خانه> پرونده روز >1592


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
جلسه خواستگاري
...

اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي
مصحف فاطمه (س)

آمار سایت


تعداد مقالات:
1996

بازدید مقالات:
6100275

بازدید سوالات:
2557939



نگاهی به زندگانی کریم اهل بیت،
آقا امام حسن مجتبی (علیه السلام)
بازديد: 991

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


كريم اهل بيت عليهمالسلام

پرسش 1. درباره فضايل امام حسن عليهالسلام و كريم اهلبيت بودن ايشان توضيح دهيد؟

سيره سياسى امام حسن عليهالسلام

پرسش 2. چرا امام حسن عليهالسلام راه صلح با معاويه و امام حسين عليهالسلام راه مبارزه و جهاد با يزيد را انتخاب كرد؟

زندگانى امام حسن عليهالسلام

پرسش 3. ابعاد زندگانى شخصى امام حسن مجتبى عليهالسلام و دوران حضور ايشان در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام توضيح دهيد؟

ازدواج امام حسن عليهالسلام

پرسش 4. بسيار شنيده شده كه امام حسن مجتبى عليهالسلام ازدواجها و طلاقهاى متعددى داشته است، آيا اين حرف صحت دارد؟ تعداد فرزندان ايشان چند تن است؟

ازدواج با جعده

پرسش 5. با توجه به علم امامت، چگونه امام حسنمجتبى عليهالسلام حاضر شد با «جعده» ازدواج كند تا بعد قاتل او شود؟

شهادت امام حسن عليهالسلام

پرسش 6. درباره شهادت مظلومانه امام حسن مجتبى عليهالسلام و جلوگيرى از دفن ايشان در كنار مرقد شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله توضيح دهيد.

سخنان امام مجتبى عليهالسلام

پرسش 7. بعضى از سخنان حكمتآموز امام حسنمجتبى عليهالسلام و چند كتاب درباره ابعاد شخصيتى ايشان را بنويسيد؟

 

كريم اهل بيت عليهمالسلام

 پرسش 1. درباره فضايل امام حسن عليهالسلام و كريم اهلبيت بودن ايشان توضيح دهيد؟
درباره فضايل امام حسن عليهالسلام روايات زيادى از اهل سنت و علماى شيعه نقل شده است.[1]
بسيارى از روايات حكايتگر علاقه خاص رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام است. نحوه ابراز محبت آن حضرت ـ مانند پايين آمدن از منبر و بوسيدن آنها و دوباره بر منبر رفتن ـ نشانگر و جهتدار بودن اين اظهار محبت است.[2]
حضرت مىفرمود: «من او را [ يعنى امام حسن عليهالسلام] دوست دارم و نيز كسى كه وى را دوست داشته باشد، دوست دارم».[3]
حضور در «مباهله» در دوران كودكى شاهد صادق اين مدعا است. جايگاه امام حسن عليهالسلام در نگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حدى است كه در خصوص او فرمود: «اگر عقل در مردى مجسم مىشد، همانا حسن بود».[4]
 در ميان خصايص برجسته آن حضرت، صفت «كرم» و «كريم بودن» جايگاه خاص خود را دارد؛ به صورتى كه او به كريم اهل بيت عليهمالسلام لقب يافته است.[5]
در اين نوشتار نيم نگاهى به چرايى اطلاق اين صفت بر امام حسن عليهالسلام خواهيم داشت.
1. كرم در لغت و اصطلاح
«كرم» در كتابهاى لغت عرب، به معناى جوانمردى، سخاوت، مهربانى، بخشش، بزرگوارى است.[6] در اصطلاح اهل عرفان «كرم»، مرتبه سوم از سخا به شمار مىرود كه عبارت است از: «انفاق مال به سهولت و طيب نفس در امور سخت و مقاصد عالى»[7].
2. كرم از نگاه امام حسن عليهالسلام
در حديثى از امامحسن عليهالسلام پرسيده شد: «كرم چيست؟» حضرت پاسخ داد: پيش قدم شدن در بخشش، قبل از درخواست [ سائل ]و طعامدادن در جاى [خويش].[8]
3. كريم
با توجه به معناى لغوى و اصطلاحى و نيز تعريف امام حسن عليهالسلام از «كرم»، مىتوان گفت: كريم، كسى است كه به صفت بخشش متصف باشد؛ يعنى، فردى كه مال خويش را با آسانى و آرامش خاطر ـ قبل از درخواست فرد نيازمند ـ انفاق كرده و مىبخشد.
4. كريم يكى از اسماى الهى
خداوند متعال در آيات متعددى از قرآن، خويش را به كريم بودن وصف كرده[9] و به حق نيز چنين است؛ زيرا حضرت حق به بهترين وجه و در عالىترين مرتبه، جود و بخشش خويش را ـ چه در حوزه نيازمندىهاى مادى و چه در ساحت احتياجات معنوى ـ به مخلوقات ارزانى داشته است. از آنجا كه خداوند سبحان كريم است، كرم و اهل آن را نيز دوست مىدارد؛ چنان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «ان اللّه كريم يحب الكرم»[10].
5. نشانههاى كريم در منابع اسلامى
براى آنكه انسانها، فرد كريم را بشناسند يا خود را محك زنند كه اهل آن هستند يا خير، در منابع دينى نشانههاى متعددى براى او ذكر شده است؛ از جمله: اخلاق نيكو، فرو بردن ناراحتى و خشم، چشمپوشى از مال نو[11]، تقواى الهى[12]، عفو[13]، جود و بخشش[14]، ابتدا و پيشقدمى در نيكوكارى[15]، شكرگزارى[16]، اجتناب از محارم و تنزيه از عيوب[17]، رسيدگى به همسايگان[18] و... .
6. امام حسن عليهالسلام كريم اهل بيت
هر چند حضرت رسول صلىاللهعليهوآله به كريمترين فرد بنى آدم و كريمترين اول و آخر خلقت متصف شده است[19]؛ ولى به دليل تأسى امام مجتبى عليهالسلام به رسول گرامى اسلام و نيز متصف شدن به اسماى الهى ـ كه خصلت تمامى معصومان است ـ به كريم اهل بيت مشهور گشته است. نمونههاى ذيل كه از منابع معتبر نقل شده است، به خوبى نشانگر وجود نشانهاى كرم و كريم بودن آن امام عظيم الشأن است.
 6ـ1. تقواى الهى: بهترين نشان كريم بودن، آن است كه آدمى با عمل به واجبات و ترك محرمات ـ كه همان تقواى الهى است ـ جان و روح خويش را فداى جانان كرده و در واقع به او ببخشايد. امام مجتبى عليهالسلام در بعد تقوا و عبادت الهى، زبانزد خاص و عام بود. ابن شهر آشوب روايت كرده است: روزى امام حسن عليهالسلام در خيمه خويش نماز مىگزارد (در منزل «ابوا» در ميان مكه و مدينه)؛ ناگاه زن باديهنشين بسيار خوشرويى، آن حضرت را ديد و عاشق جمال آن حضرت شد و بىتابانه به خيمه آن حضرت درآمد. آن حضرت چون از نماز فارغ شد، پرسيد: چه حاجت دارى؟ گفت: بىتاب تو گرديدهام، شوهر ندارم؛ مىخواهم مرا به وصلت خود شاد گردانى. حضرت فرمود: دور شو از من و مرا مستوجب عذاب الهى مگردان...![20]
بنا بر نقل ابن كثير: امام مجتبى عليهالسلام وقتى در مسجد النبى، نماز صبح را به جاى مىآورد، در همان جاى نماز خود مىنشست و تا برآمدن آفتاب به ياد خداى متعال مشغول مىشد... اگر براى نماز وضو مىساخت، رنگش دگرگون گشت و آنگاه كه به نماز مىايستاد، تمام بدنش به لرزه مىافتاد. هنگامى كه مرگ را به ياد مىآورد و يا خبر رستاخيز و صراط به خاطرش مىآمد، آنچنان گريه مىكرد كه از هوش مىرفت و اگر بهشت و دوزخ را ياد مىكرد ـ همچون كسى كه از شدت درد در شرف هلاك است ـ گريه مىكرد و از خداى متعال، بهشت را مىخواست و از جهنم برائت مىجست.[21]
همچنين فرمود: «من شرم دارم پروردگار را ملاقات كنم؛ در حالى كه با پاى پياده به خانه او نرفته باشم». از اين رو بيست بار پياده به سفر حج رفت.[22]
6ـ2. عفو و حلم: يكى از نشانههاى «كريم» بودن، گذشت و حلم در برابر مشكلات و نامهربانىها است. چنان كه خداوند متعال در اوصاف مردان الهى مىفرمايد:«وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»[23].
 امام حسن عليهالسلام به حق چنين بود؛ پذيرش صلح در برابر معاويه و گردن نهادن به لوازم آن، بهترين گواه بر حلم آن حضرت به شمار مىرود.[24]
درخصوص حلم آن حضرت نقل كردهاند: «روزى مردى از اهل شام، بر سر راه آن حضرت آمد و دشنام و ناسزاى بسيار به آن حضرت گفت. آن جناب پاسخش را نداد تا از سخن خود فارغ شد. آن گاه امام مجتبى عليهالسلام روى مبارك خويش را به سوى او گرداند و به او سلام كرد. به رويش خنديد و فرمود: اى مرد! گمان مىكنم تو غريبى و گويا بر تو چند امر مشتبه شده است!! اگر از ما خواهشى كنى، عطا مىكنيم. اگر از ما طلب هدايت و ارشاد كنى، تو را ارشاد مىكنيم. اگر از ما يارى بطلبى، عطا مىكنيم. اگر گرسنهاى تو را سير مىكنيم. اگر عريانى تو را جامه مىپوشانيم. اگر محتاجى بىنيازت مىگردانيم. اگر رانده شدهاى، تو را پناه مىدهيم. اگر حاجتى دارى، براى تو برمىآوريم. اگر بار خود را بياورى و به خانه ما فرود آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا كه ما خانهاى گشاده داريم و آنچه خواهى نزد ما ميسر است. آن مرد، چون سخن حضرت را شنيد، گريست و گفت: «گواهى مىدهم كه تويى خليفه خدا در زمين و خدا بهتر مىداند كه خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد».[25]
در خصوص عفو آن حضرت نيز نقل شده است: غلامش خطايى كرد كه مستوجب توبيخ و تنبيه بود؛ از اين رو حضرت دستور داد كه او را ادب كنند. در اين هنگام غلام گفت: اى مولاى من «وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ»[26]. حضرت فرمود: تو را عفو كردم. [ سپس] غلام گفت: «وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»[27]؛ امام فرمود: تو آزادى براى خشنودى خداوند و براى توست دو برابر آنچه كه [ پيش از اين] به تو مىدادم»[28].
 6ـ3. رد احسان به بهترين وجه: يكى از نشانهاى كرم و جوانمردى، آن است كه اگر كسى به انسان احسانى كرد ـ حال چه قولى چه عملى، چه گفتارى و چه فعلى ـ وى به بهترين صورت پاسخ گوى احسان او باشد[29] و امام حسن عليهالسلام چنين بود. ابن شهر آشوب در مناقب روايت مىكند: كنيزى با يك دسته ريحان به آن حضرت سلام كرد. امام حسن عليهالسلام به او فرمود: تو براى رضاى خدا آزادى. يكى از همراهان براى اين كار او را سرزنش كرد! حضرت فرمود: مگر نشنيدهاى كه خداوند متعال مىفرمايد: «وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»[30]؛ «و چون به شما درود گفته شد، شما به [ صورتى] بهتر از آن درود گوييد، يا همان را [ در پاسخ ]برگردانيد» و چه چيزى از آزاد كردنش بهتر بود.[31]
ابن شهر آشوب روايت كرده است: روزى امام حسن عليهالسلام بر جمعى از گدايان گذشت كه پاره چند نان خشك بر روى زمين گذاشته و مىخوردند. چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد، خواستند كه حضرت بر سر سفره آنان ميهمان شود. امام مجتبى عليهالسلام از اسب پايين آمد و فرمود: «خداوند، متكبران را دوست نمىدارد». پس با ايشان نشست و از طعام آنان مقدارى خورد. به بركت حضرت از غذا هيچ كم نشد. [ در مقابل حضرت] ايشان را به ميهمانى خود دعوت كرد و طعامهاى نيكو براى ايشان حاضر كرد و به خلعتهاى فاخر آنان را مزين فرمود و ايشان را مرخص كرد.[32]
6ـ4. جود و بخشش: اين نشانه ـ كه يكى از مهمترين و برجستهترين نشانههاى «كريم» بودن است ـ در امام مجتبى عليهالسلام شهرت دارد. در روايتى آمده است: آن حضرت در طول حيات خويش سه مرتبه و هر بار نيمى از دارايى خود را ـ كه حتى شامل كفش و جوراب نيز مىشد ـ در راه خدا بخشيد.[33]
 گفتنى است اين همه بخشش و جود او، براى ثناگويى و مديحهسرايى يا لذت بردن از جاه و مقام نبود؛ بلكه تنها براى رضاى خدا و طلب ثواب و پاداش الهى بود؛ از اين رو هيچ گاه به نيازمندى جواب «نه» نداد.
امام عليهالسلام وى در پاسخ كسى كه از او پرسيد: چرا هيچ نيازمندى را بدون پاسخ نمىگذارى؛ فرمود: اراده خدا بر اين قرار گرفته كه نعمتهاى خويش را به من ارزانى دارد و من نيز عادت كردهام كه نعمتهاى الهى را به مردم ببخشم. پس مىترسم كه اگر عادت خويش را قطع و ترك كنم، خداوند نيز مرا از عادت خود منع فرمايد و از فيض نعمتهاى الهى محروم شوم.[34]
 
نمونههايى از اين بخشش:
الف. روايت شده روزى آن حضرت در مسجد نماز مىخواند، شنيد شخصى در كنار او چنين دعا مىكند: خداوندا! ده هزار درهم مرا روزى كن، حضرت چون به خانه رسيد، ده هزار درهم براى او فرستاد.[35]
ب. روزى امام حسن عليهالسلام نشسته بود و طعام مىخورد. سگى در پيش او ايستاده بود. حضرت هر لقمهاى كه مىخورد، مقدارى پيش سگ مىانداخت. مردى گفت: اى پسر رسول خدا! اجازه بده كه اين سگ را دور كنم. حضرت فرمود: او را رها كن؛ از خدا شرمم مىآيد كه جاندارى نظر به طعام من كند و من غذايى به آن ندهم و آن را برانم.[36]
ج. محدثان نقل مىكنند: مردى نيازمند نزد امام حسن عليهالسلام آمد، حضرت به او فرمود: نيازت را روى رقعهاى بنويس و براى ما ارسال كن. او نيز چنين كرد. حضرت دو برابر آن را به او داد. يكى از حاضران به وى گفت: اى فرزند رسول خدا! چرا اين نوشته اين قدر بركت داشت؟ حضرت در پاسخ فرمود: بركتش براى ما بيشتر بود؛ زيرا با اين عمل، امكانى براى كار نيك فراهم شد. مگر نمىدانيد انجام دادن كار نيك، بدون درخواست مفهوم ندارد؛ در حالى كه اگر پس از درخواست او چيزى مىدادم، در واقع در برابر آبروى او پرداخت مىكردم. چه بسا او شب را در گير و در بيم و هراس و اميد گذرانده باشد و نمىداند چه مقدار از نيازش برآورده شده و كامياب مىگردد يا ناكام مىماند و در اين حال نزد تو مىآيد؛ در حالى كه لرزه بر اندامش افتاد، و قلبش ترسناك است. در اين حالت اگر نيازش را برآورده كنى، برتر از آن است كه از تو بهره گرفته است.[37]
د. گروهى از انصار، صاحب باغى بودند كه از آن زندگى مىگذراندند. وقتى بر اثر نياز مجبور به فروش آن شدند، امام مجتبى عليهالسلام آن را از ايشان به چهارصد هزار درهم خريد. پس از مدتى آنان دچار چنان تنگنايى شدند كه به ناچار دست نياز به سوى مردم دراز مىكردند. در اين هنگام، حضرت دوباره باغ را بدون هيچ چشم داشت مالى، به ايشان برگرداند تا ديگر از مردم چيزى نخواهند.[38]
امام مجتبى عليهالسلام همواره مىفرمود: «ما مردمى هستيم كه بخشش فراوانى داريم كه همواره اميد و آرزو را برآورده مىكنيم».[39] «ما پيش از آنكه كسى از ما بخواهد، مىبخشيم؛ چون آبروى درخواست كننده را پاس مىداريم».[40]

برآن چه مىگذرد، دل منه كه دجله بسى
 پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت زدست برآيد، چون نخل باش كريم
 ورت زدست نيايد چو سرو باش آزاد


 

 

سيره سياسى امام حسن عليهالسلام

 پرسش 2. چرا امام حسن عليهالسلام راه صلح با معاويه و امام حسين عليهالسلام راه مبارزه و جهاد با يزيد را انتخاب كرد؟
شيعه همواره با مسئله چگونگى توجيه تفاوت عملكرد امامان معصوم ـ به خصوص امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ـ رو به رو بوده است. برخى از اهل سنت و مستشرقان ـ كه به مبانى كلامى تشيع (مانند عصمت و نور واحد بودن ائمه عليهمالسلام ) معتقد نيستند ـ گاهى بر عملكرد يك يا هر دو امام شيعهها خرده مىگيرند و زمينه شبهات و انحرافات ذهنى را فراهم مىآورند. در اين زمينه توجه به نكاتى چند بايسته است.
 
ديدگاههاى مختلف
درباره عملكرد آن دو امام، سه ديدگاه عمده وجود دارد كه بايستگى توجه به آنها، انكارناپذير مىنمايد:
1ـ1. ديدگاه عصمت مدار
اين ديدگاه، محور بحث را عصمت هر دو امام قرار مىدهد و مىگويد: در «علم كلام شيعه»، با دليلهاى قطعى نقلى و عقلى، عصمت امام از گناه، فراموشى و خطا ثابت شده است.
افزون بر اين، روايات نشان مىدهد ائمه عليهمالسلام همگى نور واحدند[41] و ذات و جوهره عملكردشان، تفاوت ندارد؛ هر چند در ظاهر متفاوت و حتى متناقض بنمايد. بنابراين شيعه بايد به ديدگاههاى كلامى و روايىاش پايبند باشد و اگر در مواردى نتوانست عملكرد امامى را توجيه و يا درستىاش را ـ در مقايسه با عملكرد امام ديگر ـ اثبات كند؛ علم آن را به خداوند واگذارد و از ورود در اين ورطههاى هولناك و كلام سوز بپرهيزد.
 اين ديدگاه اگر چه مبتنى بر مبانى درستى است و مسئله را از موضع برتر و به گونه تعبّدى حل مىكند؛ ولى اشكالش اين است كه:
الف. پرسشها و دغدغههاى ذهنى شيعه را از ميان نمىبَرَد؛ پرسشهايى كه اگر جواب صحيح براى آنها يافت نشود، ممكن است در سراسر وجود فرد ريشه دوانده، سرانجام او را به انكار مبانى كلامى وادار كند.
ب. شيعه را در مقابل اشكالات مخالفانى كه به اين مبانى كلامى اعتقاد ندارند، خلع سلاح مىكند و احياناً سبب گستاخى مخالفان و دست اندازى به ساير معتقدات شيعى مىشود.
1ـ2. ديدگاه سطحى نگر
اين ديدگاه ـ كه معمولاً از سوى ديگران و يا شيعيان ناآشنا به مبانى اعتقادى شيعه ابراز مىشود ـ چنين است: آنچه ما در ظاهر مىبينيم، تفاوت عملكرد دو امام عليهالسلام است: يكى صلح را بر مىگزيند و ديگرى راه جنگ در پيش مىگيرد!! آسانترين راه توجيه تفاوت عملكرد امامان، توجه به تفاوت شخصيت آنان است. امام حسن عليهالسلام ذاتاً عنصرى صلحجو و آرام به شمار مىآمد؛ برخلاف امام حسين عليهالسلام كه در نظر اين گروه، ذاتاً فردى حماسى، غيور و احياناً جنگ طلب بود.
روشن است چنين ديدگاهى، با اين تحليل سطحى، نمىتواند از سوى افراد منصف و آگاه به تاريخ ـ حتى اگر به مبانى كلامى شيعه معتقد نباشند ـ پذيرفته شود.
1ـ3. ديدگاه تحليل مدار
اين ديدگاه، جواب شبهه را در بررسى دقيق حوادث تاريخى جست و جو مىكند؛ تحليلى كه بر شناخت زمينهها و بستر وقايع مبتنى است. طرفداران اين ديدگاه ـ هر چند شيعه باشند ـ خود را در مبانى كلامى شيعى، محصور نمىدانند؛ در جهت فهم درست حوادث و درك عميق چرايى تفاوت عملكردها مىكوشند و تنها وقتى تحليل تاريخى نتواند به پرسشهايشان پاسخ دهد، متعبّدانه به مبانى كلامى روى مىآورند.
 تحليل مداران، راههاى مختلفى براى اثبات نظر خود پيمودهاند؛ راههايى كه مىتوان همه آنها را در مقايسه اجمالى زمان امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام جاى داد.
1ـ3ـ1. شرايط زمانى امام حسن عليهالسلام؛ تاريخ نشان مىدهد كه امام حسن عليهالسلام در دوره حكومت كوتاه خود (حدود شش ماه)، با مشكلاتى فراوان روبه رو بود و گزينهاى جز صلح در برابرش وجود نداشت. بخشى از مشكلات امام حسن عليهالسلام عبارت است از:
 
1ـ3ـ1ـ1. مهمترين مشكل آن حضرت، ناهماهنگى، بىانگيزگى و احياناً روحيه تمرّد سپاهش بود. در لشكر او عناصر مختلفى چون غنيمت طلبان، شكّاكان، خوارج و تعداد كمى از شيعيان خالص به چشم مىخورد.[42] اين سپاه، همان مردمانى بودند كه امام على عليهالسلام در روزها و ماههاى پايانى عمر خويش، گاه برفراز منبر آنان را «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ»[43] (اى مردنمايان نامرد) مىخواند و گاه از خداوند مىخواست به جاى آنها، افرادى نيكوتر به وى عنايت فرمايد و به جاى او، زمامدارى ناشايست بر آنان مسلط سازد.[44]
بررسى روانشناسى اجتماعى كوفه و شام در اين دوره نيز، نشان مىدهد كه حكومت بر كوفيان رهبرگريز، از حكمرانى بر شاميان، بسيار دشوارتر بود؛ زيرا اينان قبل از پذيرش اسلام، مردمى به طور نسبى متمدن به شمار مىآمدند و زندگى در سايه حكومت مقتدر روم را تجربه كرده بودند. از سوى ديگر، روميان به ساكنان شام، ستم بسيار روا مىداشتند و به بهانههاى گوناگون، آنان را تحت فشارهاى مختلف فرهنگى، دينى و اقتصادى قرار مىدادند و مالياتهاى متنوع بر آنها تحميل مىكردند.
ورود اسلام در اين منطقه، با نام افرادى از بنىاميه (چون يزيدبن ابوسفيان و برادرش معاويه) همراه بود. سپاه اسلام فشارهاى روميان از مردم شام را برداشت. كار به جايى رسيد كه آنان، بنىاميه را فرشته نجات خود مىدانستند و ضمن شناخت بسيار سطحى از اسلام، براى هر گونه فداكارى زير پرچم آنها آماده بودند. همين عامل توانست بنىاميه را در دو شاخه سفيانى و مروانى، تا حدود يك قرن بر سراسر مملكت اسلامى مسلّط سازد.
گروهى معتقدند: حتى اگر امام على عليهالسلام به شهادت نمىرسيد، نمىتوانست در برابر اين سپاه كارى انجام دهد؛ در حالى كه موقعيت امام حسن عليهالسلام بسيار دشوارتر از پدرش بود. در ديدگاه مردم آن زمان، امام حسن عليهالسلام از ويژگىهاى پدرش (نخستين مسلمان، فداكارترين يار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و شايستهترين فرد براى فرمانروايى)، بىبهره بود!! از سوى ديگر، جوانتر بودن آن حضرت از معاويه، بهانهاى شده بود تا معاويه خود را داراى خبرگى و تجربه و امام عليهالسلام را در امور كشوردارى، خام و بىتجربه معرفى كند.[45]
با اين همه، امام در جهت احقاق حق خود، سپاهى آراست و به مقابله با معاويه روى آورد. سپاه وى حدود يك پنجم سپاه شصت هزار نفرى معاويه بود[46] و از نظر روحيه، وضعيتى نامساعد داشت. خيانت فرماندهان، بىانگيزگى سربازان و ناهماهنگى آنها، سپاه را چنان سست و ناكارآمد ساخته بود كه نيروهاى حضرت، آماده بودند براى نجات خويش و عدم رويارويى با لشكر شام، امام عليهالسلام را دستگير كنند و به معاويه تحويل دهند!![47]
 
1ـ3ـ1ـ2. معاويه شخصيتى عجيب است و در تاريخ اسلام، كمتر مىتوان برايش همانندى يافت؛ به گونهاى كه اعراب وى را يكى از چهار نابغه عرب معرفى مىكنند! او فرزند ابوسفيان است كه در كنار پدرش، تا واپسين لحظات، در مقابل اسلام مقاومت كرد و حتى وقتى پدرش به ظاهر اسلام آورد، به سرزنش وى پرداخت! به زودى هوش سياسىاش به يارى وى شتافت و دريافت تنها از راه پذيرش اسلام، مىتواند پيشرفت كند. پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، حكومت جديد براى استفاده از توانايىهاى خاندان بنىاميه و مصون ماندن از توطئههاى آنها، يزيد و معاويه (فرزندان ابوسفيان) را در رأس سپاهى به شام فرستاد. در سال هيجدهم هجرى، معاويه پس از مرگ برادرش يزيد، حاكم دمشق شد و با روحيه جاهطلبى خود، به سرعت به سمت تسلّط بر جهان اسلام به حركت درآمد.
كشته شدن عثمان، فرصتى طلايى بود تا معاويه بلندترين گامها را به سوى اهدافش بردارد. بنابراين، با بهانه قرادادن وجود قاتلان عثمان در سپاه امام على عليهالسلام و ادعاى خونخواهى عثمان، مشروعيت حكومت حضرت را با پرسش روبه رو ساخت! به عنوان امير شام، سپاهى در مقابل امام عليهالسلام آراست و تا واپسين لحظات عمر آن حضرت، مهمترين مشكل و دغدغه وى به شمار مىآمد.
خبر شهادت امام على عليهالسلام، بهترين خبرى بود كه معاويه مىتوانست در همه عمرش شنيده باشد. با اين رويداد، مهمترين مشكل وى در راه رسيدن به خلافت مسلمانان از ميان رفت. معاويه كه در اين زمان، علاوه بر هوش فراوان، از تجربه بيست ساله امارت بر شام و تجربه پنج ساله مقابله با بزرگترين شخصيت زمان خود بهره مىبرد، به سرعت سپاهى شصت هزار نفرى گردآورد و در برابر امام حسن عليهالسلام قرار داد.
البته او اين سپاه را براى اِعمال فشار بيشتر بر امام عليهالسلام و كشاندن كوفيان به صلح سامان داده بود. از اين رو از همان آغاز نداى صلحطلبى سر داد![48] معاويه در پى پيروزى بود؛ ولى بيشتر به پيروزى صلحآميز مىانديشيد؛ زيرا نبرد با امام حسن عليهالسلام سبط اكبر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پيروزى قهرآميز بر وى، حكومت او را با بحران مشروعيت و معاويه را با نفرت مسلمانان روبهرو مىساخت؛ به ويژه اگر امام عليهالسلام در اين جنگ به شهادت مىرسيد.[49] بنابراين تنها راه نجات معاويه، پيروزى صلحآميز بود. او براى رسيدن به اين صلح، انواع راهها و نيرنگها را آزمود. تطميع و خريدن فرماندهان سپاه امام عليهالسلام شايعه پراكنى در لشكر كوفه و تضعيف روحيه آنها، تنها بخشى از برنامههاى معاويه در اين مقطع زمانى به شمار مىآمد. نقشههاى حساب شده وى، كار را به جايى رساند كه بسيارى از نيروهاى امام حسن عليهالسلام، به معاويه نامه نوشتند و براى به شهادت رساندن يا دستگير كردن آن حضرت، داوطلب شدند. معاويه، به منظور تضعيف روحيه امام عليهالسلامو سپاه كوفه، اين نامهها را نزد حضرت فرستاد.[50] در پى اين دسيسهها، معاويه برگهاى سفيد امضا كرد و به عنوان صلحنامه نزد امام حسن عليهالسلام فرستاد تا آن حضرت خود هر شرطى صلاح مىداند، در آن بگنجاند.[51]
در اين موقعيت، حضرت بين دو گزينه جنگ و صلح قرار گرفت. اگر گزينه جنگ را انتخاب مىكرد، احتمال پيروزى بر معاويه با اين سپاه اندك، ناهماهنگ، بىروحيه و خائن در حد صفر بود و به اسارت يا شهادت امام عليهالسلاممىانجاميد. در صورت اسارت، معاويه بر آن حضرت منّت مىنهاد و او را در نظر مردم رهين منت خود مىساخت. بىترديد اين امر به خوارى امام عليهالسلاممىانجاميد؛ به ويژه اگر آن حضرت به وسيله سپاه خود اسير و به معاويه تحويل داده مىشد!! چنانچه امام عليهالسلام به شهادت مىرسيد، معاويه به قلع و قمع شيعيان مىپرداخت و هستههاى اوليه شيعه را در سراسر جهان اسلام نابود مىساخت. در اين موقعيت، انتخاب صلح، عاقلانهترين كار به شمار مىآمد.
از سوى ديگر، عدم انتخاب صلح، چهرهاى جنگطلب و خشن از امام عليهالسلامارائه مىداد؛ چهرهاى كه شكست وى، هيچ دستاورد مثبتى به ارمغان نمىآورد و مردم ريخته شدن خونش را نتيجه طبيعى خشونتش مىدانستند!!
اهميت اين انتخاب، هنگامى روشن مىشود كه توجه كنيم امام عليهالسلام مىتوانست با گنجاندن شرايط اساسىاى چون لزوم حفظ جان خويش و شيعيان و موروثى نشدن حكومت در خاندان بنىاميه[52]، برگ برنده سياسى را در اختيار گيرد. البته معاويه به اين شرايط عمل نكرد؛ ولى امام عليهالسلام بدين طريق پيروزىاى ديگر به دست آورد و توانست چهره به ظاهر صلح طلب، مسالمت جو و متظاهر به اسلام معاويه را رسوا سازد.
 
1ـ3ـ2. شرايط زمانى امام حسين عليهالسلام؛ بهترين شاهد بر درستى موضعگيرى امام حسن عليهالسلام و يكسانى رفتار امامان عليهمالسلام در شرايط مساوى؛ ادامه روش امام حسن عليهالسلام توسط امام حسين عليهالسلام در مدت ده سال است كه با معاويه هم زمان بود. با تغيير شرايط و شروع دوره حكومت يزيد، عللى كه امام حسن عليهالسلام را به صلح كشانيد، موجود نبود. به طور كلى، از نظر تاريخى، شرايطى كه امام عليهالسلام را به قيام عليه يزيد واداشت، در دو بخش آمادگى مردم كوفه و شخصيت يزيد قابل بررسى است.
 
1ـ3ـ2ـ1. آمادگى مردم كوفه؛ هنگام مرگ معاويه در نيمه رجب سال 60ه. كوفه دوره بيست ساله حكومت امويان را تجربه كرده بود؛ دورهاى كه از سويى مركزيت را از كوفه به شام منتقل كرده و روح متعصب كوفيان را آزرده بود. از سوى ديگر، فشار بىحد امويان و حاكمان منصوب از سوى آنان، كوفيان را در رنج افكنده بود. در اين موقعيت، مردم از كوتاهىهاى خود در برابر حضرت على عليهالسلامتأسف مىخوردند. شهر منتظر جرقهاى بود تا در اين جامعه سركوب شده، شرر افكند و آنان را به انقلابى عظيم وادارد.
اين جرقه همان مرگ معاويه بود. پس از اين رخداد، كوفيان ـ به ويژه نسل جوان آنان كه دوره حكومت حضرت على عليهالسلام را تجربه نكرده و نيكويىهاى آن را از زبان پدران خود شنيده بودند ـ در صدد جبران گذشتهها برآمدند.
اندكى پس از شنيدن خبر مرگ معاويه، كوفيان زمزمه قيام سردادند؛ اما شرط اصلى قيام، داشتن رهبرى مقبول و مشروع بود. بر اين اساس، به امام حسين عليهالسلام روى آوردند[53] و سيل نامههاى خود را به سوى آن حضرت گسيل داشتند.
امام عليهالسلام در اين زمينه، براى فرار از بيعت با يزيد، مدينه را ترك گفته و به مكه پناه برده بود. آن بزرگوار، با دريافت نامههاى كوفيان، در پى بررسى اوضاع برآمد و بدين منظور، پسر عمويش مسلم بن عقيل را به آن سامان فرستاد.
بايد به اين واقعيت تأكيد كرد كه امام عليهالسلام، براى فرار از بيعت از مدينه خارج شد، نه براى شروع قيام؛ زيرا در آن زمان، هنوز نامههاى كوفيان را دريافت نكرده بود.
با رسيدن خبر برآورد مثبت مسلم از آمادگى كوفيان، امام عليهالسلام تصميم گرفت به سوى آن سامان حركت كند. آنچه سبب شد امام حسين عليهالسلام در عملى ساختن اين تصميم شتاب ورزد، دريافت خبر حضور مأموران يزيد در مكه بود؛ مأمورانى كه لباس احرام به تن داشتند و در پى فرصتى مىگشتند تا حضرت را به شهادت رسانند!! امام عليهالسلام عمره مفرده به جا آورد و قبل از فرا رسيدن زمان اَعمال حج، از مكه به سمت كوفه روان شد.[54]
حضرت بر آن بود، به كمك كوفيانِ آماده، هسته قيام عليه حكومت مركزى شام را بنيان نَهَد و پس از آن، حكومتى فراگير پديد آورد. آنچه اين فرضيه را تأييد مىكند، سخنان امامحسين عليهالسلام در اين مرحله است. آن حضرت امر به معروف و نهى از منكر را عامل اصلى حركت خويش و عمل به سيره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرتعلى عليهالسلام[55] را هدف خود خواند. روشن است مقصود از سيره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام، سيره حكومتى آن بزرگواران است؛ نه سيره فردىشان. اگر منظور سيره فردى بود، بايد در كنار آن دو، به سيره برادرش امام حسن عليهالسلام ـ كه به علت كوتاهى مدت حكومتش نتوانست سيره حكومتى ماندگارى داشته باشد ـ نيز اشاره مىكرد. همچنين پيوستن بسيارى از مردم مكه و آبادىهاى مسير حركت حضرت به كاروان او، نشان مىدهد آنان، حركت امام عليهالسلام را حركتى براى تشكيل حكومت مىدانستند.
اوضاع و شرايط زمانى خروج امام عليهالسلام از مكه نيز، تشكيل حكومت در پرتو آمادگى مردم را امرى ممكن مىنماياند؛ زيرا:
الف. به علت مرگ معاويه و جوانى و ناپختگى يزيد، حكومت شام در ضعف قرار داشت.
ب. شخصيت امام حسين عليهالسلام ـ در تقابل با شخصيت يزيد ـ مىتوانست نيروهاى بسيارى را به سوى حضرت جذب كند.
ج. حكومت كوفه در اين زمان، به وسيله عنصرى ضعيف و آرامش طلب، به نام نعمان بن بشير اداره مىشد كه غلبه بر او، در صورت حضور امام عليهالسلام در كوفه بسيار آسان مىنمود.
د. مردم رنج كشيده و متعصب كوفه ـ كه علاوه بر از دست دادن مركزيت حكومت، ستم فراوانى از حكومت شام تحمل كرده بودند ـ با انگيزه نيرومند، كنار امام عليهالسلامقرار مىگرفتند و حاضر بودند براى پيروزى بر حكومت مركزى شام، فداكارى كنند. بنابراين كافى بود امام حسين عليهالسلام به كوفه برسد و رهبرى اين جمعيت پرشور را برعهده گيرد. در آن صورت، به راحتى بر نعمان و اطرافيانش چيره مىشد؛ زمام امور را در دست مىگرفت و مىتوانست جبههاى نيرومند عليه شام تشكيل دهد. بديهى است در اين هنگام مردم حجاز، يمن و ايران، به مقايسه امام عليهالسلامو يزيد روى مىآوردند و اگر بىطرفى را بر نمىگزيدند، به يارى امام عليهالسلام مىشتافتند. امام عليهالسلام مىتوانست به كمك اين نيروهاى پرانگيزه، سپاه متزلزل شام را شكست دهد و حكومت سراسر جهان اسلام را به دست آورد.
بنابراين، حركت امام عليهالسلام از مكه به سمت كوفه، با هدف قيام عليه يزيد، كاملاً معقول و با امكان پيروزى فراوان مىنمايد. آنچه اين تدابير را ناكارآمد ساخت، استفاده از عامل كاملاً غير منتظرهاى به نام عبيداللّه بن زياد بود. در نظر نگرفتن اين عامل از سوى امام عليهالسلام نيز كاملاً طبيعى است؛ زيرا روابط عبيداللّه و يزيد در آن هنگام تيره بود و بسيار بعيد بود يزيد وى را حاكم كوفه سازد. روابط آنها چنان تيره بود كه يزيد قصد داشت، عبيداللّه را از حكومت بصره نيز عزل كند. سرجون مسيحى، مشاور يزيد، با تيزبينى ويژه خويش، قابليتهاى او را يادآور شد و روابط آنها را اصلاح كرد.[56]
بىترديد در نظر نگرفتن عامل غير منتظرهاى كه ممكن است در روند يك حركت خلل پديد آورد، هرگز معقوليت آن حركت را زير سؤال نمىبرد.
شبههاى كه مخالفان را به غير عقلانى پنداشتن حركت امام عليهالسلام واداشته، عدم توجّه حضرت به سابقه خيانت كوفيان به پدر و برادرش و پند ناصحانى چون عبداللّه بن عباس است كه اين پيشينه را يادآور شدند.[57]
در پاسخ بدين شبهه بايد گفت: روحيه نظام ناپذيرى، دنياطلبى و تغيير كوفيان در زمان امام على عليهالسلام و امام حسن عليهالسلام تا حدى در زمان امام حسين عليهالسلامانكارناپذير است؛ ولى بايد دانست اين زمان، با عصر دو امام پيشين متفاوت بود؛ زيرا:
الف. نسلى جديد، متعصب و غيرتمند در كوفه وجود داشت كه از عملكرد منفى پيشينيان خود، به شدت انتقاد مىكرد و مشتاقانه به جبران اشتباه آنان مىانديشيد. البته انگيزه اين نسل، به طور كامل مذهبى نبود و بيشتر در روح تعصب گراى آنان ريشه داشت؛ اما به هر حال مىتوانست حضرت را در سرنگونى حكومت مركزى يارى دهد.
ب. اين مردم، دوره نكبتبار حكومت بنىاميه را پشت سرگذاشته بودند. اين عامل مىتوانست انگيزه آنها را دو چندان سازد.
ج. رهبرى كوفيان در دست شيعيانى چون سليمان بن صرد خزاعى بود كه در صورت پيروزى، مىتوانست تمام اركان حكومتى كوفه را زير سلطه خويش در آورد.
 د. جامعه كوفه چنان بود كه اگر تعدادى نيروى فعال، جوّ آن را در دست مىگرفتند، مىتوانستند نيروهاى كم انگيزه و حتى بىتفاوت را تحت تأثير قرار داده و جذب كنند.
بنابراين، امام عليهالسلام مىتوانست با ورود به كوفه، رهبرى نيروهاى فعّال و تأثير گذار شيعه را به عهده گيرد؛ به يارى آنها امور را سامان دهد و نيروهاى ديگر را به سوى خود جذب كند.
ناگفته نماند كه با وجود تمام تطميعها و تهديدهاى عبيدالله، براى واداشتن مردم به جنگ با امام حسين عليهالسلام، تنها توانست سپاهى سى هزار نفرى تشكيل دهد.[58] اين سپاه نصف سپاهى بود كه چند سال بعد، از سوى همين مردم با هدفخونخواهى از قاتلان امام حسين عليهالسلام، گرد مختار حلقه زدند و در مقابل بنىاميه ايستادند.[59]
 
1ـ3ـ2ـ2. شخصيت يزيد، از نظر سياسى و دينى و عملكرد، با پدرش معاويه قابل مقايسه نبود؛ زيرا در بعد سياسى از تجربه پدرش بىبهره بود و سراسر عمر كوتاهش در شكار و بزم سپرى شده بود. در بُعد دينى نيز او نمىتوانست مانند پدرش، خود را از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى كرده، كاتب وحى و خال المؤمنين (دايى مؤمنان)[60] بخواند و حرمتى معنوى براى خويش پديد آورد. افزون بر اين، يزيد از آغاز جوانى، عنصرى هتاك، هرزه، سگ باز، باده گسار و فاسق شناخته شده بود؛ چنان كه امام حسين عليهالسلام در نامهاى به معاويه، بعضى از اين نكات را به وى گوشزد كرد و او را از تلاش در جهت ولايت عهدى يزيد بازداشت.
عملكرد يزيد نيز از آغاز نشان مىداد كه نمىتواند در حد يك زمامدار كاردان ظاهر شود. با آنكه پدرش در واپسين لحظات زندگى، او را از درگيرى با شخصيتى مانند امام حسين عليهالسلام برحذر داشته بود؛ او مغرورانه در پى گرفتن بيعت از آن حضرت برآمد و وى را به قتل تهديد كرد!
 بديهى است، شخصيت بزرگوار و عزتمندى مانند امام حسين عليهالسلام ـ كه حتى سكوت در برابر معاويه را جايز نمىدانست و از عدم قيام عليه او به خدا پناه مىبرد ـ نمىتواند در برابر اين عنصر هتّاك ـ كه دين جد بزرگوارش را بازيچه خويش قرار داده و به نام آن حضرت صلىاللهعليهوآله بر مردم حكم مىراند ـ ساكت نشيند. بنابراين، با شنيدن خبر به حكومت رسيدن يزيد، سوگمندانه فرمود: «و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»[61]؛ «وقتى امت حاكمى چون يزيد يافته، بايد با اسلام خداحافظى كرد».
آرى با توجه به اين حقايق، مىتوان نتيجه گرفت: حتى در صورت عدم فشار يزيد براى بيعت و نيز عدم تهديد امام حسين عليهالسلام به قتل، آن حضرت از هر فرصت كوچكى براى قيام عليه اين عنصر ناشايست ـ كه كيان اسلام را با خطر روبهور ساخته بود و مصلحتى فراتر از قيام عليه او تصوّر نمىشد ـ بهره مىگرفت.
 

زندگانى امام حسن عليهالسلام

 پرسش 3. ابعاد زندگانى شخصى امام حسن مجتبى عليهالسلام و دوران حضور ايشان در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام توضيح دهيد؟

 

يك. تولّد
در نيمه ماه مبارك رمضان سال دوم هجرت، اولين ثمره نبوت و امامت، مدينه را نور باران كرد و كانون امامت و ولايت را درخششى ديگر بخشيد. ولادت امام حسن عليهالسلام، بالاترين مژده به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلامبود. خَلق و خُلق او از عنايتهاى بىشمار خداوند كريم بر امت اسلامى بود.
 
 1ـ1. نامگذارى سبط اكبر پيامبر
بعد از تولد امام مجتبى عليهالسلام، رسول خدا صلىاللهعليهوآله در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند؛ آن گاه از اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيد: «چه نامى بر فرزندت نهادهاى»؟ آن حضرت پاسخ داد: «در نام گذارى بر شما پيشى نمىگيرم».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من هم در نام گذارى او، بر پروردگارم پيشى نمىگيرم». جبرئيل عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد و درود و سلام پروردگار را به او ابلاغ كرد و ضمن تبريك و تهنيت ميلاد فرزندش، گفت: «خداوند به تو فرمان مىدهد كه نام فرزند هارون را بر روى فرزندت بگذار». پرسيد: «نام او چه بوده است»؟ جبرئيل پاسخ داد: «شُبَّر». حضرت فرمود: «اما زبان من عربى است». جبرئيل گفت: نامش را «حسن» بگذار[62].
ابن اثير مىگويد: «حسن» نامى است كه در عرب جاهليت، تا آن روز سابقه نداشت و كسى آن را نمىشناخت[63].
 
1ـ2. القاب و كنيه آن حضرت
فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآله را با لقبهايى چون امام دوم، ريحانه رسول خدا، زكى، سبط اول، سيد، طيّب، مصلح و... مىشناختند. آن حضرت از شدت علاقه به اين مولود مبارك، او را «ابومحمد» ناميد و با همين كنيه او را صدا مىزد[64].
انس بن مالك درباره امام مجتبى عليهالسلام مىگويد: «هيچ كس از حسن عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر نبود»[65].
پيامبر اسلام در روز هفتم تولد امام مجتبى عليهالسلام برايش گوسفندى عقيقه كرد و نيز در همين روز به دستور ايشان، فرزندش حسن عليهالسلامرا ختنه كردند تا به اين سنت الهى، جامه عمل بپوشانند و به عنوان سيره عملى پيامبر صلىاللهعليهوآله باقى بماند.
 
 دو. دوران كودكى و زمان پيامبر
حضرت حسن عليهالسلام هفت سال و شش ماه از عمر شريف خود را در كنار جدش رسول خدا و در دامان پر مهر او سپرى كرد. علاقه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به اين كودك و برادرش حسين عليهالسلام، بيش از حد بود. عايشه در روايتى چنين نقل مىكند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله امام حسن عليهالسلام را مىگرفت و به سينه مىچسباند، سپس مىفرمود: خدايا!اين پسر من است و من او را دوست مىدارم؛ تو هم او را و هر كس را كه دوستدار او است، دوست بدار»[66].
در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امام حسن عليهالسلام مىفرمايد: «انه ريحانتى من الدنيا و ان ابنى هذا سيد»[67]؛ «او گل خوشبوى من از دنيا است و اين پسرم سيد و آقا است» و نيز: «حسن منى و أنا منه احب الله من احبه»[68]؛ «حسن از من است و من از او، خداوند دوستدار او را دوست بدارد».
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار مىگويد: روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حسن عليهالسلام را در بر گرفت و بوسيد و روى زانوى راست خود نشاند. سپس فرمود: «اما ابنى هذا فنحلته خُلقى و هَيبتى»؛ «به اين پسرم، اخلاق و هيبت خود را بخشيدم.» آن گاه حسين عليهالسلام را در بر گرفت و بوسيد و روى زانوى خود نشاند و فرمود: «نَحْلتُه شجاعَتى وَ جُودى»[69]؛ «به او شجاعت و سخاوت خود را عطا كردم».
 
استعداد فوق العاده امام حسن عليهالسلام
حسن بن على عليهالسلام هفت ساله بود و در مجلس رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضور مىيافت. آنچه را به آن حضرت وحى مىشد، مىشنيد و آن را حفظ مىكرد و براى مادرش فاطمه عليهاالسلام بازگو مىكرد. هنگامى كه حضرت على عليهالسلامبه منزل مىآمد، آن علوم را از فاطمه عليهاالسلام مىشنيد و چون از آن بانوى بزرگ مىپرسيد: «از كجا اين علوم را فراگرفتهاى»؟ پاسخ مىداد: «از فرزندت حسن عليهالسلام»[70].
 
سه. پس از رحلت رسول خدا
از دوران زندگانى امام مجتبى عليهالسلام، هفت سال و چند ماه بيشتر نگذشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رحلت فرمود. از همان زمان، دوران مظلوميت، غربت و مصيبت اين خاندان شروع شد. به فاصله اندكى، مادر بزرگوارش در راه دفاع از حق و حريم ولايت مظلومانه به شهادت رسيد و اندوهى بر غمهاى امام حسن عليهالسلام افزون گشت. او شاهد آزار رساندن به مادرش بود و خانه نشينى پدر گرامى و به غارت رفتن ميراث آن امام مظلوم، حوادث طاقت فرسا و ناگوارى بود كه تحمّل آن براى اين كودك باهوش و با ذكاوت، بس دشوار و سنگين بود.
در اين دوران تلخ و خسارت بار، امام حسن عليهالسلام به همراه برادرش امام حسين عليهالسلام، در كنار پدر گراميشان به نشر اسلام حقيقى و ناب پرداختند و گره مشكلات جامعه اسلامى را با سر انگشت تدبير و عقل و علم مىگشودند. پيشرفت اسلام و عظمت مسلمانان، بالاترين هدف و آرزوى خاندان پاك رسالت بود.
 
چهار. در دوران حكومت علوى
امام مجتبى عليهالسلام فرزند بزرگ اميرمؤمنان عليهالسلام ويژگىهاى ممتازى چون لياقت، شجاعت، شهامت، صداقت، تقوا، تجربه، آگاهى و بردبارى را در حد كمال دارا بود و در زمان حيات و حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام دوشادوش آن حضرت در مشكلات شركت داشت و مسئوليتهاى گوناگون و خطيرى را بر عهده گرفت كه به بعضى اشاره مىشود:
4ـ1. توليت موقوفات و صدقات
امام حسن عليهالسلام طى حكمى از سوى امام على عليهالسلام سرپرستى و توليت اوقاف را بر عهده گرفت[71]. مضمون اين فرمان مىرساند كه مراد، سرپرستى اموال شخصى حضرت على عليهالسلام نبوده است؛ بلكه منظور اموال امام و حاكم و موقوفات و صدقات عمومى بوده است كه بايد براى حفظ امامت و زعامت خاندان پرفضيلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، حفظ شود و حقوق و صدقات به اهلش برسد.
4ـ2. شركت در جنگ جمل
پيش از شروع جنگ جمل، امام حسن عليهالسلام به دستور پدر بزرگوارش به همراه عمار ياسر و تنى چند از ياران اميرمؤمنان عليهالسلام، وارد كوفه شد و با سخنانى شورانگيز و آتشين، آنها را به شركت در جهاد عليه «ناكثين» فراخواند و با وجود كارشكنى ابوموسى اشعرى ـ كه از طرف عثمان والى كوفه بود ـ توانست بيش از نه هزار نيرو آماده جنگ با منافقان نمايد. امام مجتبى عليهالسلام خود در خط مقدم جبهه جمل مىجنگيد و بر قلب سپاه دشمن يورش مىبرد و آنها را به خاك و خون مىكشيد تا آنجا كه بر بسيارى از ياران اميرمؤمنان عليهالسلام سبقت مىجست[72].
در ميدان جمل، عدهاى اطراف شتر عايشه را گرفته بودند و به سختى از او دفاع مىكردند. هر گروهى از آنها كه كشته مىشدند، دستهاى ديگر جاى آنان را مىگرفت. حضرت على عليهالسلام متوجه شد تا اين شتر سرپا است، اين فريب خوردگان و ساده لوحان، دست از مقاومت بر نمىدارند و آتش فتنه و آشوب خاموش نمىگردد! پس پسرش محمد حنفيه را طلبيد و نيزه خود را به او داد و فرمود: «شتر عايشه را هدف قرار ده و آن را از پاى در آور». محمد نيزه را گرفت و حمله كرد؛ ولى قبيله بنوضبه ـ كه اطراف شتر را گرفته بودند ـ او را از رسيدن به شتر بازداشتند و وى به ناچار به نزد پدر بازگشت. در اين هنگام حسن بن على عليهالسلام چون شيرى غرّان پيش آمد و نيزه را از دست محمد حنفيه گرفت و به سوى شتر حمله كرد و نيزهاش را در بدن آن فرو برد و در حالى كه خون شتر از نيزه فرو مىريخت، بازگشت. محمد كه اين منظره را ديد، رنگش دگرگون شد و خجالت كشيد؛ ولى اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمود: «لا تَأنَفْ فانه ابن البنى وَ اَنتَ ابنُ على»[73] ؛ «ناراحت نشو، چون حسن، فرزند پيامبر است و تو فرزند على هستى». بالاخره با پايدارى و رشادت سبط اكبر، امام مجتبى عليهالسلام و ديگر ياران شجاع، شتر عايشه از پاى درآمد و فتنه جمل به نفع لشكر حق پايان يافت.
4ـ3. دلاورى و ايثار در ميدان صفين
جنگ صفين، به دليل جاهطلبى و مقام پرستى معاويه و همفكرانش به وجود آمد. وى حاضر به تسليم در برابر حق نبود و با اينكه خود و يارانش از زمينه سازان قتل عثمان بودند؛ خونخواهى خليفه مقتول را بهانه كرده و با نيرنگها و فريبكارىهاى بسيار، توانستند مردم شام را با خود همراه و براى جنگ با اميرمؤمنان عليهالسلام آماده كنند. سرانجام جنگ شروع شد و صفها آراسته گرديد. حسن بن على عليهالسلام در اين نبرد سرنوشتساز، نقش مهم و مؤثرى داشت و اميرمؤمنان عليهالسلام به هنگام تنظيم سپاه و صف آرايى لشكر، جبهه راست آن را به امام حسن عليهالسلام، امام حسين عليهالسلام، عبداللّه بن جعفر و مسلم بن عقيل سپرد[74].
در يكى از روزهايى كه قرار بود، در ميدان صفين از طرف سپاه اميرمؤمنان عليهالسلام حملهاى عمومى انجام گيرد، آن حضرت متوجه شد كه فرزندش حسن عليهالسلام نيز خود را آماده حمله كرده است. اميرمؤمنان عليهالسلام با نگرانى متوجه اطرافيان خود شد و فرمود: «املكوا عنى هذا الغلام فاننى انفس بهذين ـ الحسن و الحسين ـ لئلا ينقطع بهذا نسل رسول الله»[75]؛ «جلو اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو ـ حسن و حسين عليهالسلام ـ دريغ دارم، مبادا به خاطر اين دو، نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله قطع گردد».
 4ـ4. امام جمعه موقت
هرگاه عذرى، مانند مريضى و مسافرت براى حضرت على عليهالسلام، پيش مىآمد و نمىتوانست براى اقامه نماز جمعه، در مسجد كوفه حضور يابد، طى حكمى فرزند برومندش، امام حسن عليهالسلام را به اين امر مهم مىگمارد.
در يكى از خطبههايى كه امام حسن عليهالسلام در نماز جمعه خواند، چنين فرمود: «خداوند سبحان، هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، مگر اينكه بعد از او خليفه و جانشينى و يا گروهى را تعيين فرمود. پس سوگند به آن كس كه محمد صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى برگزيد! هيچ كس در حق ما اهل بيت كوتاهى نخواهد كرد؛ مگر اينكه خداوند سبحان اعمال او را ناقص خواهد گذاشت و هيچ دولتى بر ضد ما حاكميت پيدا نخواهد كرد؛ مگر اينكه عاقبت، حكومت از آن ما خواهد شد. متجاوزان به حق ما پس از چند صباحى، سزاى عمل خود را خواهند ديد و به مكافات آن خواهند رسيد»[76].
4ـ5. خطابههاى امام حسن عليهالسلام
ابن ابى الحديد به نقل از مدائنى مىنويسد: «و كان الحسن اكبر ولد على و كان سيد الاسخياء حليما خطيبا و كان رسول الله يحبّه»[77]؛ «حسن عليهالسلام بزرگترين فرزند على بن ابى طالب عليهالسلام، سرور سخاوتمندان و حليم و بردبار و گويندهاى توانا بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را بسيار دوست مىداشت».
طه حسين در كتاب الفتنة الكبرى مىنويسد: «حسن بن على عليهالسلام، هنگام حيات پدرش و بعد از آن، سخنرانىهاى فراوانى ايراد كرد. مردمى كه شنونده سخنان او بودند، هرگز در او خستگى، سستى و كمبود مطلب مشاهده نكردند؛ چون او از خاندانى بود كه خستگى و سستى در سخن و كمبود مطلب برايشان بىمعنا بود. اين خاندان، معدن فصاحت و بلاغت و سخن بودند و در شبههها، آخرين سخن را مىگفتند. وقتى امام حسن عليهالسلام خطبه مىخواند، بهترين گفتنىها و درستترين مطالب ممكن را ادا مىكرد»[78].
4ـ6. مساعدت در كار قضا
با توجه به اينكه قضاوت و حل و فصل و نزاعها و اختلافها در مسائل حقوقى، جزايى، كيفرى و... از شئون حاكم اسلامى است و اميرمؤمنان عليهالسلامقضاوتهاى فراوانى داشت، افراد گوناگونى جهت دادخواهى ـ به عنوان حاكم اسلامى ـ خدمت آن حضرت عليهالسلام مىآمدند و تقاضاى استرداد حقوق خويش (مثل ارث، قصاص و مالكيت) و يا تنبيه مجرمان و جنايتكاران (همانند اجراى حدود زنا، شرب خمر، سرقت و...) را مىكردند. امام حسن عليهالسلام در اين دوران، بازويى قوى و مطمئن براى زمامدار مسلمانان بود. وى كه عالم و آگاه از همه مسائل شرعى بود، مسائل قضايى اسلام را به صورت عملى از پدر آموخته و با دقت، ظرافت و تسلّط قضاوت مىكرد. نمونههاى برجستهاى از قضاوت امام حسن عليهالسلام را مىتوان در كتابهاى تاريخى ملاحظه كرد[79].
 
پنج. امامت و رهبرى
زعامت و رهبرى امام حسن عليهالسلام، از جمله امورى است كه اميرمؤمنان عليهالسلامبر آن اصرار مىورزيد و بارها جمع مسلمانان را به آن توجه مىداد[80]. اين خود بيانگر لياقت و استعداد سرشارى بود كه در آن حضرت وجود داشت و مىتوانست با مديريت قوى خود، جامعه اسلامى را به سعادت دنيا و آخرت برساند. اما عدم حمايت مسلمانان از آن حضرت و سلطه بنىاميه بر آنان، مانع از اين شد كه امام مجتبى عليهالسلامبعد از پدر بزگوارش، اهداف والاى خود را جامعه عمل بپوشاند و مردم را با آن آشنا كند! پس از شهادت اميرمؤمنان عليهالسلام، در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى، بزرگترين اجتماع در كوفه، در جلوى منزل آن حضرت تشكيل شد. امام حسن عليهالسلام فرزند فرزانه و برومند اميرمؤمنان عليهالسلام با چشمانى اشك بار، براى مردم سخنرانى كرد و ضمن برشمردن فضيلتهاى پدر بزرگوارش، خود را به آنها معرفى كرد تا كسانى كه با اين خاندان پاك و شخص امام مجتبى عليهالسلامآشنايى ندارند، آشنا گردند و حجت بر آنان تمام شود. بعد از اين خطابه زيبا و شورانگيز ـ كه دلها را نرم و اشكها را جارى ساخت ـ عبداللّه بن عباس به پاخاست و مردم را بر بيعت با امام مجتبى عليهالسلام دعوت كرد. مردم نيز كه همه معيارهاى حاكم اسلامى را در چهره تابناك سبط اكبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىديدند، بىدرنگ به نشانه بيعت، دست مبارك آن حضرت عليهالسلام را فشردند[81].
بعد از بيعت عمومى مردم، امام حسن عليهالسلام دست به سازماندهى مجدد نيروها زد. او عبداللّه بن عباس را به عنوان والى و فرماندار بصره و قيس بن سعد بن عباده و سعيد بن قيس و عبيداللّه عباس را به فرماندهى بخشى از نيروهاى مسلح خود برگزيد. بسيارى از افرادى را كه در زمان پدر خود منصب و مقامى داشتند، در پستشان ابقا كرد[82].
بيعت مردم كوفه و رؤساى قبايل با امام حسن عليهالسلام، از يك سو شادى و سرور در ميان مسلمانان را به دنبال داشت و از سوى ديگر دشمنان اهل بيت (مانند ناكثين و مارقين) و به ويژه حاكمان غاصب شام را مضطرب و سرگردان كرد و آنان را به فكر توطئهها جهت سرنگونى حكومت نوپاى امام حسن عليهالسلام انداخت. آنها از هيچ گونه حركت سياسى و غير سياسى برضد آن حضرت عليهالسلام كوتاهى نكردند؛ زيرا معاويه مىدانست كه حسن بن على عليهالسلام از محبوبيت فراوانى در ميان مسلمانان برخوردار است و در اندك زمانى، جاى خالى پدر را پرخواهد كرد. به همين دليل معاويه با ياران صميمى و مورد اعتمادش، به مشورت نشست و آنان را از وضعيت خطرناك آينده بيم داد و گفت: «اگر براى براندازى حكومت امام حسن عليهالسلام فكرى اساسى نكنيم، براى هميشه با تهديد مواجه خواهيم شد»[83]. پس از سخنان معاويه، شورا برگزار و تصميمات زير گرفته شد:
الف. فرستادن جاسوس جهت آشوب و اغتشاش به كوفه و بصره و ديگر شهرهاى عراق؛
ب. تهديد و تطميع نيروهاى ارشد نظامى؛ معاويه همواره مىكوشيد فرماندهان لشكر امام حسن عليهالسلام، همچون عبيداللّه بن عباس و قيس بن سعد بن عباده و... را به نحوى تطميع كند و يا بترساند. او افرادى مانند عبيداللّه بن عباس را ـ با آنكه سابقه درخشانى داشت و همواره در خط مستقيم اهل بيت عليهالسلام و علويان بود و وفادارى خود را به اهل بيت عليهالسلام اثبات كرده بود ـ فريب داد. او با دريافت پانصد هزار درهم و وعده پانصد هزار ديگر، به لشكريان معاويه پيوست و ننگ هميشگى را براى خود خريد. با فرار عبيدالله، دو سوم نيروهاى تحت فرماندهىاش، در هم ريختند و آنان گروه گروه گريختند. كار به جايى رسيد كه معاويه فكر كرد، ديگر كسى از لشكريان امام عليهالسلام باقى نمانده است؛ به همين جهت سردار جنايتكار خود، بسر بن ابى ارطاة را با سه هزار نيرو به سراغ بقيه فرستاد. اما قيس بن سعد به همراه چهار هزار نفر باقى مانده، مقاومت كردند. بسر و نيروهايش با ديدن اين وضعيت، به سوى شام عقبنشينى كردند[84].
ج. شايعه صلح قبل از تحقّق آن؛ از ديگر توطئههاى حكومت شام، شايع كردن دروغ پيشنهاد صلح از سوى امام حسن عليهالسلام به معاويه بود. شايعه اين مطلب و مطالب غير واقعى ديگر از سوى خوارج، روحيه رزمندگان مسلمان را در هم مىشكست و حال آنكه آغازگر صلح و پيشنهاد دهنده آن، معاويه بود! وى يك مرتبه توسط عبداللّه بن نوفل و بار ديگر به وسيله عبداللّه بن عامر، صلح را خدمت امام حسن عليهالسلام مطرح كرد؛ ولى آن حضرت با قاطعيت تمام آن را رد كرد و نپذيرفت[85].
امام مجتبى عليهالسلام در برابر توطئههاى شوم معاويه و حكومت شام، به سختى ايستاد و هيچ گونه سستى از خود نشان نداد. در قاموس رفتارى آن حضرت، جنگ با معاويه يك اصل است و مصالحه، تاكتيك و بهترين روشى است كه آن روز مىتوانست براى حفظ مسلمانان و تضعيف و تفرقه آنان به كار برد. آن امام همام در جواب برخى از معترضان به صلح فرمود: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[86] ؛ يعنى، صلح من فضيلت و ارزش شب قدر را دارد. برخورد زيبا و پرشكوه امام مجتبى عليهالسلام، صلابت و پابرجايى آن بزرگوار را مىرساند[87].
 
شش. بازگشت به مدينه طيبه
چند روز پس از امضاى قرارداد صلح و رفت و آمدهاى مكرر از سوى دوستان و دشمنان، امام مجتبى عليهالسلام مصلحت را در آن ديد كه به همراه خاندان خود و برخى از يارانش، به مدينه برگردد. انتشار اين خبر، بازتابى گسترده در ميان مردم داشت. غم و اندوه مردم را فرا گرفت. اصرار و پافشارى عدهاى از شيعيان، براى ماندن آن حضرت در كوفه، بىنتيجه ماند و در پاسخ به خواست آنها فرمود: «ليس الى ذلك سبيل»[88]؛ «چارهاى جز اين ندارم».
روزى كه امام حسن عليهالسلام به همراه برادرش حسين بن على عليهالسلام و خانواده و اطرافيانش راهى مدينه شدند، مردم كوفه با اندوهى عميق و فراوان آن حضرت را بدرقه كردند؛ در حالى كه اشك چشمان بسيارى را فرا گرفته بود.
بدرقه كنندگان با نگاههاى طولانى خود، حسرت و تأسف خود را اظهار مىكردند و با زبان حال، بر سرنوشت تيره خود، نواى اندوه سر مىدادند. هنگامى كه امام حسن عليهالسلام و همراهان به دير هند رسيدند، امام عليهالسلام نگاهى به شهر كوفه انداخت و چنين سرود:

و لا عن قلى فارقت دار معاشرى
هم المانعون حوزتى و ذمارى


يعنى «من خانه دوستانم را از روى دشمنى و بغض ترك نمىكنم؛ چون آنان حاميان من و ياران و پشتيبان من هستند»[89]. امام مجتبى عليهالسلام مىخواست با اقامت در مدينه، اهداف مهمى را پىگيرى كند. اين ناخداى بردبار، مىخواست با فرو بردن خشم خود و شكيبايى و درايت، كشتى طوفان زده اسلام را از غرقاب خطرناك حكومت معاويه و دودمان بنىاميه، نجات بخشد و نگذارد دشمنان واقعى دين، با احاديث ساختگى و نسبتهاى ناروا، به پيامبر بزرگ اسلام و پدرش اميرمؤمنان عليهالسلام و اصحاب بزرگ، چهره واقعى اسلام را عوض كنند و به اسم «حكومت اسلامى»، اهداف شيطانى خود را بر امت اسلام تحميل و بدعتها و سنتهاى جاهليت را دوباره زنده كنند.
بازگشت امام مجتبى عليهالسلام، به همراه خاندان نبوت به مدينه، فروغ و عظمتى دوباره به اين پايگاه وحى بخشيد. جمعيت مشتاق و دلباخته اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ، در كنار دروازه مدينه، در انتظار ورود قافله نور بودند. گويى مردم مدينه بار ديگر به استقبال رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده بودند. سرانجام انتظار به سر رسيد. زنگ شترهاى قافله به گوش رسيد. پس از لحظاتى، زن و مرد مدينه، خاندان نبوت را در آغوش گرفتند و با اشك شوق از آنان استقبال كردند. امام حسن عليهالسلام ده سال در مدينه اقامت گزيد و در اين مدت همانند پدر و جد بزرگوارش، طبيبى دلسوز، معلمى آگاه و پناهگاهى مطمئن براى مردم مدينه و مظلومان عالم بود. آن حضرت عليهالسلام با سخنان عميق و على گونه، صبر و شكيبايى محمدى و عفّت و و تقواى فاطمى، مسلمين جهان را رهبرى كرد و در مقابل جبهه كفر و بنىاميه و انديشههاى شيطانى آنها، راست قامتانه ايستاد. برنامههاى سبط اكبر عليهالسلام در اين مدت كوتاه عبارت بود از:
 6ـ1. تربيت و آموزش نيروهاى كارآمد
پس از حضور امام مجتبى عليهالسلام در مدينه، محدثان، راويان و دانشمندان بزرگ، پروانه شمع وجود آن امام گشتند و پس از چند صباحى، مدينه با فروغ ستارگانى كه در مكتب امام حسن عليهالسلام تربيت شده بودند، جلوهاى جديد به خود گرفت. مكارم اخلاق و رفتار پسنديده و دل پذير آن بزرگوار، در روحهاى مستعد و آماده، تأثيرى عميق داشت و هر روز بر شمار مشعل داران نهضت فرهنگى و سياسى اسلام افزوده مىشد. ياران باقى مانده على بن ابيطالب عليهالسلامو مواليان و محبان اهلبيت عليهمالسلام ، در خود سازماندهى جديدى ايجاد كردند. نيروهاى كارآمد را شناسايى و جنگ سردى را عليه نظام حاكم آغاز كردند.
در اين مدت، بسيارى كه در خواب غفلت و گمراهى به سر مىبردند، با روشنگرى آن حضرت بيدار شدند و مبانى اسلام اصيل را از سرچشمه زلال سلاله پاك پيامبر صلىاللهعليهوآلهآموختند. در منابع اسلامى، شاگردان نامدار و راويان اخبار آن حضرت عليهالسلامبه تفصيل آورده شده است[90].
6ـ2. نشر فرهنگ اصيل اسلام
از جمله امور زيربنايى و مهمى كه امام مجتبى عليهالسلام، آن را به بهترين صورت انجام داد، معرفى و نشر فرهگ اصيل اسلام، در برابر تحريفات و تهاجم فرهنگى حاكمان اموى ـ به ويژه معاويه ـ بود؛ زيرا اين خاندان، بيشترين دشمنىها را در حق اسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله روا داشتند. ابوسفيان با تحريك قريش و تهيه سلاح، جنگ بدر، احد و احزاب را عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان به راه انداخت و معاويه نيز جنگ صفين را بر خاندان وحى تحميل كرد. در جنگ نهروان و جمل و تحريكات داخلى ديگر نيز نقشى بارز داشت و از هيچ جنايتى فروگذار نكرد. معاويه با بدعتگذارى گسترده در دين، تجويز محرّمات، تعطيلى حدود الهى، تغيير بعضى از احكام شرع، تشويق مردم به جعل و ساختن حديث در مدح و منقبت خاندان ابوسفيان و مذهب و نكوهش خاندان رسالت ـ به ويژه اميرمؤمنان عليهالسلام ـ علنى كردن منكرات، كشتن بزرگان نامدار شيعه، بركنارى دوستداران اهل بيت از پستهاى كليدى و صدها جرم و جنايت ديگر، تصويرى وارونه و زشت از اسلام به مردم ـ به ويژه اهل شام ـ نشان داده بود. امام حسن عليهالسلام با صبر و درايت و خاص خود، اسلام ناب محمدى را به مردم معرفى كرد و پرده از چهره نفاق و تزوير معاويه كنار زد و بسيارى از نقشههاى خائنانه دشمن را نقش بر آب كرد[91].
6ـ3. رسيدگى به نيازمندان
سخاوت و عطابخشى اهل بيت عليهمالسلام ـ به ويژه سبط اكبر پيامبر صلىاللهعليهوآله ـ زبانزد عام و خاص بود. او قلبى پاك و پر مهر نسبت به دردمندان و محرومان جامعه داشت و همانند پدر بزرگوارش، با خرابهنشينان و اقشار ضعيف جامعه، همراه و هنمشين بود. درد دل آنان را با جان و دل مىشنيد و در رفع نيازهاى آنان، سعى و كوششى فراوان داشت. از اين رو هر درمانده و ناتوانى، درِ خانه آن حضرت را مىكوبيد و حتى از شهرها و ديار ديگر نيز به اميد عطا و دستگيرى امام مجتبى عليهالسلام، به مدينه منوره مىآمدند و از آن درياى جود و كرم بهرهمند مىشدند. امام هزينه سفر، ازدواج و زندگى و مداواى بيماران و ديگر نيازهاى آنها را مىپرداخت و گاه بدون هيچ گونه پرسشى، بر آنها ترحم و بخشش مىكرد.
6ـ4. حمايت سياسى و اقتصادى از مواليان
با تسلّط يافتن معاويه بر عراق، ميزان جنايت و خيانت وى نسبت به مسلمانان ـ به خصوص دوستداران و مواليان خاندان نبوت ـ بيشتر گرديد و هر روز بر تعداد فراريان از ظلم و ستم حاكم شام افزون گشت. حسن بن على عليهالسلام پشتوانهاى محكم و استوار براى پناهندگان سياسى بود و در دوران اقامتش در مدينه منوره، از هيچ گونه حمايتى در مورد آنان كوتاهى نكرد. امام عليهالسلام با وجود انزجار از معاويه و اعمال او، براى رفع گرفتارى كسانى كه مورد خشم و غضب معاويه و دار و دستهاش قرار گرفته بودند، گاهى به آنها نامه مىنوشت و رفع ظلم و ستم از شيعيانش را درخواست مىكرد.
به عنوان مثال سعيد بن ابى سرح كوفى، مورد خشم زياد بن ابيه، استاندار كوفه، قرار گرفت و از كوفه فرار كرد. وى راهى مدينه گشت و به امام مجتبى عليهالسلامپناهنده شد. حاكم كوفه، خانواده سعيد را زندانى و اموالش را مصادره نمود و خانهاش را با خاك يكسان ساخت تا وحشتى در دل شيعيان به وجود آيد و سعيد خود را تسليم كند. وقتى امام عليهالسلام از اين جنايت آگاه شد، به شدّت ناراحت گرديد و براى جلوگيرى از ظلم زياد بن ابيه و گرفتن امان براى سعيد بن ابى سرح، نامهاى به زياد نوشت. نامه امام حاوى امر به معروف و نهى از منكر و حمايت صريح از سعيد بن ابى سرح و داراى متنى قوى و استوار بود. در اين نامه خواسته شده كه به سعيد و خاندانش، آسيب و گزندى نرسد و همه ضررهاى مالى وارد شده به وى جبران گردد و از همه مهمتر اينكه امام عليهالسلام سعيد را بىگناه دانسته و سزاوار عقوبت نمىداند. زياد وقتى نامه را خواند، از حمايت امام عليهالسلام و امر و نهى آن حضرت به خشم آمد، پليدى ذات خود را در پاسخ نامه كاملاً نمايان ساخت و همه الطاف و مهربانى خاندان رسالت عليهمالسلام در زمان حاكميت اميرمؤمنان عليهالسلام را از ياد برد!! با اين حال امام عليهالسلام با تهديدات زياد و جواب توهينآميز وى، دست از حمايت سعيد بر نداشت و نامهاى ـ به همراه نامه آكنده از فحّاشى و هتاكى زياد ـ براى معاويه فرستاد و از او خواست تا جلوى تجاوزات و ستم زياد را بگيرد و امنيت سعيد بن ابى سرح را تضمين كند. معاويه كه موقعيت امام مجتبى عليهالسلام را به خوبى درك مىكرد و مىدانست موضعگيرى حسن بن على عليهالسلام برايش ارزان تمام نخواهد شد، نامهاى به زياد نوشت و ضمن برشمردن فضايل و كمالات امام حسن عليهالسلام و يادآورى صفات برجسته و ممتازش، از او خواست تا سعيد را رها و خسارات وارد بر او را جبران كند[92].
 6ـ5. افشاگرى بر ضد معاويه
امام حسن عليهالسلام بعد از بازگشت به مدينه طيبه، در هر زمان و مكان مناسبى، مشروعيت حكومت معاويه را زير سؤال مىبرد و تنفّر و انزجار خود را از حكومت جابرانه آنها ابراز مىكرد. او اجازه نمىداد تبليغات مسموم دشمن حيلهگر ـ كه وانمود مىكرد با خاندان رسالت رابطهاى حسنه دارند و آنان نيز از بنى اميه راضىاند ـ به ثمر نشيند.
روزى امام عليهالسلام در مسجدالحرام طواف مىكرد كه چشمش به «حبيب بن مسلمه فهرى» ـ كه از ياران صميمى معاويه بود ـ افتاد. رو به وى كرد و فرمود: «اى حبيب! راه و مسيرى را كه انتخاب كردهاى، راه خدا نيست». آن فاسق فريب خورده، در پاسخ از روى تمسخر گفت: آيا روزى كه راه پدرت، على عليهالسلامرا انتخاب كرده بودم، در مسير طاعت خدا بود؟!
حضرت در پاسخ فرمود: «آرى، سوگند به خداوند! تو براى رسيدن به اندكى از مال دنيا، يوغ بندگى معاويه را بر گردن نهادهاى. اگر او زندگى دنيايت را تأمين كرد، در عوض آخرت را از تو گرفته است»[93].
6ـ6. جلوگيرى از پيوند ازدواج با بنىاميه
تلاش معاويه بر آن بود كه رابطه خود را با امام مجتبى عليهالسلام و خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيكو و شايسته جلوه دهد و از نفوذ اهلبيت عليهمالسلام در ميان مردم به نفع خود استفاده كند. به همين دليل كوشش فراوانى داشت تا با بنىهاشم، پيوند خويشاوندى برقرار كند. در همين راستا، مروان بن حكم، فرماندار مدينه را فرستاد تا از زينب دختر عبداللّه بن جعفر براى فرزندش خواستگارى كند. وى در پاسخ به اين درخواست گفت: بايد در اين مورد با بزرگ خود، حسن بن على عليهالسلام مشورت كنم و هر چه او صلاح دانست، انجام دهم.
مروان، مجلسى ترتيب داد و بزرگان بنى هاشم و بنى اميه را دعوت كرد. امام حسن عليهالسلامرا بالاى مجلس نشاند و با اطمينان خاطر، پيشنهاد معاويه را مطرح كرد و گفت: «يزيد جوانى است كه همتايى ندارد. ابرها به بركت وجود او مىبارند! در اين ازدواج افتخارى كه نصيب بنىهاشم مىشود، بيش از مقدارى است كه نصيب بنىاميه خواهد شد».
سخنان مروان كه به اينجا رسيد، امام مجتبى عليهالسلام به پا خاست و نقشههاى معاويه را در اين خواستگارى سياسى فاش و خنثى ساخت و در قسمتى از سخنانش فرمود: «دشمنى ميان بنىهاشم و بنىاميه، براى خدا است و به جهت دنيا، صلح و آشتى برقرار نخواهد شد. يزيد از دودمان بتپرستان جاهليت است و چيزى بر او افزوده نشده است. اى مروان! اينكه گفتى، افتخار بنىهاشم به اين ازدواج بيش از بنىاميه است، بايد گفت: اگر خلافت بر نبوت برترى داشت، در اين امر افتخارى نصيب ما مىشد! اما نبوت، اشرف و برتر از خلافت است؛ پس در اين پيوند، شما به افتخار و عزت مىرسيد، نه ما. بارش باران به سبب وجود اهلبيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، نه دودمان پليد شما و يزيد آلوده و بدكار!!
در پايان فرمود: ما بهتر ديديم كه زينب را به عقد پسر عمويش قاسم بن محمد بن جعفر در آوريم و مهريهاش را يكى از زمينهاى زراعى خود، در مدينه قرار دهيم. معاويه اين مزرعه را به ده هزار دينار از من مىخواست و ندادم. بدين ترتيب با هوشيارى و شجاعت امام مجتبى عليهالسلام اين ازدواج سياسى سر نگرفت و معاويه نتوانست به اهداف شيطانى خود در اين مورد دست يابد و عدهاى سادهانديش را فريب دهد[94].
در جريانى ديگر وقتى معاويه، ابن خديج را براى خواستگارى يكى از دختران يا خواهران امام حسن عليهالسلام فرستاد، حضرت فرمود: «ما دختران خود را در انتخاب همسر آزاد مىگذاريم». ابن خديج به همراه يكى از بانوان نزد آن دختر رفت و پيام معاويه را به او رساند؛ ولى او در پاسخ گفت: «به خدا قسم! اين كار محال است؛ چون معاويه در ميان ما، همانند فرعون است. او مردان را مىكشد و زنان را رها مىكند»[95].
 

ازدواج امام حسن عليهالسلام

 پرسش 4. بسيار شنيده شده كه امام حسن مجتبى عليهالسلام ازدواجها و طلاقهاى متعددى داشته است، آيا اين حرف صحت دارد؟ تعداد فرزندان ايشان چند تن است؟
زمامداران باطل به منظور استثمار و استعمار جامعه و استحكام پايههاى حاكميت نامشروع و عنكبوتى خود، امامان به حق شيعه را بزرگترين مانع بر سر راه خود مىديدند. از اين رو در برخورد با آنان، مىكوشيدند علاوه بر كشتن و به شهادت رساندنشان، پايگاه شخصيتى و فكرى ايشان را نيز خدشهدار سازند و شايعات گوناگونى را به آنان نسبت بدهند.
يكى از موضوعات بىاساس و دروغى كه قرنها، برخى مورخان و نويسندگان به آن پرداختهاند، داستان ازدواج و طلاقهاى گوناگون امام مجتبى عليهالسلام است. همين امر موجب گرديده كه دشمنان اسلام، با هدف انتقام گرفتن از اهلبيت عليهمالسلام و ضربه زدن به امام مجتبى عليهالسلام بر همين نوشتهها تكيه كنند و سبط اكبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله را فردى شهوت ران، هوسباز و غير متعهد به جهان معرفى كنند!!
پرسش اساسى اين است كه: چرا اتهام ازدواجهاى زياد و طلاقهاى مكرر در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام و خود امام مجتبى عليهالسلام و حتى تا بعد از قرن اول مطرح نبوده و در كتابهاى تاريخى، اثرى از اين تهمتهاى ناجوانمردانه نيست؛ با اينكه معاويه و دستگاه حاكم اموى، به شدت به دنبال يافتن سوژه و نقطه ضعفى براى خرد كردن روحيه و كوبيدن شخصيت برجسته امام مجتبى عليهالسلامبودند؟!
واقعيت اين است كه منصور دوانيقى، نقش اصلى را در چنين تهمت بزرگى بر عهده داشت. هنگامى كه وى در سال 137 به خلافت رسيد، با هدف خاموش كردن نهضتهاى علويان و سادات حسنى و كاستن از محبوبيت و نفوذ آنها در بين مردم، چنين اتهامى را در خطبهاى كه در برابر عدهاى از اهل خراسان ايراد نمود، بر زبان آورد[96]!!
حركت شيطانى منصور و تبليغات مسموم بنىاميه، سبب گرديد مزدوران قلم به دست و دوستان ناآگاه و بىتوجّه به مصالح امت اسلامى، از كاه كوهى ساختند تا آنجا كه تعداد همسران آن حضرت را از هشت نفر تا چهارصد نفر برشمردند! البته هنگامى كه سخن از نام و نشان آنان به ميان مىآيد، در مىمانند و تعداد انگشت شمارى را معرفى مىكنند كه خود دليلى آشكار، بر سستى سخن و بىپايگى اين اتهام ناجوانمردانه است.
براى امام مجتبى عليهالسلام سه داماد بيشتر ذكر نشده است؛ آيا معقول و پذيرفتنى است كه آن حضرت، از چهارصد همسر، تنها سه دختر داشته باشد و يا حداكثر شش دختر كه تنها سه نفر از آنها ازدواج كردهاند و از بقيه نام و نشانى نباشد؟
گرفتارىهاى اجتماعى، سياسى و عبادى آن نور الهى، اجازه چنين سرگرمىهاى مبتذل و خوشگذرانىهاى مسئله ساز را به وى نمىداد. مگر نه اين است كه حل و فصل امور مردم مدينه و كوفه و نبردهاى گوناگون در ركاب پدر بزرگوارش و تعليم و تربيت شئون جامعه اسلامى، بر دوش ايشان بود؟!
مدائنى نقل مىكند: امام مجتبى عليهالسلام هر روز صبح بعد از نماز تا طلوع آفتاب، در محراب عبادت مىنشست و از طلوع آفتاب تا هنگام ظهر، جوابگوى گرفتارىهاى مردم بود[97]. آيا كام جويى و هوسرانى افسار گسيخته، براى كسى كه علاقه فراوانى به عبادت داشت و شبزندهدارىهايش زبانزد همه بود و 25 بار، فاصله 450 كيلومترى بين مدينه و مكه معظمه را با پاى پياده طى كرده و همه اموالش را سه مرتبه در راه خدا تقسيم كرده بود؛ معنا و مفهومى داشت؟!
 بررسى رواياتى كه در مورد زياد طلاق دادن آن حضرت وارد شده و حتى برخى از محدثان بزرگ شيعه، با هدف خدمت به فرهنگ ارزشمند و غنى شيعه، آنها را در بابهاى خاصى آوردهاند، هم از نظر سند و هم از جهت مضمون و محتوا، مخدوش و داراى اشكال است[98].
طلاق مبغوضترين و منفورترين عمل حلال در نزد خداوند است و پيشوايان دين، پيروانشان را به شدت از آن نهى كرده، فرمودهاند: «ازدواج كنيد و طلاق ندهيد؛ زيرا عرش خداوند از طلاق به لرزه در مىآيد»[99].
حال آيا اين عمل در نزد امام حسن عليهالسلام به قدرى ممدوح و پسنديده است كه در هر فرصتى، به آن اقدام مىكرده است؛ به گونهاى كه به عنوان فردى «مطلاق» (زياد طلاق دهنده) معروف بوده است؟!
در مآخذ تاريخى و روايى، نام همسران آن حضرت بدين ترتيب بيان شده است: 1. جعده، 2. ام بشير، 3. خوله، 4. ام اسحاق، 5. ام كلثوم، 6. زينب، 7 و 8. دو تا ام ولد.
متأسفانه در برخى روايات، 300 زن ذكر شده و به اين ترتيب امام حسن عليهالسلام در نظر مردم عادى، يك فرد خوشگذران معرفى گشته است!! آنان نيز نفهميدهاند كه اين سخنان و روايات، از سوى عوامل بنىاميه و بنىعباس، ساخته شده است تا كسى به امام حسن عليهالسلام و اولاد او توجه نكند و آنان بتوانند به راحتى حكومت كنند! حقيقت اين است كه اين روايات را افراد انگشت شمارى، براى هدف خاصى ساخته اند. براى نمونه به يكى دو نمونه از اين افراد اشاره شود.
يكى از اين راويان، يحيى بن علا است و اين شخص، قاضى دربار منصور دوانيقى بود. منصور خليفه عباسى و غاصب خلافت است و قاضى او نمى تواند امام حسن عليهالسلام را انسان كامل معرفى كند. او براى خوشايند منصور، امام حسن عليهالسلام را مىكوبيد تا دشمنى مردم با منصور كم شود. در زمان منصور سادات حسنى، عليه خلافت او به پا خاستند و بهترين وسيله براى مقابله با ايشان، اين بود كه در بين مردم امام حسن عليهالسلام بد معرفى شود تا مردم به آنان توجه نكنند.
يكى ديگر از اين راويان، ابوالحسن مدائنى است. وى مىگويد: امام حسن عليهالسلام هفتاد زن داشت. ابن مدائنى مبلّغ رسمى بنىاميه بود و وظيفه داشت بر ضد امام حسن عليهالسلامو فرزندان او تبليغ كند. يكى از ابزار تبليغات اين بود كه امام را خوشگذران معرفى كنند و به مردم بگويند: امام حسن عليهالسلام اهل جنگ نبود و براى همين شكست خورد و صلح كرد!! در حالى كه آن حضرت و امام حسين عليهالسلام و ديگر پيشوايان معصوم، همگى اماماند و اين مردم هستند كه گاهى پيرو آنان بوده و گاهى آنان را ترك كردهاند[100]!!
 
فرزندان امام مجتبى عليهالسلام
از نكات برجسته و مورد توجه زندگى پربار امام حسن عليهالسلام، تربيت فرزندانى انقلابى و ظلمستيز است كه همواره، همراه پدر خويش در كوفه و مدينه بودند و بعد از شهادت آن بزرگوار، يار باوفاى امام زمان خود، حسين بن على عليهالسلامشدند. آنان پدر را برترين الگوى رفتارى و تربيتى خويش مىدانستند و مىكوشيدند آينه تمام نماى حسنى باشند. بسيارى از ايشان، مجسمه تقوا، شجاعت، صداقت، رأفت، مهربانى، سخاوت و عدالت بودند. آنها بازوانى قوى براى عموى والامقام خود و پيروى مخلص و جانبركف براى او بودند. حضور هفت يا هشت تن از آنها در صحنه كربلا، بالاترين گواه بر اين مدعا است. از جمله آنها حسن بن حسن معروف به «حسن مثنى» است كه در زمان امام حسين عليهالسلام، مسئول موقوفات و صدقات اميرمؤمنان عليهالسلام و زيد بن حسن متولى موقوفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد.
 در دوران حاكميت بنىاميه و بنىعباس، بسيارى از نوادگان امام مجتبى عليهالسلام، پرچمدار نهضتهاى اسلامى بر ضد حاكمان ستمگر زمان خود بودند و يا به صورت آشكار، با آنها مخالفت مىكردند؛ همچون عبداللّه بن حسن بن حسن و حسين بن على بن حسن بن حسن.
تعداد فرزندان آن حضرت مختلف نقل شده است. ابن شهر آشوب فرزندان آن حضرت را سيزده پسر و يك دختر به نام فاطمه دانسته است. او اضافه مىكند كه فاطمه دخترى پاكدامن، عفيفه و و فاضله و همسر حضرت سجاد عليهالسلام و مادر امام باقر عليهالسلام بود. شيخ مفيد رحمهالله فرزندان آن حضرت را هشت پسر و هفت دختر مىداند[101].
 
ايثارگران حسنى در حماسه كربلا
از بررسى و مطالعه كتابهاى تاريخى و واقعهنگارى كربلا، به دست مىآيد كه هفت نفر از فرزندان پاك حسن بن على عليهالسلام در واقعه خونين و جاويدان عاشورا شركت داشتند. پنج تن از آنها با حماسه آفرينى به شهادت رسيدند و يك تن مجروح گرديد. يك تن هم كه سن او كمتر از ديگر برادران بود، به همراه حضرت سجاد عليهالسلام با قافله كربلا به مدينه منوره بازگشت. اسامى آنان عبارت است از: 1. حسن بن حسن (حسن مثنى)؛ 2. عمروبن حسن؛ 3. ابوبكر بن حسن (شهيد كربلا)؛ 4. قاسم بن حسن (شهيد كربلا)؛ 5. عبداللّه بن حسن (عبداللّه اكبر)؛ 6. عبداللّه بن حسن (عبداللّه اصغر)؛ 7. بشر بن حسن (شهيد كربلا).
امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام در فتوحات صدر اسلام شركت داشته و فرمانده لشكر اعراب در حمله به تبريز و گرگان و يا شمال آفريقا بودهاند. عده زيادى از تاريخ نويسان اهل سنت و شيعه (مانند ابن اثير، ابن خلدون، سيد هاشم معروف الحسنى و باقر شريف قرشى) نوشتهاند: امام حسن و امام حسين عليهمالسلام بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در هيچ فتحى شركت نداشتند؛ مگر در بعضى از فتوحات اسلامى (مانند فتح شمال آفريقا). آنان به همراه عدهاى از صحابه بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآلهـ مانند عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر ـ در اين جنگها شركت كرده بودند[102].
ابونعيم اصبهانى مىنويسد: امام حسن عليهالسلام مانند ديگر رزمندگان، با جنگ و مبارزه وارد اصفهان گرديد و با ديگر مجاهدان از گرگان عبور نمود[103]. و نيز گفتهاند: در فتح طبرستان (مازندران) ـ كه سعيد بن عاص فرماندهى لشگر اسلام را بر عهده داشت ـ عبداللّه بن عباس و بسيارى از صحابه و نيز امام حسن و امام حسين عليهماالسلام حضور داشتند. اين پيروزى در سال 30 ه. نصيب مسلمانان گرديد[104].
برخى مانند سيد جعفر مرتضى عاملى، حضور آن دو را در فتوحات آفريقا، طبرستان و گرگان انكار كرده، معتقدند: اين فتوحات در راستاى مصالح اسلامى نبوده و بهره و نتيجهاى براى مسلمانان در پى نداشته است. گذشته از اين، شركت آنان در اين فتوحات، نوعى تأييد و تثبيت مشروعيت حاكميت خليفه سوم به شمار مىآمده است[105].
بايد توجه كرد كه جنبه تاريخى اين بحث، بر جنبه كلامى آن مقدم است و اگر از نظر تاريخى، شركت امام حسن عليهالسلام در اين فتوحات ثابت و مسلم باشد، آن گاه بايد به دنبال توجيهات و دلايلى پذيرفتنى و منطقى براى اين اقدام بود.
كسانى مانند باقر شريف قرشى ـ كه شركت و حضور امام حسن عليهالسلام در اين فتوحات را نقل كردهاند ـ آن را اقدامى در راستاى مصالح عمومى مسلمانان و خدمت به دين دانستهاند كه بر ساير ملاحظات و مصلحتها مقدم است. به نظر آنان اين اقدام، درسى آموزنده و پيامى روشن براى همه احزاب و گروههاى سياسى مؤمن و وفادار است كه دغدغههاى حزبى، گرايشهاى جناحى و اختلافهاى سليقهاى را، بر مصالح دينى و اجتماعى و منافع ملى و عمومى مقدم ندارند؛ بلكه منافع شخصى و حزبى را، در پاى مصالح جامعه اسلامى قربانى كنند. وقتى شخصيت بزرگى چون امام حسن عليهالسلام، براى حفظ مصالح امت اسلامى و دفاع از اساس دين، اين چنين پا در ركاب و آماده جنگ و ايثار است؛ احزاب سياسى و گروهها و افرادى كه تنها به دليل ناديده گرفته شدن سليقه آنها و عملى نشدن برنامههايشان، به دين و جامعه اسلامى پشت كرده و با ساز دشمنان دين و ملت هم نوا شده، چه عذر و بهانهاى خواهند داشت؟!
آنان كه حضور امام حسن عليهالسلام را در فتوحات اسلامى از نظر تاريخى مسلم و قطعى مىدانند، به بعضى از اشكالات چنين پاسخ دادهاند:
«بعد از انزواى سياسى چند سالهاى كه عمر بن خطاب و ابوبكر، براى اصحاب و ياران مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله به وجود آورده و آنها را منزوى و خانهنشين كرده بود، بسيارى از آنان به دنبال فرصتى مناسب براى حضور در اجتماع بودند. در سالهاى 25 تا 29 ه. با انتقال قدرت از عمر به عثمان، فضاى باز سياسى به وجود آمد و لازم بود از اين فرصت به خوبى استفاده شود. از جمله اين فرصتها، حضور در جبهه جنگى بود كه هر روز دايره حاكميت مسلمانان را بازتر مىكرد و مرزهاى جديدى را به روى آنها مىگشود. اين عمل، دقيقاً در راستاى مصالح امت اسلامى بود. شركت مستقيم امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در اين جنگها، مىتوانست اطلاعات بيشتر و دقيقترى به امير مؤمنان عليهالسلام بدهد و اهل بيت را بيشتر در جامعه اسلامى مطرح و معرفى كند. اگر مىبينيم كه اميرمؤمنان عليهالسلام در زمان خلفا، مسئوليتى در دست نداشت و حتى با كمال صراحت، درخواست پذيرش مسئوليت را از طرف حاكمان وقت، رد مىكرد؛ شايد به جهت مشروع ندانستن آن حكومتها بود. حال شركت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در فتوحات ـ آن هم در مقطعى خاص ـ دليل بر مشروعيت آنان نبوده و به طور حتم، شركت ايشان، با مشورت و راهنمايى و يا دستور پدر بزرگوارشان بوده است. آن دو بدون رضايت حضرت على عليهالسلام در اين جنگها شركت نمىكردند؛ هم چنان كه در دوران قبل و بعد از آن، جنگهايى رخ داد و آنان شركت نكردند.
اميرمؤمنان عليهالسلام با فرستادن فرزندان خود به اين جنگها، مىخواست حُسنِ نيت خود را به زمامداران وقت نشان دهد و به ديگر مسلمانان بفهماند كه گسترش مرزهاى اسلامى، به منظور رساندن پيام اسلام و نشر و ترويج آيين توحيد، آرزوى ديرينه او است و اگر روزى در برابر حاكمان وقت ايستاد و مخالفت كرد، به دليل رعايت مصالح امت اسلامى و پاسدارى از دين حق و شريعت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآلهبوده است. بالاترين دليل بر مخالفت و ناخشنودى اهلبيت عليهمالسلام از خلفاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، بيعت نكردن اميرمؤمنان عليهالسلام با آنان بود و اين را همه اصحاب و ياران بزرگ و معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانستند و اين عمل آن حضرت، براى آنان حجت شرعى بود.
علاوه بر اين، امام حسن و امام حسين عليهمالسلام در آن دوران، مسئوليت امامت و رهبرى جامعه را بر دوش نداشتند؛ بلكه گاهى از سوى پدر، مأموريت و كار خاصى به آنها محوّل مىشد و ممكن است شركت آنان در فتوحات نيز از اين قبيل بوده و اهداف مختلفى داشته است[106].

 

ازدواج با جعده

 پرسش 5. با توجه به علم امامت، چگونه امام حسنمجتبى عليهالسلام حاضر شد با «جعده» ازدواج كند تا بعد قاتل او شود؟
در اين باره اشاره به چند نكته شايان توجه است:
يكم. با توجه به فرهنگ آن روزگار، ازدواجها تنها بر اساس رعايت تناسب و هم كفو بودن انجام نمىپذيرفت؛ بلكه گاهى براى اداى احترام به يك شخصيت و يا براى ابراز علاقه يك قبيله به قبيله ديگر و يا جلوگيرى از انتقام قبيلهاى صورت مىگرفت. به طورى كه اگر طرف مقابل نمىپذيرفت، به عنوان رد احترام و گاهى در حد اعلان تنفر و جنگ بود.
بنابراين اگر چه برخى ازدواجها، براى امامان معصوم بسيار سنگين بود؛ ولى بزرگوارى شخصيت ايشان موجب مىشد كه آن را بپذيرند. البته آنچه گفته شد، از نگاه زمينى و روابط اجتماعى بود؛ اما از ديد ديگر اين نوع ازدواجها، يك امتحان الهى براى امت اسلام بود تا بيش از پيش، خيانت و پستى بدخواهان و مظلوميت و بزرگوارى معصومان در طول تاريخ نشان داده شود؛ چنان كه براى پيامبران گذشته نيز گاهى چنين ازدواجهاى ناموفق رخ مىداد.
قرآن درباره همسران نوح و لوط فرموده است: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِينَ»[107]؛ «خدا براى كسانى كه كفر ورزيدهاند، زن نوح و زن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كارى از دست [ شوهران ]آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد با داخل شوندگان، به آتش داخل شويد».
بنابراين امكان دارد، برخى بتوانند ارتباطى نزديك ـ همچون ارتباط زناشويى ـ با پيامبر يا امام داشته باشند؛ اما با سوء اختيار خود، به راه كفر و گناه بروند و گرفتار بدفرجامى شوند كه «جعده» نيز اين چنين بود. او به امام خيانت كرد و چون امام الگوى مردم بود، تا لحظه آخر با او رفتار عادى داشت و از علم لدنى خود استفاده نكرد[108].
 دوم. در مورد علم امامان عليهمالسلام نيز نكاتى را بايد مد نظر قرار داد:
2ـ1. پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام در مسائل عادى، فردى و امور اجتماعى، موظف به استفاده از علم عادى بودهاند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل، از شيوههاى معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس آن عمل مىكردند.
سرّ اين مسئله نيز آن است كه آنان، الگوى بشريتاند و اگر در مسير زندگى و حركتهاى اجتماعى، راهى غير از اين بپويند، ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست خواهند داد و جهانيان ـ به بهانه آنكه آنان با علم لدنى عمل مىكردهاند ـ از حركتهاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد.
2ـ2. برخى بر اين عقيدهاند: علم غيب براى پيامبر و امامان شأنى است؛ يعنى، چنان نيست كه اين علم همواره، هر چيزى را در اختيار آنان قرار دهد.
2ـ3. علم غيب، گاهى به واقع محتوم و تغييرناپذير تعلق مىگيرد. بنابراين بعضى از چيزهايى كه پيامبر و امامان از طريق غيبى مىدانند، همان چيزى است كه حتماً واقع خواهد شد. اين گونه آگاهى، چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد كرد و سرنوشت چيزى را تغيير داد. نكته ديگر آنكه بين علم لدنى و علم معمولى، تفاوت اساسى وجود دارد و آن اينكه علم لدنى معيار و ميزان تكليف نيست. علم ائمه طاهرين عليهمالسلام در بعضى مسائل ـ از جمله شهادت خود ـ از اين قبيل بوده است؛ برعكس علم عادى كه زمينهاش براى امامان عليهمالسلام ـ همانند ديگر مردم ـ وجود دارد و معيار تكليفپذيرى است. ائمه اطهار عليهمالسلام بر اساس همين علم، گاهى به كارى دست مىزدند و گاهى از كارهايى پرهيز مىكردند[109].
 
 

شهادت امام حسن عليهالسلام

 پرسش 6. درباره شهادت مظلومانه امام حسن مجتبى عليهالسلام و جلوگيرى از دفن ايشان در كنار مرقد شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله توضيح دهيد.
معاويه، راههاى گوناگونى را براى مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى عليهالسلام و كاستن از نفوذ معنوى و آسمانى او برگزيد و نقشههاى گوناگونى را به اجرا در آورد؛ ولى نتوانست از موقعيت ممتاز و عمق محبت امام در قلوب مسلمانان چيزى بكاهد و هر روز بر شمار علاقهمندان آن حضرت و شيفتگان دين و حقيقت افزوده مىشد. معاويه ديد مبارزه با چنين شخصيت بارزى، محكوم به شكست و سبب رسوايى بيشتر او در اذهان عموم است. از اين جهت تصميم گرفت تا شخص آن بزرگوار را از ميان بردارد، تا شايد ديگر افراد خاندان رسالت و ساداتى كه در صدد مبارزه با وى هستند، نا اميد گردند. معاويه بارها تصميم بر مسموم كردن امام حسن عليهالسلام گرفت و به واسطههاى زيادى متوسل شد. حاكم نيشابورى نقل مىكند: «حسن بن على عليهالسلام را بارها مسموم كردند؛ اما اثر چندانى در او نگذاشت... ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره پاره كرد و دو سه روز پس از آن بيشتر زنده نماند»[110]. ابن ابى الحديد مىنويسد: «هنگامى كه معاويه خواست براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد، خواست امام مجتبى عليهالسلام را مسموم كند؛ زيرا وى براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش، مانعى بزرگتر و قوىتر از حسن بن على عليهالسلام بر سر راهش نمىديد. پس توطئهاى كرد و آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد[111].
در اين توطئه خائنانه، بيشترين نقش را مروان بن حكم، فرماندار مدينه، ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، در آخرين مرتبه، طى نامهاى كاملاً محرمانه از مروان، خواست تا مسموميت امام حسن عليهالسلام را در اولويت برنامههايش قرار دهد. مروان جهت اجراى اين جنايت، مأمور شد با جعده دختر اشعث بن قيس، همسر امام مجتبى عليهالسلام تماس بگيرد. معاويه در نامهاش نوشته بود: جعده عنصرى ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى، مىتواند با ما همكارى كند. معاويه به مروان سفارش كرد تا به جعده وعده دهد بعد از انجام اين مأموريت، او را به همسرى پسرش يزيد در خواهد آورد و نيز توصيه كرده بود، صد هزار درهم به او بدهد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: در روز بسيار گرمى كه امام حسن عليهالسلامروزه داشت، جعده، زهر را گرفت و به منزل آورد. هنگام افطار امام عليهالسلام از شيرى كه جعده، زهر را در آن ريخته بود، مقدارى نوشيد. آن حضرت بعد از نوشيدن شير، فرياد برآورد: «اى دشمن خدا! مرا كشتى، خدا تو را بكشد. به خدا سوگند! بعد از من بهره و سودى براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفتند. به خدا سوگند! معاويه تو را بيچاره و بدبخت و خوار نمود». حضرت صادق عليهالسلام در ادامه اين سخن فرمود: «امام مجتبى عليهالسلام بعد از مسموم شدن، دو روز بيشتر زنده نماند و معاويه هم بدان چه وعده داده بود، وفا نكرد»[112].
مشهور ميان مورخان و علماى اسلام، اين است كه امام حسن عليهالسلام در روز پنجشنبه، 28 صفر سال پنجاه هجرى در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. هر چند اقوال ديگرى نيز مانند هفتم ماه صفر در اين مورد وجود دارد[113].
 
مراسم كفن و دفن
سيّدالشهدا عليهالسلام و برادرش ابوالفضل و عدهاى ديگر، بدن پاك برادر بزرگوارش را غسل داده، حنوط و كفن كردند. سپس جنازه را به جايگاه خاصى در نزديكى مسجدالنبى منتقل كردند و در آنجا بر جسم مطهر آن امام مظلوم، نماز گزاردند. بعد از آن براى تجديد عهد و دفن، نزديك مزار ملكوتى، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بردند.
 در اين هنگام، مروان بن حكم به همراه عدهاى از اوباش و آشوبگران، جلو آمدند و فرياد بر آوردند: شما مىخواهيد حسن بن على را در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله دفن كنيد؟ از طرف ديگر عايشه نيز در حالى كه سوار بر استر بود، به جمع آشوب گران پيوست و فرياد زد: چگونه مىخواهيد كسى را كه من هرگز دوست نداشتهام، به خانه من داخل كنيد؟ عدهاى از امويان كينهتوز و آشوبطلب، به دنبال ايجاد فتنه بودند؛ ولى امام حسين عليهالسلام با بردبارى و هوشيارى بنىهاشم را آرام كرد. جنازه برادرش را به سوى قبرستان بقيع برگرداند و در كنار قبر جدهاش، فاطمه بنت اسد عليهاالسلام، به خاك سپرد و با اين عمل ـ همان طور كه امام حسن عليهالسلام وصيت كرده بود ـ از خونريزى و فتنه جلوگيرى كرد.
ابن شهر آشوب مىگويد: هنگامى كه جنازه امام مجتبى عليهالسلام را به سوى قبرستان بقيع مىبردند، افراد شرور و پست با پشتيبانى امويان، به جنازه آن بزرگوار مظلوم تيراندازى كردند[114].
 

سخنان امام مجتبى عليهالسلام

 پرسش 7. بعضى از سخنان حكمتآموز امام حسنمجتبى عليهالسلام و چند كتاب درباره ابعاد شخصيتى ايشان را بنويسيد؟
1. «جربنا و جرّب المجرّبون فلم نر شيئاً انفع وجداناً واضرّ فقداناً من الصبر تداوى به الامور و لايداوى هو بغيره»[115]؛ «هم ما و هم ديگران با تجربه دريافتهايم كه وجود هيچ چيز، ثمربخشتر نبود و هيچ چيز، زيانبارتر از صبر و بردبارى نيست. هر دردى با مرهم صبر درمان مىپذيرد؛ ولى بىصبرى با چيزى درمان نمىشود».
2. «اوصيكم بتقوى الله و ادامة التفكر فَاِنَّ التَّفَكُّرَ ابو كل خير و امّه»[116]؛ «شما را به تقواى الهى و تداوم انديشه سفارش مىكنم؛ زيرا تفكر، پدر و مادر هر خير و نيكى است».
 3. روزى نگاه امام حسن به مردهاى افتاد كه مىخواستند او را دفن كنند، فرمود: «ان امراً هذا آخره لحقيق بان يزهد فى اوّله و ان امراً هذا اوله لحقيق ان يخاف من آخرِه»[117]؛ «چيزى كه پايانش اين است، شايسته است كه از اول به آن دل نبست و كارى كه آغازش اين است، سزاوار است كه از پايانش ترسيد».
4. «فضح الموت الدنيا»[118]؛ «مرگ دنيا را رسوا كرده است».
5. «كن فى الدنيا ببدنك و فى الآخرة بقلبك»[119]؛ «بدنت در دنيا و دلت در آخرت باشد».
6. «الفرصة سريعة الفوت، بطيئة العود»[120]؛ «فرصت زود از دست مىرود و كند باز مىگردد».
7. «النعمة محنة فان شكرت كانت كنزاً و ان كفرت كانت نقمه»[121] ؛ «نعمت وسيله آزمايش است؛ اگر شكرش را به جا آورى، گنج است و اگر به آن كفران بورزى، عذاب است».
8. «و الله! لا يحبنا عبدا ابداً و لو كان اسيراً فى الديلم الا نفعه حبنا و ان حبنا ليساقط الذنوب من بنىآدم كما يساقط الريح، الورق من الشجر»[122]؛ «به خداوند سوگند! هر كس ما را دوست بدارد ـ هر چند در نقطه دوردستى چون ديلم باشد ـ اين دوستى به حال او مفيد خواهد بود. بى شك ولايت و محبت ما اهلبيت عليهمالسلام گناهان آدميان را پاك مىكند؛ مانند جداكردن باد، برگ را از درختان».
9. هنگامى كه امام مجتبى عليهالسلام قصد ورود به مسجد را داشت، سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرده، مىفرمود: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم!»[123]؛ «خدايا! مهمان تو كنار در خانهات ايستاده است. اى نيكوكار! بنده گنهكارت به سوى تو آمده است، از زشتىهاى من به جهت زيبايىهايت، در گذر، اى بخشنده با كرامت!»
10. در واپسين روزهاى زندگانى امام مجتبى عليهالسلام، جنادة بن اميه ـ از ياران و اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله ـ براى عيادت آن حضرت وارد شد. آن امام دلسوز و مهربان، در حالى كه بر اثر مسموميت حالش منقلب بود و از شدت درد به خود مىپيچيد، جناده را پند و اندرز داد و فرمود:
الف. «استعد لسفرك و حصل زادك قبل حلول اجلك»؛ «آماده سفر آخرت باش و قبل از فرا رسيدن مرگ، زاد و توشه اين سفر را فراهم ساز».
ب. «لا تحمل هَمَّ يومَك الذى لم يأت على يومك الذى انت فيه»؛ «اندوه و غصه روز نيامده را بر امروزت بار مكن».
ج. «اعمل لدنياك كانك تعيشُ ابداً و اِعمل لآخرتك كانك تموت غداً»[124]؛ «براى دنيايت چنان اقدام كن و عمل نما كه گويى هميشه زندهاى و براى آخرتت چنان كار كن كه گويى فردا مىميرى».
 
معرفى چند كتاب در مورد زندگانى و شخصيت امام مجتبى عليهالسلام
1. جواد نعمتى، آفتابى در هزاران آيينه، سازمان تبليغات اسلامى
2. سيد على شفيعى، از گوشه و كنار تاريخ، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، تهران، كتابخانه صدر
3. محمد على انصارى اراكى، اسرار صلح امام حسن عليهالسلام،بىتا، تهران، 1386ه. ق.
4. مهدى پيشوايى، امام حسن پرچمدار صلح و آزادى، انتشارات توحيد، قم.
5. على قائمى اميرى، امام حسن عليهالسلام در موضع واقعبينى و هدفگرايى؛ انتشارات شفق.
6. دارالتوحيد، امام حسن عليهالسلام، سازمان تبليغات اسلامى.
7. گروهى از نويسندگان، امام حسنمجتبى عليهالسلام پيشواى دوم، مؤسسه در راه حق.
8. رضا محمدى، امام حسن عليهالسلام مظلوم تاريخ، صحفى، قم، 1370ه.ش.
9. جعفر مرتضى عاملى، تحليلى از زندگى سياسى امام حسن عليهالسلام، ترجمه محمد سپهرى، سازمان تبليغات اسلامى.
10. احمد مطهرى، زمامدارى امام حسن عليهالسلام، دارالكتاب، قم، بىتا.
11. سيد هاشم رسولى محلاتى، زندگانى امام حسنمجتبى عليهالسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران.
12. احمد زمانى، حقايق پنهان (پژوهشى از زندگانى سياسى امام حسن عليهالسلام)، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
13. باقر شريف القرشى، زندگانى حسن بن على عليهالسلام، ترجمه فخرالدين حجازى، 2 جلد، مؤسسه انتشارات بعثت، 1353ه. ش.
14. جمعى از نويسندگان مؤسسه البلاغ، سرچشمههاى نور، حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام، سازمان تبليغات، تهران، 1367ه. ش.
15. رضا شيرازى، قهرمان دو ميدان داستان زندگى امام حسنمجتبى عليهالسلام، انتشارات پيام آزادى، تهران، 1370ه. ش.
 

 

 

 

 



[1]. نگا: ترجمة الامام الحسن عليه‏السلام از ابن عساگر در تاريخ دمشق و ترجمة الامام الحسن از ابن سعد در طبقات الكبرى.

 

[2]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 24.

 

[3]. ترجمة الامام الحسن، طبقات ابن سعد، ص 134.

 

[4]. فرائد السمطين، ج 2، ص 68، در اين خصوص نگا: تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، ج 3، ص 17 ـ 15 ؛ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، صص 121 ـ 120 و 167.

 

[5]. نگا: اعلام الهداية، ج 4، ص 37.

 

[6]. نگا: فرهنگ بزرگ جامع نوين، ج 3 ـ 4، ص 1363 و 1364 ؛ المنجد، ص 682.

 

[7]. نگا: تحفة الاخوان فى خصائص الفتيان، كمال الدين عبدالرزاق كاشانى، با مقدمه، تصحيح و تعليق سيد محمد دامادى، ص 241 و 61.

 

[8]. بحارالانوار، ج 78، ص 102.

 

[9]. نگا: نمل 27، آيه 40 ؛ انفطار (82)، آيه 6 ؛ تكوير (81)، آيه 19.

 

[10]. نگا: ميزان الحكمه، ج 8، ح 17221.

 

[11]. ميزان الحكمه، ج 8، ح 17197.

 

[12]. همان، ح 17258.

 

[13]. همان، ح 17261.

 

[14]. همان، ح 17267.

 

[15]. همان، ح 17233.

 

[16]. همان، ح 17234.

 

[17]. همان، ح 17238.

 

[18]. همان، ح 17243.

 

[19]. نگا: همان، ح 17317 ـ 17316.

 

[20]. محمد باقر مجلسى، جلاء العيون، صص 408 ـ 407.

 

[21]. هاشم معروف الحسينى، زندگى دوازده امام، ترجمه محمد رخشنده، ج 1، ص 503.

 

[22]. نگا: ابونعيم الاصبهانى، اخبار اصبهان، ج 1، ص 44 و بحارالانوار، ج 6، ص 159، ح 22.

 

[23]. فرقان 25، آيه 72.

 

[24]. اعلام الهداية، ج 4، ص 35.

 

[25]. تاريخ چهارده معصوم، صص 411 و 412.

 

[26]. آل عمران 3، آيه 134.

 

[27]. همان.

 

[28]. اعلام الهداية، ج 4، ص 36.

 

[29]. نگا: ميزان الحكمه، ج 8، ص 371 ـ 370.

 

[30]. نساء، آيه 86.

 

[31]. زندگى دوازده امام، ج اول، ص 508.

 

[32]. تاريخ چهارده معصوم، صص 413 و 414.

 

[33]. سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 73 و نيز نگا: بحارالانوار، ج 6، ص 159، ح 22.

 

[34]. نگا: اعلام الهداية، ج 4، ص 37.

 

[35]. تاريخ چهارده معصوم، ص 413.

 

[36]. همان، ص 414.

 

[37]. زندگى دوازده امام، ج 1، صص 506 ـ 505 و نيز نگا: بيهقى، المحاسن والمساوى، ص 55.

 

[38]. زندگى دوازده امام، ج 1، ص 508.

 

[39]. همان، ص 506.

 

[40]. همان.

 

[41]. بحارالانوار، ج 25، ص 1ـ36.

 

[42]. مفيد، الارشاد، ص 350 و 351؛ شيخ راضى آل ياسين، صلح امام حسن، صص100ـ105.

 

[43]. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 27.

 

[44]. همان، خطبه 25.

 

[45]. صلح امام حسن عليه‏السلام، ص 121.

 

[46]. همان، ص 155.

 

[47]. الارشاد، ص 353.

 

[48]. همان، ص 354.

 

[49]. صلح امام‏حسن عليه‏السلام، ص 339ـ351.

 

[50]. الارشاد، ص 353.

 

[51]. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 445 و 446.

 

[52]. صلح امام حسن عليه‏السلام، ص 355 ـ 358.

 

[53]. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام، ص 355؛ الارشاد، ص 379.

 

[54]. الارشاد، ص 414 و 415.

 

[55]. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام، ص 291، «انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى على بن ابى طالب عليه‏السلام».

 

[56]. الارشاد، ص384.

 

[57]. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام، ص 303 و 304؛ الكامل، ج 2، ص 545 و 546.

 

[58]. بحارالانوار، ج 45، ص 4.

 

[59]. تاريخ طبرى، ج 4، ص 128 به بعد.

 

[60]. ام حبيبه خواهر معاويه همسر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود. از اين رو، معاويه خود را دايى مؤمنان لقب داد.

 

[61]. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه‏السلام، ص 285.

 

[62]. احمد زمانى، حقايق پنهان، ص 49.

 

[63]. ابن اثير، اسد الغابة، ج 2، ص 11، ش 1165.

 

[64]. ابوالفتح اربلى، كشف الغّمه، ج 2، ص 144.

 

[65]. شيخ عباس قمى، انوار البهيه، ص 38 ؛ حقايق پنهان، ص 51.

 

[66]. هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 176 ؛ كنزالعمال، ج 7، ص 104 ؛ سيد هاشم رسولى محلاتى، زندگانى امام حسن عليه‏السلام، ص 28.

 

[67]. تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 167 ؛ زندگانى امام حسن عليه‏السلام، ص 31.

 

[68]. بحارالانوار، ج 43، ص 306.

 

[69]. ربيع الابرار، ص 513.

 

[70]. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 7 و 8.

 

[71]. نهج البلاغه، نامه 24، ص 876، ترجمه و شرح فيض الاسلام ؛ حقايق پنهان، ص 127.

 

[72]. الكامل فى التاريخ، ج 3، 231 ؛ حقايق پنهان، ص 147.

 

[73]. مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 21 ؛ رسولى محلاتى، زندگانى امام حسن مجتبى عليه‏السلام، ص 133.

 

[74]. مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 168 ؛ زندگانى امام حسن عليه‏السلام، ص 140.

 

[75]. حياه الامام الحسن عليه‏السلام، ج 1، ص 497 و با مختصر تفاوتى در فيض الاسلام، ص 660، خطبه 198.

 

[76]. مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 9 ؛ حقايق پنهان، ص 152.

 

[77]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 10 4 جلدى.

 

[78]. طه حسين، الفتنة الكبرى، ج 2، ص 202 ؛ حقايق پنهان، ص 154.

 

[79]. ر.ك: حقايق پنهان، ص 156.

 

[80]. همان، ص 169.

 

[81]. اثبات الهداة، ج 5، صص 134 ـ 136 ؛ حقايق پنهان، ص 175.

 

[82]. كشف الغمه، ج 2، ص 164.

 

[83]. همان، ص 164 ؛ حقايق پنهان، ص 176.

 

[84]. حقايق پنهان، ص 178.

 

[85]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 8 چهار جلدى.

 

[86]. بحارالانوار، ج 44، ص 59.

 

[87]. احمد بن حنبل، مسند، ج 5، ص 44.

 

[88]. اعيان الشيعة، ج 1، ص 575.

 

[89]. همان.

 

[90]. ر.ك: بحارالانوار، ج 42، صص 110ـ112، تاريخ ابن عساكر، ج 12، ص 2؛ حقايق پنهان، صص 252ـ257.

 

[91]. ر.ك: حقايق پنهان، صص 258ـ265.

 

[92]. ر.ك: حقايق پنهان، ص 270.

 

[93]. تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 532، ح 25؛ حقايق پنهان، ص 275.

 

[94]. بحارالانوار، ج 44، ص 120، ح 13.

 

[95]. فضل خوارزمى، ج 1، ص 124؛ حقايق پنهان، ص 279.

 

[96]. مروج الذهب، ج 3، ص 311؛ حقايق پنهان، ص 334.

 

[97]. انساب الاشراف، ج 3، ص 21، ح 27.

 

[98]. ر.ك: حقايق پنهان، فصل 12.

 

[99]. وسائل الشيعة، ج 15، ص 268، ح 7.

 

[100]. درباره همسران امام حسن ر.ك:

الف. فضل اللّه‏ كمپانى، حسن عليه‏السلام كيست، چاپ سوم

ب. محمد مقيمى، فلسفه صلح امام حسن عليه‏السلام، چاپ اول.

 

[101]. همان؛ حقايق پنهان، ص 295.

 

[102]. حياة الامام الحسن بن على عليه‏السلام، ج 1، ص 201؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ص 16؛ تاريخ ابن خلدون العبر، ج 2، ص 128؛ الحياة السياسية للامام الحسن عليه‏السلام، ص 115.

 

[103]. الحياة السياسية للامام الحسن، ص 115؛ به نقل از: اخبار اصفهان، ج 1، ص 43.

 

[104]. الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 109 ؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 323 ؛ معجم البلدان، ج 4، ص 17.

 

[105]. الحياة السياسية للامام الحسن، صص 115ـ127.

 

[106]. ر.ك: احمد زمانى، حقايق پنهان، ص 117ـ119.

 

[107]. تحريم66، آيه 10.

 

[108]. جهت مطالعه بيشتر ر.ك: فضل الله، كمپانى، حسن عليه‏السلام كيست، چاپ سوم؛ محمد، مقيمى، فلسفه صلح امام حسن عليه‏السلام، چاپ اول؛ باقر شريف قريشى، زندگانى امام حسن عليه‏السلام، ترجمه فخرالدين رازى، چاپ اول، مؤسسه بعثت، تهران، 1376.

 

[109]. نظر علامه طباطبايى به نقل استاد جوادى آملى در درس تفسير.

 

[110]. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 173؛ مروج الذهب، ج 3، ص 5.

 

[111]. ابن ابى الحديد، نهج البلاغه، ج 16، ص 49.

 

[112]. بحارالانوار، ج 44، ص 154.

 

[113]. حقايق پنهان، ص 303.

 

[114]. ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 50؛ ارشاد مفيد، صص 174ـ176 ؛ حقايق پنهان، ص 303.

 

[115]. شرح نهج البلاغه چاپ قاهره، ج 1، ص 105؛ زندگانى امام حسن‏مجتبى عليه‏السلام، ص 328.

 

[116]. مجموعه ورام، ص 37؛ زندگانى امام حسن‏مجتبى عليه‏السلام، ص 334.

 

[117]. اثنى عشريه، ص 37.

 

[118]. مجموعه ورام، ص 201.

 

[119]. زندگانى امام حسن‏مجتبى عليه‏السلام، ص 343، ح 2.

 

[120]. همان، ص 344.

 

[121]. همان.

 

[122]. بحارالانوار، ج 44، ص 25.

 

[123]. همان، ج 43، ص 339.

 

[124]. بحارالانوار، ص 138؛ حقايق پنهان، ص 295.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها