خانه> شخصيتها >1590


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر(2)- م...
شيوه هاي کنترل نفس...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2143

بازدید مقالات:
6781116

بازدید سوالات:
2602351



شهید بهشتی (ره) از زبان خودشان بازديد: 1100

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


زندگي نامه شهيدبهشتي و وظايف ايشان در زمان خودشان چه بود؟

(در اينجا زندگينامه و فعاليت های سياسی اجتماعی ايشان را از زبان خودشان که در مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی آمده است, آورده ايم )
من محمد حسينی بهشتی، كه گاه به اشتباه محمد حسين بهشتی می‌نويسند. نام اولم محمد و نام خانوادگی تركيبی است از حسينی و بهشتی. در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محله لنبان متولد شدم، منطقه زندگی ما يك منطقه قديمی است، از مناطق بسيار قديمی شهر است. خانواده من يك خانواده روحانی است. پدرم روحانی بود. پدرم در هفته چند روز در شهر به كار و فعاليت می‌پرداخت و هفته‌ای يك شب به يكی از روستاهای نزديك شهر برای امامت جماعت و كارهای مردم می‌رفت و سالی چند روز به يكی از روستاهای دور كه نزديك حسين‌آباد نام داشت می‌آمد و آمد و شد افرادی كه از روستای دور به خانه ما می‌آمدند برايم بسيار خاطره‌آنگيز است.
تحصيلاتم را در يك مكتب‌خانه در سن چهار سالگی آغاز كردم. خيلی سريع خواندن ونوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم و در جمع خانواده به عنوان يك نوجوان تيزهوش شناخته شدم و شايد سرعت پيشرفت در يادگيری اين برداشت را در خانواده به وجود آورده بود. تا اين‌كه قرار شد به دبستان بروم، دبستان دولتی ثروت كه بعدها به نام 15 بهمن ناميده شد. وقتی آن‌جا رفتم از من امتحان ورودی گرفتند و گفتند كه بايد به كلاس ششم برود، ولی از نظر سن نمی‌تواند. بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم و تحصيلات ابتدايی را در همان‌جا به پايان رساندم. در آن سال در امتحان ششم ابتدايی شهر نفر دوم شدم. آن موقع همه كلاس‌های ششم را يك‌جا امتحان می‌كردند. از آن‌جا به دبيرستان سعدی رفتم. سال اول و دوم را در دبيرستان گذراندم و علاقه وشوقی که نسبت به معارف اسلامی داشتم موجب شد تحصيلاتم را نيمه‌كاره رها كنم و بروم طلبه شوم. به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبستانی را رها كردم و به مدرسه صدر اصفهان رفتم برای ادامه تحصيل، چون در اين فاصله يك مقدار خوانده بودم.
از سال 1321 تا 1325 در اصفهان تحصيلات ادبيات عرب، منطق، كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم كه اين سرعت و پيشرفت موجب شده بود كه حوزه آن‌جا با لطف فراوانی با من برخورد كند و چون پدر مادر مرحومم حاج مير محمد صادق مدرس خاتون‌آبادی از علمای برجسته‌ای بود و من يك ساله بودم كه او فوت شد و اين تداعی می‌كرد در ذهن اساتيد من كه شاگردهای او بودند، به اين كه اين می‌تواند يادگاری باشد از آن استادشان. در طی اين مدت تدريس هم می‌كردم. اواخر دوره سطح بود كه تصميم گرفتم برای ادامه تحصيل به قم بروم. در سال 1325 به قم آمدم. حدود شش ماه در قم بقيه سطح، مكاسب و كفايه را تكميل كردم و از اول 1326 خارج را شروع كردم. درس خارج فقه و اصول را نزد استاد عزيزمان آيت‌الله محقق داماد می‌رفتم و هم‌چنين درس استاد و مربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمينی (ره) و بعد درس مرحوم آيت‌الله بروجردی، مقداری درس مرحوم آيت‌الله سيد محمد تقی خوانساری و مقدار خيلی كمی هم درس مرحوم آيت‌الله حجت كوه كمری.
در آن شش ماهی كه بقيه سطح را می خواندم كفايه را هم مقداری پيش آيت‌الله حاج شيخ مرتضی حايری يزدی خواندم و مكاسب و مقداری از كفايه كه پيش آيت‌الله داماد می‌خواندم كه بعد همان را به خارج تبديل كرديم. در اصفهان منظومه منطق و كلام را خوانده بودم و در قم ادامه اين قطع شد. چون استاد فلسفه در آن موقع كم بود، يكسره بيشتر به فقه و اصول مطالعات گوناگون می‌پرداختم و تدريس. در سال 1327 به فكر افتادم كه تحصيلات جديد را هم ادامه دهم. بنابراين با گرفتن ديپلم ادبی به صورت متفرقه و آمدن به دانشكده معقول و منقول آن موقع كه حالا الهيات و معارف اسلامی نام دارد دوره ليسانس را آنجا گذراندم در فاصله 27 تا 30. سال سوم را به تهران آمدم و سال آخر دانشكده را برای اين‌كه بيشتر از درس‌های جديد استفاده كنم و هم زبان انگليسی را اينجا كامل‌تر كنم و با يك استاد خارجی كه مسلط‌تر باشد يك مقداری پيش ببرم. سال 1330 ليسانس شدم و برای ادامه تحصيل به قم برگشتم و ضمنا برای تدريس در دبيرستان‌ها، به عنوان دبير زبان انگليسی در دبيرستان حكيم نظامی قم مشغول به تدريس شدم از سال 1330 تا 1335 بيشتر به كار فلسفی پرداختم و به درس استاد علامه طباطبايی به درس اسفار و شفا ايشان می‌رفتم. اسفار ملاصدرا و شفا ابن‌سينا و هم‌چنين شب‌های پنج‌شنبه و جمعه با عده‌ای از برادران، مرحوم استادمطهری و آيت‌ الله منتظری و عده ديگری جلسه گرم و پرشور سازنده‌ای داشتيم كه 5 سال طول كشيد و ماحصل آن به صورت متن كتاب روش رئاليسم تنظيم و منتشر شد.
در طول اين سال‌ها فعاليت‌های تبليغی و اجتماعی داشتيم. در سال 1326 يعنی يك سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقای مطهری و آقای منتظری و عده‌ای از برادران حدود هجده نفر، برنامه‌ای تنظيم كرديم كه برويم به دورترين روستاها برای تبليغ و دو سال اين برنامه را انجام داديم. در سال 1329 و 1330 كه تهران بودم، مقارن بود با اوج مبارزات سياسی اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آيت الله كاشانی و مرحوم دكتر مصدق و به صورت يک جوان معمم مشتاق در تظاهرات و اجتماعات و ميتينگ‌ها شركت می‌كردم. در سال 1331 در جريان 30 تير آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تير فعاليت داشتم .
در سال 1333دبيرستانی به نام دين و دانش در قم تاسيس كرديم و با همكاری دوستان، كه مسئوليت اداره‌اش مستقيما به عهده من بود و تا سال 1342 كه در قم بودم و همچنان مسئوليت اداره آن را به عهده داشتم. در ضمن در حوزه هم تدريس می‌كردم و در ضمن آن زمان‌ها فعاليت‌های نوشتنی هم در حوزه شروع شده بود. مکتب اسلام، مكتب تشيع اين‌ها آغاز حركت‌هايی بود كه برای تهيه نوشته‌هايی با زبان نو و برای نسل نو، اما با انديشه عميق و اصيل اسلامی. در پاسخ به سوالات اين نسل، مختصری در مكتب اسلام و بعد بيشتر در مكتب تشيع همكاری می‌كردم. و بعد در سال‌های 1335 تا 1338 دوره دكترای فلسفه و معقول را در دانشكده الهيات گذراندم، در حالی كه در قم بودم و برای درس‌ها و كارها به تهران می‌آمدم. در همان سال 1338 جلسات گفتار ماه در تهران شروع شد. اين جلسات هم برای رساندن پيام اسلام بود به نسل جستجوگر با شيوه جديد، در هر ماهی در كوچه قائن در يك منزل بزرگی بود و جلسه تشكيل می‌شد. و در هر ماه يك نفر صحبت می‌كرد و سخنرانی می‌كرد و موضوع سخنرانی قبلا تعيين می‌شد كه در مورد سخنرانی مطالعه بشود. و نوار از آن‌ها گرفته می‌شد و اين نوارها را پياده می‌كردند و به صورت جزوه و بعد كتاب منتشر می‌كردند كه از عمده آن‌ها به صورت سه جلد كتاب گفتار ماه و يك جلد به نام گفتار عاشورا منتشر شد. در اين جلسات هم باز مرحوم آيت الله مطهری و آيت الله طالقانی و آقايان ديگر شركت داشتند و جلسات پايه‌ای خوبی بود و در حقيقت گامی بود در راه كاری از قبيل آن‌چه بعدها در حسينيه ارشاد انجام گرفت و رشد پيدا كرد.
در سال 1341 كه انقلاب اسلامی با رهبری امام و رهبری روحانيت و شركت فعال روحانيت نقطه عطفی در تلاش‌های انقلابی مسلمانان ايران به وجود آورده بود ، در اين جريان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاحضور داشتم تا اينكه در همان سال‌ها ما در قم به مناسبت تقويت پيوند دانش آموز و فرهنگی و طلبه به ايجاد كانون دانش آموزان قم دست زديم و مسئوليت مستقيم اين كار را، برادر و همكار و دوست عزيزم مرحوم شهيد دكتر مفتح به دست گرفتند. سال 42 به تهران آمدم و در ادامه كارها با گروه‌های مبارز از نزديك رابطه برقرار كرديم. با جمعيت هيئت‌های موتلفه رابطه فعال و سازمان‌يافته‌ای داشتيم و در همين جمعيت‌ها بود كه به پيشنهاد شورای مركزی اين‌ها، ‌امام يك گروه چهار نفری به عنوان شورای فقهی و سياسی اين جمعيت‌ها تعيين كردند، مرحوم آقای مطهری، بنده، آقای انواری و آقای مولايی. اين فعاليت‌ها ادامه داشت. در همان سال‌ها به فكر اين افتاديم كه با دوستان اين كتاب‌ها و برنامه تعليمات دينی مدارس را كه امكانی برای تغييرش فراهم آمده بود تغيير بدهيم. دور از دخالت دستگاه‌های جهنمی رژيم، در جلساتی توانستيم اين كار را پايه‌گذاری كنيم .
در سال 1343 كه تهران بودم و سخت مشغول اين برنامه‌های گوناگون، مسلمان‌های هامبورگ به مناسبت مسجد هامبورگ كه بنيان‌گذارش روحانيت بود و به دست مرحوم آيت الله بروجردی بنيان‌ گذارده شده بود، فشار آورده بودند به مراجع كه چون مرحوم محققی آمده بودند ايران، يك نفر روحانی به آن‌جا برود. اين فشارها متوجه آيت الله ميلانی و آيت الله خوانساری شده بود و آيت الله حائری و آيت الله ميلانی به بنده اصرار كردند كه بايد برويد به آن‌جا. آقايان ديگر هم اصرار می‌كردند. از طرفی ديگر چون شاخه نظامی هيئت‌های موتلفه تصويب كرده بودند كه منصور را اعدام كنند و بعد از اعدام انقلابی منصور پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود، دوستان فكر می‌كردند كه به يك صورتی من را از ايران خارج كنند و در خارج مشغول فعاليت‌هايی باشم. وقتی اين دعوت پيش آمد به نظر دوستان رسيد كه اين كار خوبی است. زمينه خوبی است كه برويد و آن‌جا مشغول فعاليت بشويد. البته خود من ترجيح می‌دادم كه در ايران بمانم. مِی‌گفتم كه هر مشكلی پيش بيايد اشكالی ندارد. ولی در جمع دوستان می‌پذيرفتند كه بروم خارج بهتر است. مشكل من گذرنامه بود كه به من نمی‌دادند ولی دوستان گفتند از طريق آيت الله خوانساری می‌شود گذرنامه را گرفت و در آن موقع اين گونه كارها از طريق ايشان حل می‌شد و آيت الله خوانساری اقدام كردند و گذرنامه را گرفتند. به اين طريق مشكل گذرنامه حل شد و به هامبورگ رفتم. دشواری كار من اين بود كه از فعاليت‌هايی كه اينجا داشتم دور می‌شدم و اين برای من سنگين بود و تصميم اين بود كه مدت كوتاهی آن‌جا بمانم و كار آن‌جا كه سامان گرفت بلكه برگردم. ولی در آن‌جا احساس كردم كه دانشجويان سخت محتاج هستند به يك نوع تشكيلات، تشكيلات اسلامی. چون جوان‌های عزيز ما از ايران خيلی‌شان با علاقه به اسلام می‌آمدند و كنفدراسيون و سازمان‌های الحادی چپ و راست اين جوان‌ها را منحرف و اغوا می‌كردند. با همت چند تن از جوان‌های مسلمانی كه در اتحاديه دانشجويان مسلمان در اروپا بودند كه با برادران عرب و پاكستانی و هندی و آفريقايی و غيره كار می‌كردند و بعضی از آن‌ها هم در اين سازمان‌های دانشجويی ايرانی هم بودند، هسته اتحاديه انجمن‌های اسلامی دانشجويان گروه فارسی‌زبان آن‌جا را به وجود آورديم. مركز اسلامی هامبورگ سامان گرفت. فعاليت‌هايی برای شناساندن اسلام انقلابی به نسل جوانمان داشتيم.
بيش از 5 سال آن‌جا بودم كه در طی اين 5 سال سفری به حج مشرف شدم. سفری به سوريه، لبنان و آمدم به تركيه برای بازديد از فعاليت‌های اسلامی آن‌جا و تجديد عهد با دوستان و مخصوصا با برادر عزيزمان آقای صدر (امام موسی صدر) و اميدوارم هر كجا كه هست مورد رحمت خداوند باشد و ان شا الله به آغوش جامعه‌مان بازگردد و سفری هم به عراق آمدم و خدمت امام رفتم در سال 1348، و به هر حال كارهای آن‌جا سر و سامان گرفت و در سال 1349 به ايران برای يك مسافرت آمدم. اما مطمئن بودم كه با اين آمدن امكان بازگشتم كم است. ضرورت‌هايی ايجاب می‌كرد از نظر ضرورت‌های شخصی كه حتما سفری به ايران بيايم. به ايران آمدم و همان‌طور كه پيش‌بينی می‌كردم مانع بازگشت من شدند. در اينجا مدتی كارهای آزاد داشتم كه باز مجددا قرار شد كار برنامه‌ريزی و تهيه كتاب‌ها را دنبال كنيم و اين كار را دنبال كرديم و هم‌چنين فعاليت‌های علمی را در قم و در رابطه با مدرسه حقانی فعاليت‌های تحقيقاتی گسترده‌ای را با همكاری آقای مهدوی كنی و آقای موسوی اردبيل و مرحوم مفتح و عده‌ای ديگر از دوستان اين فعاليت‌ها بود. بعد مسئله تشكيل روحانيت مبارز و همكاری با مبارزات، بخشی از وقت ما را گرفت. تا اين‌كه در سال 1355 هسته‌هايی برای كارهای تشكيلاتی به وجود آورديم و سال 1356 – 1357 روحانيت مبارز شكل گرفت و در همان سال‌ها در صدد ايجاد يك تشكيلات گسترده مخفی و يا نيمه مخفی و نيمه علنی به عنوان يك حزب و يك تشكيلات سياسی بوديم. در اين فعاليت‌ها دوستان مختلف هميشه با هم بوديم. در سال 56 كه مسائل مبارزاتی اوج گرفت، همه نيروها را متمركز كرديم. در اين بخش و به حمدالله با شركت فعال همه برادران روحانی در راهپيمايي‌ها و مبارزات به پيروزی رسيد. البته اين را باز فراموش كردم كه بگويم از سال 50 من يك جلسه تفسير قرآنی را آغاز كردم كه روزهای شنبه به عنوان مكتب قرآن مركزی بود برای تجمع عده‌ای از جوانان فعال از برادرها و خواهرها كه در اين اواخر حدود 400 الی 500 نفر شركت می‌كردند. كلاس سازنده‌ای بود. در سال 54 به مناسبت جريان های اين جلسه و فعاليت‌های ديگر كه در رابطه با خارج داشتيم، ساواك و كميته مرا دستگير كردند. چند روزی در كميته مركزی بودم كه بعد با كارهايی كه قبلا كرده بوديم كه برگ‌های زياد به دست دشمن نيفتد، توانستيم از دست آن‌ها خلاص شويم. البته قبلا مكررا ساواك من را خواسته بود، قبل از مسافرتم و بعد از مسافرتم. ولی در آن نوبت‌ها بازداشت‌ها موقت بود. چند ساعته بود. اين بار چند روز در كميته بودم و آزاد شدن، ديگر آن جلسه تفسير را نتوانستيم ادامه بدهيم. تا در سال 57 بار ديگر به مناسبت فعاليت و نقشی كه در اين برنامه‌های مبارزاتی و راهپيمايی‌ها داشتيم در عاشورا چند روزی مرا دستگير كردند و به اوين و بعد به كميته بردند و باز آزاد شدم.
به فعاليت‌ها ادامه دادم تا سفر امام به پاريس. بعد از رفتن امام به پاريس چند روزی خدمت ايشان رفتيم و هسته شورای انقلاب تشكيل شد. با نظرهای ارشادی كه امام داشتند و دستوری كه ايشان دادند، شورای انقلاب هسته اصلی‌اش مركب بود از آقای مطهری و آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی اردبيلی و آقای باهنر و بنده. بعدها آقای مهدوی كنی اضافه شدندو بعد آقای خامنه‌ای و مرحوم آيت الله طالقانی و آقای مهندس بازرگان و دكتر سحابی و عده ديگر آن‌ها هم اضافه شدند تا بازگشت امام به ايران.
فعاليت ها و مسئوليت های ايشان پس از پيروزی انقلاب اسلامی عبارتند از : تشکيل حزب جمهوری اسلامی در سال 57, رياست ديوان عالی کشور در سال 58 , حضور فعال در تدوين قانون اساسی و عضو شورای موقت رياست جمهوری پس از بر کناری بنی صدر در سال 60
سرانجام در 7 تيرماه 1360 در محل دفتر حزب جمهوری اسلامی ايشان به همراه 72 تن از يارانشان به شهادت رسيدند .

به نقل از پایگاه تبیان

( ر.ک: گلشن ابرار ، خلاصه اي از زندگي اسوه هاي علم و عمل ، جمعي از پژوهشگران حوزه علميه قم، قم، نشر معروف ،ج 2 ، ص 839-847



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       zahedichild306... : چون متن از زبان خود دکتر بهشتی بود،بسیار جالب بود

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها