 |
منو
|
|
 |
جستجو
|
|
 |
بورس
مقالات
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
ديوانه ها
بازديد:
3011
|
|
صداي جيغ... صداي جيغ كودكانهاش بند دلم را
پاره كرد. استكان را رها كردم، حتي شير سماور را نبستم. چطور به سمت اتاق
دويدم كه هم در مرا باز ميداشت هم ديوار، نميدانم؛ ولي وقتي رسيدم ديدم
دندانهايش را به هم فشرده و دستهايش بالا ميرود و پايين ميآيد. موهاي
سميرا، كه خودم شانه زده و مرتبشان كرده بودم، پريشان شده بود؛ جاي
انگشتان رضا روي صورت ناز و كوچكش نقش بسته بود؛ گريه نميكرد فقط جيغ
ميزد؛ چشمهايش گشاد شده بود و جيغ ميزد. مرا كه ديد پوكهي دوشكايي را كه
جاي گلدان روي طاقچه گذاشته بوديم به سمتم پرت كرد، مثل هميشه خورد به
ديوار.
دويدم و خودم را ميان رضا و سميرا قرار دادم. هنوز كلمهاي نگفته بودم كه
دست سنگين رضا گونهام را نواخت. صداي زنگ ممتدي توي گوشم پيچيد، سرم گيج
رفت. به خودم نهيبي زدم:
"الان موقع از حال رفتن نيست".
دست رضا را گرفتم؛ تمام بدنم به تبعيت از حركت رضا حركت كرد.
- رضا منم، رضا منم، زهرا! نزن، رضا نزن!
دستم را بالاتر بردم و بازوهايش را گرفتم. سعي كردم او را در آغوش بگيرم تا
كمتر آسيب برساند. سميرا هنوز جيغ ميزد.
- سميرا برو بيرون، برو بيرون مامان...
اما او در كنار در ايستاده بود و جيغ ميزد. به خاطر من ايستاده بود.
رضا را با تمام قدرت در آغوش گرفتم؛ هنوز هم كنترل نشده بود؛ ضرباتش باز هم
به من ميخورد. جلوي اشكهايم را نتوانستم بگيرم. سميرا و رضا فرياد ميزدند.
بدن رضا شل شد؛ روي زمين نشاندمش. صورتم ميسوخت، بيشتر از آن دلم، به حال
رضا ، سميرا و خودم.
سياهي چشمهاي رضا گم شده بود؛ بدنش رعشه گرفت. ديگر مثل آن اوايل
نميترسيدم. دويدم قرصهايش را آوردم.
صورتش عرق كرده بود، دانههاي درشت عرق زير نوري كه از پنجره وارد ميشد
ميدرخشيدند و حتي رد بخيههاي پيشانياش را پوشانده بودند. نفسهايش از
دويدن باز ايستاده و آرام شده بود. سياهي درشت چشمهايش، كه نميدانم كجا
غيبشان زده بود، كم كم پيدا شد.
او كه بهتر ميشد، من هم آرامتر ميشدم؛ هميشه فكر ميكردم مرد زندگيام
اسكلهاي خواهد بود كه من طناب قايقم را در روزگار تلاطم درياي زندگي، با
آسودگي خيال به آن ميبندم، اما ورق طوري برگشته بود كه خودم شده بودم
اسكله.
دستي كه روي گونهام سر خورد از فكر بيرونم آورد؛ رضا بود.
- دوباره... دوباره... من اين كار را كردم؟
دستش را توي دو دستم گرفتم.
- نه رضا... طوري نيست؛ چيزي نشده.
چشمهايش لرزيدند، پلك زد، چند قطرهي بزرگ اشك توي دانههاي ريز و درشت
عرق صورتش راه باز كردند. چشمهايم كه اشكهايش را ديدند، همراهش شدند.
- اينطوري نميشه. جهنم خدا رو تنهايي براتون درست كردم توي اين خونه...
آخرش هم از خجالت ميميرم، ميدونم ديگه بايد تمومش كنم.
***
**
- ديگه بايد تمومش كنم، حاج آقا شما هم مانع نشيد.
سميرا روي پاي رضا نشسته و با دكمهها و خودكاري كه در جيب پيراهنش بود
بازي ميكرد. رضا هم با همان چشمهاي درشت و تهريشي كه به صورت سبزهاش
ميآمد با طمانينه صحبت ميكرد. هنوز به نظرم خوشگلترين مرد عالم ميآمد.
- ببين پسرم زندگي كه شوخي نيست؛ شما فكر اين زن جوون و اين طفل معصوم
رو كرديد؟
- شوخي چيه آقا، من اصلاً به خاطر زهرا و سميرا مزاحم شما شدهام.
هرچه خواستم خودم را دلداري بدهم كه نظر رضا برميگردد نشد، طاقت نياوردم
؛
- حاج آقا باور بفرماييد من اصلاً خبر نداشتم اومده دادگاه... براي اولين بار
توي زندگيمون امروز صبح سرم داد زد، به خدا به زور منو آورده اينجا، من
هيچ مشكلي باهاش ندارم... از زندگيم هم راضي هستم.
- از چيِ زندگي راضي هستي؟ از خونه و ماشين و آسايشي كه برات درست كردم يا
از كتكهايي كه از دستم ميخوري؟ حاج آقا زير چشمش رو نگاه كنيد... من به
اين روزش انداختم. من يك ديوونهي رواني هستم.
چادرم را روي صورتم كشيدم كه قاضي چشمم را نبيند، سميرا خنديد و رو به
قاضي كرد و گفت: "عمو! بابايي راست ميگه، مثل ديوونهها اينجوري ميكنه."
بعد سياهي چشمهايش را زير پلك بالا برد و سرش را به طرفين تكان داد تا مثلاً
اداي رضا را دربياورد. دستش را گرفتم و به سمت خودم كشيدم تا ساكت شود.
قاضي گيج شده بود. رضا خيلي سعي ميكرد تا قاضي را متقاعد كند. به صورتش
نگاه كردم؛ روي پيشانياش عرق نشسته بود. حالا بود كه...
از اتاق بيرون دويدم و از آب سردكن توي راهرو يك ليوان آب پر كردم و
برگشتم. قرص را از كيفم درآوردم و در دهان رضا گذاشتم. اگر يكي دو دقيقه
ديرتر اين كار را ميكردم دوباره تشنج ميآمد سراغش. عرق روي پيشانياش را
پاك كرد، رو به قاضي كرد:
- ديديد حاج آقا! اين زن شده پرستار من، من نميخوام به پاي من بسوزه.
- رضا تو خيلي خودخواهي... خوب نظر من هم مهمه، تو اصلاً به من اهميت
نميدي.
- سميرا چه گناهي كرده كه بايد تاوان اين وضعيت رو بده، چند وقت ديگه
اونم ديوونه ميشه. زهرا تو رو خدا، تو رو خدا! اگر منو دوست داري اگه سميرا
را دوست داري، جون رضا موافقت كن.
هر وقت ميگفت: "جون رضا!" دست و پايم را ميبست.
قطرات اشك براي چندمين بار سر ميخورد و از زير چانهام آويزان ميشد.
***
***
جلسهي سوم بود يا چهارم، بعد از آن همه كشمكش، قاضي تصميمش را گرفت. عينكش
را درآورد و با انگشت شست و اشاره به گوشهي چشمهايش فشاري آورد و نفسي
بيرون داد كمي از تاسفش حرف زد و بعد هم تمام.
دنيا روي سرم خراب شد؛ زانوهايم شل شده بود. من توي اين دنيا فقط رضا را
داشتم. رضا ولي خوشحال بود. پروندهي قطور پزشكياش را از روي ميز قاضي جمع
كرد؛ سميرا را بوسيد ؛ جلوي من سرش را پايين انداخت؛ كمي دست دست كرد؛ كليد
خانه را روي ميز گذاشت و رفت.
توي دسته كليد، پلاك قر شدهاش خودنمايي ميكرد. ديگر حتي نميتوانستم گريه
كنم.
نوشته مهدي قزلي
به نقل از سايت
لوح
|
|
 |
نظر شما راجع به اين مقاله
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
مناسبت ها
|
|
 |
ويژه
|
|
 |
بازديدها
|
|
|
کاربران برخط:
197
صفحه اول:
0
مقالات:
0
|
|
|

انتشار اينترنتي مطالب يا
چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است
نقل مطالب در ديگر نشريات با
اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است
بري چاپ در کتب، کسب اجازه
کتبي الزامي است
اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها