ یجری لاجل مسمّی» علامه طباطبایی(ره) فرمودهاند: حکم جریان و سیر و رشد و تکامل، عمومی است که همه اجسام مشمول آن هستند.[378]

تئوری راز، با تکیه بر ظرفیتها و استعدادهای شگرف وجود آدمی در میان مخاطبان جاذبه زیادی ایجاد نموده است. توجّه به استعدادهای روحانی و توانمندی‏های معنوی نفس انسانی باعث خلق جنبش‏های فراوانی در دنیای امروز شده است. این جریان‏ها که همگان را به نوعی به سمت و سوی گرایشهای معنوی می‏کشاند، تلاش می‏کنند در ایجاد حس معنوی و آرامش، هواداران خود را به تجربه لذّت نزدیک نمایند. رهبران جذب، هماکنون با ابزارهایی همچون دعوت به امید و شادمانی و نشاط، قبول شعورمندی کائنات و تکیه بر استعدادهای معنوی انسان در جذابیتبخشی به این ایده توفیق یافتهاند.

ایرادات فرضیه جذب

نبود پشتوانه علمی

برای اثبات هر ایده یا فرضیه‏ای باید سراغ یکی از سه گزینه رفت:

1. تجربه قطعی. 2. عقل بدیهی. 3. نقل مسلم.

در قانون جذب نه تجربه قطعی قابل قبول وجود دارد و نه از دلیل فلسفی و برهان قانع کننده بر این ایده خبری هست و بهره گیری از برخی آیات متشابه و روایات غیرمرتبط، نمی‏تواند پشتوانه وحیانی و دینی برای قانون جذب درست نماید. باید توجه داشت که آنچه درباره ارزش تفکّر در روایات آمده است، مربوط به تصویرپردازی ذهن نیست، بلکه مربوط به حوزه نگرشهاست که جهت خودسازی به کارگیری می‏شود. این خودسازی در دوعرصه آیات انفسی و آفاقی اتفاق می‏افتد. در قانون جذب، تصویرِ مطلوب در ذهن است که ارزش پیدا می‏کند، در حالیکه در تفکّر، مطلوب واقعی کشف حقیقت و کسب رضایت خداوند و تعالی روح است، بهعلاوه در تفکر، یک فرایند کیفی مطرح است که تعقّل و پرورش قوّه عاقله و ادراک‏های عالی انسانی مدّ نظر است.

اخلاق ستیزی

به راستی خوبی و بدی انسان‏ها در «راز» چه اندازه مورد توجّه است و پرداختن به «خوب شدن» چه میزان مهم معرفی می‏شود؟ متأسّفانه باید گفت که در «راز» توجّهی به لزوم خوب بودن و اجتناب از بدی نمی‏شود. بلکه ادعا میشود «مهم مطلوبِ خوب است نه مطالبهگر خوب». گفته می‏شود: «مهم نیست تو خوب و یا بد باشی و مهم نیست چیزی بخواهی که در ذات خود خوب باشد یا خوب نباشد بلکه مهم خواست و طلب توست...».

اینگونه «محوریت دادن به خواست‏ها» و هواهای آدمی که در بین سردمداران جذب دیده می‏شود، محصول رویش بذر سکولاریسم در زمین اومانیسم است!! بنابراین طبیعی است که در این تئوری حرفی از خوبی و بدی مطلوب‏ها نیست و نظام ارزشی فراتر از میل و طلب انسان تصویر نمی‏شود و ملاکی برای سنجش مطلوب‏ها معرفی نمی‏شود. به همین جهت است که «اریک فروم» مدعی است «باید محبت به انسان و عدالت را جانشین خدا نمود و سخن از خدا را باید کنار گذاشت».[379]

در تئوری راز عبارت «فرمانبردارم سرورم» به عنوان زبان حال کائنات و جهان هستی، بارها تکرار می‏شود و به عنوان «قویترین قانون نظام هستی» از آن یاد می‏شود. نتیجه ایده جذب آن است که خوشی‏ها و لذت‏های انسان تعیینکننده مطلوب‏های اوست و رفاه به جای قرب الهی و کمال معنوی او می‏نشیند و غایت و افق زندگی انسان به جای تعالی معنوی، به رفاه این جهانی تغییر می‏کند.

رفاه محوری

بررسی‏های میدانی نشان می‏هد که با انتشار کتاب‏های «راز»، «تکنولوژی فکر»، «قدرت ذهن» و «معجزه فکر» فعالیت شرکت گلدکوئیست و دیگر شرکت‏های هرمی اوج گرفت و وسوسه میلیاردر شدن و ثروت‏های نجومی، عدّه‏ای را از فضای کار و کسب به عرصه تخیّل و تجسّم کشاند و باعث بیچارگی و بیخانمانی افراد زیادی گردید تا جایی که فقط در تهران تعداد 4000 خانوار دارایی خود را از کف دادند.

تردیدی وجود ندارد که انسان نیاز‏های مختلف مادّی از جمله مسکن، پوشاک، سلامت، روحیه شاداب دارد. از سوی دیگر شکّی نیست که پرداختن به نیازهای معیشتی و رفع نیازمندیهای اساسی زندگی غیر از «رفاهمداری» و «لذّتمحوری» است. از اشکالات جدّی این فرضیه «تأکیدی» است که بر «مطلوب‏های حسّی و مادّی» و به عبارت دقیقتر «چرب و شیرین‏های سرگرمکننده و زودگذر» میشود.

«همیشه به ثروت‏های بیکرانی که در آینده به دست خواهید آورد بیندیشید... همواره بگویید من ثروتمندم... کاری کنید که درون شما و ضمیر ناخودآگاه شما ثروت را احساس کند و همان شرایط را برای شما فراهم کند... احساس کنید ثروت خود را و احساس کنید رفاه خود را... به نمادهایی از ثروت مثل اسکناس، چک، و تصاویر شمش‏های طلا خیره شوید و با آن معاشقه کنید...[380]»!!

در کارگاههای جذب، رفاه و لذت چنان برجسته میشوند که گرایشهای متعالی روح انسان و رشد معنوی و تکامل روحی وی در میان این همه مطالبات سطحی گم میشود و هدفمندی خلقت فراموش می‏گردد و هدف زندگی در عیش و عشرت و کامیابی حداکثری خلاصه می‏شود و بدینسان به ابتذال کشیده می‏شود. آنچه به عنوان خواست و مطالبه انسان در اینگونه کتاب‏ها و به ویژه در فیلم راز مثال زده میشود اسکناس‏های سبز، خانه، ماشین، پست و مقام، تجهیزات زندگی، پول، امکانات خانه بیشتر... چندین و چندبار تکرار میشوند.

به راستی مگر غیر از این است که تجسّم مداوم این خواستهها، باعث میشود که این مطالبه در عمیقترین لایههای وجودی انسان نفوذ کند و روح و روان انسان با مطلوب‏های حسی انس بگیرد؟ نتیجه این است که بعد از آنکه اینگونه مطلوب‏ها با نهاد و ضمیر انسان پیوند خورد، روح انسان به جای تکامل معنوی، چرب و شیرین‏های زندگی دنیوی را به عنوان مقصد نهایی تعقیب میکند و سرمایه عمر انسان این چنین بر باد میرود.

سنجش گریزی

در فیلم راز به صراحت عنوان می‏شود که «هیچ قانون ثابت و مستندی وجود ندارد که رسیدن به مطلوب چقدر طول می‏کشد». به راستی چرا هیچ راهی برای اثبات قطعی و دائمی این فرضیه وجود ندارد؟

«در فرضیه راز، از آن رو که زمانی برای تحقّق رؤیاها مشخص نشده، هیچ‌‌گاه نمیتوان این فرضیه را ابطال کرد، زیرا تا آخرین لحظه عمر، یک نفر باید منتظر باشد شاید روز بعد، روز رسیدن به آرزویش باشد. بنابراین هنگامی میتوان این فرضیه را ابطال کرد که یک نفر با اندیشه و احساس مثبت نسبت به آرزویش، ناکام بمیرد. به این ترتیب برای هیچکس در این دنیا امکان سعی و خطا و تجربه کردن قانون جذب وجود ندارد، زیرا با سعی اول تا پایان عمر باید برود و با مرگش خطای آن کشف میشود. بنابراین قانون جذب در طول زندگی خطاپذیر نیست. البتّه شاید بتوان گفت که حتّی با مرگ یک انسان آرزومند ناکام نیز قانون جذب ابطال نمیشود، چون شاید علّت ناکامی او نادرستی قانون جذب نبوده بلکه او به اندازه کافی قدرت تجسم و یا احساس مثبت به خرج نداده است. زیرا در قانون جذب شاخص و معیاری برای حد نصاب احساسات مثبت و تجسم خلاق وجود ندارد[381]»!!

توجیه ظلمپذیری

در تئوری راز به صراحت از «عدم مخالفت با امور منفی» صحبت می‏شود و بهعنوان یک نگاه جدید و لازم به مخاطب توصیه می‏شود. با این نگاه «حمایت از صلح نه مخالفت با جنگ» به بهانه اتلاف انرژی تبدیل به یک راهبرد اساسی می‏شود.

در قانون جذب گفته می‏شود: زندگی باید با تفکّرات مثبت اداره شود نه تفکّرات منفی؛ به همین جهت توصیه می‏کنند «به جای اینکه علیه تروریسم و جنگ اعلام انزجار کنید طرفداران صلح باشید... اگر شما علیه چیزی باشید و با آن دشمنی نمایید نفاق و اختلاف در ضمیر شما نقش خواهد بست... علیه هرچه بایستید همان چیز علیه شما خواهد ایستاد. در عوض ابراز انزجار نسبت به مواد مخدر و مبارزه علیه آن، کودکان را در انتخاب راه صحیح زندگی یاری دهید.»[382]

شعار فوق خواسته یا ناخواسته در خدمت آمال و نقشه‏های متجاوزان و جنگطلبان و نظام سلطه جهانی است و بیش از همه ایشان از آن سود خواهند برد و به خوبی انسان‏های معنویتگرا را ظلمپذیر و بسترساز تداوم بیعدالتی موجود خواهد نمود.

روشن است ثمره معنویّت فردگرا و نگرش تک بُعدی به پاره‏ای از ابعاد روح، این فرضیه را به سمت، تهی شدن از رسالت اجتماعی خواهد برد. این ایده که «بر ضد هیچ چیز جبههگیری نکنید»[383] دست تبهکاران را در چپاول و ظلم بازتر خواهد کرد و زمینه نظام سلطه جهانی موسوم به «دهکده جهانی» را فراهم خواهد کرد.

مخدوش بودن عمومیت جذب

ادّعای پیروان جذب عمومیت و استثناناپذیری آن است. اما باید دید که این ادّعا چه میزان در بستر واقعیت‏های عینی قابل اثبات است. افراد بسیاری بودهاند که مطلوبی را مدنظر داشتهاند و به شدت در فضای ذهن به آن تصویرپردازی ذهنی دادهاند و به گونهای تمرکز ذهنی داشتهاند که حتّی سلامت درونی و روانی آنها از ناحیه این مشغولیت ذهنی صدمه دیده است امّا به مراد خویش دست نیافتهاند. آیا غیر از این است که قانون جذب در موارد اینچنینی که مساعدترین بستر را برای تحقق داشته است، تحقق نیافته است؟ ناکامی این افرادی آیا با ادعای عموم که مبلغین جذب ادعا میکنند در تضاد نیست؟ حتّی اگر بپذیریم که این تئوری در مواردی هم جواب داده است باید نسبت موارد تصدیق شده با مواردی که مطالبه‏گر در وصول به مطلوب ناکام مانده است سنجیده شود تا سستی این ادّعا بیشتر روشن گردد.

باید یادآوری کنیم که منظور ما مواردی است که در شرایط عادّی و با استفاده از امکانات موجود احتمال وصول به آنها پایین است و در آن موارد اسباب و علل ظاهری و طبیعی چندان در دسترس انسانها نیستند و تجسّمکننده اقدام عملی دیگری غیر از «تجسم هدف» نداشته است مانند کارگری که در شرایط عادی 300هزار تومان درآمد دارد و با ابزار تجسم می‏خواهد این درآمد به 3میلیون در ماه برسد. باید پرسید در این موارد تئوری جذب چنددرصد قابلیت عرض اندام دارد؟ آیا کسی که با زبان انگلیسی ناآشناست میتواند با نشستن در کُنج خانه و تصوّر اینکه دارد کلمات و اصطلاحات انگلیسی را یاد می‏گیرد به این زبان مسلّط شود؟!

یکی از ابهام‏هایی که در این فرضیه جواب قانعکننده‏ای به آن داده نشده است این است که گفته شده؛ بزرگان بشریت این قانون را فهمیده بودند ولی آن را فاش نکردند تا بتوانند همچنان بزرگی را برای خود نگهدارند و در تاریخ بشریت یاد و نام ایشان ماندگار بماند و همه از موفقیت ایشان یاد کنند!! امّا سؤال این است که چرا بسیاری از بزرگان نیز گرفتار ناکامی‏ها و شکست‏ها شدند؟! چرا این ابزار را فقط در یک جنبه به کار گرفتند؟ چرا حکما فقط حکیم ماندند و از حکومت بیبهره بودند؟ و چرا حکمرانان چندان بهره‏ای از حکمت و علم نبردند؟ ایشان که از این راز بزرگ باخبر شدند چرا نتوانستند همهجانبه از آن استفاده کنند؟ یقیناً این جواب که «آنها نخواستند»، جواب قانعکننده‏ای نیست. تاریخ از افراد زیادی نام می‏برد که برای رسیدن به حکومت شب و روز نداشتند و به عشق خواسته خود شب را به صبح می‏رساندند و امیدوارانه به پیش می‏تاختند امّا کاری از پیش نبردند و با ناکامی سر به بالین خاک گذاشتند. اگر احساس و طلب و تجسم ذهنی، بهصورت معجزهآسا باعث جذب مطلوب‏ها می‏شود، چرا این افراد به اهدافی که روح و روان ایشان را به تسخیر درآورده بود نایل نشدند؟!!

اساسیترین ابهام در فرضیه جذب «میزان اثرگذاری قدرت تجسم» و به عبارت دقیقتر «برد قدرت ذهن» است. مثلاً آیا با قدرت تفکّر میشود قوّه بینایی یک فرد نابینا را طی یک هفته برگرداند؟ یا دیگری میتواند یک عقبمانده ذهنی را با «تجسم بهبودی وی» درمان کند؟ یا اصلاً میتوان تصوّر کرد با استفاده از تئوری جذب یک موجود جدید ایجاد نمود؟ این‏ها مواردی است که به قطع از شمول تئوری جذب فراتر است و اینگونه معجزهگری‏ها در تئوری جذب، راهی برای طرح و قبول ندارد.

آنچه که به عنوان یافتههای فیزیک کوانتوم ادّعا می‏شود؛ فقط در حدّ «پذیرش تأثیر متقابل میان پدیده‏ها» ست نه رابطه علّی و معلولی. به عبارت دیگر حداکثر در حدّ «علّت ناقصه» این رابطه وجود دارد نه «علت تامه».

در قانون جذب ادعا می‏شود که هرچه را شما تصوّر کنید چه مثبت و چه منفی؛ همان دقیقاً اتّفاق می‏افتد. حال سؤال این است که آیا واقعاً هر مشکلی که در زندگی انسان پیش بیاید حتماً قبلاً انسان به آن مشکل تصویرسازی ذهنی داده بود؟ آیا اگر کسی همسرش را در یک تصادف از دست دهد، از قبل حتماً این اتّفاق را بارها تجسّم کرده بود؟ آیا مریضی‏ها هم در اثر تجسّم حالت مرض، اتفاق افتاده است؟ اگر زلزله‏ای یا سیل اتفاق افتد و تعدادی جان خود را از دست دهند؛ آیا همگی قبلاً مرگ خود را در حالت زلزله یا سیل تجسّم کرده بودند؟ آیا بستگان آنها اینگونه مرگ را در مورد زلزلهزده‏ها تصوّر کرده بودند؟

لازم است اشاره شود که فرضیه جذب در بین مدّعیان و مبلغان داخلی یک «پیوست» دارد که این پیوست در نسخههای خارجی وجود ندارد.

در بین مروّجان خارجی مثل آنتونی رابینز، وین دایر ولوئیر هی و... آنچه معیار و میزان است «طلب» انسان است. یعنی فقط تصوّر یک مطلوب کافی است که آن مطلوب به خدمت انسان درآید، امّا مدعیّان داخلی بنا بر اقتضای ارزشهای دینی و فرهنگ بومی مردم «توجّه به خدا» را هم به این قانون ضمیمه کردهاند.

به عبارت واضحتر میگویند: «تو مطلوب خود را تصوّر کن و بر این تصوّر ممارست کن. ذهن - که خالقش خداست آن را به تو می‏دهد». یعنی وجه مشترک رهبران جذب در داخل و خارج کشور این است که هر دو گروه اعطا کننده را ذهن انسان می‏دانند ولی مروّجین جذب در داخل کشور بر این نکته تأکید دارند که خالق ذهن خداست. البته هر دو طیف میپذیرند که خداوند قوه آفریندگی و خلق را به ذهن تفویض نموده است و خود در گوشهای نشسته و فرمانروایی ذهن بر کائنات و خود خدایی انسان را نظاره میکند!!

به راستی نقش خالق هستی در فرآیند نقشآفرینی ذهن چیست؟ عمل ذهن و عکسالعمل کائنات چه نسبتی با مبدأ آفرینش دارد؟ آیا خالق ذهن، ذهن را در فرآیند تصرف به حال خود رها کرده یا این که لحظه به لحظه ذهن این توانایی را از مبدأ آن دریافت می‏کند؟ خالق ذهن چه هدفی از تعبیه این قوه در انسان داشته است؟ جواب به این سوال هرچه باشد خود یک تبیین خاص از هستی (نوعی جهانبینی) است و در بردارنده یک نگرش خاص به هستی خواهد بود.

ابهام دیگر در این فرضیه این است که آیا منظور از «قدرت ذهن» همان قدرت روح است؟ که البتّه این معنا خلاف ظاهر کلمات گویندگان است. هرچند بسیاری از مدافعان این تئوری وجود روح را قبول دارند به ویژه طرفداران داخلی، روح را یک مخلوق خدایی میدانند؛ ولی این مطلب باز ناگفته مانده است که آیا این قدرت ذهن از روح نشأت میگیرد و اصولاً نسبت بین این قدرت ذهنی و روح انسان چگونه تبیین میشود؟

باید پرسید چرا از نسبت دادن این قدرت به روح خودداری میشود و در همه موارد این قدرت مستقیماً به ذهن نسبت داده میشود و اصلاً از روح انسانی صحبتی به میان نمیآید؟ بهراستی آیا عالمانهتر نیست که گفته شود این قدرت - به فرض وجود آن - از قدرتهای روح است امّا با ابزار ذهن محقق میشود؟

البتّه ما درصدد کشف انگیزه‏ها و اغراض نیستیم و هیچکدام از این مروجین اسلامگرای جذب را به سوءنیت و غرضورزی متهم نمی‏کنیم ولی از ایشان باید پرسید که اگر برای رسیدن به مطلوب‏ها ابزار ذهن اینقدر معجزهآسا عمل می‏کند آیا جا نداشت خداوند حکیم همچنان که ابزارهای معنوی مانند دعا، صدقه، زیارت، توسل و... توسّل را بهعنوان وسیله کسب مطلوبها و البته وسیله قُرب معرفی کرد، تمرکز و تجسم را هم به عنوان یک راه ذکر می‏کرد؟ وسیله به این مهمّی چرا در متون دینی به آن تصریح نشده است؟ پاره‏ای از این عزیزان برای اثبات این فرضیه به آیه «فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ»[384] تمسک نمودهاند و بعضی دیگر به حدیث پیامبر که فرمود:

«الفقر سواد الوجه فی دارین»؛ «فقر باعث بیچارگی در دو دنیاست» استدلال می‏کنند!

کدام مفسّر از صدر اسلام تاکنون از آیه بالا قدرت ذهن را فهمیده است. البتّه ما قدرتهای ذهن را انکار نمیکنیم، امّا آیا استعدادهای انسانی و قوای معنوی منحصر به ذهن است؟

نسبت قانون جذب با عمل انسان چه نسبتی است؟ دانشآموزی را فرض کنید که جهت قبولی تلاش میکند و هیچ تجسّمی و تصوّری و تفکّری از قبولی خود (به عنوان یک برنامه) ندارد و بعد از تلاش و جدیت موفق میشود چرا مدّعیان قانون جذب، اینگونه موارد را در قانون جذب به بررسی نمیگذارند.

جمع بندی

قانون جذب امروزه به عنوان یک ابزار بیبدیل که ذهن تنها نقش را در این فرآیند به عهده دارد مطرح میشود. این ابزار هم یک ابزار ذهنی محض است که «تصور مطلوب» نام دارد. این تصور مطلوب با فکر و اندیشه و اعتقاد و ایمان و باور تفاوت ماهوی دارد، در تصور ذهنی نیازی به هیچ باوری نیست. تنها باوری که لازم است پذیرش حقانیت فرضیه جذب است و بس.

نباید فراموش کرد که در تبلیغات و کارگاه‏های جذب در کشور ما، نقش دیگر عوامل نه از روی غفلت که حساب شده مطرح نمی‏شود. علت هم یک چیز بیشتر نیست و آن این است که رهبران جذب در ایران به دیگران وعده رفاه و امکانات زندگی را میدهند؛ آن هم با دو قید «سرعت» و «سهولت». بنابراین اگر از مخاطبین خود بخواهند که تلاش و زحمت لازم است، دیگران خواهند گفت که اگر قرار باشد با همان راه‏های متعارف و توأم با سختی و زحمت پولدار شویم؛ در آن صورت، جذب تحفه جدیدی نخواهد بود. در صورت