خانه> انقلاب و دفاع مقدس >183


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
جلسه خواستگاري
...

اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي
مصحف فاطمه (س)

آمار سایت


تعداد مقالات:
1994

بازدید مقالات:
6093915

بازدید سوالات:
2557634



ما اهل ايرانيم بازديد: 5160

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


دوباره هفته دفاع مقدس رسيده است و ما به اندازه چند صفحه فرصت داريم که در اين باره چيزي بگوييم. اما از کجاي اين هشت سال و آدم هايش بايد سخن گفت؟

اولين چيزي که به ذهنم مي رسد اين است که از خاطره هاي آن سال ها بگويم. از اين که چطور شد جبهه را دانشگاه انسان سازي ناميدند. يا از اين که بچه هاي جبهه چه اخلاقي داشتند. يا از طنزهاي جبهه يا ابتکاراتي که رزمنده ها به خرج مي دادند تا از امکانات کمي که داشتند، بهترين استفاده را ببرند.

بعد مي گويم چطور است درباره شهدا حرف بزنم. اما انتخاب هم مشکل است. کدام شهيد از بين اين همه شهيد؟ مثلا بهتر است از شهيد همت بگويم که بين بچه بسيجي ها محبوبيت زيادي داشته يا از شهيد چمران که در مدارج بالاي علمي و مادي، به دنيا پشت پا زده و خود را در معرض سختي ها قرار داده است؟ بالاخره همه اين شهدا و حتي همه رزمنده ها، گردن مردم حق دارند. روزي که ديوانه اي آرامش ما را به هم زد، همينها بودند که خودشان را به زحمت انداختند تا امروز ما راحت باشيم.

اما بهتر است اين خوش خيالي را تمام کنم. مثل اين که براي بعضي جا نيفتاده که ديوانه کيست و ناامني و ناآرامي چگونه است. يادم نرفته که توي بعضي کتب و مجلات چنان طلبکارانه مي نوشتند که چرا جنگيديم که انگار ما جنگ را آغاز کرديم. بعضي هايشان که موقع جنگ به شهرهاي دور يا حتي کشورهاي دورتر فراري بودند، حالا آمده اند مي گويند چرا از خودتان دفاع کرديد؟ گويا بهتر بوده همه رزمنده ها به شيوه ايشان فرار مي کردند تا حالا که قلم در دست ايشان است، کسي محکوم نباشد.

البته ترسوتر از آن هستند که حرفشان را صريح و بي پرده بزنند. به جاي اين که بگويند چرا جنگيديد، اسم هاي زيبا و مقاله هاي رنگين درست مي کنند تا کسي فرصت نکند از آنها بپرسد شما چرا فرار کرديد؟ اما جان کلامشان اين است که چرا روي آرمان خويش ايستاديد و از مرزهاي کشور خويش دفاع کرديد. نسل جواني که آن روزها را نديده هم ميان حرفهاي ما و ايشان سردرگم مي ماند و گاهي به اين سو مي آيد و گاهي به آن سو مي رود.

حالا ميان اين آدم ها و روزنامه ها و کتاب ها، ما آمده ايم از کجاي دفاع مقدس بگوييم؟ بياييم تاريخ رسمي جنگ را بگوييم يا شبهه هاي اين ها را جواب دهيم؟ از دستاوردهاي جنگ تحميلي صحبت کنيم يا از عاقبت بد جنايتکاران جنگي. چه بگوييم که جوان سردرگم ميان حرف هاي اين و آن، باور کند که اين هشت سال از افتخارات ملي ايرانيان است. قبول کند که اين هشت سال را بايد جزء درخشان ترين سال هاي تاريخ خود بداند. درست است که جنگ بوده و خرابي به بار آورده، اما ايستادگي آدم هاي جنگ با دست خالي در مقابل ماشين جنگي دشمن، حماسه اي ساخته که بايد تا هميشه در خاطره ها باقي بماند.

هفته دفاع مقدس که مي شود همه اين ها در ذهنم مي گذرد. اما در نهايت با خودم مي گويم، از بين اين همه حرف و حديث، بهترين چيزي که هم کوتاه است و هم اثرگذار، خاطره هاي شهداست؛ بلکه خودشان دست خواننده را بگيرند و نگذارند دچار قضاوت اشتباه شود. الان هم همين کار را مي کنم و چند خاطره از شهيد همت مي آورم. بخوانيد و به خاطر داشته باشيد که در تمام طول آن هشت سال، آدم هايي سختي را براي خودشان واجب کردند که امروز ما مي توانيم با افتخار بگوييم «ما اهل ايرانيم، اهل جمهوري اسلامي ايران»

***

به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو مي کرد. کار هر روز صبحش بود.

ناراحت شد و گفت «بذار خودم جارو کنم. اينجوري بدي هاي درونم هم جارو مي شن»

***

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي کرد. هنوز قاشق اول را نخورده رو کرد به عباديان و پرسيد «عبادي! بچه ها شام چي داشتن؟»

- همينو.

- واقعا؟ جون حاجي؟

نگاهش رو دزديد و گفت «تن رو فردا ظهر مي ديم.»

حاجي قاشق را برگرداند. غذا تو گلوم گير کرد.

- حاجي جون، به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم.

حاجي همينطور که کنار مي کشيد گفت «به خدا منم فردا ظهر مي خورم.»

***
سر تا پاش خاکي بود. چشمهاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود نديده بودمش.

- حداقل يه دوش بگير، يه غذايي بخور بعد نماز بخون.

سر سجاده ايستاد. آستين هاش را پائين کشيد و گفت «من با عجله اومدم که نماز اول وقتم قضا نشه»

کنارش ايستادم. حس مي کردم هر آن ممکن است بيفتد زمين. شايد اينجوري مي توانستم نگهش دارم.

***
تا دو سه‏ي نصفه شب هي وضو مي گرفت و مي آمد سراغ نقشه ها و به دقت وارسي شان مي کرد. يک وقت مي ديدي همانجا روي نقشه ها افتاده و خوابش برده.

خودش مي گفت «من کيلومتري مي خوابم». واقعا همين طور بود. فقط وقتي راحت مي خوابيد که توي جاده با ماشين مي رفتيم.

توي عمليات خيبر وقتي کار ضروري داشتند، رو دست نگهش مي داشتند. تا رهاش مي کردند، بي هوش مي شد. از بس که بي خوابي کشيده بود.

 

خاطرات از مجموعه يادگاران، کتاب همت؛ چاپ روايت فتح نقل شده اند.



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها