خانه> اجتماعي و فرهنگي >141


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
رابطه دختر و پسر
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
اخلاق پيامبر (4) -...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

لیست کتب اداره مشا...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
دفتر 30 پرسش ها و ...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
دوستي با نامحرم در...
ايميل هايي از شيطا...
شيوه هاي کنترل نفس...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2186

بازدید مقالات:
7154856

بازدید سوالات:
2619541



شادي در ليبراليسم بازديد: 7414

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


ليبراليسم
ليبراليسم (Liberalism)از واژه لاتيني Liberty، به معناي آزادي گرفته شده و در لغت به معناي اصالت آزادي يا آزادي مداري است. تعريف هاي متعددي از سوي نظريه پردازان غربي براي اين موضوع ارائه شده است؛2 اما در يك تعريف جامع، مي توان چنين گفت: «ليبراليسم، مجموعه روش ها، نگرش ها، سياست ها و ايدئولوژي هايي است كه اساسي ترين هدف آن، فراهم آوردن آزادي هرچه بيشتر براي فرد است و اين مكتب، مبتني بر فردگرايي است».3 ليبراليسم بر شالوده فردگرايي قرار دارد و در واقع، زاييده جنبش ها و گرايش هاي انسان محورانه رنسانس به بعد است. اين مكتب، با هر مانع آزادي فردي، دشمني مي ورزد.
مباني فلسفي و معرفت شناختي ليبراليسم را مي توان اين گونه بيان كرد:
انسان گرايي، فرد گرايي، عقل بسندگي، تجربه گرايي، علم گرايي، سنت ستيزي، تجدد گرايي، پلوراليسم معرفتي، پيشرفت باوري، فلسفه اختيار و اعتقاد به خود مختاري فرد انسان و عقيده به نيك نهادي انسان.4

شادي در ليبراليسم
«تجربه» در شناخت و «سود و لذت گرايي» در جهت گيري، دو ركن اصلي ليبراليسم مي باشند و تبين دقيق ديدگاه ليبراليسم پيرامون شادي نيز مبتني بر اين دو ركن مي باشد.

1. معرفت شناسي ليبرال
ليبراليسم، ابزار شناخت را محدود به «حس» و «عقل ابزاري» مي داند. بر اساس اصالت حس (Empirism)، ما فقط اموري را مي توانيم شناسايي كنيم كه با حواس ما قابل ادراك باشند و چيزي كه خارج از ادراكات حسي ما باشد، قابل شناسايي نيست.
مطابق اصالت عقل (Ratiaonalism)، هر چيزي را كه عقل ما درك كند، مي پذيريم و هر چيزي را كه عقل ما ادراك نكند، نفي مي كنيم. ما فقط در دايره عقل خود به اثبات و نفي حقايق عالم مي پردازيم. ابزار شناسايي ما، عقل است. عقلانيت ابزاري و فني، محاسبه هدفمند ابزار كار، براي دسترسي به هدف (يعني حداكثر سود) از طريق عمل قاعده مند و حساب گرانه است. «ماكس وبر»، رفتار را زماني عقلايي مي انگارد كه اهداف شخصي معيني را دنبال كند و هدف از آن، «ابزار» باشد و نتايج ثانوي آن به شكل عقلاني در نظر گرفته و سنجيده شود. بنابراين، در ملاحظه اهداف و نتايج ثانوي عمل نيز بايد سنجش سود بشري در كار باشد.5
از منظر ليبراليسم، اصل معرفت و حقيقت، موضوعي نسبي، متغير و غير قابل اعتماد و داوري است. «شناخت»، امري كاملاً شخصي است؛ چنان كه اميال و هوس ها شخصي مي باشند. در معرفت شناسي ليبرل، كه اصالت، با تجربه و شناخت هستي است و عقلانيت ديني و فلسفي كاملاً بي معني است، «واقعيت»، صرفاً همان «مادي» است و ارزش ها و مابعدالطبيعه، همه به نوعي غيرواقعي هستند.6
تعريف انسان به مثابه موجودي منفرد (ذره اي و اتميستي)، گسسته از جمع و جهان، غريب و سرگردان و به ويژه نفع طلب، جزء شالوده هاي معرفتي ليبراليسم و پيش فرض فرهنگ بازار آزاد سرمايه داري است. در اين بينش، از «جان لاك» تا «بنتام»، همه به انواع و اقسام گوناگون، بر روي عنصر شادي و منافعي كه منشأ لذت مي شوند، تكيه كرده اند و همان شادي را كه گاهي علناً و به صراحت، مفهومي كاملاً مادي، حسي و غريزي داشت، مصداق واقعي مفهوم «سعادت» تصور كردند و سعادت را از مفهوم اخلاقي و متعالي خود تنزل دادند.
در اين رويكرد، «سرشت انسان»، معادل خواسته هايي نظير ثروت، مالكيت، قدرت، شهرت و شهوت مي شد كه شخص در خود مي يافت و بايد ارضا مي كرد و همه چيز مي بايد در خدمت افزايش ثروت و در نتيجه «افزايش شادي» در سطح خرد يا كلان قرار مي گرفت؛ زيرا، سعادت، همان شادي است و شادي بيشتر، محصول ثروت بيشتر است.7
«آنتوني آربلاستر» مي نويسد: «فرد از ديدگاه هابز، هيوم و بنتام، به اين مفهوم كه هدف ها و مقاصد خود را به حكم عقل برگزيند، عاقل نيست. به عكس، اين شهوات، خواهش ها، تمنّيات و بيزاري ها هستند كه به فرد، جان مي بخشند و انگيزه لازم براي حركت در سمت و سوي معيني را فراهم مي آورند. با قبول اين تلقي از پويش هاي بشر، عقل را فقط مي توان خدمتكار يا به قول هيوم، «برده» شهوات و خواهش ها قلمداد كرد».8

2. اصل سودمندگرايي و لذت جويي

«سود» (Utility)، واژه كليدي شناخت ليبراليسم است كه به معرفت، اخلاق، اقتصاد، حقوق و فلسفه سياسي غرب، جهت و هويّت بخشيده است. معرفتي به رسميت شناخته مي شود كه با محك تجربه، به سود منجر شود. در فلسفه سياسي نيز حكومت نبايد مبتني بر عدالت و ارزش هاي ديني باشد؛ بلكه بايد در خدمت سود و شادي باشد. اخلاقي معتبر است كه فاني در شادي باشد. از ديدگاه انديشمندان ليبرال، با تكيه بر سرشت و علايق انسان، هدف جامعه، به حداكثر رساندن شادي و سود فردي است. انسان، مجموعه اي از خواست هاست كه بايد برآورده شود؛ مانند خواست شهرت، قدرت، شفقت، امنيت، مالكيت 9 و تأمين اين خواست ها، منجر به شادي انسان مي شود.
«جان لاك»، فيلسوف بزرگ ليبرال، معيار خوب و بد و ارزش و ضد ارزش را لذت و شادي مي دانست. شادي، ميل برانگيز است و سعادت، چيزي جز حداكثر لذت نيست و آزادي، همان حاكميت اميال ماست. لذت، هر چه بيشتر، ممكن تر و در دسترس تر باشد، قابل تعقيب تر است.
«ماكياولي» كه تفكراتش امروزه دستورالعمل اجرايي نظام هاي ليبرال جهان است، معتقد است كه بايد به هدف كه تثبيت و گسترش سلطه و افزايش شادي است، دست يافت.
«دومندويل» معتقد بود كه «خودمحوري و سودطلبي»، گر چه رذيلت ناميده مي شود، اما به نفع جامعه است و بدون لذت پرستي، خودخواهي مادي، حرص، زياده طلبي، تكاثر و شهوتراني، زندگي متوقف مي شود. اگر مي خواهيد به جامعه خدمت كنيد، بگذاريد رذيلت هاي فردي، خودخواهي ها و ماديت ها، زيادتر شوند.
«ديويد هيوم» چنين معتقد است: شخصيت انساني، چيزي نيست جز اميال و احساسات او. ارزش هاي بشري را احساسات يا هيجان هاي بشر تعيين مي كند و ميزان اعتبار اصول اخلاقي، به ميزان سودمندي آنها بستگي دارد.10
«جرمي بنتام» در مكتب اصالت فايده (Utilitarianism)، خير و سعادت افراد را در افزايش ثروت و كالاهاي مادي مي داند. او در عبارت معروف خود مي گويد: «اولاً در برابر هر بخشي از ثروت در جامعه، بخشي از شادي و سعادت تكوين مي يابد؛ ثانياً از دو فردي كه ثروت نامساوي دارند، آن كه ثروت بيشتر دارد، شادتر است».11
بنابراين، افزايش ثروت، موجب افزايش شادي فرد و جامعه مي شود. بر اين اساس، رشد جامعه سرمايه داري، از قرن هفدهم به بعد آغاز گرديد و انسان، به عنوان موجودي نفع طلب و مصرف كننده كالاهاي عقلاني، تصوير و از نظر اخلاقي موجه تلقي شد. در واقع، اصالت فايده و ليبراليسم، محصول تحولات فكري بزرگ در چند قرن از تاريخ اروپا بود كه همگي از اومانيسم و نهضت اصلاح ديني، فردگرايي، سكولاريسم و... گرفته شده اند.
از نظر بنتام، تنها فلسفه وجود دولت اين است كه امكان تحقق حداكثر سعادت و شادي را براي حداكثر مردم فراهم سازد. از ديدگاه وي، بر طبق اصول اصالت فايده، نخست بايد شادي و سعادت شخصي و سپس شادي و سعادت ديگران و پس از آن بيشترين شادي براي بيشترين عده و سرانجام بالاترين حد ممكن شادي و سعادت جست وجو شوند. وظيفه اساسي قوه قانون گذاري اين است كه قوانيني وضع كند كه بر اساس آن، «لذت بيشتر را براي اكثر افراد فراهم كند».
«دو ساد»، يكي از معاصران بنتام است كه ميل جنسي را سرچشمه لذت و خوشبختي انسان مي داند. هوس هاي جنسي دنباله دار ساد، تا بدان حد مي رسند كه وصول به لذت يا ارضا، لزوماً با تهديد ديگران همراه مي شود و ديگران، وسيله اي براي تحقق اهداف فرد قلمداد مي شوند.12 وي اين مطلب را وارد منفعت طلبي فردگرايانه مي كند كه هر كس در پي كسب لذت است، بايد ديگران را وسيله اي جهت ارضاي تمنيات خويش به شمار آورد. اين روان شناس، عشرت طلبي خود را با هيچ مفهومي از شخصيت محك نمي زند. شخصيت هاي او، صرفاً براي لحظات لذت جنسي و احساسات فيزيكي زندگي مي كنند و به عبارت ديگر، آنها در جست وجوي خوشبختي اند و آن را همان احساس فيزيكي مي دانند و بدين ترتيب، تمام ممنوعيت هاي اخلاقي يا اجتماعي را ناديده مي گيرند يا به دور مي افكنند.13
از ديدگاه «جان استوارت ميل»، دولت دموكراتيك، مي بايد مسئوليت هاي گسترده اي را براي تأمين رفاه اجتماعي عموم و كاستن از شدت تعارضات طبقاتي بر عهده بگيرد. از اين ديدگاه، دخالت دولت، خود، جزئي از سياست ليبرالي است؛ زيرا هدف آن، رفع موانع ناخواسته اي است كه بر سر راه كوشش هاي سودطلبانه فرد پديد مي آيد.
وي بر خلاف بنتام، استدلال مي كرد كه هدف انسان، تنها شادي و لذت نيست؛ بلكه آزادي، شرافت و حيثيت آدمي، برتر از آن است. دولت، مؤسسه اي اخلاقي است و هدفي اخلاقي دارد كه همان پرورش فضيلت در فرد است. بر اين اساس، تعقيب شادي و نفع شخصي، بر خلاف نظر بنتام، به تأمين شادي و منفعت جمعي نمي انجامد؛ بلكه دولت بايد از طريق مداخله اقتصادي، از تأثير نابرابري هاي اجتماعي بكاهد و زندگي را براي توده مردم تحمل پذير سازد؛ بنابراين، اصل «تأمين شادي و سعادت براي حداكثر مردم»، خود مستلزم دخالت اقتصادي دولت است.
در سير تكاملي نظريه ليبرال دموكراسي، در نظريه اصالت فايده بنتام، انديشه آزادي فردي منفي با اصل شادي و سعادت فردي آميخته شد و بدين سان، اصل آزادي با اصل برابري افراد در برخورداري از شادي و سعادت، تكميل شد. جان استوارت ميل هم با بيان ضرورت دخالت دولت در اموري چون تشويق آموزش و پرورش، نظارت بر وضع اجتماعي كارگران، تأمين بهداشت همگاني و...، بر تأمين آزادي مثبت به عنوان جزء اصلي ليبرال دموكراسي تأكيد كرد و سرانجام در قرن بيستم، دولت رفاهي پديدار گرديد.14
«كارل ريموند پوپر»، نظريه پرداز سرسخت ليبراليسم مي گويد: «هر كس بايد آزاد باشد كه به شيوه اي كه خود مي خواهد، دلشاد يا نادلشاد باشد؛ تا جايي كه شخص ثالثي را به خطر نيندازد؛ اما حكومت وظيفه دارد در اين خصوص اطمينان حاصل كند كه شهروندان بي اطلاع، موجب بروز خطراتي نمي شوند كه قادر به ارزيابي آنها نيستند».15 وي در زمينه سياست اقتصادي، در مقابل نظر طرفداران اصالت فايده - كه از حداكثر شادي براي حداكثر افراد دفاع مي كردند- معتقد بود كه بايد به جاي كوشش در جهت ايجاد آرمان شهر، نارسايي هاي موجود اجتماعي را رفع كنيم. «در بين همه آرمان هاي سياسي، آرمان شاد و سعادتمند ساختن مردم، احتمالاً خطرناك ترين آرمان هاست. چنين آرماني به يوتوپياگرايي و گرايش رمانتيكي منجر مي شود. ما اطمينان داريم كه همگان در جامعه كامل، زيبا و خيالي ما، خوشبخت خواهند بود و بي شك، اگر ما يكديگر را دوست بداريم، بهشت بر روي زمين برقرار خواهد شد؛ اما كوشش براي برقراري بهشت بر روي زمين، در عوض، دوزخ به پا مي كند؛ به عدم مدارا مي انجامد؛ به جنگ هاي مذهبي سر مي زند و به تأمين رستگاري از طريق برقراري دستگاه تفتيش عقايد منجر مي شود».16

نقد و بررسي شادي ليبراليستي

با بررسي ديدگاه هاي انديشمندان ليبرال و ساير متفكراني كه انديشه هاي آنان بر اصول و شالوده هاي ليبراليسم تأثيرگذار بوده، مشخص مي شود كه در مجموع، ايدئولوژي ليبراليسم براي دست يابي به اهداف و مطامع اقتصادي خويش، با كنار زدن روح مذهبي، احكام ديني، اخلاق و مفاهيمي چون حق، ارزش، اصول و بايد و نبايد، انسان را يك حيوان اقتصادي تعريف مي كند و فلسفه زندگي را خوش باشي مي داند. چنين تفكري، كمال را فداي توسعه و انسانيت را فداي ماده كرده، خوشگذراني و اباحي گري، ماهيت همه مناسبات اجتماعي مي شود.17 اصل بيشترين خوشي كه امروز جوهر اخلاق غربي است، تمتّع از جهان را هدف نهايي انسان مي داند و تنها تفكيك جدي ميان حق و باطل يا شايست و ناشايست را مبتني بر احساس خوشي مي داند؛ زيرا شادي، فصل الخطاب نظري براي رد و قبول ليبراليسم و راهنماي عمل آنان مي باشد.
اين كه نظريه فوق تا چه ميزان توانايي تأمين شادي و سعادت واقعي بشر را دارد، موضوعي است كه افزون بر ايرادهاي اساسي و مشكلات فني كه در بعد نظري برآن وارد شده، به شدت با واقعيات عيني و تاريخي جوامع ليبرال دموكرات ناسازگار است و در عرصه عملي نيز با چالش هاي متعددي روبه روست كه برخي عبارتند از:
1. نظريه سودمندگرايي بنتام 18 كه نقش بسيار مهمي در چيستي و چگونگي تأمين شادي در جوامع ليبرال داشته، با تناقضات اساسي مواجه است. از ديدگاه وي، هدف غايي دولت، نه تأمين حداكثر آزادي، بلكه تأمين حداكثر شادي و سعادت همگاني است. آزادي، بايد تسليم شادي و سعادت شود. از اين رو، بنتام، هوادار دموكراسي و برابري نسبي در مالكيت، به منظور تأمين سعادت عمومي است. به همين دليل، برخي از متفكران، اصل شادي اكثريت را مغاير فردگرايي ليبرال و موافق دموكراسي غيرليبرالي يا جمع گرايي تلقي كرده اند. به عبارت ديگر، در انديشه بنتام، برخي تعارضات ليبراليسم با دموكراسي آشكار شده است.
2. عقلانيت فني و علمي دوران مدرنيته، جامعه اي يكه تاز ايجاد كرد و نه تنها حداكثر شادي، سعادت و خوشبختي را براي جامعه انساني فراهم نكرد، بلكه در مقابل، انسانيت انسان را به اسارت درآورد؛ زيرا انسان را از تفكر معنوي دور ساخت.19 با سيطره فنّاوري و صنعت بر انسان، آدمي اختيار زندگي و حتي مرگ خويش را از دست داده است و امنيت شخصي و مالي اش به تصميم هيئت حاكمه بستگي دارد.
از ديدگاه هربرت ماركوزه،20 «رفاه و بهبود مادي كه توسط نظام هاي سرمايه داري گسترده مي شود، رفاه كاذبي است كه تنها در خدمت برآورده شدن نيازها و خواست هاي كاذب افراد است. نيازهاي كاذب، همان نيازهايي است كه طبقات حاكم به عنوان خواست ملي واقعي توده، از طريق ايدئولوژي كاذب بر آنها تحميل مي كنند. به علاوه در چنين جوامعي، افراد، ديگر توان تشخيص مصالح راستين خود را از دست داده، كاملاً مسخ شده اند».21 به عقيده وي، «جامعه مصرفي و رفاهي معاصر، با برآوردن نيازها و خواست هاي كاذب و تحميل شده بر افراد، مانع نقد و انتقاد مي گردد و محيطي توتاليتر از لحاظ فكري و ارزشي ايجاد مي كند. افكار عمومي و رسانه هاي گروهي، ابزارهاي ايجاد چنين محيطي هستند. سعادت، رفاه و شادي موجود، به هر حال كاذب است و آزادي واقعي را به همراه نياورده است. در چنين جامعه اي، شيوه آزادانه ارضاي ميل جنسي، بيشترين فاصله را با برآوردن نيازهاي زيباشناختي پيدا كرده است؛ زيرا اين شيوه، تنها ابزاري براي تداوم سلطه و حكومت خواسته هاي كاذب است».22
3. ليبراليسم با وجود اين كه مخالف دولت ايدئولوژيك است و به طور كلي مدعي پايان يافتن عصر ايدئولوژي است، خود به دليل اين كه انديشمندانش از آن حيث كه در جست وجوي يك قطعيت و يقين اقتدارآميزند، يك ايدئولوژي تحميل گر محسوب مي شود. به عقيده منتقدان، ليبراليسم معمولاً اين نكته را نمي پذيرد كه حكومت هاي ديگر نيز ممكن است هر يك به شيوه خاص خود موجب تأمين خرسندي، شادي و رفاه آدميان شوند. از ديدگاه مطلق نگر ليبراليسم، جامعه و نظام ليبرال، فقط يكي از گزينش هاي ممكن نيست؛ بلكه تنها گزينش درست براي ايجاد سعادت و خرسندي محسوب مي شود. به عقيده برخي از انديشمندان سياسي، تفاوت زيادي ميان اقتدارگرايي ايدئولوژي ليبراليسم با ايدئولوژي هاي سازمان يافته سركوب گر و سلطه محور (توتاليتر) در قرن بيستم، نمي توان ديد.23
4. انديشمندان مكتب فرانكفورت با انتقاد از فرهنگ و عقلانيت ليبرال، معتقدند كه جامعه مدرن، متشكل از افرادي است كه در پي علايق و منافع خاص خود بوده، ضرورتاً با وابستگي متقابل، تقسيم كار، نظام مبادله، كارمزدوري، تمركز ديواني و دولتي و روي هم رفته با عقل ابزاري هدايت مي شوند. از اين رو، چنين نظامي، ذاتاً بحران زاست و در نتيجه، با مثله كردن وجود انسان و سركوب خواسته هاي راستين او، به اوج پرخاشگري و سركوب مي انجامد.24
5. انديشمندان پست مدرن نيز با انتقاد از عقل گرايي مدرن و انسان شناسي ليبرال، معتقدند كه درستي و نادرستي احكام عمل و اخلاق، تنها بر اساس معيارهاي مورد قبول فرهنگ حاكم بر جامعه تعيين مي شوند. از اين ديدگاه، عقل، همواره ريشه در شرايط اجتماعي، فرهنگي و تاريخي خاصي دارد و با قدرت و علايق انساني آميخته است و آن گونه كه ليبراليسم مي پندارد، قابل اتكا نيست.
پرسش اين انديشمندان اين است كه اگر ليبراليسم، وعده آزادي، صلح، امنيت، عقلانيت، سعادت و خوشبختي انسان ها را مي دهد، پس چرا انسان اين گونه تهديد مي شود و همواره در بحران و رنج است؟
6. تأكيد بر فردگرايي ليبرال، نه تنها شادكامي و سعادت فرد و جامعه را در بر نخواهد داشت، بلكه در عرصه اجتماعي، به ناديده انگاري جمع و به بريدن از پيوندهاي اجتماعي و سرانجام به خودخواهي منتهي مي شود؛ در عرصه اقتصادي، سيستم ناعادلانه سرمايه سالاري را در پي مي آورد؛ در عرصه معرفتي، به معيار قرار دادن شناخت فردي به عنوان معيار حقيقت منجر مي شود و در عرصه اخلاقي نيز به هرج و مرج و نيت افراطي در فضيلت هاي انساني و به نظام هاي بي شمار خودبنياد مي انجامد و در مجموع، همه اينها در تباين با هر انديشه و ديني است كه معتقد به بنياد حقيقي و متعالي بيرون از خود و ذهنيت خود و معتقد به بعضي از ارزش هاي جاودانه و مروج مفاهيمي چون عدالت، ايثار، ديگرخواهي و حق محوري باشد.
از اين رو، بسياري از انديشمندان، همچون مك اينتاير، فردگرايي ليبرالي را مسئول تخريب فضيلت مدني و محوكننده اصل شهروندي و پيوندهاي اجتماعي و مروج آزادي خودخواهانه و در نتيجه، باعث نوعي انقياد و اسارت در خويشتن مي دانند. مك اينتاير، افراد آزاد به اين معنا را «برده هاي شادكام» مي نامد. به عقيده وي، راه برون رفت از اين مهلكه، احياي اخلاق، تجديد شكوه و اقتدار اخلاقي اجتماع است؛ اخلاقي كه بنياد آن مستقل از فرد و مجزاي از منافع و سلايق فردي گذارده شود.25
7. آموزه يا مكتب ليبراليسم را مي توان ايدئولوژي سياسي و فلسفه اخلاقي مدرنيسم و بلكه جوهر آن دانست. مدرنيته كه بيش از سه قرن بر عرصه هاي مختلف و پيچيده حيات اجتماعي، فردي و فكري بسياري از جوامع سيطره داشته است، هم اكنون با چالش ها و بحران هاي عظيمي مواجه است. پيامدهايي چون نسبيت انگاري و بحران هاي معرفتي، پوچ انگاري، بحران هاي رواني و خلأهاي عاطفي، فروپاشي نهاد خانواده، گسست هاي اجتماعي، بحران هاي اقتصادي، تعميق نابرابري و تقسيم انسان ها و كشورها به دو دسته فرادست و فرودست، بحران هاي جدي و نگران كننده زيست محيطي، ناسازگاري ها و بحران هاي سياسي، تجاوز و استعمار، پروراندن نظام هاي توتاليتر، جنگ هاي جهاني، فجايع و كشتارهاي عمومي، تهديد و رويارويي هسته اي، حالت هاي حسرت و اندوه (نوستالژي)، از خود بيگانگي، پوچ انگاري و... .
چنين پيامدهايي، به هيچ وجه نتوانسته است سعادت، شادكامي و خوشبختي انسان را تأمين كند. آنتوني گيدنز مي گويد: «اين قضايا، محققان را وا داشته است كه در مورد اين فرض كه ظهور مدرنيته به شكل گيري اجتماعي شادمانه تر و ايمن تر خواهد انجاميد، تجديد كنند».
8. انتقاد عميق گرايش هاي ديني و معنوي جهان نسبت به فرهنگ اومانيستي و ليبراليستي حاكم بر جهان، اين است كه اين فرهنگ، فرصت انديشيدن به جنبه ابدي انسان را از وي گرفته است؛ از اين رو، او را از بهره مندي از لذت هاي بيروني نيز ناتوان كرده است. اگر چه بسياري از اديان، به ويژه اسلام، به رفاه، سعادت، شادكامي صحيح و ضابطه مند دنيوي اهتمام زيادي داده اند، اما بي ترديد، يكي از ارزشمندترين پيام هاي اديان و مكاتب عرفاني جهان براي انسان، اين است كه بدون كشف دنياي درون و بدون سر و سامان يافتن آن و بدون سلطه بر آن، كشف، آبادسازي و چيرگي بر جهان بيرون نيز براي سعادت، امنيت و شادي آدمي مفيد نيست. مسلماً هر دين اصيل، خوش گذراني، بي مسئوليتي و بي تكليفي انسان را در برابر خداوند، ديگر انسان ها و طبيعت، انكار مي كند. به عقيده بسياري از منتقدان مذهبي، استعمار و غارت ثروت كشورهاي جهان به روش هاي مختلف، بهره كشي از طبقات محروم جامعه، تخريب و انهدام نگران كننده محيط زيست، براي سود بيشتر و لذت و خوشي سرمايه داران و هزاران بحران و مشكل ديگري كه در جوامع كنوني وجود دارد، همگي با مفهوم حق منهاي تكليف در ارتباط مي باشند.
9. بشر امروزي در غرب به اين نتيجه رسيده است كه زندگي بدون معنويت، رنج و عذاب رواني را در پي دارد و به روح انسان، سردي و سستي مي بخشد و لذت و شادي پايدار را از انسان سلب مي كند. آمار بالاي جرم و جنايت، مفاسد اخلاقي و جنسي، از هم پاشيدگي نظام خانوادگي و تعداد فراوان نوجوانان و جوانان خياباني رانده شده از كانون خانواده و روي آوردن جوامع ليبرال براي تأمين خوشي ها و شادي هاي كاذب به مواد مخدر، مشروبات الكلي، قرص هاي اكستاسي، خشونت و...، همگي بيانگر چنين واقعيتي و حاكي از رنج بي اماني است كه غرب به آن دچار شده است؛ تا آن جا كه «نوجوانان در سرازيري سقوط قرار گرفته اند و برخي از آنان خود را با قتل هم نوعانشان ارضا مي كنند. آنان در گوشه و كنار شهرها مي گردند و به آساني و با بهانه هاي احمقانه و گاهي بدون هيچ بهانه، دست خود را به خون مردم مي آلايند و اين كارشان را نوعي ورزش و تفريح تلقي مي كنند».26
در پايان، مطلب را با ذكر سخني از مقام معظم رهبري در اين زمينه به اتمام مي رسانيم:
«توجه و عشق به خدا، به زندگي معنا مي بخشد و خلأهاي روحي و زندگي بشر را پر مي كند و موفقيت در همه ميدان هاي زندگي بشر را به همراه مي آورد و علت اين كه در كشورهايي نظير آمريكا هيچ چيز حتي پول، قدرت نظامي و علم، نتوانست خوشبختي و آسودگي روحي - رواني به دنبال بياورد، همين بيگانگي با خدا و معنويت است».27

پي نوشت:
1. فوكوياما، فرانسيس، فرجام تاريخ و آخرين انسان، ترجمه عليرضا طيب، مجله سياسي خارجي، ش 363، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي، تهران 1372، ص 36.
2. ر.ك: ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، آنتوني آربلاستر، ترجمه عباس مخبر، نشر مركز، تهران 1370، ص 14-17.
3. درآمدي بر مكاتب و انديشه هاي معاصر، ص 452.
4. ر.ك: عبدالرسول بيات، فرهنگ واژه ها، مؤسسه فرهنگ و انديشه، قم 1381، ص 458.
5. ماكس وبر، جامعه و اقتصاد، ترجمه عباس منوچهري و...، انتشارات مولي، تهران 1374، ص 29-30.
6. حسن رحيم پور، بررسي مباني نظري ليبراليسم، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، 1375، ص 13.
7. همان، ص 31.
8. آنتوني اربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، نشر مركز، تهران 1377، ص 50.
9. حسن بشريه، تاريخ انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، نشر ني، تهران 1379، ج 2، ص 29.
10. عبدالرحمن عالم، تاريخ فلسفه سياسي غرب، وزارت امور خارجه، تهران 1381، ص 383.
Macpherson, Democratic theory: Essays in Retrieval. London, Oxford u.p. 5791, p.72
11. C.B
12. ليبراليسم غرب، ظهور و سقوط، ص 46.
13. همان، ص 288.
14. تاريخ انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، ص 19-20.
15. كارل پوپر، درس اين قرن، ترجمه دكتر علي پايا، ص 130.
reflection on the social Philosophy of karl poper", British journal of Sociology,
.)March 5791(. no. 062 PP 13-6123. Michael Freedom , "Sociology and Utopia: Same
17. بررسي مباني نظري ليبراليسم، ص 11.
18. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، نقد و بررسي مكاتب اخلاقي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم 1384، ص 165 و 167.
19. مارتين هايدگر، پرسشي در باب تكنولوژي، ترجمه محمد رضا اسدي، مؤسسه فرهنگي انديشه، تهران 1375، ص 4.
20. هربرت ماركوز، انسان تك ساحتي، ترجمه محسن مؤيدي، اميركبير، تهران 1350، ص 67.
21. تاريخ انديشه هاي سياسي، در قرن بيستم، ص 201.
22. همان.
23. فرهنگ واژه ها، ص 474.
24. ر.ك: حسين بشريه، تاريخ انديشه هاي سياسي در قرن بيستم، انديشه هاي سياسي ماركسيستي، تهران؛ نشر ني، 1376، ص 211.
25. ر.ك: فرهنگ واژه ها، ص 561.
26. رابرت جي. رينگر، فروپاشي تمدن غرب، ترجمه احمد تقي پور، تهران؛ رسام، تهران 1365، ص 20 و 23.
27. بيانات مقام معظم رهبري، 18.5.1375.



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها