خانه> دفتر خاطرات >211


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
عجم، دشمن اهل بيت؟...
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
اثر بيدار ماندن بي...
دفتر 30 پرسش ها و ...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دوستي با نامحرم در...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2176

بازدید مقالات:
7021931

بازدید سوالات:
2613108



من پاپ نيستم بازديد: 5328

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


1.

وقتي شاه لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي را به رفراندوم گذاشت علما را جمع كرد و گفت: «تا ديروز ما با دولت طرف بوديم امروز با شاه طرف هستيم. مسئله امروز با گذشته فرق مي كند. ممكن است در اين مرحله زندان و شكنجه هم باشد لذا بايد حساب شده و با آمادگي عمل كرد.» در آن جلسه فوق العاده اعلاميه اي در مخالفت با اين لايحه تنظيم شد و تعدادي از علما آن را امضا كردند. علمايي كه اعلاميه را امضا نكردند مي گفتند: «شاه شيعه است مگر مي شود با شاه شيعه مبارزه كرد.» اگر او نباشد مملكت خواه ناخواه در دام كمونيست ها مي افتد. تنها راه جلوگيري از تسلط ماركسيست ها حمايت از شاه است.

 

2.

گفته بود شما صلاحيت اين كه مرا بازجويي و محاكمه كنيد نداريد. به خاطر همين 48 ساعت انداخته بودندش انفرادي. بعد رئيس زندان آمده بود و با دستپاچگي معذرت خواهي مي كرد كه جاي مناسب تري نداشتيم و مي خواستيم جاي بهتري براي شما در نظر بگيريم. امام گفت: «نخير شما مي خواستيد به من نشان دهيد كه ما يك چنين جايي را هم داريم. ولي كور خوانده ايد. اينكه چيزي نيست ما براي بدتر از آن آماده ايم. ما براي شهادت آماده هستيم.»

 

3.

نجف رسم بود که علما و مراجع معمولا هفته ای یک بار برای زیارت به حرم می رفتند. اما سید از وقتی به نجف آمده بود هر شب به حرم می رفت. جلو ضریح می ایستاد. یک دستش را به ضریح می گرفت و زیارت امین الله یا زیارت جامعه کبیره را از روی مفاتیح می خواند. می گفتند سید این کارها را برای این که بقیه ببینند می کند و با سر تکان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران می فهماندند که دارد ریا می کند. سر راهش می ایستادند تا بیاید و برای بی اعتنایی پشتشان را به او می کردند.

 

4.

سر این دعوا می کردند که انگلیسی است یا آمریکایی؟ عده ای معتقد بودند انگلیسی است. برخی هم اصرار داشتند که آمریکایی است. او را تارک الصلوه می دانستند و می گفتند روزه نمی گیرد. اما زردچوبه به صورتش می مالد که بگوید روزه می گیرم.

 

5.

می گفتند عمامه ایشان کوچک است و در حد مرجعیت نیست. وقتی این خبرها به او می رسید می گفت: «بگویید من هنوز مشرک نشده ام.»

 

6.

با شروع بحث ولایت فقیه عده ای به درس نیامدند. می گفتند حکومت در شان فقیه نیست. عده ای به منزلش می رفتند. کتاب حکومت اسلامی را به بهانه فرستادن به ایران می گرفتند. اما مخفیانه همه را در شط فرات یا چاه ها می ریختند.

 

7.

وقتی هم که در مدرسه، مصطفی از کوزه ای آب خورده بود رفتند کوزه را شکستند که پدرش فلسفه درس می دهد و نجس است.

 

8.

بعد از 15 خرداد که علما سکوت کردند، گفت: «وقتی می بینم کیان اسلام در خطر است، بگذار حوزه فدای اسلام شود. ما حوزه را برای تبلیغ اسلام می خواهیم. وقتی خود اسلام در خطر است وجود و عدم حوزه چه اثری دارد؟»

 

9.

چشمهایی که ندیده ترسیده بودند، در نجف به او گفته بودند: «آخر این خونهایی را که ریخته می شود باید پاسخ داد.» در جواب گفته بود: «هر چه حضرت امیر جواب بدهد من هم همان جواب را خواهم داد.»

 

10.

در جواب مقامات عراقی که خواسته بودند حرف سیاسی نزند گفت: «من از آن روحانیونی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت دست از مبارزه بکشم. اگر بنا شود از مردم ايران جدا بشوم دقيقه اي اينجا نخواهم ماند.»

 

11.

مي گفتند سياست يعني پدر سوختگي. مي گفت: «ما از اول هم وارد اين سياست كه شما مي گوييد نبوده ايم. والله اسلام تمامش سياست است. سياست مدن از اسلام سرچشمه مي گيرد. من از آن آخوندهايي نيستم كه در اين جا بنشينم و تسبيح دست بگيرم. من پاپ نيستم كه فقط روزهاي يك شنبه مراسمي انجام دهم و بقيه اوقات براي خود سلطاني باشم و به امور ديگر كاري نداشته باشم. پايگاه استقلال اسلامي اين جاست. بايد اين مملكت را از اين گرفتاري ها نجات داد.»

 

12.

سید وقتی نجف را ترک می کرد به احمد گفت: «من در اینجا با حرم مطهر مأنوس بودم. اما خدا می داند در این مدت از دست اهل اینجا چه کشیدم.»

 

13.

قاصد كاخ اليزه پيغام دولت فرانسه را به همراه داشت كه: «حق نداريد كوچكترين كاري انجام دهيد.» در جواب گفته بود: «من هر جا بروم حرفم را مي زنم. من از فرودگاهي به فرودگاه ديگر و از شهري به شهر ديگر سفر مي كنم تا به دنيا اعلام كنم كه تمام ظالمان دنيا دستشان را در دست يكديگر گذاشته اند تا مردم جهان صداي مظلومان را نشنوند، ولي من صداي مردم دلير ايران را به دنيا خواهم رساند. من به دنيا خواهم گفت كه در ايران چه مي گذرد.»

 

14.

از نظام شاه چيزي نمانده بود. آمدن امام كار را تمام كرد. ده روز بيشتر طول نكشيد. شب 22 بهمن بود. امام سرش پائين بود و راديو گوش مي داد. اعلام شد: راديو و تلويزيون سقوط كرده است. امام بي اختيار از جا بلند شد. دو دستش را به هم زد و گفت: «ديگر تمام شد، ديگر تمام شد.»

 

 

به نقل از نشريه سوره، شماره 2

 با اندكي تخليص



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها