خانه> کتاب >1107


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6310885

بازدید سوالات:
2573716



نهضت تفسيري بازديد: 2240

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

 

نهضت تفسيري
(ويژه دهه محرم)
 

صالح قنادي
(با همكاري جمعي از محققان)
نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها
معاونت مطالعات راهبردي ـ اداره مشاوره و پاسخ

قنادي، صالح (با همكاري جمعي از محققان)، 1340 -
نهضت تفسيري (ويژه دهه محرم) / صالح قنادي (با همكاري جمعي از محققان)؛ تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردي ـ اداره مشاوره و پاسخ. - قم: دفتر نشر معارف، 1387.
ISBN: 978-964-531-152-8
144 ص قيمت 14000 ريال
فهرستنويسي بر اساس اطلاعات فيپا
كتابنامه: ص [143] ـ 144؛ همچنين به صورت زيرنويس
1. روضه خواني. 2. وعظ.
الف. نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردي ـ اداره مشاوره و پاسخ.
ب. عنوان.
9 ن 9 ق / 4 / 260
BP742 / 297
1387
تنظيم و نظارت: ··· نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها
معاونت مطالعات راهبردي ـ اداره مشاوره و پاسخ
مؤلف: ··· صالح قنادي (با همكاري جمعي از محققان)
تايپ و صفحه آرايي: ··· طالب بخشايش
انتشارات: ··· دفتر نشر معارف
نوبت چاپ: ··· اول، زمستان 87
تيراژ: ··· 5000 جلد
قيمت: ··· 1400 تومان
شابك: ··· 8-152-531-964-978
«كليه حقوق براي ناشر محفوظ است»
مراكز پخش:
قم: معاونت مطالعات راهبردي نهاد، تلفن 2904440
قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
فروشگاه 1 قم: خ شهداء، روبه روي دفتر رهبري، تلفن 7735451 نمابر 7742757
فروشگاه 2 تهران: خ انقلاب، چهار راه كالج، جنب بانك ملت، پ 715، تلفن 88911212 نمابر 88809386
نشاني اينترنت:
www.nashremaaref.ir - پست الكترونيك: info@porseman.org
 

 


فهرست مطالب

پيشگفتار··· 11
شب اول - ياد خدا و ياد امام حسين عليه السلام
مقدمه··· 15
ذكر در لغت··· 16
كاربرد واژه ذكر در قرآن··· 16
روايات تفسيري 17
تفسير آيه··· 18
اقسام ذكر··· 19
1. حقيقت قرآن و شخص پيامبر صلي الله عليه و آله··· 19
2. ذكر لفظي 19
3. ذكر قلبي 21
4. ذكر عملي 21
آثار ذكر خدا··· 22
پيام هاي آيه شريفه··· 23
مقدمه ذكر مصيبت··· 24

شب دوم - تعظيم شعائر الهي در مجالس امام حسين عليه السلام
مقدمه··· 27
شعائر در لغت··· 28
كاربرد اين واژه در قرآن··· 28
روايات تفسيري 29
تفسير آيه··· 29
پيام ها··· 31
محرّم يكي از مصاديق حفظ شعائر الهي 32
برتري سرزمين كربلا··· 34
ذكر مصيبت حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام··· 36

شب سوم - علم امام حسين عليه السلام به شهادت
مقدمه··· 39
غيب در لغت··· 40
كاربرد واژه غيب در قرآن··· 41
روايات تفسيري 42
اگر بخواهند مي دانند!··· 43
پيام هاي آيه شريفه··· 44
علم غيب امام حسين عليه السلام و القاي تهلكه··· 45
شهادت امام حسين عليه السلام رمز حيات و نجات··· 46
مقدمه ذكر مصيبت··· 46
ذكر مصيبت طفل سه ساله (حضرت رقيه عليهاالسلام)··· 47

شب چهارم - توبه و عاشورائيان
مقدمه··· 49
معناي توبه··· 50
كاربرد توبه در قرآن··· 50
روايات تفسيري 51
تفسير آيه··· 55
نشانه قبولي توبه··· 58
توبه و جزاي اعمال··· 59
پيام ها··· 61
ذكر مصيبت حرّبن يزيد رياحي 61

شب پنجم - محبت مانع ارتداد
محبت در لغت··· 63
روايات تفسيري 64
تفسير آيه··· 67
چشمه محبت در بيابان بغضها··· 68
پيام ها··· 70
آثار محبت به خداوند··· 71
مقدمه ذكر مصيبت··· 73
ذكر مصيبت حبيب بن مظاهر··· 73

شب ششم - مرگ شيرين تر از عسل
مقدمه··· 77
«موت» در لغت··· 79
روايات تفسيري 80
تفسير آيه··· 81
ترس از مرگ··· 83
پيام ها··· 85
ذكر مصيبت حضرت قاسم بن حسن عليه السلام··· 85

شب هفتم - حق يك نفر، حق همه!
كشتن يك نفر، كشتن همه··· 87
مقدمه··· 87
قتل در لغت··· 88
كاربرد واژه «قتل» در قرآن··· 89
روايات تفسيري 89
تفسير آيه··· 92
پيام ها··· 94
ذكر مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام··· 95

شب هشتم - كربلا و ابتلا
مقدمه··· 99
درجات به اندازه كلمات··· 99
ابتلاء در لغت··· 100
استعمال ابتلاء در قرآن··· 101
ابتلاء در روايات تفسيري 101
تفسير آيه··· 103
شخصيت ممتاز ابراهيم عليه السلام··· 104
پيام ها··· 105
انواع صبر··· 106
1. صبر در اطاعت··· 106
2. صبر بر معصيت··· 106
3. صبر بر نعمت··· 107
4. صبر بر مصيبت··· 107
ذكر مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام··· 108

شب نهم - علمدار ولايت پذيران
مقدمه··· 111
عبد صالح و مطيع در ولايت··· 111
اطاعت در لغت··· 112
كاربرد واژه «طاعت» در قرآن··· 113
روايات تفسيري 113
تفسير آيه··· 117
اطاعت خدا··· 118
اطاعت پيامبر صلي الله عليه و آله··· 118
اطاعت اولي الامر··· 119
پيام ها··· 120
ذكر مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام··· 121

شب عاشورا - يقين و عبادت
مقدمه··· 125
يقين در لغت··· 125
كاربرد واژه يقين در قرآن··· 126
روايات تفسيري 126
تفسير آيه··· 127
عبادت در قرآن··· 131
ذكر مصيبت وداع··· 132

شب يازدهم - امام حسين عليه السلام مظهر نور خدا
مقدمه··· 135
روايات تفسيري 136
تفسير آيه··· 137
مراتب و تجليات نور خدا··· 139
مقدمه ذكر مصيبت··· 140
ذكر مصيبت حضرت زينب عليهاالسلام··· 141
كتابنامه··· 143
 


پيشگفتار
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يهْدِي لِلَّتِي هِي أَقْوَمُ وَ يبَشِّرُ الْمُؤمِنِينَ»1
«قطعا اين قرآن به آنچه پايدارتر است راهنمايي مي كند و مؤمنان را بشارت مي دهد».
برخي ويژگي هاي برتري قرآن عبارتند از:
1. تنها كتابي است كه تمامي كلمات و الفاظ آن از سوي خداوند است. «و برتري آن بر ساير سخنان هچون برتري خداوند بر ساير مخلوقات است»2.
2. تنها كتابي است كه بدون تحريف همچنان ماندگار است و با اطمينان مي توان به آن اعتماد كرد.
3. بيانگر وقايع الهام بخش تاريخي و تصديق كننده معارف حق پيامبران گذشته است. به طوري كه حتي پيروان اديان ديگر مي توانند سابقه واقعي و معارف حقيقي خود را از قرآن به دست آورند.
4. آيات اعتقادي، اخلاقي و احكام قرآن گسترده تر و مهيمن (حاكم و برتر) بر كتاب هاي آسماني گذشته است.3
5. قرآن به صورت تدريجي و با نگاه به واقعيت ها نازل شده و در نامناسب ترين شرايط، تمدن ساز بوده است از اين رو مي تواند در هر شرايطي به ديگر واقعيت ها نيز شكل داده و براي جامعه بشريت راهنما باشد.
به بركت انقلاب اسلامي و با تأكيد امام راحل(قدس سره) و مقام معظم رهبري(مدظله العالي) تلاوت قرآن در مساجد و مراكز آموزشي، گسترش چشم گيري پيدا كرد و در گام بعدي، پيشنهاد «نهضت تفسيري» موجب شد خادمان قرآن و دست اندركاران امور فرهنگي در سطوح مختلف، فعاليت ها و آثاري را در اين باره شكل بدهند. اين مهم مي طلبد به ويژه در فرصت ها و مناسبت هاي تبليغي، اهتمام جدّي تري در اين باره داشت. در اين راستا، به مناسبت دهه محرم امام حسين عليه السلام، آيات شريفه قرآن به طور مختصر شرح و تفسير مي گردد.
براساس اين طرح، يك آيه شريفه محور بحث قرار مي گيرد و نوع مباحث طوري انتخاب شده كه مي توان چكيده آن را در ده دقيقه ضمن مراسم نماز ارائه داد و يا به شكل تفصيلي و سخنراني ارائه شود.
اميد است مجالس بزرگداشت امام حسين عليه السلام با محوريت تفسير قرآن پربارتر گردد و با هم نوا سازي «معرفت قرآني» و «محبت حسيني»، زمينه هاي مساعد «متابعت از قرآن و عترت» بيش از پيش فراهم آوريم.
اظهار نظر شما عزيزان و ارائه طرح ها و سلسله مباحث جديد قرآني جهت بهره مندي هر چه بيشتر فرهيختگان جامعه به ويژه دانشگاهيان و نسل جوان موجب امتنان است.
مجموعه پيش روي شما با همكاري صاحبان انديشه و قلم حجج اسلام «امير رسول پور، محمدمهدي رضايي، حسين ظهرابي، اسداللّه كريمي، مسعود فراهاني و محمدرضا مصطفوي» تهيه و تدوين گرديده است.
لازم به ذكر است فعاليت اين گروه از قرآن پژوهان با همت و نيت خيرخواهانه جناب حجه الاسلام والمسلمين لواساني(زيدعزّه) معاون محترم فرهنگي و جناب آقاي دكتر سُلگي مدير كل فرهنگي و هنري بنياد شهيد و ايثارگران آغاز گرديد و ان شاءاللّه به عنوان سنّت حسنه ادامه يابد.
در پايان از تلاش هاي مخلصانه همگي اين عزيزان صميمانه تشكر مي كنيم و دوام توفيقات ايشان را در جهت خدمت به قرآن و مكتب اهل بيت عليهماالسلام از خداوند متعال خواستاريم.

اللّه ولي التوفيق
معاونت مطالعات راهبردي نهاد
محمد اسحاق مسعودي
 


شب اول
ياد خدا و ياد امام حسين عليه السلام
«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُواْ لِي وَ لاَ تَكْفُرُون»4
«پس مرا بياد آريد تا بيادتان آورم و شكرم بگذاريد و كفران نعمتم مكنيد».
 

مقدمه
يكي از بركات ماه محرم، برپايي مجالس امام حسين عليه السلام است و به بركت اين گونه مجالس از آيات قرآن مجيد و احاديث معصومين عليه السلام، بيشتر بهره مند مي شويم.
به طور طبيعي ياد خوبان انسان را به «خوبي ها» نزديك مي كند؛ «ياد بزرگان» آدمي را به «بزرگواري» مي رساند و «ياد معصومان» انسان را در مسير دست يابي به مقام عصمت و «دوري از گناه» قرار مي دهد.
خداوند متعال نيز به ما وعده داده است اگر او را ياد كنيم بي درنگ ما را ياد مي كند و لطف و رحمت و هدايتش را به سوي ما سرازير مي سازد.
«فاذكروني اذكركم» (ملاحظه مي كنيد هيچ لفظي مانند «فاء» يا «ثم» ميان اين دو كلمه به كار نرفته است).
پيامبر صلي الله عليه و آله و امامان عليه السلام نيز كه خليفه خدا و تجلي لطف و رحمت و هدايت خداوند هستند نيز اين چنين اند لذا غيرممكن است آنها را ياد كنيم و به ياد آنها مجلس برپا كنيم و آن ها ما را ياد نكنند و ما را مورد لطف و رحمت و هدايت قرار ندهند. در مقابل، فراموشي و نسيان ياد خدا و آياتش موجب فراموشي خودمان مي گردد و ما را در زمره فاسقان قرار مي دهد.
خداوند مي فرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»5.
اينك جهت شناخت بيشتر درباره چگونگي ياد خدا و ياد امامان عليه السلام و آثار آن به شرح و توضيح بيشتر آيه شريفه مي پردازيم:

ذكر در لغت
ذكر: ياد كردن، خواه با زبان باشد يا با قلب و هر دو خواه بعد از نسيان باشد يا به طور مداومت ذكر6.

كاربرد واژه ذكر در قرآن
«ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيكَ مِنَ الآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكيمِ»7
«لَقَدْ أَضَلَّني عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَني وَ كانَ الشَّيطانُ لِلاْءِنْسانِ خَذُولاً»8
«ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْر»9
«أَ أُنْزِلَ عَلَيهِ الذِّكْرُ مِنْ بَينِنا بَلْ هُمْ في شَكٍّ مِنْ ذِكْري بَلْ لَمَّا يذُوقُوا عَذابِ»10

روايات تفسيري
«في روضة الكافي باسناده الي أبي عبدالله عليه السلام حديث طويل يقول فيه عليه السلام: و الله ذاكر لمن ذكره من المؤنين»؛ «خداوند يادكننده كسي از مؤمنان است كه خدا را ياد كند».
في مجمع البيان روي عن ابي جعفر الباقر قال، قال النبي صلي الله عليه و آله، ان الملك ينزل الصحيفة من أول النهار و أول الليل. يكتب فيها عمل ابن آدم. فاملوا في أولها خيرا و في آخرها فان الله يغفر لكم ما بين ذلك إنشاء الله، فانه يقول: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ».
امام باقر عليه السلام از پيامبر صلي الله عليه و آله روايت مي كند: «همانا فرشته نامه اعمال را اول روز و اول شب نازل مي كند كه اعمال بني آدم در آن بنويسد. پس با اعمال خود در اول و آخر آن خير و خوبي بنويسيد همانا خداوند آن چه در طول روز انجام گرفته را مي آمرزد چنان چه فرموده است: «مرا ياد كنيد شما را ياد مي كنم».
بدانيد كه بهترين اعمال شما و پاكيزه ترين آن نزد مالك و صاحبتان و نيز مؤرترين اعمالتان، در رفع درجاتتان، و بالأخره بهترين چيزي كه آفتاب بر آن مي تابد، ذكر خداي تعالي است.
و در محاسن و دعوات راوندي، از امام صادق عليه السلام روايت كرده اند كه فرمود: خداي تعالي مي فرمايد: كسي كه مشغول به ذكر من باشد و ياد من او را از درخواست نمودن حاجتش باز بدارد، من به او بهتر از آنچه بخواهد مي دهم.11

تفسير آيه12
در تفسير شريف الميزان مي خوانيم:
«خداي متعال، نخست پيامبر بزرگوار را كه از خود مردم بود به سوي ايشان گسيل داشت و اين خود نعمتي بود كه با هيچ مقياسي اندازه گيري نمي شود، نعمتي كه منشأ هزاران نعمت شد - و فهماند خدا از ياد بندگانش غافل نيست - آري خدا از اينكه بشر را به سوي صراط مستقيم هدايت كند و به اقصي درجات كمال سوق دهد، غافل نبوده است.
و در مرحله دوم تعيين قبله را كه مايه كمال دين و توحيد در عبادت و تقويت فضائل ديني و اجتماعيشان بود، تشريع فرمود.
اينك در اين آيه متفرع بر آن دو نعمت، دعوتشان مي كند: به اينكه به ياد او باشند و شكرش بگذارند، تا او هم در مقابل ياد بندگان (به وسيله عبوديت و طاعت) ايشان را به دادن نعمت ياد كند و در پاداش شكرگزاري و كفران نكردن، نعمتشان را بيشتر كند»13.

اقسام ذكر
چنانچه از آيات و روايات به خوبي فهميده مي شود ذكر داراي انواع و مصاديق متعدد است:
1. حقيقت قرآن و شخص پيامبر صلي الله عليه و آله
ذكر به معني مذكور، كه بر قرآن يا شخص پيامبر صلي الله عليه و آله گفته مي شود:
درباره «قرآن»، خداوند فرموده است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»14؛ «همانا ما ذكر (قرآن) را نازل كرده ايم و ما نگهبانان آنيم».
و درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و اهل بيت او عليهم السلام، امام صادق عليه السلام فرموده است: «فَرَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الذِّكْرُ وَ أَهْلُ بَيتِهِ عليهم السلام الْمَسْئُولُونَ وَ هُمْ أَهْلُ الذِّكْرِ»15؛ «رسول خدا صلي الله عليه و آله همان ذكر است و اهل بيت او عليهم السلام همان كساني اند كه از آن ها پرسيده مي شوند و آنها همان اهل ذكرند».
2. ذكر لفظي
في كتاب معاني الاخبار باسناده الي أبي الصباح بن نعيم العائذي عن محمدبن مسلم قال في حديث طويل يقول في آخره. «تسبيح فاطمة عليهاالسلام من ذكر الله الكثير الذي قال الله عز و جل: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»»؛ «تسبيح حضرت فاطمه عليهاالسلام، از ذكر بسيار خداوند است كه خداوند فرموده است: «مرا ياد كنيد شما را ياد مي كنم».
و در تفسير الدر المنثور است كه طبراني و ابن مردويه و بيهقي در شعب الايمان از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
كسي را كه چهار چيز داده باشند چهار چيز ديگر هم داده اند و تفسير اين در كتاب خداست؛
- كسي كه توفيق ياد خدايش داده اند، خدا هم به ياد او خواهد بود چون خداي تعالي مي فرمايد: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ»16؛ «به يادم باشيد تا به يادتان باشم».
- و كسي كه توفيق دعايش داده اند، اجابت دعا هم داده اند، چون خداي تعالي مي فرمايد: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»17؛ «بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را».
- و كسي كه مقام شكرش داده اند، زيادي نعمت هم داده اند چون خداي تعالي مي فرمايد: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»18؛ «اگر شكرم بگزاريد، حتما نعمت شما را زياد كنم».
- و كسي كه توفيق استغفارش داده اند، آمرزشش هم داده اند، «چون آمرزش بخواهيد كه او آمرزگار است»19.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله: «مَا مِنْ قَوْمٍ اجْتَمَعُوا فِي مَجْلِسٍ فَلَمْ يذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ يصَلُّوا عَلَي نَبِيهِمْ إِلاَّ كَانَ ذَلِكَ الْمَجْلِسُ حَسْرَةً وَ وَبَالاً عَلَيهِم»20؛ «هيچ گروهي در مجلسي تجمع نكردند كه اگر ياد خدا نكنند و صلوات بر پيامبرشان نفرستند مگر اين كه آن مجلس براي آنها حسرت و گرفتاري به بار خواهد آورد».
3. ذكر قلبي
و در محاسن از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: خداي تعالي فرمود: «اي فرزند آدم! مرا در دلت ياد كن، تا تو را ياد كنم، اي فرزند آدم! مرا در خلوت ياد كن، تا در خلوت و آشكارا يادت كنم، و در ميان جمع يادم كن، تا در ميان جمعيت يادت كنم و نيز فرمود: هيچ بنده اي خدا را در ميانه جمعي از مردم ياد نمي كند، مگر آنكه خدا او را در ميان جمعي از ملائكه ياد مي كند».21
4. ذكر عملي
و در معاني الاخبار از حسين بزاز روايت كرده كه گفت: امام صادق عليه السلام به من فرمود: آيا مي خواهي تو را از مهمترين وظيفه اي كه خدا بر خلق خود واجب كرده خبر دهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، به اينكه با مردم آن طور رفتار كني كه دوست مي داري با تو رفتار كنند و دوم مواسات با برادران ديني و ياد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذكر خدا، «سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر» نيست، هر چند كه اين نيز از مصاديق آن است، ولي منظورم اين است كه در هر جا كه پاي اطاعت خدا به ميان مي آيد، به ياد خدا باشي و اطاعتش كني، و هر جا معصيت خدا پيش آيد، به ياد او باشي و آن را ترك كني.22
«...وَ قَالَ سُبْحَانَهُ فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ يعْنِي اذْكُرُونِي بِالطَّاعَةِ وَ الْعِبَادَةِ أَذْكُرْكُمْ بِالنِّعَمِ وَ الاْءِحْسَانِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الرِّضْوَانِ»23؛ «مرا ياد آوريد تا شما را
با نعمتم يادآورم، مرا به ياد آوريد با اطاعت و عبادت تا شما را ياد آورم، با نعمت ها و احسان و رحمت و رضوان».
«عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ عليهم السلام أَنَّ النَّبِي صلي الله عليه و آله قَالَ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ فَقَدْ ذَكَرَ اللَّهَ وَ إِنْ قَلَّتْ صَلاَتُهُ وَ صِيامُهُ وَ تِلاَوَتُهُ لِلْقُرْآنِ وَ مَنْ عَصَي اللَّهَ فَقَدْ نَسِي اللَّهَ وَ إِنْ كَثُرَتْ صَلاَتُهُ وَ صِيامُهُ وَ تِلاَوَتُهُ لِلْقُرْآن»24.

آثار ذكر خدا
1. هدايت به صراط مستقيم: «وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقيماً قَدْ فَصَّلْنَا الآْياتِ لِقَوْمٍ يذَّكَّرُونَ»25.
2. دوري از شيطان: «إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»26.
3. آرامش و اطمينان: «الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»27.
در اين باره فخر رازي صاحب تفسير كبير، عباراتي را از برخي مفسران آورده؛
عده اي بر اين عقيده اند كه معني آيه اين است: «اذكروني بطاعتي اذكركم برحمتي»؛ «با اطاعت خود من را ياد كنيد، با رحمت خود شما را ياد مي كنم».

و عده ديگر نيز چنين معني كردند: «اذكروني بالدعاء اذكركم بالاجابة و الاحسان»؛ «مرا با دعا ياد كنيد، شما را با اجابت و بخشش نيك ياد مي كنم».
و گروه ديگر از مفسرين در معني اين آيه گفته اند: «اذكروني في الدنيا اذكركم في الاخرة»؛ «مرا در دنيا ياد كند، شما را در آخرت ياد مي كنم».
و گروه ديگري مي گويند: «اذكروني في الخلوات اذكركم في الفلوات»؛ «مرا در خلوت ها ياد كنيد شما را در آشكارها ياد مي كنم».
و گروه ديگري از مفسرين در معني اين آيه مي گويند: «اذكروني في الرخاء اذكركم في البلاء»؛ «مرا در هنگام آسايش كنيد، شما را در هنگام گرفتاري ياد مي كنم».
و گروه ديگر مي گويند: «اذكروني بطاعتي اذكركم بمعونتي»؛ «مرا با اطاعتم ياد كنيد شما را به كمكم ياد مي كنم».

پيام هاي آيه شريفه
1. به ياد خدا بودن يك امر الزامي است «فاذكروني».
2. كساني مشمول لطف خاصّ خدا هستند، كه همواره به ياد خدا باشند «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ».
3. شكر نعمت نيز يك امر الزامي است «و اشكروا لي».
4. ذكر خدا و نعمت هاي او، زمينه شكر و سپاس است. چنان كه غفلت از ياد خدا، مايه كفران است «فَاذْكُرُونِي وَ لا تَكْفُرُونِ».
5. پرهيز از كفران نعمت الزامي است «لا تكفرون».

مقدمه ذكر مصيبت
شايد بتوان گفت كه بزرگترين مصداق ياد خدا، ياد خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام باشد، چرا كه ايشان آينه تمام نماي خداي متعال هستند و ياد ايشان نمي تواند جدا از ياد خدا باشد؛ چنانچه در زيارت جامعه مي خوانيم:
«... مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ ...وَ مَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ...»28؛ «هر كس خداوند را اراده كند از شما شروع مي كند... و هركس آهنگ او كند، رو به سوي شما مي آورد».
و چه بسا مقصود از اهل ذكر بودن ايشان همين نكته باشد: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلامفِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الذِّكْرُ أَنَا وَ الْأَئِمَّةُ أَهْلُ الذِّكْر...»29؛ «امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «فسئلوا اهل الذكر» از قول پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده: «ذكر» من هستم و امامان، «اهل ذكر» هستند».
شدت اتصال معصومان به پروردگار به گونه اي است كه بدون اين وسائط فيض، رسيدن به سر منزل حقيقت و مقصود مشكل است؛ از اين جهت است كه اطاعت ايشان، اطاعت خدا گفته شده و معصيت ايشان معصيت الهي برشمرده شده است «... مَنْ أَطَاعَكُمْ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ عَصَاكُمْ فَقَدْ عَصَي اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّكُمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَكُمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ...»30.
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «كسي كه خدا را اطاعت كند، خدا را ذكر كرده،
هرچند كه نماز و روزه و تلاوت قرآنش كم باشد، و كسي كه خدا را عصيان كند، خدا را از ياد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسيار باشد»31.
در اين ميان برپايي مجلس به نام و ياد امام حسين عليه السلاماز اهميت بسياري برخوردار است؛ «قال الرضا عليه السلام: من تذكر مصابنا و بكي لما ارتكبت منا كان معنا في درجتنا يوم القيامه و من ذكر بمصابنا فبكي و ابكي لم تبك عينه يوم تبكي العيون و من جلس مجلسا يحيي فيه امرنا لم يمت قلبه فيه يوم تموت القلوب».32
امام هشتم فرمود: كسي كه مصيبت ما را به ياد آورد و بر مظلوميت ما گريه كند در قيامت با ما هم درجه خواهد بود و كسي كه از مصائب ما پيش او بازگو كنند و او بگريد و يا ديگران را بگرياند در روزي كه همه ديدگان گريانند نمي گريد و كسي كه در مجلسي و محفلي شركت جويد كه در آن امر ما احياء گردد در روزي كه همه قلوب به نوعي مي ميرند قلب او نمي ميرد (محزون و افسرده نيست).
زيارت امام حسين عليه السلام از زياراتي است كه در همه اوقات سفارش شده و سلام به امام حسين عليه السلام بعد از هر نماز توصيه شده است و ذكر و ياد امام حسين عليه السلام حتي بعد از هر بار نوشيدن آب تأكيد شده است.
و اين وصيت خود امام حسين عليه السلام كه فرموده: «شيعتي مهما شربتم عذب ماء فاذكروني او سمعتم بغريب او شهيد فاندبوني»؛ «شيعيان من هرگاه آب گوارا نوشيديد و يا درباره غريب يا شهيدي شنيديد، مرا ياد كنيد».
و براي عمل به اين وصيت بيش از همه امام سجاد عليه السلام اقدام مي كرد به قدري كه هر گاه در بازار مي ديد گوسفندي را ذبح مي كنند مي ايستادند و گريه مي كردند و وقتي علت را جويا مي شدند حضرت مي فرمودند: آيا به اين گوسفند آب داديد و... و ياد امام حسين عليه السلام و عطش ايشان را در روز عاشورا زنده مي كرد.33
ياد حسين ما را تنها نمي گذارد
گر خلق واگذارند او وانمي گذارد
او كشتي نجات و كشتي شكسته مائيم
مولا به كام امواج ما را نمي گذارد
زهرا به دوستانش قول بهشت داده
بر روي گفته خود او پا نمي گذارد

شب دوم
تعظيم شعائر الهي در مجالس امام حسين عليه السلام
«ذَلِكَ وَ مَن يعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَي الْقُلُوب»34
«اين است «مناسك حج»! و هركس شعائر الهي را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواي دل هاست».

مقدمه
يكي ديگر از بركات برپايي مجالس امام حسين عليه السلام اين است كه برگزاري اين مجالس مصداق كامل تعظيم شعائر الهي است. منظور از شعائر الهي در اين آيه شريفه انجام مناسك حج و انجام قرباني در حج است. حال اگر ما نام و ياد كسي را بزرگ بداريم كه خودش و فرزندان و خاندانش را به قربانگاه برده است به يقين تعظيم شعائر مهم تر و بزرگ تري از انجام قرباني حج، انجام گرفته است و اگر بزرگداشت قرباني حج نشانه تقواي قلب است، بزرگداشت قربانيان صحراي كربلا بالاترين نشانه تقوا و ايمان است.
نعمت تقواي دل اختصاص به مؤمنان وارسته دارد كه بايد شكر آن را به جا آورند.
اينك جهت شناخت بيشتر نسبت به موضوع آيه شريفه و چگونگي تعظيم شعائر الهي به شرح مختصر در اين باره مي پردازيم.
 

شعائر در لغت
در قاموس آمده: شعائر «جمع شعيره»، به معني علامت و نشانه است. در تفسير مجمع البيان فرموده: «شعائر اللّه» محل هاي معلوم و نشان داري است كه خدا آنها را محل عبادت قرار داده و هر محل معين براي عبادت، مَشعر آن عبادت است.
در مفردات آمده: «و هي كل ما كان من موقف أَو مسعي أَو ذبح» شعائر هر چيز نشان داري كه محل وقوف يا جاي سعي و يا قرباني را شامل مي شود البته به گونه اي كه مقامات خداوند متعال و كبريا و عظمت پروردگار در آنجا درك شود.

كاربرد اين واژه در قرآن
«يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْي وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيتَ الْحَرامَ يبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً...»35؛ «اي كساني كه ايمان آورده ايد، حرمت شعاير خدا، و ماه حرام، و قرباني بي نشان، و قرباني هاي گردن بنددار، و راهيان بيت الحرام را كه فضل و خشنودي پروردگار خود را مي طلبند، نگه داريد...».

«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ أَنْ يطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ»36؛ «در حقيقت، «صفا» و «مروه» از شعاير خداست [كه يادآور اوست]؛ پس هر كه خانه [خدا] را حج كند، يا عمره گزارد، بر او گناهي نيست كه ميان آن دو سعي به جاي آورد. و هر كه افزون بر فريضه، كار نيكي كند، خدا حق شناس و داناست».

روايات تفسيري
«عَنِ الصَّادِقِ عليه السلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَي [ذلِكَ وَ مَنْ يعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ] قَالَ تَعْظِيمُ الْبُدْنِ جَوْدَتُهَا»37.
امام صادق عليه السلام درباره آيه شريفه «هر كس شعائر الهي را بزرگ بدارد» فرموده است: «بزرگداشت قرباني و نحر شتر، انتخاب شتر فربه و خوب است».

تفسير آيه
ترجمه الميزان: «ذلِكَ وَ مَنْ يعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ» كلمه «ذلك» خبر است براي مبتدايي كه حذف شده، و تقدير آن «الامر ذلك- قضيه از اين قرار است» بوده و كلمه «شعائر» جمع «شعيرة» است، و شعيره به معناي علامت است، و شعائر خدا، علامت هايي است كه خداوند آنها را براي اطاعتش نصب فرموده، هم چنان كه خودش فرمود: «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ».

و نيز فرموده: «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ...».
ائمه اهل بيت عليهم السلام آيه را چنين تفسير كرده اند كه مراد از آن، شتري است كه براي قرباني سوق داده مي شود، و با شكافتن كوهانش از طرف راست آن را علامت گذاري مي كنند تا معلوم شود كه اين شتر قرباني است.
«فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ» يعني تعظيم شعائر الهي از تقوي است، بنابراين ضمير در «فانها» به تعظيم شعائري برمي گردد كه از كلام مفهوم مي شود و اضافه تقوي به قلوب اشاره است به اينكه حقيقت تقوي و احتراز و اجتناب از غضب خداي تعالي و خويشتن داري از محارم او، امري است معنوي كه قائم است به دل ها، پس براساس تقواي قلبي و خويشتن داري دروني است كه اعمال زيبا و زشت انسان شكل مي گيرد.
در تفسير روح المعاني آمده است: «من» در عبارت «من تقوي القلوب...» يا براي تعليل است و يا براي ابتدا غايت. حال اگر به معني تعليل باشد معني آن اين كه «همانا تعظيم شعائر به خاطر تقوي القلوب مي باشد». و اما اگر «من» براي ابتدا غايت باشد معني اين است كه «تعظيم شعائر ناشي از تقوي القلوب است».
اضافه تقوي به قلب (تقوي القلوب) اشاره به اين است كه تقوي دو قسم است:
1. تقواي حقيقي و صادق.
2. تقواي كاذب و ظاهري كه به صورت ادعاست و آبشخور آن نفاق است.

صاحب تفسير كشاف مي گويد: دليل اين كه در آيه از قلب ياد شده، چون قلب كانون و مركز گرايش هاست، ابتدا در قلب نيت و تصميم و شوق صورت مي يابد و بعد اثرش در ساير اعضاء ظاهر مي گردد.
صاحب تفسير كبير مي گويد: برخي صاحبان تفسير «شعائر» را به كل عبادت اطلاق مي كنند و برخي ديگر شعائر را عبارت از مناسك حج مي دانند و برخي نيز هدي را جزء شعائر مي دانند و مراد از هدي، شتري باشد كه براي قرباني به حج مي فرستند و داراي علامت خاصي است. و بعد جناب فخر رازي اصل در شعائر را اعلام و آگاهي به چيزي مي داند كه به واسطه آن، شي شناخته مي شود. و تعظيم شعائر به اين معناست كه در انجام آن كوتاهي نشود بلكه بدون چانه زني و با سرعت، دعوت الهي اجابت گردد.

پيام ها
1. حفظ شعائر اسلامي مورد توصيه قرآن است.
2. تقواي دروني بايد آثار بيروني هم داشته باشد، هركس به شعائر بي اعتنا باشد، در حقيقت تقواي قلبي او كم است «مَنْ يعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ»38.
3. قرباني از قداست خاصي برخوردار است «يعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ».
4. بزرگداشت ها بايد بر اساس تقوا باشد، نه رقابت «مَنْ يعَظِّمْ ... تَقْوَي الْقُلُوبِ».
5. تقواي در قلب مورد عنايت ويژه خداي متعال است «...فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ».

محرّم يكي از مصاديق حفظ شعائر الهي
همانطور كه در لغت مشاهده كرديم شعائر دايره گسترده اي دارد و مي تواند مصاديق ديگري غير از حج و ذبح را نيز در بر بگيرد، چنانچه تفسير نمونه در اين باب مي فرمايد:
گرچه بدون شك «مناسك حج» از جمله شعائري است كه در اين آيه مقصود بوده است، ولي روشن است كه عموميت مفهوم آيه نسبت به تمام شعائر اسلامي به قوّت خود باقي است و هيچ گونه دليلي بر تخصيص آن به خصوص قرباني يا همه مناسك حج وجود ندارد، به خصوص اينكه قرآن در مورد قرباني حج با ذكر كلمه «من» كه براي «تبعيض» است اين حقيقت را گوشزد كرده كه قرباني يكي از آن شعائر است، همانگونه كه در مورد «صفا و مروه» نيز در آيه 158 سوره بقره مي خوانيم كه از شعائر الهي است «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّه».
در تفسير روح المعاني از مالك و ابن زيد نقل شده كه شعائر شامل مني، عرفه، مزدلفه، صفا و مروه و كعبه و ديگر مواقف حج مي شود.
كوتاه سخن اينكه تمام آنچه در برنامه هاي ديني وارد شده و انسان را به ياد خدا و عظمت آئين او مي اندازد شعائر الهي است و بزرگداشت آن نشانه تقواي دلها است39.
تأييد اين برداشت روايت امام رضا عليه السلام مي باشد كه آن حضرت، آيه شريفه مورد بحث را بر موضوع فضيلت نماز اول وقت تطبيق دادند و به آن استشهاد فرمودند.

از اين روي مي توان گفت اگر نماز از شعائر الهي است، عاشورا كه حيات مجدّد كلّ اسلام بود و موجب دوام اين دين مبين گشت.
از مهمترين شعائر خواهد بود، چرا كه در زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلاممي خوانيم:
«... أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاَةَ وَ آتَيتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اتَّبَعْتَ الرَّسُولَ وَ تَلَوْتَ الْكِتَابَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ وَ دَعَوْتَ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ...»40.
و از اين بالاتر خود آن حضرت تصريح فرمودند:
«...وَ عَلَي الاْءِسْلاَمِ السَّلاَمُ إِذْ قَدْ بُلِيتِ الْأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يزِيد ...»41؛ «بايد با اسلام خداحافظي كرد آن گاه كه امت به سرپرستي همچون يزيد گرفتار شود».
و اين تعبير به خوبي حساس بودن موقعيت تاريخي آن دوره را نشان مي دهد كه اصل اسلام در معرض نابودي قرار داشته است.
با برپايي مجالس امام حسين عليه السلام روحيه عبادت، ايثار، اقدام براي امر به معروف و نهي از منكر بيش از پيش در ميان دوست داران و عزاداران امام حسين عليه السلام افزايش مي يابد.
و هم چنين با برپايي مجالس امام حسين عليه السلام شكوه و عظمت تجمع شيعيان در برابر دشمنان به نمايش گذاشته مي شود و ظلم ستيزي و استكبارستيزي به نقطه اوج خود مي رسد.
به همين جهت در روايات جهت برپايي مجالس امام حسين عليه السلام بسيار
سفارش شده و ثواب فراواني بر آن آمده است زيرا بيشترين تأثير را در هدايت فرد و اصلاح جامعه دارد.
بين مفسرين در اينكه ذبح در مناسك حج به حسب آيه مورد نظر از شعائر الهي است، اختلافي نمي باشد، حال بايد پرسيد آيا قهرماناني كه در كربلا جان خود را به قربانگاه حضرت حق جل و اعلي بردند و براي اعتلاي كلمه توحيد قيام به حق كردند از شعائر الهي نمي باشند؟ و حال آنكه در زيارت اربعين مي خوانيم:
«... وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيرَةِ الضَّلاَلَة...»42؛ «و خون قلب خود را در راه خدا ارزاني داشت تا بندگانت را از ناداني و سرگرداني گمراهي نجات دهد».
از اين روي با اطمينان مي توان گفت كه محرم و جريان كربلا از اعظم شعائرالهي است و مي بايست مورد تعظيم قرار گيرد و تعظيم آن ممكن از بارزترين نشانه هاي مگر با تقواي قلب است.43

برتري سرزمين كربلا
اگر تعظيم صفا و مروه به اين است كه آنجا طواف شود و پا به پاي كوه صفا و مروه زده شود، تعظيم كربلا به اين است كه خاك آنجا تربت سجّاده ما شود و پيشاني خضوع بر آن بساييم.
در فضيلت اين سرزمين از امام صادق عليه السلامروايت شده است:
«ان ارض الكعبه قالت: من مثلي... و قَدْ بني بيت الله علي ظهري يأتيني الناس
من كل فج عميق؟ و جعلت حرم الله و أمنه؟ فأوحي الله كفي و قري، ما فضل ما فضلت به فيما أعطيت ارض كربلاء»44؛ «زمين كعبه گفت: چه چيزي مانند من است!؟ همانا خانه خدا بر پشت من ساخته شده و مردم از هر راه دوري به سوي من مي آيند و من حريم امن خدا هستم؛ خداوند وحي فرستاد به سوي كعبه كه بسنده كن و آرام بگير! فضليت پيدا نكردي به آنچه سرزمين كربلا فضليت پيدا كرده است».
صفوان جمال گفت از امام صادق عليه السلام شنيدم:
«ان الله فضل الارضين و المياه بعضها علي بعض ان كربلاء و ماء الفرات، اول ارض و اول ماء قدس الله و بارك عليه فقال لها: تكلمني بما فضلك الله فقالت: انا ارض الله المقدسه المباركه الشفاء في تربتي و مائي و لافخر، بل خاضعه ذليله لمن فعل بي... فاكرمها و زادها بتواضعها و شكرها لله، بالحسين و اصحابه ثم قال ابوعبدالله عليه السلام من تواضع لله رفعه الله...»45؛ «همانا خداوند برخي سرزمين ها و آب ها را بر برخي ديگر برتري داده است. همانا سرزمين كربلا و آب فرات اولين سرزمين و اولين آبي است كه خداوند آن را پاك گردانيد و بركت را در آن قرار داد پس به آن سرزمين گفت: بگو درباره آنچه خداوند به تو فضليت داده است. پس گفت: من سرزمين مقدس و با بركت خداوند هستم، شفا، در تربت من و آب سرزمين من است. البته افتخاري نيست بلكه فروتن هستم. به جهت لطف خدا، پس خداوند آن را گرامي داشت و بركت آن فزوني بخشيد به جهت تواضع و سپاسگزاري آن براي خدا، با ورود امام حسين عليه السلام و ياران ايشان به آن سرزمين».

سپس امام صادق فرمود: «هر كس براي خدا تواضع كند خدا او را بالا مي برد».
حال اگر سرزمين كربلا به جهت تواضع براي امام حسين عليه السلام و ياران ايشان به اين مقام و فضليت رسيده است. شخصيتي مانند مسلم بن عقيل كه پيش قراول و سفير امام حسين عليه السلام بوده تا زمينه حضور امام حسين عليه السلام را فراهم كند چه مقامي خواهد داشت.

ذكر مصيبت حضرت مسلم بن عقيل عليه السلام
مسعودي و ابوالفرج گفته اند: «چون مسلم از خانه بيرون شد و آن هنگامه و اجتماع كوفيان را ديد و نظاره كرد كه مردم از بالاي بام ها سنگ بر او مي زنند و دسته هاي ني را آتش زده بر بدن او فرو مي ريزند فرمود:
«اكلما اري من الاجلاب لقتل ابن عقيل يا نفس اخرجي الي الموت الذي ليس منه محيص».
يعني آيا اين هنگامه و اجتماع لشكر براي ريختن خون فرزند عقيل شده؟ اي نفس بيرون شو به سوي مرگي كه از او چاره و گريزي نيست، پس با شمشير كشيده در ميان كوچه شد و بر كوفيان حمله كرد و به كارزار مشغول شد و رجز خواند.
اَقسمتُ لااُقتَل اِلاَّ حُرا
وَ اِنْ رَأيتُ الموتَ شيئا نُكرا
«سوگند ياد كردم كه كشته نشوم مگر با آزادگي، اگر چه مرگ را به بدترين شكل ببينم»

به عالم هر كسي را پر شود پيمانه مي ميرد
يكي در كوه و صحرا وآن دگر در خانه مي ميرد
يكي در ناز نعمت مرگ مي گيرد گريبانش
يكي دور از وطن در گوشه اي بيگانه مي ميرد
يكي چون مسلم و هاني شهيد راه حق گردد
يكي بدنام هم چون زاده مرجانه مي ميرد
يكي گردد شهيد جاودان چون زاده زهرا
يكي همچون يزيد ظالم ديوانه مي ميرد
خوشا آن كس كه تسليم ستمكاران نمي گردد
شرافتمند و عالي رتبه و مردانه مي ميرد
 

 


شب سوم
علم امام حسين عليه السلام به شهادت

«عالِمُ الْغَيبِ فَلا يظْهِرُ عَلي غَيبِهِ أَحَداً. الاّ مَنِ ارْتَضي مِن رَسُول»46
«داناي غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمي سازد جز پيامبري را كه از او خشنود باشد».

مقدمه
از بركات مجالس امام حسين عليه السلام آگاهي به معارف بلند و پردامنه اسلامي است، يكي از موضوعات و مباحث پردامنه درباره قيام امام حسين عليه السلام علم غيب و آگاهي پيشين آن حضرت به شهادت شان در كربلا است. دراين باره نظريه ها و تحليل هاي گوناگوني مطرح شده است.
از يك سو روايت هاي متعددي حكايت مي كند پيامبر و امام علي عليه السلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام و خود امام حسين عليه السلام از قبل نسبت به شهادت آن حضرت در كربلا آگاه بودند و حتي پيامبران گذشته مانند حضرت آدم عليه السلامبراي مصيبت امام حسين عليه السلامگريه كرده اند. لذا برخي معتقدند قيام امام حسين عليه السلام
يك حركت از پيش تعيين شده و آن حضرت مأموريت الهي ويژه اي داشته است كه گريزي از آن نبود.
از سوي ديگر برخي گفته اند رفتار و حركت امام حسين عليه السلام از مدينه به سوي كوفه، براساس تحليل عقلايي و موقعيت شناسي بود به طوري كه بهترين انتخاب توسط آن حضرت انجام گرفته است. لذا حركت و قيام براساس عقلانيت و تدبير و اختيار بوده است. به طوري كه آن حضرت مجبور نبوده بلكه انتخاب روش ديگر نيز ممكن بوده اما حضرت با درايت اين راه را انتخاب كرده چنان كه دو شخصيت مطرح آن دوران يعني عبدالله زبير و عبدالله بن عمر كه در مدينه و مكه ماندند، يكي ذليلانه با حاكم مدينه بيعت كرد و عبدالله بن زبير خانه خدا را سپر خود ساخت و در نهايت هر دو بدون تأثيرگذاري در تاريخ از بين رفتند. اما امام حسين عليه السلام به دعوت مردم كوفه حركت كرد و قيام ايشان مورد توجه همگان در طول تاريخ قرار گرفت و بنيان حكومت يزيد و بني اميه را ريشه كن ساخت. به همين جهت برخي معتقد شده اند كه اگر علم غيب امام حسين عليه السلام را نيز در نظر نگيريم، ايشان براساس تحليل صحيح و دورانديشي واقعي حركت به سوي كوفه را آغاز كرده است.
جهت توضيح بيشتر درباره علم غيب امام عليه السلام ابتدا در باره آيه شريفه توضيح داده مي شود.

غيب در لغت
بر پوشيده ماندن چيزي از چشم ها دلالت دارد؛ و در برابر شهادت و حضور مي باشد.47

كاربرد واژه غيب در قرآن
«...قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ»48؛ «فرمود: «اي آدم، ايشان را از اسامي آنان خبر ده.»
و چون [آدم ]ايشان را از اسماءشان خبر داد، فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مي دانم؛ و آنچه را آشكار مي كنيد، و آنچه را پنهان مي داشتيد مي دانم؟».
«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيبِ نُوحيهِ إِلَيكَ...»49؛ «اين [جمله] از اخبار غيب است كه به تو وحي مي كنيم...».
«قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيرِ وَ ما مَسَّنِي السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يؤمِنُون»50؛ «بگو: «جز آنچه خدا بخواهد، براي خودم اختيار سود و زياني ندارم، و اگر غيب مي دانستم قطعاً خير بيشتري مي اندوختم و هرگز به من آسيبي نمي رسيد. من جز بيم دهنده و بشارتگر براي گروهي كه ايمان مي آورند، نيستم».
از اين آيه شريفه به دست مي آيد در مواردي كه منافع شخصي و مصالح فردي در كار باشد چه بسا پيامبر و امامان داراي علم غيب نباشند. اما در موارد هدايت مردم و مصالح ديگر از علم غيب خدادادي بهره مند مي باشند.

روايات تفسيري
عن أبي عبدالله عليه السلام، في قول الله عز و جل: عالِمُ الْغَيبِ وَ الشَّهادَةِ. قال: «الغيب: ما لم يكن، و الشهادة: ما قد كان»51؛ «منظور از علم غيب، آگاهي به آنچه اتفاق نيفتاده و آگاهي به آنچه وجود دارد را شهادت مي گويند».
و روي بالإسناد، عن سلمان الفارسي (رضي الله عنه)، قال: كنا مع أمير المؤنين عليه السلام، قال: «يا سلمان، آصف بن برخيا قدر أن يحمل عرش بلقيس إلي سليمان في طرفة عين، و عنده علم من الكتاب، فكيف لا أفعل أنا ذلك و عندي ألف كتاب...52؛ «سلمان فارسي مي گويد: نزد اميرمؤمنان عليه السلام بوديم كه ايشان فرمود: اي سلمان، آصف پسر برخيا، توانست تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن نزد سليمان ببرد در حالي كه بخشي از علم كتاب نزد او بود، پس چگونه من نتوانم در حالي كه نزد من هزار كتاب است».
وفي أصول الكافي ...قال: سمعت حمران بن أعين يسأل أبا جعفر- عليه السلام- عن قوله- جل ذكره-: عالِمُ الْغَيبِ فَلا يظْهِرُ عَلي غَيبِهِ أَحَداً. فقال- عليه السلام-: إِلاَّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ و كان محمّد ـ و اللّه ـ ممّن ارتضاه.
و از كتاب خرائج و جرائح از محمدبن فضل هاشمي، از حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه آن جناب نظر كرد به ابن هذاب، و سپس فرمود: اگر به تو خبر دهم كه در همين روزها يكي از ارحامت كشته مي شود، آيا تصديقم مي كني؟ گفت: نه، براي اينكه كسي به جز خداي تعالي غيب نمي داند. فرمود: مگر اين خداي تعالي نيست كه مي فرمايد: «عالِمُ الْغَيبِ فَلا يظْهِرُ عَلي غَيبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ»، پس رسول اللَّه صلي الله عليه و آله كه مرضي نزد خدا است
غيب مي داند، ما هم ورثه همان رسولي هستيم كه خدا او را به هر مقدار از غيب خود خواسته آگاه كرده، پس ما هم مي دانيم آنچه شده و آنچه كه تا روز قيامت خواهد شد.
روايات در اين باب از حد شمار بيرون است، و مدلول آنها اين است كه: رسول اللَّه صلي الله عليه و آله علم غيب را از راه وحي از خداي تعالي گرفته، و امامان عليهم السلام از آن جناب به ارث گرفته اند.53

اگر بخواهند مي دانند!
محمدبن يحيي از عمران بن موسي از موسي بن جعفر از عمرو ابن سعيد مدائني از ابي عبدالله عليه السلامنقل كرده كه امام فرمود: «از زماني كه امام اراده كند چيزي را بداند خداوند آن چيزي را به او مي فهماند».54
از اين روايت به خوبي آشكار مي شود اگر در مواردي علم غيب مربوط به منافع و مصالح شخصي شود و يا علم غيب موجب نفي كمال باشد امامان از خداوند آن علم را درخواست نمي كنند به طور مثال احتمال دارد علم به عدم خطر در «ليله المبيت» نفي كمال باشد و امام علي عليه السلام به عدم خطر در آن شب علم نداشته است.
بنابر آنچه گفته شد؛ مراتبي از علم غيب اختصاصي به خداوند دارد و مراتبي از علم غيب را خداوند به مقتضاي نياز مقام رسالت و مصلحت اولياي الهي به آنان عنايت مي كند.55

پيام هاي آيه شريفه56
1. خداوند متعال آگاه به امور غيبي و پنهان نيز مي باشد «عالم الغيب»
2. هيچ كس به طور مستقل به غيب عالم دسترسي پيدا نمي كند«يظهر علي غيبه احدا».
3. خداوند جز كساني را كه از ايشان راضي باشد بر علم غيب آگاه نمي سازد «الا من ارتضي...».
4. هستي فقط ديدني ها نيست امور بسياري وجود دارد كه از چشم ما پنهان است و قابل رؤيت نيست «عالم الغيب».
5. كساني مثل فالگيرها كف بين ها و كاهنان كه ادعاي علم غيب مي كنند قابل اطمينان نيستند. زيرا خداوند فقط به امثال پيامبران علم غيب عطا مي كند. (الا من ارتضي من رسول).
در يك جمع بندي مي توان گفت؛ امامان عليه السلام مي توانند از علم غيب خدادادي بهره مند شوند و از آينده آگاه شوند بدون اين كه اختيار خود را از دست بدهند و يا از انجام وظايف خويش دور گردند هم چنان كه خداوند از قبل به كارهاي انسان ها علم دارد بدون اين كه اختيار را از آنها سلب كند بلكه خداوند علم دارد كه انسان ها با اختيار خود چه راهي را طي مي كنند و علم دارد كه به طور طبيعي چه حوادثي اتفاق خواهد افتاد.

علم غيب امام حسين عليه السلام و القاي تهلكه
چه بسا اين سؤال مطرح شود: حركت امام حسين عليه السلام به سوي كوفه و كربلاء در حالي كه علم به شهادت داشته است، چگونه با آيه شريفه «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّهَ يحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»57 سازگار است؟
در پاسخ بايد گفت هلاكت به معناي نابودي، ضايع و بيهوده شدن است اما كسي كه در راه خدا و براي حفظ دين و مصالح عموم كشته شود ضايع و باطل نشده، بلكه باقي و ثابت تر گرديده و حتي نام و ياد و هدفش جاودانه مي ماند. چنان چه بسياري از مجاهدان و رزمندگان از صدر اسلام تاكنون در بسياري از صحنه ها با علم به اين كه شهيد مي شوند اقدام مي كردند و شهيد نيز مي شدند.
در اين ميان هنر امام حسين عليه السلام به عنوان سيدالشهداء در اين بود كه علاوه بر اين كه با پاسخ به دعوت كوفيان، نهضت خود را با تدبير و «عقلانيت» پيش برد، در طول سفر نيز آن چنان «حقانيت» خود را با «اتمام حجت» و «مظلوميت» آميخته كرد كه چهره ظالمان هرچه منفورتر در طول تاريخ رسواتر شد و چهره حق و امامت در طول تاريخ جاودانه باقي ماند كه قابل محو شدن و كم رنگ شدن نيست. بهترين دليل بر درستي تشخيص امام حسين عليه السلام آثار اين قيام است به طوري كه حكومت يزيد سه سال بيشتر دوام پيدا نكرد و در طول تاريخ ظلم و قساوت دشمنان اهل بيت و حقانيت و مظلوميت اهل بيت عليه السلام به اثبات رسيد.

شهادت امام حسين عليه السلام رمز حيات و نجات
واقعه عاشورا با كميت كم و كيفيت بالا و در كوتاه ترين زمان كار را به جاي رساند كه براي رسوايي دشمنان و اثبات حقانيت امامان نيازي به تكرار صحنه هاي جنگ در مكان ها و زمان هاي متعدد نيست. بلكه بزرگداشت همان قيام امام حسين عليه السلام و برپائي مجالس آن حضرت به طور صحيح و پرمحتوا، از بسياري جنگ ها كفايت مي كند، و چه بسا يكي از دلايل مهم سفارش امامان به برپايي عزاي امام حسين عليه السلام و ثواب زياد آن همين است. زيرا مجلس امام حسين عليه السلام بيشترين تأثير را در هدايت مردم و رسوايي دشمنان دارد. بدون اين كه نياز به خون ريزي جديد باشد.
برپايي مجالس امام حسين عليه السلام روحيه جهاد و ايثار را هميشه در ميان عزاداران زنده نگه مي دارد. به طوري كه دشمن كمتر طمع به حمله مي كند و در صورت لزوم، عزاداران حسيني با الهام از قيام امام حسين عليه السلام شديدترين حملات و پراستقامت ترين نبردها را انجام خواهد داد.

مقدمه ذكر مصيبت
علم غيب پيامبر و امامان عليهم السلام از سوي خداوند حتمي است اگر چه از نظر ظاهر، براساس وظيفه عمل مي كردند و علم غيب آنها مانع تدبير و اختيار آنان نبود. چنان كه درباره علم غيب پيامبر به شهادت امام حسين عليه السلام روايت شده است؛ «عن جعفربن محمد قال نظر النبي الي الحسين بن علي و هو مقبل فأجلسه في حجره و قال صلي الله عليه ان لقتل الحسين حراره في
قلوب المؤمنين لا تبرد أبدا»58؛ «امام محمد باقر عليه السلام نقل فرمودند كه: حسين رو به جانب پيامبر مي آمد، پيامبر او را روي پاي خود نشانيد و فرمود: همانا شهادت امام حسين عليه السلامآتشي در قلب هاي مؤمنان برمي افروزد كه هرگز خاموش نگردد».
هم چنان كه در روايت ديگر از علم حضرت زهرا عليهاالسلام به شهادت امام حسين عليه السلام خبر داده شده است.
قال ابوعبدالله: «لم تر في الدنيا ام تلد غلاما تكرهه و لكنها كرهته لما علمت انه سيقتل»59؛ «ديده نشده در دنيا كه مادري پسري به دنيا آورد و ناراحت شود اما حضرت فاطمه ناراحت شد به جهت آن كه علم داشت كه كشته مي شود».
خود امام حسين عليه السلام نيز به شهادتش در سرزمين كربلاء از زمان كودكي علم داشت و اين راه را با اختيار و رغبت انتخاب كرد.

ز بس شوق شهادت بر سرش بود
ره نه ماهه را شش ماهه پيمود60

ذكر مصيبت طفل سه ساله (حضرت رقيه عليهاالسلام)
امام عليه السلام از طريق علم غيب از شهادت خود خبر داشت و خودش را براي چنان روزي آماده كرده بود، اما دل ها بسوزد براي دختر خردسال امام حسين عليه السلام...

گريه سه ساله در خرابه شام و آوردن سر مبارك... «يا ابتاه من ذاالذي ايتمني في صغر سني يا ابتاه من ذاالذي خضبك به دمائك يا ابتاه من ذاالذي قطع و رديك».

در آن شب شام را شوري دگر بود
تو گويي شام عاشوري دگر بود
سه ساله دختري چون ماهپاره
فرو مي ريخت از چشمش ستاره
 

 


شب چهارم
توبه و عاشورائيان
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللَّهِ لِلَّذينَ يعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ فَأُولئِكَ يتُوبُ اللَّهُ عَلَيهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً»61
«پذيرش توبه از سوي خدا، تنها براي كساني است كه كار بدي را از روي جهالت انجام مي دهند، سپس زودتوبه مي كنند. خداوند، توبه چنين اشخاصي را مي پذيرد و خدا دانا و حكيم است».

مقدمه
در آسمان معارف و عواطف كربلا، ستاره درخشاني وجود دارد به نام توبه كه از جهت خاصي توجه ما را به خود جلب مي كند، اين مفهوم براي ما انسان هاي غيرمعصوم كه در معرض خطا هستيم بسا كارگشا است به طوري كه مي توان اميدوار بود كه با يك تصميم جدي و بهره مندي از در رحمت توبه، در صف عاشورائيان قرار خواهيم گرفت.
حال با هم در اين مفهوم متمركز شده و در زلال قرآن آن را به نظاره مي نشينيم.

معناي توبه
در قاموس آمده: «توبه و متاب» به معني رجوع و برگشتن است در قاموس و صحاح و اقرب الموارد، قيد معصيت را اضافه كرده و گفته اند: رجوع از معصيت مراد است. ولي رجوع مطلق صحيح است زيرا اين كلمه درباره خداي تعالي نيز به كار رفته و در او رجوع از معصيت معني ندارد.
«لسان العرب: في قوله تعالي: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللَّهِ لِلَّذِينَ - الآية (4 / 71) أي إنما قبول التوبة لهؤاء واجب أوجبه الله سبحانه علي نفسه ...»؛ «همانا قبول توبه براي اينان واجبي است كه خداوند متعال برخويش واجب گردانيده است».

كاربرد توبه در قرآن
«فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ»62.
«قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤمِنينَ»63.
«التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ»64.
«إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ يدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يظْلَمُونَ شَيئاً»65.

روايات تفسيري66
رسول خدا صلي الله عليه و آله در آخرين خطبه اي كه ايراد كرد چنين فرمود:
«هر كس يك سال قبل از مردنش توبه كند خداي تعالي توبه اش را مي پذيرد. آن گاه فرمود: نه يك سال زياد است، هركس يك ماه قبل از مرگش توبه كند خدا توبه اش را قبول مي فرمايد: سپس فرمود: نه يك ماه نيز زياد است، هركس يك روز قبل از مردنش توبه كند خداي تعالي توبه اش را مي پذيرد، و آن گاه فرمود: يك روز نيز زياد است هركس يك ساعت قبل از مرگش توبه كند خداي تعالي توبه اش را مي پذيرد، و در آخر فرمود: نه يك ساعت نيز زياد است، هركس قبل از مردنش در آن لحظه اي كه جانش به اينجا مي رسد - و سپس به حلق شريف خود اشاره نمود - توبه كند خدا توبه اش را مي پذيرد»67.
از امام صادق عليه السلام از معناي كلام خداي تعالي پرسيدند كه مي فرمايد: «وَ لَيسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يعْمَلُونَ السَّيئاتِ حَتَّي إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الاْنَ» حضرت فرمود: اين آيه از آن حالتي سخن مي گويد كه چشم انسان - از امور دنيا بسته - به امور آخرت باز مي شود. در اين هنگام است كه ديگر توبه فائده ندارد.
و در تفسير عياشي از زراره از امام ابي جعفر عليه السلام آمده كه فرمود: وقتي جان آدمي به اينجا رسيد - اشاره فرمودند به حنجره خود -، كسي كه مي داند مرگش رسيده ديگر توبه اش پذيرفته نيست، و اما آن كسي كه هنوز از سرنوشت خود بي خبر است مي تواند توبه كند68.
و در تفسير الدرالمنثور است كه احمد و بخاري در تاريخ خود و حاكم و ابن مردويه از ابي ذر در روايت آورده اند كه فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: خداي عز و جل چنان توبه بنده اش را مي پذيرد و يا گناهانش را مي آمرزد، مادام كه پرده را نينداخته باشند، شخصي پرسيد پرده افتادن يعني چه؟ فرمود: بيرون شدن جان در حال شرك69.
و در همان كتاب است كه ابن جرير از حسن روايت كرده كه گفت: به من چنين رسيده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده: وقتي ابليس فهميد كه آدم تو خالي است، به خداي تعالي عرضه داشت: به عزتت سوگند مادام كه روح در كالبد او است از كالبدش بيرون نخواهم آمد، خداي تعالي فرمود: به عزت خودم سوگند من نيز مادام كه روح در تن او هست بين او و توبه كردنش حائل نمي شوم70.
و در كافي از علي احمسي از ابي جعفر عليه السلام روايت آورده كه فرمود: به خدا سوگند احدي از شر گناهان نجات نمي يابد مگر آنكه به گناهان خود اقرار كند: احمسي اضافه كرده كه امام ابي جعفر عليه السلام سپس فرمود در تحقق توبه همين بس كه گنهكار از كار خود پشيمان بشود71.
و در همان كتاب به دو طريق از وهب روايت كرده كه گفت، از امام صادق عليه السلام شنيدم مي فرمود: اگر بنده خدا توبه نصوح كند خدا او را دوست مي دارد، و گناهش را مي پوشاند، عرضه داشتم: چگونه بر او مي پوشاند؟ فرمود: از ياد دو فرشته اش كه همواره گناهانش را مي نوشتند مي برد، آن گاه به اعضا و جوارحش و نيز به قطعه قطعه هاي زمين وحي مي كند گناهان اين شخص را بپوشانيد در نتيجه روزي كه گناه كار به ديدار پروردگارش مي رسد، هيچ شاهدي نيست كه عليه او به گناهي از گناهانش شهادت دهد72.
و در همان كتاب است كه محمدبن مسلم از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه به وي فرمود: «اي محمدبن مسلم، گناهان مؤن ـ البته اگر موفق به توبه شود ـ آمرزيده مي شود پس بر مؤن باد تا مراقب خود باشد، كه بعد از توبه و آمرزش، خود را به هيچ گناهي آلوده نسازد، آگاه باش كه به خدا سوگند اين آمرزش تنها و تنها براي اهل ايمان است.
عرضه داشتم حال اگر بعد از توبه دوباره مرتكب گناه شود، و دوباره توبه كند چطور؟
فرمود: اي محمدمسلم تو گمان مي كني كه اگر چنانچه بنده مؤن خدا از گناهش پشيمان بشود، و از خدا طلب مغفرت بكند و توبه هم بكند خدا توبه اش را نپذيرد؟
عرضه داشتم: اگر اين توبه و گناه و باز توبه و گناه مكرر شود چطور؟
فرمود: هر زماني كه بنده مؤن [البته قيد مؤن را نبايد فراموش كرد چون گاه مي شود گناه بسيار، ايمان را از بين مي برد] از خدا طلب مغفرت نموده توبه كند خدا هم دوباره به آمرزش خود برمي گردد، و خداي تعالي آمرزنده مهربان است، و توبه را مي پذيرد، و از بدي ها صرف نظر مي كند، پس زنهار كه مبادا از رحمت خدا نوميد گردي»73.
و در تفسير عياشي از ابي عمرو زبيري از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه در تفسير آيه:
«وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدي»74
فرمود: اين آيه تفسيري دارد، كه دليلش اين است كه خداي تعالي هيچ عملي را از هيچ بنده اي نمي پذيرد، مگر آنكه در روز قيامت او را بنده اي باوفا نسبت به خود بيابد.
معناي اينكه در آيه جهالت را شرط كرد و فرمود: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللَّهِ لِلَّذِينَ يعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» اين است كه هر گناهي كه بنده خدا مي كند هر چند كه بداند گناه است باز جاهل است، چون گرد و غباري كه در دلش برخاسته نمي گذارد بفهمد اين كاري كه مي كند معصيت پروردگارش است.
هم چنان كه مي بينيم خداي تعالي در حكايت كلام يوسف خطاب به برادرانش، آنان را جاهل خوانده و فرموده: «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ»75 هيچ مي دانيد كه با يوسف و برادرش در آن زمان
كه جاهل بوديد چه كرديد؟ و جاهل خواندن برادران با اينكه مي دانستند آزردن برادر گناه است، به خاطر همان جهلي بود كه نسبت به زشت بودن نافرماني خدا داشتند76.

تفسير آيه
در اين آيه صريحاً مسئله توبه و پاره اي از شرائط آن را بيان مي كند و مي فرمايد: «توبه تنها براي آنها است كه گناهي را از روي جهالت انجام مي دهند».
اكنون ببينيم منظور از «جهالت» چيست؟ آيا همان جهل و ناداني و بي خبري از گناه است، و يا عدم آگاهي از اثرات شوم و عواقب دردناك آن مي باشد؟
كلمه «جهل» و مشتقات آن گرچه به معاني گوناگوني آمده است ولي از قرائن استفاده مي شود كه منظور از آن در آيه مورد بحث طغيان غرائز و تسلط هوس هاي سركش و چيره شدن آنها بر نيروي عقل و ايمان است، و در اين حالت، علم و دانش انسان به گناه گرچه از بين نمي رود اما تحت تأثير آن غرائز سركش قرار گرفته و عملاً بي اثر مي گردد، و هنگامي كه علم اثر خود را از دست داد، عملاً با جهل و ناداني برابر خواهد بود. ولي اگر گناه بر اثر چنين جهالتي نباشد بلكه از روي انكار حكم پروردگار و عناد و دشمني انجام گيرد، چنين گناهي حكايت از كفر مي كند و به همين جهت توبه آن قبول نيست، مگر اين كه از اين حالت بازگردد و دست از عناد و انكار بشويد.
در واقع اين آيه همان حقيقتي را بيان مي كند كه امام سجاد عليه السلام در دعاي ابوحمزه با توضيح بيشتري بيان فرموده است:
«الهي لم اعصك حين عصيتك و انا بربوبيتك جاحد و لا بامرك مستخف و لا لعقوبتك متعرض و لا لوعيدك متهاون لكن خطيئة عرضت و سولت لي نفسي و غلبني هواي...»؛ «خداي من هنگامي كه به معصيت تو پرداختم اقدام به گناه از راه انكار خداونديت نكردم و نه به خاطر خفيف شمردن امر تو بود و نه مجازات تو را كم اهميت گرفتم و نسبت به آن بي اعتنا بودم و نه وعده كيفرت را سبك شمردم بلكه خطايي بود كه در برابر من قرار گرفت و نفس اماره، حق را بر من مشتبه كرد و هوي و هوس بر من چيره شد».
در ادامه آيه شريفه مي خوانيم:
«ثُمَّ يتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ» در اين جمله اشاره به يكي ديگر از شرائط توبه كرده و مي فرمايد: «سپس به زودي توبه كنند».
درباره اين كه منظور از «قريب» (زمان نزديك) چيست؟ در ميان مفسران گفتگو است، جمع زيادي آن را به معني قبل از آشكار شدن نشانه هاي مرگ مي گيرند، و آيه بعد را كه مي گويد پس از ظهور علائم مرگ توبه پذيرفته نمي شود، شاهد بر آن مي دانند، بنا بر اين تعبير به «قريب» شايد به خاطر اين است كه اصولاً زندگي دنيا هر چه باشد كوتاه و پايان آن نزديك است.
اما بعضي ديگر آن را به معني زمان نزديك به گناه گرفته اند، يعني به زودي از كار خود پشيمان شود و بسوي خدا بازگردد، زيرا توبه كامل آن است كه آثار و رسوبات گناه را به طور كلي از روح و جان انسان بشويد، و كمترين
اثري از آن در دل باقي نماند، و اين در صورتي ممكن است كه در فاصله نزديكي قبل از آنكه گناه در وجود انسان ريشه بدواند و به شكل طبيعت ثانوي درآيد از آن پشيمان شود، در غير اين صورت غالباً اثرات گناه در زواياي قلب و جان انساني باقي خواهد ماند، پس توبه كامل توبه اي است كه به زودي انجام پذيرد، و كلمه «قريب» از نظر لغت و فهم عرف، نيز با اين معني مناسب تر است.
درست است كه توبه بعد از زمان طولاني نيز پذيرفته مي شود، اما توبه كامل نيست و شايد تعبير به «عَلَي اللَّهِ» ـ توبه اي كه بر خدا لازم است آن را بپذيرد ـ نيز اشاره به همين معني باشد زيرا اين تعبير تنها در اين آيه از قرآن آمده است و مفهوم آن اين است كه پذيرش اين گونه توبه ها از حقوق بندگان مي باشد در حالي كه پذيرش توبه هاي دور دست از طرف خداوند يك نوع تفضل است، نه حق.
«فَأُولئِكَ يتُوبُ اللَّهُ عَلَيهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً» پس از ذكر شرائط توبه مي فرمايد: «خداوند توبه چنين اشخاصي را مي پذيرد و خداوند دانا و حكيم است».
صاحب تفسير كبير معني توبه را در ذيل آيه 54 سوره مباركه بقره چنين مي گويد: «توبه عبارت از پشيماني از كار زشتي كه مرتكب شد و عزم بر اين كه ديگر مانند آن را به جا نياورد».
اصرار بر گناه نيز به دو معنا آمده است:
1. اصرار به معناي تكرار گناه
2. اصرار به معناي عدم پشيماني، اگرچه تكرار نكند.

علامه طباطبائي مي نويسد: هركس گناهي مرتكب شده، اگر سه كار انجام دهد ـ افزون بر آنكه از عذاب سخت و جاودان روز قيامت نجات مي يابد ـ گناهانش به حسنات تبديل مي گردد:
1. توبه يا بازگشت از گناه، 2. عمل صالح، 3. ايمان.
«توبه» پشيماني و رجوع خاص به طرف پروردگار است و «عمل صالح» استقراربخش آن به شمار مي آيد. از اين رو، علامه مي فرمايد: اين توبه با عمل صالح به توبه نصوح تبديل مي گردد.
امام صادق عليه السلامدر تفسير آيه شريفه «تُوبُوا إِلَي اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»77 فرمود: «بنده توبه كند، سپس به گناه باز نگردد»78. اين توبه (توبه نصوح)، حالتي خاص است كه قابل شكستن نيست و در قاموس آن، بازگشت به گناه وجود ندارد. از چنين توبه اي، عمل صالح هم بي هيچ زحمتي تحقّق مي يابد.

نشانه قبولي توبه
از چند طريق انسان مي تواند تا حدودي دريابد كه توبه او، مورد پذيرش واقع شده است يا نه:
1. احساس نشاط و آرامش خاصي كه پس از دعا و توبه، به انسان دست مي دهد و به تعبير ديگر احساس رهايي از گناهان و آلودگي ها.
2. هر قدر آثار واقعي توبه در اعمال و كنش هاي ما بيشتر آشكار گردد
(يعني رغبت كمتري به گناه داشته باشيم و اراده و عزم راسخ تري در اطاعت پروردگار بيابيم)؛ اين نشان مي دهد كه توبه ما، واقعي تر بوده و به همين نسبت، مقبول تر گرديده است.
امام خميني رحمه الله مي فرمود: «اگر بعد از ماه مبارك رمضان، تغييري در حالات خود يافتيد، به همان نسبت وارد ضيافت الهي شده ايد؛ ولي اگر دگرگوني در شما پديد نيامد، از آن بي بهره مانديد»79.

توبه و جزاي اعمال
گاهي پرسيده مي شود: با توبه گناهان آمرزيده مي شود؛ از طرف ديگر در قرآن داريم هركس يك ذرّه شر و گناهي انجام دهد، در قيامت مي بيند (سوره زلزال)؛ حال كدام يك درست است؟! اگر توبه كنيم باز هم بازخواست مي شويم؟ فرق كساني كه از اول خوب بودند و كساني كه بعد توبه كردند، چيست؟
هر عمل نيك يا زشت، اقتضاي آن را دارد كه پاداش و يا كيفر خود را به دنبال داشته باشند. اين يك اصل كلي و عمومي است كه در سوره «زلزال» به آن اشاره شده است. اما شرط هاي اساسي و موانع بازدارنده آن، در آيات ديگر آمده است: «إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يبَدِّلُ اللّهُ سَيئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً»80؛ «مگر كسي كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته انجام دهد. پس خداوند بدي هايشان را به نيكي ها تبديل مي كند و او همواره آمرزنده مهربان است».

به تعبير علامه طباطبايي، آيه توبه در اصطلاح علم اصول، «حاكم» بر آيه «زلزال» است.81
البته اين روش در ساير قانون گذاري هاي بشري نيز جاري است كه از آن به عنوان اصول حاكم يا تبصره و متمم ياد مي شود.
به عبارت ديگر اعمالي را كه انسان انجام مي دهد، در قيامت مي بيند. اما اين در صورتي است كه اعمال خوب يا بد، تا هنگامه قيامت بماند؛ ولي اگر با توبه و انجام دادن حسنات، اعمال بد انسان محو شود و يا به جهت غيبت و ظلم، اعمال خوب انسان محو گردد، چيزي باقي نمي ماند كه در هنگامه قيامت آن را ببيند.82
در علم اخلاق نيز گفته شده است: اعمال انسان گاهي به صورت «حال» و ناپايدار و گاهي به صورت «ملكه» و پايدار است. آنچه در قيامت مورد بازخواست قرار مي گيرد، آن ويژگي هاي ثابت آدمي و اعمال پايدار او است. اما آنچه به طور گذرا و مقطعي انجام داده و اصراري بر آن نداشته است؛ بلكه از انجام دادن آن پشيمان شده است، آثار آن از صحيفه اعمال و صفحه دل او، پاك و به لطف خداوند ناديده گرفته مي شود و در قيامت مورد بازخواست و حسابرسي قرار نمي گيرد. ازاين رو گفته شده است: «توبه» عمل خيري است كه تائب جزاي آن را خواهد ديد و يك شاخه از جزاي آن، محو خطاها و جرايم است.

پيام ها83
1. گنهكاران از رحمت الهي نا اميد نشوند، زيرا راه بازگشت بسته نيست «انما التوبه ...».
2. پذيرش توبه با شرائط آن، همراه با احتمال و شايد نيست بلكه بسيار محكم و حتمي است «انما التَّوْبَةُ عَلَي اللَّهِ».
3. عملي كه در برابر هوس ها و غرائز پايدار نباشد، جهل است«يعْمَلُونَ بِجَهالَةٍ».
4. سرعت در توبه، كليد قبولي آن است «يتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ».
5. توبه بايد واقعي باشد، اگر تظاهر به توبه كنيم خدا مي داند «كانَ اللَّهُ عَلِيماً».
6. پذيرش عذر گناهكاران بي عناد، مطابق با حكمت است«عَلِيماً حَكِيماً».

ذكر مصيبت حرّبن يزيد رياحي
يكي از توبه كنندگان الگو در طول تاريخ، حربن يزيد رياحي است. البته ريشه موفقيت اين سردار جنگ توبه، در ادب او نهفته است. آن وقت كه در يكي از منازل به نام شرف از حركت امام حسين عليه السلام جلوگيري كرد، حضرت به او تندي كرد و فرمود: «ثكلتك امّك...»؛ «مادرت به عزايت بنشيند».
حر سر به زير افكند و جواب نداد و با احترام عرضه داشت چه كنم كه مادر تو «فاطمه» است و نمي توانم چيزي بگويم! روزها گذشت و در سرزمين
كربلا حر در خيمه خودش در فكر بود. صبح عاشورا وقتي كه حر متوجه شد كه جنگ جدي است كم كم از لشكر عمربن سعد جدا شد و نزد امام حسين عليه السلام رفت، عرض كرد: فدايت گردم اي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله من همان كسي هستم از بازگشت شما به ميدان منع كردم من از آنچه انجام داده ام پشيمانم و به سوي خدا توبه مي كنم.
«افتري لي من ذلك توبه»84؛ «به اميدي رو سوي اين بارگه آورده ام».
وقتي حرّ با آن شجاعت بي نظير جنگيد بعد از كشتن تعداد زيادي از لشكر دشمن به زمين افتاد. حضرت همان طور كه با دست خود صورت حرّ را پاك مي كرد فرمود: «انت الحر كما سمتك امك و انت الحر في الدنيا و الاخره».85
 

 


شب پنجم
محبت مانع ارتداد
«يا أَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يأْتي اللَّهُ بِقَوْمٍ يحُِبُّهُمْ وَ يحُِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلي الْمُؤمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلي الْكَافِرِينَ يجَُاهِدُونَ في سَبِيلِ اللَّهِ وَ لاَ يخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يؤتِيهِ مَن يشَاءُ وَ اللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»86
«اي كساني كه ايمان آورده ايد! هركس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا زياني نمي رساند خداوند جمعيتي را مي آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند آنها در راه خدا جهاد مي كنند، و از سرزنش هيچ ملامتگري هراسي ندارند. اين، فضل خداست كه به هركس بخواهد (و شايسته ببيند) مي دهد و (فضل) خدا وسيع، و خداوند داناست».

محبت در لغت
در قاموس آمده است: حب: به معناي دوست داشتن است: «يحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ»87؛ «آنها را دوست ميدارند چون دوست داشتن خدا».

در مفردات آمده است:
«و أَحْبَبْتُ فلانا: جعلت قلبي معرّضا لحبّه، و المحبَّة: إرادة ما تراه أو تظنّه خيرا، و هي علي ثلاثة أوجه:
- محبّة للّذة، كمحبّة الرجل المرأة، و منه:«وَ يطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْكِيناً»88.
- و محبّة للنفع، كمحبة شيء ينتفع به، و منه: «وَ أُخْري تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ»89.
- و محبّة للفضل، كمحبّة أهل العلم بعضهم لبعض لأجل العلم.

روايات تفسيري90
صاحب تفسير كشاف ضمن تفسير اين آيه، آورده است؛ مرتدان در عهد رسول اكرم صلي الله عليه و آله بوده و گروه هايي از آنها بعد از رسول اكرم صلي الله عليه و آله نيز بوده اند.
آنان كه در زمان رسول اكرم صلي الله عليه و آله مرتد شدند عبارتند از:
1. جماعتي از بني مذحج (يا بنو مدلج) كه رئيس آنها ذوالحماربن عبهله بن كعب مي باشد و لقب او اسود بود. او مردي كاهن بود و به سمت يمن رفت و بر آنجا مستولي شد و در آنجا ادعاي پيامبري كرد و سرانجام به دست فيروز ديلي كشته شد و رسول اكرم صلي الله عليه و آلهدر شب قتلش خبر مرگ وي را به مسلمين داده بود.
2. جماعتي از بنو حنيفه در يمامه بودند كه رئيس آنها مسيلمه كذاب بود كه دعوي پيغمبري كرده بود و نامه اي براي رسول خدا نوشت به اين عنوان: نامه اي از طرف مسيلمه رسول خدا به محمد رسول الله؛ همانا زمين نصفش مال من است كه رسول خدا هستم و نصف ديگر آن مال شماست كه مانند من رسول خدا مي باشيد. اما رسول اكرم صلي الله عليه و آله در جوابش نوشت: «اين نامه از محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله براي مسيلمه كذاب همانا اين زمين از آن خداوند تعالي است و به هر بنده اي كه بخواهد مي دهد و عاقبت از آن متقين است». و سرانجام وي به دست وحشي قاتل حمزه عبدالمطلب كشته شد.
3. جماعتي از بنواسد كه رئيس آنها طلحه بن خويلد بود و ادعاي پيغمبري كرد كه بعد از آن تحت فشار قرار گرفت و به شام گريخت و به آنجا پناه برد و مسلمان شد و دست از نبوت كشيد.
اما هفت گروه از مرتدين در عهد ابوبكر بودند كه بعد از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله اظهار نفاق نموده و هرج و مرج در بين آنها افتاد كه باعث مرتد شدن آنها گرديد اين هفت گروه عبارت از:
1. قبيله غطفان كه رئيس آنها قره بن سلمة القشيري است.
2. بنوسليم كه رئيس آنها فجاءبن عبد ياليل است.
3. جماعتي از بنو تميم كه رئيس آنها زني بود به نام سجاح بنت المنذر كه ادعاي پيغمبري كرد و شوهرش مسيلمه كذاب بود.
4. جماعتي از كنده كه رئيس آنها أشعث بن قيس است.
5. بنو بكربن وائل كه رئيس آنها حطم بن زيد است.
6. جماعتي از غسان كه رئيس آنها جبله بن أيهم است.
7. جماعتي از فزاره كه رئيس آنها عبينه بن حصن است.
در روايات زيادي كه از طرق شيعه و اهل تسنن وارد شده مي خوانيم كه اين آيه در مورد علي عليه السلام در فتح خيبر، نازل شده است و لذا مي بينيم كه پيامبر صلي الله عليه و آله بعد از عدم توانايي عده اي از فرماندهان لشكر اسلام براي فتح خيبر، يك شب در مركز سپاه اسلام رو به آنها كرد و فرمود:
«لاعطين الراية غدا رجلا، يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله، كرارا غير فرار، لا يرجع حتي يفتح اللَّه علي يده»91؛ «به خدا سوگند پرچم را فردا به دست كسي مي سپارم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند، پي در پي به دشمن حمله مي كند و هيچ گاه از برابر آنها نمي گريزد و از اين ميدان باز نخواهد گشت، مگر اينكه خدا به دست او پيروزي را نصيب مسلمانان مي كند».
در روايت ديگري مي خوانيم هنگامي كه از پيامبر صلي الله عليه و آله درباره اين آيه  سؤال كردند دست خود را بر شانه «سلمان» زد و فرمود: «اين و ياران او و هموطنان او هستند». و به اين ترتيب از اسلام آوردن ايرانيان و كوشش ها و تلاش هاي پرثمر آنان براي پيشرفت اسلام در زمينه هاي مختلف، پيشگويي كرد.
سپس فرمود: «لو كان الدين معلقا بالثريا لتناوله رجال من ابناء الفارس»92؛ «اگر دين (و در روايت ديگري اگر علم) به ستاره ثريا بسته باشد و در آسمان ها قرار گيرد، مرداني از فارس آن را در اختيار خواهند گرفت».
و در روايات ديگري مي خوانيم اين آيه درباره ياران مهدي(عج) نازل شده است كه با تمام قدرت در برابر آنها كه از آئين حق و عدالت مرتد شده اند مي ايستند و جهان را پر از ايمان و عدل و داد مي كنند.
شكي نيست كه اين روايات كه در تفسير آيه وارد شده با هم تضاد ندارد، زيرا اين آيه همان طور كه سيره قرآن است يك مفهوم كلي و جامع را بيان مي كند كه علي عليه السلام يا سلمان فارسي مصداق هاي مهم آن مي باشند و كسان ديگري كه اين برنامه ها را تعقيب مي كنند نيز شامل مي شود، هر چند در روايات از آنها ذكري نشده باشد.

تفسير آيه93
اوصافي كه در آيه شريفه آمده بي ارتباط با مضمون آيات قبل؛ يعني، دوستي با يهود و نصارا نيست، همچون دوست گرفتن آنان و بي ارتباط با علاقه قلبي به آنان نيست. چگونه ممكن است قلبي كه اين چنين شيفته دشمنان خدا است محبت خدا را در خود جاي دهد با اينكه خداوند فرموده:
«ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَينِ فِي جَوْفِهِ...».
پس با اين بيان روشن گرديد كه آيه شريفه به نحوي متصل به آيات قبل است و در اين مقام است كه روشن سازد دين خدا از اينگونه مردم نيرنگ باز بي نياز است، براي اينكه مردمي كه از ترس منافع مادي، خود را در ورطه
مخالفت با خدا مي افكنند و با يهود و نصارا دوستي مي كنند، در صراطي قرار دارند كه آرام آرام نفاق در دلهايشان رخنه مي كند و قبل از گرفتار شدن به نفاق، مبتلا به بيماري دل هستند، جماعتي هستند كه جمعي از آنان بيمار دلند، باكي ندارند از اينكه با از دست دادن سرمايه دين، دنيا را به دست آورند و آنچه در نزد دشمنان دين از عزت كاذب و مقام هاي دنيايي و فاني سراغ دارند را مقدّم مي دارند بر عزت حقيقي كه تنها از آن خدا و رسول او و مؤنين است و به سعادت واقعي خويش كه هم شامل زندگي دنيا است و هم آخرت، توجه ندارند.
پس از بحث درباره منافقان، سخن از مرتداني به ميان مي آيد كه قرآن از قبل پيش بيني كرده است كه بعدها عده اي از سست عنصران مسلمان روي برمي گرداندند لذا خداوند به عنوان يك قانون كلي به همه مسلمانان اخطار مي كند: «اگر كساني از شما از دين خود بيرون روند، زياني به خدا و آئين او و جامعه مسلمين و آهنگ سريع پيشرفت آنها نمي رسانند، زيرا خداوند در آينده جمعيتي را براي حمايت اين آئين برمي انگيزد» «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ».

چشمه محبت در بيابان بغضها
شايد بتوان تمامي احساسات انساني را به دو بخش اصلي تقسيم كرد:
1. احساس گرايشي (محبت)
2. احساس رانشي (تنفر)
البته همه احساسات و عواطف نزديك كننده را نمي توان محبت ناميد
بلكه محبت نوعي گرايش تأثيرگذار است به همين جهت ما نسبت به آب جاذبه داريم ولي نمي توان گفت محبت داريم، و از طرفي همه محبت ها نيز در يك سطح نيست، اما گوهر محبت در هر صورت آدمي را به محبوب نزديك و نزديكتر مي كند و در اين مسير نه تنها رنگ، بلكه هويت ويژه به انسان مي دهد، تا جايي كه نه زخم زبان ها او را جدا مي كند و نه زخم شمشير او را از راه محبوب برمي گرداند «...لاَ يخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئمٍ...»94؛ «از هيچ سرزنشي بيم ندارند».
(...يسْتَشْهَدُ مَعَكَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِكَ لاَ يجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَدِيد ...)95؛ «...درد ضربه آهن را احساس نمي كنند».
نوع محبت انسان و اين كه به چه چيزي محبت دارد؛ نشانه ارزش وجودي انسان و جهت گيري زندگي او در دنيا و آخرت است. به همين جهت محبت به اولياي الهي و به ويژه امام حسين عليه السلامنشانه ارزش وجودي ما و نوع جهت گيري ها در دنيا و جايگاه ها در آخرت است. لذا مي توان گفت: «محبت ثمره معرفت و سرمايه متابعت است» و شخصيت هركس را از نوع محبتي كه دارد مي توان شناخت.
در روايات از پيامبر صلي الله عليه و آلهآمده:
«افضل الاعمال الحب في الله و البغض في الله»96. واقعيت محبت به اندازه اي است كه عملي شدن اهداف نبوت و تداوم رسالت به محبت و مودت بستگي دارد.

چنان كه در قرآن مي خوانيم:
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي»97؛ «بگو از شما درخواست اجر و مزد ندارم مگر پيوستگي و محبت به خاندانم».

پيام ها98
1. مؤن بايد به فكر عاقبت خود باشد، چه بسا مؤناني كه مرتدّ شوند «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يرْتَدَّ».
2. رهبر روشن ضمير، بايد احتمال ارتداد و برگشت پيروان خود را بدهد «مَنْ يرْتَدَّ مِنْكُمْ».
3. كفر يا ارتداد گروهي از مؤنان، ضربه به راه خدا نمي زند «فَسَوْفَ يأْتِي اللَّهُ ...».
4. ارتداد، ثمره نداشتن معرفت و محبّت نسبت به دين و خداست «يأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يحِبُّهُمْ وَ يحِبُّونَهُ».
5. در راه ايمان و شكستن سنّت ها و عادات جاهلي نبايد از سرزنش ها و هوچي گري ها و تبليغات سوء دشمن ترسي داشت و تسليم جوّ و محيط شد «لا يخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ».
6. رفتار مسلمان، نرمش با برادران ديني و سرسختي در برابر دشمن است و هيچ يك از خشونت و نرمش، مطلق نيست «أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرِينَ».
7. فضل خدا تنها مال و مقام نيست، محبّت خدا و جهاد در راه او و قاطعيت در دين هم از مظاهر لطف و فضل الهي است«ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ».
9. با نويد جايگزيني ديگران، جلو يأس و ترس را بگيريد «مَنْ يرْتَدَّ» ...«فَسَوْفَ يأْتِي» ... «وَ لا يخافُونَ».
10. دلي كه از محبّت خدا خالي شد بيمار و وابسته به كفّار مي شود، ولي دلي كه از مهر خدا پر است هرگز وابسته نمي شود «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يسارِعُونَ فِيهِمْ» ...«يحِبُّهُمْ وَ يحِبُّونَهُ».
11. اسلام رو به گسترش است، تنها به ريزش ها نگاه نكنيم به رويش ها نيز نگاه كنيم «مَنْ يرْتَدَّ» ... «يأْتِي اللَّهُ».
12. پرچم اسلام را در آينده كساني به دست خواهند گرفت كه عاشق خدا و مجاهد و با صلابت باشند «يأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يحِبُّهُمْ وَ يحِبُّونَهُ» ... «أَعِزَّةٍ عَلَي الْكافِرِينَ يجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ».
13. راه خدا مجاهدت و تلاش مستمر مي خواهد «يجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ».
14. جنگ رواني، در مؤنين واقعي اثري ندارد «لا يخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ».

آثار محبت به خداوند
1. محبت و دلسوزي نسبت به همه موجودات و مخلوقات خداوند؛
به طوري كه همه جمادات، گياهان و حيوانات از سوي چنين انساني در امانند. كسي كه محبت به خدا دارد به همه مخلوقات حتي كفش و لباس و ماشين و ساختمان با احترام و اهميت نگاه مي كند و هيچ كدام را ضايع نمي كند. از نگاه به گل و گياه لذت مي برد و به حيوانات آزار نمي رساند، و تمام انسان ها را حتي پيروان اديان ديگر را به عنوان نوع بشر و مخلوق خدا احترام مي گذارد.
چنان كه امام علي عليه السلام در نهج البلاغه در توصيه به مالك اشتر مي فرمايند: «به همه مردم اجتماع احترام بگذار، زيرا يا انساني از نوع تو هستند و يا برادري از دين تو هستند. در مقابل اين گروه كساني هستند كه به خداوند محبت ندارند و حتي به گياه و حيوان هم رحم نمي كنند».
2. محبت قلبي و ارتباط با مؤمنان و اولياي خدا، نارضايتي دروني و قطع ارتباط با دشمنان خدا؛
انسان هاي وارسته و دوست دار خداوند، بي تفاوت نيستند. و زندگي را براي به هر جهت نمي گذرانند. بلكه زندگي هدفمند و جهت دار دارند و براساس تولي و تبري زندگي خود را شكل مي دهند.
در روايات نيز آمده: «افضل الاعمال الحب في الله و البغض في الله»؛ «برترين اعمال محبت در (راه) خدا و تنفر در (راه) خداست».99
3. محبت واقعي دو طرفه است؛
كساني كه دوست دار خداوند و امامان عليه السلام هستند از لطف و رحمت خدا در دنيا و آخرت بهره مند خواهند شد و از هدايت و شفاعت امامان و پيامبر صلي الله عليه و آلهدر دنيا و آخرت بهره مند خواهند شد.
ابن ابي الحديد:

عَلي حبُّه جُنَّه
قَسيمُ النّارِ وَالجَنَّه
وَصِي المُصطفي حَقا
اِمامُ الاِنْسِ وَالجِنَّه100

مقدمه ذكر مصيبت
در اين ميان محبت به امام حسين عليه السلام، تأثير شگفت انگيزي نسبت به هدايت در دنيا و شفاعت در آخرت دارد. زيرا كه حسين چراغ هدايت و كشتي نجات است.
«ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاة»101.
زمينه هاي محبت امام حسين عليه السلام از خردسالي در كام همه نوزادان قرار داده شده است.

من غم و مهر حسين با شير از مادر گرفتم
روز اول كامدم دستور تا آخر گرفتم

به بركت امام حسين عليه السلام، شركت در مجالس امام حسين عليه السلام محبت عميقي نيز در ميان عزاداران و شيعيان و ياران امام حسين عليه السلام برقرار مي شود و همگي به همديگر نسبت به محبت امام حسين عليه السلام سفارش مي كنند.

ذكر مصيبت حبيب بن مظاهر
نمونه كامل كساني كه به بركت محبت خدا، ساليان طولاني يار و همراه يكديگر بودند و در لحظات آخر نسبت به محبت امام حسين عليه السلام به همديگر سفارش مي كردند؛ حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه دو يار پير امام حسين عليه السلام بودند بنابر آنچه نقل شده است؛ مسلم بن عوسجه از صحابه پيامبر و مردي شجاع و مقيم كوفه و از جمله كساني بود كه براي امام حسين عليه السلامنامه نوشت و ايشان را دعوت كرد و هم چنان وفادار بود
و بعد از شهادت مسلم بن عقيل با خانواده اش به سوي كربلا حركت كرد نقل شده وقتي مسلم بن عوسجه در كوفه بود، حبيب بن مظاهر در بازار كوفه او را ديد كه براي خريد حنا به بازار رفته بود، حبيب به او گفت حسين بن علي به كربلا آمده بيا برويم كه حنايي به محاسن تو زده شود كه تا قيامت رنگش نرود، با همديگر به سوي كربلا آمدند...
روز عاشورا اول مسلم به ميدان رفت... امام حسين عليه السلام و حبيب به بالين او آمدند. حضرت كنار او نشست و فرمود: «رحمك الله يا مسلم»، سپس اين آيه شريفه را تلاوت كرد:
«مِنَ الْمُؤمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ينْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً»102.
حبيب بن مظاهر هم رو به دوست ديرينه خود كرد و گفت: كشته شدن تو براي من خيلي سخت است اما مژده مي دهم كه چند لحظه ديگر وارد بهشت خواهي شد.
مسلم در پاسخ گفت: «جزاك الله خيرا».
حبيب گفت: اگر بلافاصله بعد از تو به ميدان نمي رفتم دوست داشتم وصيتي بكني و من به آن عمل كنم.
مسلم، چشمان نيمه باز خود را گشود و در حالي كه به سوي امام حسين عليه السلاماشاره مي كرد و گفت: «اوصيك بهذا ان تموت دونه»؛ «وصيت مي كنم كه تا آخرين قطره خون دست از ايشان برنداري و مبادا كه بعد از او بميري».

حبيب گفت: به خدا سوگند به وصيت تو عمل خواهم كرد. اين گونه ياران امام حسين عليه السلام به همديگر محبت داشتند و سفارش محبت و شهادت در ركاب امام حسين عليه السلام را به همديگر مي كردند.

مهر تو را به عالم امكان نمي دهم
اين گنج پربهاست من ارزان نمي دهم
جان مي دهم به شوق وصال تو يا حسين
تا بر سرم قدم ننهي جان نمي دهم
گر انتخاب جنت و كويت به من دهند
كوي تو را به روضه رضوان نمي دهم
 

 


شب ششم
مرگ شيرين تر از عسل
«قُلْ يا أَيهُّا الَّذِينَ هَادُواْ إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ المْوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»103
«بگو: اي يهوديان! اگر گمان مي كنيد كه (فقط) شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس آرزوي مرگ كنيد اگر راست مي گوييد ـ تا به لقاي محبوبتان برسيد ـ ».

مقدمه
در ابتدا اشاره به چند نكته مهم شايان توجه است:
1. انسان آن گونه مي ميرد كه زندگي مي كند؛ و آن گونه زندگي مي كند كه به مرگ مي انديشد.
2. حدوث بهشت و جهنم در دنيا و ظهور آن در آخرت است.
3. از مجموع آموزه هاي فرهنگ اسلامي، مي توان گفت: بهشت و جهنم
در هر سه مقام دنيا، برزخ و آخرت، معنا دارد و تحقق پيدا مي كند. انسان هاي مؤمن و خوش اخلاق در دنيا نيز زندگي بهشتي دارند و انسان هاي انكاركننده حق و حقيقت در دنيا نيز زندگي جهنمي دارند و به همين مناسبت، عالم برزخ نيز براي مؤمنان باغي از باغ هاي بهشت و براي فاسقان چاله اي از گودال هاي جهنم است. قال رسول الله صلي الله عليه و آله «القبر روضةٌ مِن رياض الجنة او حفرةٌ مِن حُفَر النيران».104
4. اگر كسي مي خواهد وضعيت قيامت خود را از هم اكنون پيش بيني كند كه آيا جايگاه او در بهشت است يا در جهنم. همين اكنون بايد ببينيد آيا با «خوبان و خوبي ها» همراه است يا با «بدان و بدي ها» هم ساز است.
5. مجلس امام حسين عليه السلام و نام و ياد ايشان قطعه اي از بهشت است كه با حضور در اين گونه مجالس هم اكنون در بهشت قرار خواهيم گرفت. شخصي خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: «دعا مي كنم و از خداوند درخواست بهشت دارم، حضرت فرمود شما اكنون در بهشت هستيد. از خداوند بخواهيد شما را از آن خارج نكند! عرض كرديم، فدايت شويم ما الان در دنيا هستيم. حضرت فرمود: آيا شما به امامت ما اقرار نداريد؟! گفتند: بله، حضرت فرمود: اين معناي بهشت است. كسي كه به آن اقرار دارد در بهشت است از خداوند بخواهيد شما را محروم نگرداند»105.
6. از نشانه هاي مؤمن آن است كه هر روز حداقل يك بار به ياد مرگ و آخرت باشد.

* يادي كه مسئوليت آور باشد نه وحشت زا؛
* يادي كه موجب غنيمت شمردن فرصت دنيا شود و در مسير انجام كارهاي خير و خدمت باشد و به گفته امام علي عليه السلام: «بالدنيا تحرز الاخرة»106؛ «به وسيله دنيا، مي تواني آخرت را به دست آوري».
* يادي كه بشارت ها و وعده هاي الهي را در برابر سختي هاي دنيا براي انسان ترسيم كند به طوري كه تحمل سختي ها و مسئوليت ها آسان شود.
چنين نگاهي به مرگ، تلخي ياد مرگ و مرگ تلخ را از آدمي دور مي سازد بلكه هم چون امام حسين عليه السلام و ياران ايشان به ويژه حضرت قاسم عليه السلام اعلام مي دارد: «مرگ نزد من شيرين تر از عسل است». اين همه مي تواند به بركت شركت در مجالس امام حسين عليه السلام و الگو قرار دادن ياران ايشان براي ما و همه جوانان جامعه به وجود بيايد. اينك جا دارد كه به خدمت قرآن رفته و اين مفهوم را بازخواني كنيم.

«موت» در لغت
مفردات: انواع مرگ در برابر انواع حيات مي باشد:
1. مرگ به معناي خشكي و خشكسالي و خواب زمستاني، چنان كه در قرآن مي خوانيم: «يحْي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»107.
2. مرگ به معناي زوال حيات بشري مانند اين كه از زبان حضرت مريم عليهاالسلام مي خوانيم: «يا لَيتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا»108.

3. مرگ به معناي ناداني و زوال عقل و معنويت مانند آيه شريفه: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيتاً فَأَحْييناه»109.
4. مرگ به معناي حزن و اندوه شديد مانند آيه شريفه: «وَ يأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيتٍ»110
5. مرگ به معناي خواب چنان كه در آيه شريفه مي خوانيم: «وَ هُوَ الَّذِي يتَوَفَّاكُمْ بِاللَيلِ»111
6. ازهاق الروح عن الدين في مده مديده «أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلي قَرْيةٍ وَ هِي خاوِيةٌ عَلي عُرُوشِها قالَ أَنَّي يحْيي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ»112
7. ازهاق الروح الي يوم القيامه «كَيفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يميتُكُمْ ثُمَّ يحْييكُمْ ثُمَّ إِلَيهِ تُرْجَعُونَ»113
بنابراين، مرگ به معناي نبود حيات و زندگي است و مرگ هر چيز متناسب با مرتبه وجودي آن است.

روايات تفسيري
در كافي به سند خود از عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه فرمود: مردي نزد ابوذر آمد و گفت اي ابوذر چرا ما از مرگ بدمان مي آيد؟ فرمود: براي اين كه شما دنيا را آباد و آخرت را خراب كرده ايد،
و لذا از انتقال خانه آباد به خانه خراب بدتان مي آيد.114
پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده است: «كسي از شما به جهت سختي ها و ضررها آرزوي مرگ نكند، بلكه بگويد خدايا تا زماني كه زندگي براي ما خير و صلاح است ما را زنده بدار و اگر مرگ براي ما خير و صلاح است ما را بميران»115.

تفسير آيه116
در اين آيه شريفه عليه يهود استدلال شده، دروغگويي يهود و ادعاي آنان در دوستي خدا را رسوا مي سازد، آنجا كه مي گويند: «وَ قالَتِ الْيهُودُ وَ النَّصاري نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤهُ» ؛ «وَ قالُوا لَنْ يدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً» كه در آيه اولي خود را پسران و دوستان خدا، و در دومي خود را مالكين منحصر بهشت معرفي كرده اند.
و حاصل معناي آيه اين است كه: يهوديان را مخاطب قرار بده، و به ايشان بگو: اي كساني كه كيش يهودي گري را به خود بسته ايد، اگر معتقديد كه تنها شما اولياي خداييد، و نه هيچ كس ديگر، و اگر در اين اعتقادتان راست مي گوييد، آرزوي مرگ كنيد، و خريدار آن باشيد، براي اينكه ولي خدا و دوست او بايد دوستدار لقاي او باشد
يهود خود را امتي برگزيده، و به اصطلاح تافته اي جدا بافته مي دانستند، حتي گاهي ادعا مي كردند كه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان خاص خداوند قلمداد مي كردند، چنان كه در آيه 18 سوره مائده آمده است،
«وَ قالَتِ الْيهُودُ وَ النَّصاري نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤهُ»؛ «يهود و نصارا گفتند ما پسران خدا و دوستان خاص او هستيم». ـ هر چند منظورشان فرزندان مجازي باشد ـ.
قرآن در مقابل اين بلندپروازي هاي بي دليل، آن هم از ناحيه گروهي كه حامل كتاب الهي بودند اما عامل به آن نبودند، مي گويد: «به آنها بگو اي يهوديان اگر گمان مي كنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد پس آرزوي مرگ كنيد اگر راست مي گوئيد» «قُلْ يا أَيهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاي دوست است، و مي دانيم كه لقاي معنوي پروردگار در قيامت رخ مي دهد هنگامي كه حجاب هاي عالم دنيا كنار رفت، و غبارهاي شهوات و هوسها فرو نشست، پرده ها برداشته مي شود، و انسان با چشم دل جمال دل آراي محبوب را مي بيند، و بر بساط قربش گام مي نهد، و به مصداق «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» به حريم دوست راه مي يابد.
اگر شما راست مي گوئيد و دوست خاص او هستيد پس چرا اين قدر به زندگي دنيا چسبيده ايد؟! چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟ اين دليل بر اين است كه شما در اين ادعاي خود صادق نيستيد.
قرآن همين معني را به تعبير ديگري در سوره بقره آيه 96 بازگو كرده است و مي گويد: «وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلي حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يعْمَلُونَ»؛ «آنها را حريص ترين مردم بر زندگي اين دنيا مي يابي، حتي حريص تر از مشركان، تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالي كه
اين عمر طولاني او را از عذاب الهي باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است»! سپس به دليل اصلي وحشت آنها از مرگ اشاره كرده مي افزايد: «آنها هرگز آرزوي مرگ نمي كنند به خاطر اعمالي كه از پيش فرستاده اند» «وَ لا يتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيدِيهِمْ». ولي «خداوند ظالمان را به خوبي مي شناسد» «وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ».

ترس از مرگ
در حقيقت ترس انسان از مرگ به خاطر يكي از دو عامل است: يا به زندگي بعد از مرگ ايمان ندارد، و مرگ را هيولاي فنا و نيستي و ظلمت كده عدم مي پندارد، و طبيعي است كه انسان از نيستي و عدم بگريزد، و يا اينكه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و سياه مي بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است.
و از آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعاً علت وحشت آنها از مرگ عامل دوم بود. تعبير به «ظالمين» مفهوم وسيعي دارد كه تمام اعمال نارواي يهود از كشتن پيامبران بزرگ الهي گرفته، تا نسبت هاي ناروا به آنها و غصب حقوق و چپاول اموال و غارت سرمايه هاي مردم، و آلوده بودن به انواع مفاسد اخلاقي را شامل مي شود.
ولي مسلماً اين وحشت و اضطراب مشكلي را حل نمي كند، زيرا كه مرگ شتري است كه بر در خانه همه مي خوابد.
لذا قرآن مي گويد: «اي پيامبر! به آنها بگو اين مرگي را كه از آن فرار مي كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد» «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ
فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ
». سپس به سوي كسي كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مي شويد و شما را از آنچه انجام مي داديد خبر مي دهد» «ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلي عالِمِ الْغَيبِ وَ الشَّهادَةِ فَينَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».
قانون مرگ از عمومي ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است، انبياء بزرگ الهي و فرشتگان مقربين همه مي ميرند، و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقي نمي ماند، «كُلُّ مَنْ عَلَيها فانٍ. وَ يبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الاْءِكْرامِ»117
هم مرگ از قوانين مسلم اين عالم است، و هم حضور در دادگاه عدل خدا و حسابرسي اعمال، و خداوند نيز از تمام اعمال بندگان دقيقاً آگاه است. بنابراين تنها راه براي پايان دادن به اين وحشت، پاك سازي اعمال، و شستشوي دل از آلودگي گناه مي باشد كه هركس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است؟ و تنها در اين صورت است كه علي وار مي توان گفت: «هيهات بعد اللتيا و اللتي وَ اللَّهِ لاَبنُ اَبي طالب آنَسَ بِالموتِ مِن الطفلِ بَثدْي اُمِّه»118؛ «هيهات بعد از آن همه جنگها و حوادث به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است!» و به هنگامي كه فرق مباركش با ضربه «اشقي الآخرين» از هم شكافته شد خروشي برآورد و فرمود، «فزت و رب الكعبه»119؛ «به پروردگار كعبه پيروز شدم و نجات يافتم».

پيام ها120
1. انحصارطلبي در امور معنوي و ديني، ممنوع است «... مِن دون الناس».
2. جلوي بلندپروازي ها و تخيلات نابجا را بايد گرفت «اِنْ زعمتم...».
3. معيار صداقت در ادعاي ايمان، آمادگي براي مرگ است «فتمنوا الموت...».
4. آن گونه استدلال كنيد كه دشمن حرفي براي زدن نداشته باشد «اِن كنتم صادقين».
5. ريشه فرار از مرگ اعمال خود انسان هاست «اِن زعمتم...».

ذكر مصيبت حضرت قاسم بن حسن عليه السلام
علاوه بر شخصيت هايي مانند امام علي و امام حسين عليهم السلام كه از مرگ ترسي نداشتند نوجوانان و جواناني كه در دامان آن امامان پرورش يافته بودند و همه كساني كه در مجالس امامان عليهم السلام رشد كرده اند نيز از مرگ هراسي ندارند كه نمونه آشكار آن، نوجوان امام حسن عليه السلام، «حضرت قاسم» است.
وقتي امام حسين عليه السلامخبر از شهادت تمام اصحاب در روز عاشورا را مي دهد، قاسم نزد عمويش مي آيد و عرض مي كند «يا عَمّاه! و اَنا فيمَن يقْتَل؟».
امام حسين عليه السلامقاسم را به سينه مي چسباند مي فرمايد: «يا بُني كَيف الْمَوت عندك؟ قال يا عَمّ اَحْلي مِن العسل»121.

پس از شهادتِ برخي از جوانان اهل بيت، قاسم فرزند امام مجتبي عليه السلام كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود تصميم به جنگ گرفته، عازم ميدان گرديد. او در حالي كه صورتش مانند پاره اي از ماه و بر تنش پيراهني عربي و در پايش نعلين و در دستش شمشير بود به سوي دشمن حركت كرد و پس از مدتي جنگيدن مردي به نام عمروبن سعد بر وي حمله نمود و او را به زمين انداخت، قاسم بن حسن عموي خويش را به ياري خواست. امام عليه السلام كه وضع را به دقت در نظر داشت سريعا به بالين وي آمد و چون چشمش به صورت خون آلود و بدن پاره پاره وي افتاد چنين گفت: «بُعدا لِقوم...»؛ «دور باد از رحمت خدا گروهي كه تو را به قتل رسانيدند».
سپس گفت: «عز و الله عَلي عَمِّك...»؛ «به خدا قسم بر عموي تو سخت است كه او را به ياري بخواني و نتواند به تو جواب بدهد و يا آنگاه جواب بدهد كه سودي به حالت نبخشد. به خدا سوگند! استمداد تو صداي استمداد كسي است كه كشته شدگان از اقوام وي زياد و يار و ناصرش كم باشد».
طبري مي گويد: امام، پيكر قاسم بن حسن عليه السلام را به سوي خيمه ها حركت داده و در ميان خيمه شهدا و در كنار جنازه فرزندش علي اكبر قرار داد سپس مردم كوفه را اين چنين نفرين نمود:
«...خدايا! همه آنان را گرفتار بلا و عذاب خويش بگردان و كسي از آنان را نگذار و هيچ گاه آنان را مشمول مغفرت خويش قرار مده».
 

 


شب هفتم
حق يك نفر، حق همه!
كشتن يك نفر، كشتن همه
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلي بَني إِسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيا النَّاسَ جَميعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»122.
«به همين جهت، بر بني اسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد، چنان است كه گويي همه انسان ها را كشته و هر كس، انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است كه گويي همه مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براي بني اسرائيل آوردند، اما بسياري از آنها، پس از آن در روي زمين، تعدّي و اسراف كردند».

مقدمه
هر كس جرأت كند خطاي كوچكي را انجام دهد (و بر آن اصرار ورزد) جسارت ارتكاب جرم هاي بزرگ در او ريشه مي دواند و هركس به خود جرأت بدهد حق يك نفر را ضايع كند، در واقع زمينه جسارت و تجاوز به حقوق همگان را در خود ايجاد كرده است.
اين اصل از ظاهر آيات، روايات و تحقيقات روان شناسي اثبات شده است. و در ادبيات مثل مشهور شده كه «تخم مرغ دزد شتر دزد مي شود!» علاوه بر اين كه گاهي يك خطا و جنايت تاريخي پايه گذاري خطاها و جنايات طول تاريخ مي شود. چنان كه قساوت قابيل و كشته شدن مظلومانه هابيل در طول تاريخ تأثيري منفي بر جاي گذاشت در اين ميان اگر آزار و قتل نسبت به ولي خدا و يا پيامبر خدا انجام گيرد نشانه قساوت بيشتر است، و اگر نسبت به طفل به ويژه طفل شيرخوار انجام گيرد نشانه شدت قساوت است.
جهت توضيح بيشتر پيرامون آيه ابتدا به بحث درباره قتل نفس از نگاه قرآن مي پردازيم:

قتل در لغت
راغب مي گويد123: قتل به معناي خارج كردن روح از بدن است. آن گاه كه شخصي ديگر مقصر و متولي كشتن باشد اما خارج شدن روح به طور طبيعي را موت گويند.
چنان كه در قرآن مجيد مي خوانيم:
«أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ»124.

كاربرد واژه «قتل» در قرآن
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يقْتَلُ في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»125
«يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلي»126
«وَ اقْتُلُوهُمْ حَيثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّي يقاتِلُوكُمْ فيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ»127
«فَقُتِلَ كَيفَ قَدَّرَ»128

روايات تفسيري129
و در تفسير قمي مي گويد: پدرم از حسن بن محبوب از هشام بن سالم از ابي حمزه ثمالي از ثويربن ابي فاخته براي ما حديث كرد كه وي گفت: من از علي بن الحسين عليه السلام شنيدم كه براي رجالي از قريش سخن مي گفت، تا آنجا كه فرمود: هنگامي كه دو پسران آدم قرباني خود را انتخاب مي كردند يكي از آن دو از ميان گوسفنداني كه خود پرورش داده بود گوسفندي چاق تر قرباني كرد و ديگري يك دسته سنبل قرباني كرد، در نتيجه قرباني صاحب گوسفند (هابيل) باشد قبول شد و از آن ديگري قبول نشد و بدين جهت قابيل بر هابيل خشم كرد و گفت به خدا سوگند تو را مي كشم، هابيل گفت: خداي تعالي تنها  از متقيان قبول مي كند و تو اگر براي كشتن من دست به سويم دراز كني من هرگز دست به سويت نمي گشايم كه به قتلت برسانم، براي اينكه من از رب العالمين مي ترسم، من مي خواهم تو هم گناه مرا به دوش بكشي و هم گناه خودت را، تا از اهل آتش شوي و سزاي ستمكاران همين است.
سر انجام هواي نفس قابيل، كشتن برادر را در نظرش زينت داد، و در قالب امر پسنديده اي جلوه گر ساخت ولي در اينكه چگونه برادر را بكشد سرگردان ماند و ندانست كه چگونه تصميم خود را عملي سازد، تا آنكه ابليس به نزدش آمد و به او تعليم داد كه سر برادر را بين دو سنگ بگذارد و سپس بر سر او بكوبد قابيل بعد از آنكه برادر را كشت نفهميد جسد او را چه كند در اين حال بود كه دو كلاغ از راه رسيده و به يكديگر حمله ور شدند، يكي از آنها ديگري را كشت و آن گاه زمين را با پنجه اش حفر كرد و كلاغ مرده را در آن چاله دفن نمود، قابيل چون اين منظره را ديد فرياد بر آورد كه: واي بر من! آيا من عاجزتر از يك كلاغ بودم كه نتوانستم به قدر آن حيوان بفهمم كه چگونه جسد برادرم را دفن كنم، در نتيجه از پشيمانان شد، و گودالي كند و جسد برادر را در آن دفن نمود، و از آن به بعد دفن مردگان در ميان انسان ها سنت شد.
سپس قابيل به سوي پدر برگشت، آدم هابيل را با او نديد از وي پرسيد: پسرم را كجا گذاشتي؟
قابيل گفت: مگر او را به من سپرده بودي؟
آدم گفت: با من بيا ببينم كجا قرباني كرديد؟ در اين لحظه به دل آدم الهام شد كه چه اتفاقي رخ داده، همين كه به محل قرباني رسيد همه چيز
برايش روشن شد، لذا آدم آن سرزمين را كه خون هابيل را در آن ريخته شده بود لعنت كرد و دستور داد قابيل را لعنت كنند و از آسمان ندايي به قابيل شد كه تو، به جرم كشتن برادرت ملعون شدي.
آدم از آن نقطه برگشت و چهل شبانه روز بر هابيل گريست، چون بي تابيش طاقت فرسا شد، شكوه به درگاه خدا برد، خداي تعالي به وي وحي كرد كه من پسري به تو مي دهم تا جاي هابيل را بگيرد، چيزي نگذشت كه حوا پسري پاك و پربركت بزاد، روز هفتم ميلاد آن پسر، خداي تعالي به آدم وحي كرد كه اي آدم اين پسر هبه و بخششي است از من به تو، بنابراين او را «هبه اللَّه» نام بگذار و آدم چنين كرد130.
مؤف درالمنثور مي گويد: اين روايت معتدل ترين روايات وارده در اين قصه و ملحقات آن است.
از احمدبن محمدبن خالد از عثمان بن سماعه از ابي عبدالله عليه السلام نقل شده كه در مورد آيه: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيا النَّاسَ جَميعاً» فرمود: «كسي كه خارج كند كسي را از ضلالت و گمراهي به هدايت و رستگاري مثل اين است كه او را زنده كرده و كسي كه شخصي را خارج كند از هدايت به ضلالت و گمراهي به تحقيق او را به قتل رسانده».
در كتاب احتجاج مرحوم طبرسي آمده از اميرالمؤمنين عليه السلام حديث طولاني ذكر شده است كه فرمود: حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: كسي كه سنت حقي و نيكي را پايه گذاري كند براي اوست اجر آن عمل نيك و سنت حق و اجر كساني كه عمل مي كنند به آن سنت تا روز قيامت و كسي كه يك سنت باطلي را پايه گذاري مي كند بار سنگين گناه آن عمل باطل براي اوست و گناه هركس كه تا قيامت به آن عمل مي كند.

تفسير آيه131
از ظاهر سياق برمي آيد كه اشاره كلمه «ذلك» به داستان هابيل و قابيل پسران حضرت آدم عليه السلام است، كه در آيات قبلي سخن از آن رفت، و بنا بر اين معناي جمله مورد بحث چنين مي شود كه: پيش آمدن حادثه فجيع پسران آدم باعث شد كه ما بر بني اسرائيل چنان حكمي بكنيم،... و مي توان گفت داستان حضرت آدم عليه السلام و گفت و گوي فرشتگان و شيطان و داستان قابيل و هابيل و هم چنين داستان بني اسرائيل كه بيشترين لطف و نعمت و اعجاز از طرف خدا به سوي آنها سرازير شد و بني اسرائيل بيشترين بهانه جويي را انجام دادند اين داستان ها، نماد و شاخص جامعه بشريت هستند به طوري كه سنت هاي ثابت خداوند در اين داستان ها بيشترين نمود را داشته است. و مبناي پايه گذاري سنت حسنه و سنت سيئه شده اند.
در اينجا  سؤال مهمي پيش مي آيد كه چگونه قتل يك انسان مساوي است با قتل همه انسانها و نجات يك نفر مساوي با نجات همه انسانها مي باشد؟
مفسران در اينجا پاسخ هاي زيادي داده اند. در تفسير «تبيان» شش پاسخ و در «مجمع البيان» پنج پاسخ و در «كنز العرفان» چهار پاسخ به آن داده شده است ولي پاره اي از آنها از معني آيه بسيار دور است.

آنچه مي توان در پاسخ  سؤال فوق گفت اين است كه: قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعي و تربيتي را بازگو مي كند زيرا:
اولاً، كسي كه دست به خون انسان بي گناهي مي آلايد در حقيقت چنين آمادگي را دارد كه انسان هاي بي گناه ديگري را كه با آن مقتول از نظر انساني و بي گناهي برابرند مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند، او در حقيقت يك قاتل است و طعمه او انسان بي گناه، و مي دانيم تفاوتي در ميان انسان هاي بي گناه از اين نظر نيست، همچنين كسي كه به خاطر نوع دوستي و عاطفه انساني، ديگري را از مرگ نجات بخشد اين آمادگي را دارد كه اين برنامه انساني را در مورد هر بشر ديگري انجام دهد، او علاقمند به نجات انسان هاي بي گناه است و از اين نظر براي او اين انسان و آن انسان تفاوت نمي كند و با توجه به اينكه قرآن مي گويد «فَكَأَنَّما...» استفاده مي شود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوي با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتي به آن دارد.
ثانياً، جامعه انساني در حقيقت يك واحد بيش نيست و افراد آن همانند اعضاي يك پيكرند، هر لطمه اي به عضوي از اعضاي اين پيكر برسد اثر آن كم و بيش در ساير اعضاء آشكار مي گردد زيرا يك جامعه بزرگ از افراد تشكيل شده و فقدان يك فرد خواه ناخواه ضربه اي به همه جامعه بزرگ انساني است. فقدان او سبب مي شود كه به تناسب شعاع تأثير وجودش در اجتماع، محلي خالي بماند، و زياني از اين رهگذر دامن همه را بگيرد، همچنين احياي يك نفس سبب احياي ساير اعضاي اين پيكر است، زيرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انساني و رفع نيازمندي هاي آن اثر دارد.
و اگر در بعضي از روايات مي خوانيم كه مجازات چنين انساني در قيامت مجازات كسي است كه همه انسان ها را كشته اشاره به همين است نه اينكه از هر جهت مساوي يكديگر باشند و لذا در ذيل همين روايات مي خوانيم اگر تعداد بيشتري را بكشد مجازات او به همان نسبت مضاعف مي شود! از اين آيه اهميت مرگ و حيات يك انسان از نظر قرآن كاملاً آشكار مي شود، و با توجه به اينكه اين آيات در محيطي نازل گرديد كه خون بشر چندان ارزشي نداشت عظمت آن آشكارتر مي گردد...
 سؤال ديگري كه در آيه باقي مي ماند اين است كه چرا نام بني اسرائيل به خصوص در اين آيه آمده؟ [با اينكه مي دانيم حكم مزبور اختصاصي به آنها ندارد].
در پاسخ مي توان گفت ذكر نام بني اسرائيل به خاطر آن است كه مسئله قتل و خونريزي مخصوصاً قتل هايي كه از حسد و تفوق طلبي سرچشمه مي گيرد در ميان آنها فراوان بوده است، و هم اكنون نيز قربانيان بي گناهي كه به دست آنها كشته مي شوند رقم بزرگي را تشكيل مي دهند، به همين جهت نخستين بار اين حكم الهي براي آنها رقم خورده است.

پيام ها
1. گاهي حوادث تاريخي، عامل صدور فرمان ها و سنت هاي الهي مي شود «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ».
2. انسان ها و سرنوشتشان در طول تاريخ به هم پيوند دارند «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلي بَنِي إِسْرائِيلَ».

3. احكام الهي حكمت دارد و گزاف نيست «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ».
4. براي جلوگيري از سنگدلي و پرهيز از تكرار حادثه، كيفر و مجازات لازم است «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا».
5. جان همه انسان ها از هر نژاد و منطقه كه باشند، محترم است «نَفْساً».
6. اعدام مفسد، در قانون بني اسرائيل نيز بوده است «كَتَبْنا عَلي بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ».
7. جان كسي كه در زمين فساد مي كند يا براي جان مردم ارزشي قائل نيست و آنان را به قتل مي رساند، بي ارزش است و بايد از بين برود «بِغَيرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ».
8. كشتن انسان در دو مورد جايز است:
الف: به عنوان قصاصِ قاتل «بِغَيرِ نَفْسٍ».
ب: براي از بين بردن مُفسد «أَوْ فَسادٍ».
9. تجاوز به حقوق يك فرد، تهديد امنيت جامعه است «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً».
10. آنان كه كارشان هدايت انسان ها و يا نجات جان انسان هاست، مانند معلمان و پزشكان، پرستاران، امدادگران، و ... بايد قدر خود و ارزش كار خويش را بدانند «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيا النَّاسَ جَمِيعاً».

ذكر مصيبت حضرت علي اصغر عليه السلام
خداوند متعال در آيه شريفه فرمود: هركس يك نفر را مظلومانه و از روي فساد بكشد مانند اين است كه همه مردم را كشته است و گناه كشتار مردم  دامن گير او مي شود. حال اگر پاك ترين افراد كشته شوند چه عذابي دامن گير قاتلان مي شود؟ حق نوشيدن آب و حق حيات را مي توان «اولي ترين و كم ترين حق بشر» ناميد و حال آنكه در صحنه كربلا حتي از نوشيدن آب نيز مضايقه كردند و حيات سپيدروياني را هدف تيرهاي سهمگين خود قرار دادند كه هر كدام براي روشن كردن آسمان بشريت كفايت مي كردند و كشتن هر كدام نابود كردن يك اجتماع بزرگ انساني بود.
شدت و پليدي و قساوت دشمن هنگامي بيشتر آشكار شد كه حتي از رساندن آب به كودك شش ماهه دريغ كردند و نه تنها آب ندادند كه گلوي كودك را هدف تير قرار دادند. وقتي ياران و جوانان بني هاشم همگي شهيد شدند؛ حضرت در ميدان جنگ ندا دادند: «هَل مِن ذابٍّ يذُبُّ عَن حرمِ رسولِ الله؟»؛ «آيا حمايت كننده اي هست كه از حريم پيامبر صلي الله عليه و آله دفاع كند؟!»
«هَل مِن مُوحِّد يخافُ اللّه فينا؟ آيا خداشناسي هست كه به خاطر ظلم به ما از خدا بترسد؟! و يا به خاطر ترس از خدا به كمك ما بيايد؟!»
«هل مِن مُغيثٍ يرجو اللّه باغاثَتِنا؟ آيا فرياد رسي هست كه با كمك به ما اميد به رحمت خدا داشته باشد؟!»
«هَل مِن مُعين يرجو ما عِنداللّه في اِعانتنا؟ آيا كمك كننده اي هست كه با ياري ما، اميد به ثواب از طرف خدا داشته باشد؟!»
«فارْتَفَعتْ اصواتَ النِّساء بالعَويل، فتقدَّم اِلي بابِ الْخَيمه و قال لِزينب: «ناوِليني وَلدي الصَّغير حَتي اُوَدِّعَه؛ پس صداي زنان (خيمه گاه) بلند شد. و امام حسين عليه السلام به سوي خيمه رفت و به حضرت زينب گفت: فرزند كوچكم را بده تا از او خداحافظي كنم».

فَاخذه و اَوْ مَأَ اليهِ ليقبِّلَه، فَرماه حرملهُ بن الكاهِل بِسَهْمٌ، فوقَع في نَحرِه فَذَبَحه. قال لزينب: «خُذيه». «پس او را گرفت تا ببوسد كه حرمله طفل را نشانه گرفت و تير به گلوي او اصابت كرد... .
«ثم تَلْقي الدَّم بكَفيهِ حتي امْتَلَأَتا، وَ رمي بِالدَّم نَحْو الَّسماء و قال:
«هو علي ما نزل بي، انه بعين الله». «پس خون كف دست خود را به سوي آسمان پرتاب كرد و گفت: «آسان است آنچه از سختي بر من نازل شده كه در برابر خداست».
قال الباقر عليه السلام: «فلم يسقط من ذلك الدَّم قَطرةٌ الي الارض!»؛ «امام باقر عليه السلام فرمود: «از آن خون قطره اي به زمين نيفتاد».

اي فداي غنچه لبهايت علي
حسين محو تماشايت علي
اصغرم شيرين زباني مي كني
با تلظّي جان ستاني مي كني
اي علي اصغرم نور دو عين
من حسينم من حسينم من حسين
 

 


شب هشتم
كربلا و ابتلا
«وَ إِذِ ابْتَلي إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِكلَِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِني جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِن ذُرِّيتي قَالَ لاَ ينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»132
«و [ياد كنيد] هنگامي كه ابراهيم را پروردگارش به اموري [دشوار و سخت] آزمايش كرد، پس او همه را به طور كامل به انجام رسانيد، پروردگارش [به خاطر شايستگي و لياقت او ]فرمود: من تو را براي همه مردم پيشوا و امام قرار دادم. ابراهيم گفت: و از دودمانم ] نيز پيشواياني برگزين]. [پروردگار] فرمود: پيمان من [كه امامت و پيشوايي است ]به ستمكاران نمي رسد».

مقدمه
درجات به اندازه كلمات
خورشيد اديان ابراهيمي آنگاه به امامت رسيد كه امتحانات سخت الهي را تمام و كمال به انجام رسانيد و به عهد الهي نائل گشت، چرا كه آينه تمام نماي  الهي شدن، شفافيت كامل مي خواهد و ذره اي غبار و ناخالصي را برنمي تابد و امام الشهداء نيز در نيم روز عاشورا، ابراهيمي ترين ابتلائات را به منصه ظهور گذاشت و نه يك قرباني، بلكه خورشيد خورشيد و ستاره ستاره قرباني را به مذبح دوست كشاند.
كساني هم چون حضرت ابراهيم عليه السلام به عنوان سرآمد موحدين، پيامبر اسلام به عنوان اشرف پيامبران و امام علي عليه السلام به عنوان با فضليت ترين اوصيا و امام حسين عليه السلام به عنوان سيدالشهدا همگي داراي ويژگي صبر در نقطه اوج آن بودند به همين منظور درباره آيه شريفه توضيحاتي داده مي شود و سپس درباره انواع صبر و چگونگي بهره مندي از اين ويژگي در زندگي خواهيم پرداخت.

ابتلاء در لغت
در مفردات آمده: فلاني امتحان شد و مبتلا شد، دو معنا را در بر دارد:
1. (با امتحان او) بر احوال او شناخت پيدا مي شود و بر آنچه از وضعيت او كه ناشناخته بود آگاهي پيدا مي شود.
2. (با امتحان او) برتري و پستي او آشكار مي شود. (هر چند امتحان كننده از قبل به وضعيت او آگاه بوده باشد).
پس اگر درباره خداوند گفته مي شود؛ خدا فلاني را امتحان كرد، منظور آشكار شدن برتري و پستي اوست نه آگاهي به احوال او، زيرا كه خدا بر احوال همه آگاه است. و مراد از آيه شريفه: «كه خداوند حضرت ابراهيم را به كلمات امتحان كرد» همين است.

بلا و امتحان در خير و شرّ انجام مي پذيرد و از اين طريق صبر او در برابر ناملايمات و شكرگزاري او در برابر نعمت ها آشكار مي شود.

استعمال ابتلاء در قرآن
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ»133
«فَلَمَّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهَرٍ»134
«وَ ابْتَلُوا الْيتامي حَتَّي إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ»135
«وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيئاتِ لَعَلَّهُمْ يرْجِعُونَ»136
«وَ لِيبْلِي الْمُؤمِنينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ»137
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّي نَعْلَمَ الْمُجاهِدينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَكُمْ»138

ابتلاء در روايات تفسيري
مرحوم كليني در كافي از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: خداي عز و جل ابراهيم عليه السلام را قبل از آنكه نبي خود بگيرد، بنده خود گرفت، و قبل از آنكه او را رسول خود بگيرد، نبي خود گرفت، و قبل از آنكه او را خليل خود قرار دهد، رسول خودش كرد، و نيز قبل از آنكه امامش كند، خليلش كرد، چون به حكم آيه: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما»، ابراهيم بعد از آنكه خالص در عبوديت، و سپس داراي نبوت، آن گاه رسالت، و در آخر خلت (خليل اللّه ) شده بود، تازه خدا او را امام كرد، و از اينكه از خدا خواست تا اين مقام را در ذريه اش نيز قرار دهد، معلوم مي شود كه اين مقام در نظرش بسيار عظيم آمده، و خدا هم در پاسخش فرموده: كه هركسي لايق اين مقام نيست، آن گاه امام صادق عليه السلام در تفسير آيه «لا ينالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» فرمود: «هيچ وقت ستمكار، امام پرهيزكاران نمي شود»139.
مرحوم شيخ طوسي در امالي با ذكر سند و ابن مغازلي، در مناقب، بدون ذكر سند از ابن مسعود روايت كرده، كه گفت: رسول خدا صلي الله عليه و آله در تفسير آيه اي كه حكايت كلام خدا به ابراهيم است، فرمود: كسي كه به جاي سجده براي من، براي بت سجده كند، من او را امام نمي كنم، آن گاه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: اين دعوت ابراهيم در من و برادرم علي كه هيچ يك هرگز براي بتي سجده نكرديم منتهي شد140.
مؤف: و اين روايت از رواياتي است كه دلالت بر امامت رسول خدا صلي الله عليه و آله دارد.
و در تفسير عياشي به سندهايي چند از صفوان جمال روايت كرده كه گفت: ما در مكه بوديم، در آنجا گفتگو از آيه: «وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» به ميان آمد فرمود: خدا آن را با محمد و علي و امامان از فرزندان علي تمام كرد، آنجا كه فرمود: «ذُرِّيةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛ «ذريه اي كه بعضي از بعض ديگرند، و خدا شنوا و دانا است».
اين روايت آيه شريفه را بر اين مبنا معنا كرده، كه مراد به لفظ (كلمه) امامت باشد، هم چنان كه در آيه: «فَإِنَّهُ سَيهْدِينِ، وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيةً فِي عَقِبِهِ»141، نيز به اين معنا تفسير شده است142.

تفسير آيه143
جهت پيروزي در امتحانات الهي، «صبر» و بردباري مهمترين عامل حفظ و تقويت ايمان است. صبر در فرهنگ اسلامي مفهوم گسترده اي دارد از يك سو، به معناي تحمل و خودنگهداري در «نابساماني ها»ست و از يك سو به معناي پايداري و استقامت در «ساماندهي ها» است به همين جهت برخي بزرگان صبر را ريشه تمام كمالات انساني دانسته اند.
منظور از «كلمات» چيست؟ از بررسي آيات قرآن و اعمال مهم و چشمگيري كه ابراهيم انجام داد و مورد تحسين خداوند قرار گرفت، چنين استفاده مي شود كه مقصود از «كلمات» (جمله هايي كه خداوند ابراهيم را به آن آزمود) يك سلسله وظائف سنگين و مشكل بوده كه خدا بر دوش ابراهيم گذارده بود، و اين پيامبر مخلص، همه آنها را به عالي ترين وجه انجام داد، اين دستورات عبارت بودند از:
1. بردن فرزند به قربانگاه و آمادگي جدي براي قرباني او به فرمان خدا!
2. بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشك و بي آب و گياه مكه در جايي كه حتي يك نفر سكونت نداشت!
3. قيام در برابر بت پرستان بابل و شكستن بتها و دفاع بسيار شجاعانه در آن محاكمه تاريخي و قرار گرفتن در دل آتش، و حفظ خونسردي كامل و ايمان در تمام اين مراحل.
4. مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پا زدن به زندگي خود و ورود به سرزمين هاي دور دست براي اداي رسالت خويش، و مانند اينها.و به راستي هر يك از آنها، آزمايشي بسيار سنگين و مشكل بود، اما او با قدرت و نيروي ايمان از عهده همه آنها بر آمد و اثبات كرد كه شايستگي مقام «امامت» را دارد.

شخصيت ممتاز ابراهيم عليه السلام
نام ابراهيم در 69 آيه از قرآن مجيد ذكر شده، و در 25 سوره سخن از وي به ميان آمده است، در آيات قرآن از اين پيامبر بزرگ مدح و ستايش فراوان شده، و صفات ارزنده او يادآوري گرديده است.
او از هر نظر الگو و اسوه بود، و نمونه اي از يك انسان كامل بود. مقام معرفت او نسبت به خدا، منطق گوياي او در برابر بت پرستان، مبارزات سرسختانه و خستگي ناپذيرش در مقابل جباران، ايثار و گذشتش در برابر فرمان پروردگار، استقامت بي نظيرش در برابر طوفان حوادث و آزمايش هاي سخت، هر يك داستان مفصلي دارد و هر كدام سرمشقي براي مسلمانان و رهروان راه «اللَّه» مي باشد.
به گفته قرآن او از نيكان؛ صالحان؛ قانتان؛ صديقان؛ بردباران و وفاكنندگان به عهد بود، شجاعتي بي نظير و سخاوتي فوق العاده داشت.

پيام ها
1. پيامبران نيز مورد آزمايش الهي قرار مي گيرند «وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ».
2. براي منصوب كردن افراد به مقامات، گزينش و آزمايش لازم است «إِذِ ابْتَلي إِبْراهِيمَ ربه بِكَلِماتٍ».
3. آزمايشات ابراهيم در مسير رشد و تربيت او بوده است «...ربَّه ...».
4. منشأ امامت وراثت نيست، لياقت است كه با پيروزي در امتحانات الهي ثابت مي گردد. «فَأَتَمَّهُنَّ».
5. پست ها و مسئوليت ها بايد به تدريج و پس از موفّقيت در هر مرحله به افراد واگذار شود «فَأَتَمَّهُنَّ».
6. ابراهيم خليل امتحانات الهي را به تمام و كمال رسانيد «فَأَتَمَّهُنَّ».
7. امامت، مقامي رفيع و از مناصب الهي است. امام بايد حتماً از طرف خداوند منصوب شود «إِنِّي جاعِلُكَ».
8. پيشوايي ابراهيمِ خليل، جهاني بوده است و نه خصوص يك قوم «إِني جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا».
9. تبعيت از ايشان وظيفه همه انسان هاست «لِلنَّاسِ إِمَامًا».
10. مقام امامت بالاتر از مقام نبوت است «فأتمهن... اماما».
11. براي نسل خود آرزوها و دعاهاي نيكو و مقامات بلند داشته باشيد «و من ذريتي».
12. امامت، عهد الهي است و هميشه بايد اين عهد ميان خدا و مردم باشد «عَهْدِي».
13. از اهمّ شرايط رهبري، عدالت و حسن سابقه است. هركس سابقه شرك و ظلم داشته باشد، لايق امامت نيست «لا ينالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ».

انواع صبر
در فرهنگ اسلامي صبر داراي مفهوم بسيار وسيع و مصاديق متعدد است؛
1. صبر در اطاعت
اطاعت از خدا، پيروي از رهبران آسماني، انجام مسئوليت هاي اجتماعي احترام به پدر و مادر و... همگي از مصاديق صبر در اطاعت است كه توفيقات و موفقيت هاي فراوان را به ارمغان مي آورد. تا آنجا كه مشهور شده است: راز و رمز كساني كه صاحب كرامت شدند چه بسا همين صبر بر طاعت بوده است.
چنان كه وقتي از پير پالاندوز سؤال شد كه چگونه توانستي جان كودكي را ـ كه در حال افتادن از پشت بام بود ـ را نجات دهي؟! گفت؛ تعجب نكنيد: «يك عمر، هر چه خداوند دستور داد، من گفتم «چشم»! و يكبار هم من به خدا گفتم و خداوند هم گفت «چشم»!!...».
2. صبر بر معصيت
در طول زندگي چه بسا زمينه ها و شرايط گناه و آلودگي فراهم شود. انسان هاي وارسته، خويشتن داري مي كنند و صبر مي كنند و اين ويژگي آنان را به مقامات مي رساند.
درباره صبر در برابر غريزه جنسي و شهوات داستان هايي مانند داستان حضرت يوسف عليه السلام و ابن سيرين بسيار جالب و شنيدني است و درباره خويشتن داري در برابر مال حرام و شنيدني هاي غيرمجاز و نوشيدني هاي حرام و... داستان هاي فراوان ديگري را مي توان بيان كرد.
3. صبر بر نعمت
بهره گيري خوب از نعمت ها و بجا آوردن شكر نعمت به طوري كه انسان، مغرور و غافل نشود؛ از مهم ترين مقامات صبر است.
اگر كسي از دارايي خود و امكانات خويش در جهت خيررساني به ديگران استفاده كند. و از زيبايي خود در چهارچوب نظام خانواده بهره مند شود همگي از مصاديق صبر بر نعمت است. اين همان مفهوم دعاي بسيار نوراني است كه عرض مي كنيم:
«اللهم اسئلك صبر الشاكرين لك».
4. صبر بر مصيبت
با صبر بر مصيبت مقام انقطاع به سوي خدا براي انسان حاصل مي شود. صبر در هنگام بيماري، فقر، از دست دادن عزيزان و... از مهم ترين مقامات اولياي الهي است.
بسياري با تحمل بيماري پدر و مادر پيرشان به توفيقات مهم رسيده اند. مقام معظم رهبري توفيق خودشان را در زندگي، از رسيدگي به پدرشان در هنگام پيري و بيماري مي دانند.
مرحوم شيخ كريم حائري توفيقات خودش را به جهت كمك به همسرشان در هنگام بيماري مي دانند... .
هم چنين صبر در هنگام از دست دادن عزيزان به ويژه اگر آن عزيز جوان و يا نوجوان باشد، از مصاديق بارز صبر بر مصيبت مي باشد.

ذكر مصيبت حضرت علي اكبر عليه السلام
ميان حضرت ابراهيم عليه السلام كه در امتحانات الهي به خوبي سربلند شد و به مقامات رسيد با امام حسين عليه السلام شباهت هايي وجود دارد.
1. هر دو جواني داشتند كه در رفتن به قربانگاه تسليم امر الهي بودند.
2. حضرت ابراهيم عليه السلام به فرزندش اسماعيل اعلام كرد:
«يا بُنَي إِنِّي أَري فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»؛ «پسرم، من در رؤيا مي بينم كه تو را ذبح مي كنم».
فرزندش جواب داد:
«قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ»144؛ «اي پدر آنچه به آن فرمان داده شدي انجام بده، مرا از صابران خواهي يافت انشاءالله».
در مسير كربلا نيز آن هنگام كه امام حسين عليه السلام كلمه «استرجاع» [اناللّه و انا اليه راجعون] را بر زبان جاري كردند.
حضرت علي اكبر عليه السلام از پدر پرسيد: «لمَ استرجعَت؟!»؛ «چرا كلمه استرجاع را بر زبان جاري كردي؟!»
حضرت پاسخ دادند: «تسير القوم و تسير بهم الموت...»؛ «قافله حركت مي كند و مرگ با آنها همراه است».
حضرت علي اكبر عرض كرد: «اَلَسْنابحق؟ فاذا لانبالي بالموت»؛ «آيا ما بر حق نيستيم؟! پس از مرگ باكي نداريم».

3. هر دو جوان، در برابر فرمان خدا مطيع و اهل صبر بودند، ولي اين دو صحنه تفاوت ها داشت:
الف. حضرت اسماعيل به قربان گاه رفت اما چاقو نبريد.
ب. تفاوت ديگر اين كه حضرت ابراهيم عليه السلام براي اين كه حضرت اسماعيل را به قربان گاه ببرد او را به سرزمين منا و دور از چشم مادر بُرد و در سه مرحله بر شيطان سنگ زد تا آماده قرباني اسماعيل شود. اما در روز عاشورا، خيمه ها با ميدان جنگ، فاصله چنداني نداشت.
اولين جواني كه از بني هاشم كه وارد ميدان جنگ شد، علي اكبر عليه السلام امام حسين عليه السلام بود.
وقتي حضرت علي اكبر عليه السلام اجازه ميدان از پدر خواست. امام حسين عليه السلام بي درنگ، اجازه دادند. «استاذَنَ في القَتل فَاَذِنَ لَه».
«ثم نظر اليه نظر آيسٍ منه و اَرخي عَليه عَينَيه و بَكي»؛ «سپس به سوي او نگاه كرد نگاه مأيوسانه و چشم از او برنمي داشت و گريه كرد».
ثم قال: «اللهم اشْهَد فَقدَ بَرَرْ اليهم غلامٌ اَشْبَه النّاس خَلْقاً و خُلْقاً و مَنطقاً بِرسولك صلي الله عليه و آله و كنّا اذا اشتقنا الي نبيك نظرنا اليه... ثم رَجع اليه اَبيه و قال: يا ابت: العَطَش قَد قتلَني و ثِقْلُ الحَديد قد اَجْهَدَني... فَنادي: يا ابتاه عليك مني السلام». و رو به سوي خدا، گفت: «خدايا شاهد باش جواني به سوي دشمنان حركت كرد كه شبيه ترين مردم از جهت قيافه و اخلاق و سخن به پيامبرت صلي الله عليه و آله مي باشد. به طوري كه هرگاه دل ما هواي پيامبر مي كرد به اين جوان نگاه مي كرديم... پس از مدتي جنگ علي اكبر عليه السلام برگشت به سوي پدرش و گفت: اي پدر: تشنگي مرا كشت و سنگيني زره و سپر طاقت مرا بريد...
اما طولي نكشيد كه صداي علي اكبر عليه السلام آمد.
امام حسين عليه السلام بر بالين او آمد و صورت بر صورت پسر گذاشت و گفت: پس از تو خاك بر سر اين دنيا!!
فجاءَهُ الحسين عليه السلام حتي وَقَف و وَضَعَ خَدَّه و قال... علي الدنيا بعدك العَفاء».

نسل جوان را به جهان رهبري
جلوه توحيد علي اكبري
هر كه هواي رخ احمد كند
در تو تماشاي پيمبر كند
باد نقابت چو به بالا زند
فاطمه لبخند به ليلا زند
بين جوانان بني هاشمي
جاني و جانان بني هاشمي
 

 


شب نهم
علمدار ولايت پذيران145
«يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الآْخِرِ ذلِكَ خَيرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً»146
«اي كساني كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياي پيامبر] را! و هرگاه در چيزي نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داوري بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براي شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است».

مقدمه
عبد صالح147 و مطيع در ولايت
همه ما به نوعي با مفهوم ولايت آشنا هستيم، نوري كه از مبدأ زلال هستي شروع شده و شعاع آن همگان را فرا گرفته است. در يك تقسيم بندي كلي انسان هاي تأثيرگذار، از دو دسته خارج نيستند: «ولايت پذير» و «ولايت گريز».
ولايت برّنده تر از الماسي است كه همه افعال، گفتار و حتي پندار ما را به دو شق تقسيم مي كند: «اطاعت» و «عصيان».
كربلا را مي توان از اين منظر نگريست و عاشورا را با اين نگاه بازخواني كرد و سطر به سطر جستجو كرد تا نه تنها به بزرگترين قطعه شعر بلكه به بزرگترين قلّه شعور ولائي رسيد: «والله ان قطعتموا يميني» و به ارتفاعي چشم دوخت كه حضرت مي فرمايد: «و عن امام صادق يقنيني» و اينجاست كه همه برگزيدگان بشريت از غير معصوم آرزوي رسيدن به آن را مي كنند و در حسرتش آه سرد مي كشند148.
به خدمت قرآن مي رويم تا از بهشت اطاعت شميمي را به مشام برسانيم.

اطاعت در لغت
در مفردات راغب آمده: طَوع به معناي پذيرش و سرسپاري است و ضد آن كراهت و نافرماني است. بنابر تحقيق، در اطاعت سه ويژگي است:
1. ميل و رغبت،
2. خضوع و فروتني،
3. انجام فرمان و دستور.

كاربرد واژه «طاعت» در قرآن
«وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ»149.
«وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا، غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيكَ الْمَصيرُ»150.
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»151.
«فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ»152.
«الَّذينَ يلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤمِنينَ فِي الصَّدَقاتِ»153.
«ثُمَّ اسْتَوي إِلَي السَّماءِ وَ هِي دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَينا طائِعينَ»154.

روايات تفسيري
در تفسير برهان از ابن بابويه روايت كرده كه وي به سند خود از جابربن عبد اللَّه انصاري نقل كرده، كه گفت: وقتي خداي عزّ و جل آيه شريفه:
«يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» را بر پيامبر گراميش محمد صلي الله عليه و آله نازل كرد. من به آن جناب عرضه داشتم: يا رسول اللَّه خدا و رسولش را شناختيم، اولي الأمر كيست؟ كه خداي تعالي اطاعت آنان را دوشا دوش اطاعت از تو قرار داده؟
فرمود: اي جابر آنان جانشينان من اند، و امامان مسلمين بعد از من اند، كه اولشان علي بن ابي طالب و سپس حسن و آن گاه حسين و بعد از او علي بن الحسين و آن گاه محمدبن علي است، كه در تورات معروف به باقر است، و تو به زودي او را درك خواهي كرد، چون او را ديدار كردي، از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفربن محمد، و بعد از او موسي بن جعفر، و آن گاه علي بن موسي، و بعد از وي محمدبن علي، و سپس علي بن محمد و آن گاه حسن بن علي، و در آخر، هم نام من محمد است، كه هم نامش نام من است، و هم كنيه اش كنيه من است، او حجت خدا است بر روي زمين، و بقية اللَّه و يادگار الهي است در بين بندگان خدا، او پسر حسن علي است، او است آن كسي كه خداي تعالي نام خودش را به دست او در سراسر جهان يعني همه بلاد مشرقش و مغربش مي گستراند، و او است كه از شيعيان و اوليايش غيبت مي كند، غيبتي كه- بسياري از آنان از اعتقاد به امامت او بر مي گردند- و تنها كسي بر اعتقاد به امامت او استوار مي ماند كه خداي تعالي دلش را براي ايمان آزموده باشد.
جابر اضافه مي كند عرضه داشتم: يا رسول اللَّه آيا در حال غيبتش سودي به حال شيعيانش خواهد داشت؟
فرمود: آري به آن خدايي كه مرا به نبوت مبعوث فرمود شيعيانش به نور او روشن مي شوند، و در غيبتش از ولايت او بهره مي گيرند، همان طور كه مردم از خورشيد بهره مند مي شوند هر چند كه در پس ابرها باشد! اي جابر، اين از اسرار نهفته خدا است از اسراري است كه در خزانه علم خدا پنهان است، تو نيز آن را از غير اهلش پنهان بدار، و جز نزد اهلش فاش مساز155.
و در تفسير عياشي156 است كه در روايت ابي بصير از امام باقر عليه السلام آمده كه فرمود: آيه شريفه: «أَطِيعُوا اللَّهَ ...» درباره علي بن ابي طالب عليه السلام نازل شده.
من عرضه داشتم: مردم مي گويند اگر درباره علي عليه السلام نازل شده چرا نام علي و اهل بيتش در قرآن نيامده؟
امام ابو جعفر عليه السلام فرمود: به ايشان بگوييد به همان دليل كه خداي تعالي نماز را در قرآن مجيدش واجب كرده ولي نامي از سه ركعت و چهار ركعت نبرد، تا آن كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نماز را براي مردم تفسير كرد و به همان دليل كه حج را واجب كرد، ولي نفرمود: هفت طواف كنيد تا آن كه رسول خدا صلي الله عليه و آله آن را تفسير فرمود: و همچنين خداي تعالي آيه: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» را در باره علي و حسن و حسين عليهماالسلام نازل كرد ولي نام آنان را نبرد، اين رسول خدا صلي الله عليه و آله بود كه فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» هركس كه من به حكم «و اطيعوا الرسول» مولاي اويم، علي به حكم «أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»مولاي او است.
و نيز درباره همه اهل بيتش فرمود: «اوصيكم بكتاب اللَّه، و اهل بيتي اني سالت اللَّه ان لا يفرق بينهما حتي يوردهما علي الحوض فاعطاني ذلك»؛ «من شما را وصيت مي كنم به كتاب خداي تعالي و اهل بيتم، من از خداي تعالي خواسته ام بين آن دو را جدايي نيندازد، تا هر دو را كنار حوض، به من وارد كند، و خداي تعالي اين درخواستم را به من داد».
و نيز فرمود: پس شما اي مسلمانان به اهل بيت من چيز ياد ندهيد، كه آنان اعلم از شمايند، اهل بيت من شما را تا قيامت از هيچ باب هدايتي بيرون  نمي كنند، و به هيچ ضلالتي داخل نمي سازند و اگر رسول خدا صلي الله عليه و آله بيان نمي كرد كه اولي الامر چه كساني هستند قطعاً آل عباس و آل عقيل و آل فلان ساكت نمي نشستند، و ادعاي خلافت و اولي الامري مي كردند، ولي چون خداي تعالي در كتابش نازل كرده بود، كه «إِنَّما يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»همه مي دانستند كه منظور از اهل بيت علي و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام هستند، چون رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه ام سلمه دست علي و فاطمه و حسن و حسين عليهماالسلام را گرفت و داخل كسائشان157 كرد، و ام سلمه عرضه داشت: آيا من از اهل تو نيستم؟ فرمود: تو عاقبت بخيري، ولي ثقل من و اهل من و اهل بيت من اينهايند (تا آخر حديث).
و در امالي شيخ آمده كه وي به سند خود از علي بن ابي طالب روايت كرده كه فرمود: مردي از انصار به حضور رسول اللَّه صلي الله عليه و آله آمد، و عرضه داشت: يا رسول اللَّه من تاب جدايي از تو را ندارم وقتي به خانه ام مي روم همين كه به ياد تو مي افتم ديگر دستم به كار نمي رود در اين انديشه ام كه در روز قيامت كه تو داخل بهشت شده تا اعلي عليين بالا مي روي، من آن روز چه كنم؟ و يا نبي اللَّه آن روز چگونه بر فراق تو صبر كنم؟
در پاسخ اين مرد بود كه آيه شريفه زير نازل شد:
«وَ مَنْ يطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيهِمْ مِنَ النَّبِيينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً».
رسول اللَّه صلي الله عليه و آله آن مرد را احضار كرده آيه شريفه را برايش خواند، و به همنشيني خود مژده اش داد.
و در تفسير برهان از ابن شهر آشوب از انس بن مالك از كسي كه او نامش را برده ولي انس فراموش كرده، از ابي صالح، از ابن عباس روايت آورده كه گفت: در آيه «وَ مَنْ يطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيهِمْ مِنَ النَّبِيينَ» منظور از نبيين محمد صلي الله عليه و آلهو منظور از صديقين علي است، كه اولين فردي بود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله را در دعوي نبوت تصديق كرد، و منظور از شهدا علي و جعفر و حمزه و حسن و حسين عليهماالسلام است.

تفسير آيه
اين آيات بي ارتباط با آيات قبلش نيست، از آيه «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيئاً...»، گويا در اين زمينه سخن دارد كه مردم را به سوي انفاق در راه خدا تشويق كند، تا زندگي همه طبقات حتي حاجتمندان از مؤنين قوام يابد، و در همين زمينه كساني را كه از اين عمل مشروع و واجب مانع مي شدند، و مردم را از آن بازمي داشتند مذمت مي كند و دنبال آن در اين آيات مردم را تشويق و تحريك مي كند به اين كه خدا را اطاعت كنند، و رسول و اولي الامر را نيز اطاعت كنند، و بدين وسيله ريشه هاي اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا كه با يكديگر درگير شدند مسأله را به خدا و رسولش ارجاع دهند، و از نفاق بپرهيزند، چنين نباشند كه به ظاهر اظهار ايمان كنند ولي وقتي خدا و رسول بعد از ارجاع مسأله مورد اختلاف به ضرر يكي حكم كرد، ناراحت شوند، و كفر باطنيشان از اين كه تسليم حكم خدا شوند بازشان بدارد، و نيز تشويق مي كند به اين كه تسليم اوامر خدا و رسول باشند.

اطاعت خدا
بديهي است براي يك فرد با ايمان همه اطاعت ها بايد به اطاعت پروردگار منتهي شود، و هرگونه رهبري بايد از ذات پاك او سرچشمه گيرد، و طبق فرمان او باشد، زيرا حاكم و مالك تكويني جهان هستي او است، و هرگونه حاكميت و مالكيت بايد به فرمان او باشد «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ».

اطاعت پيامبر صلي الله عليه و آله
در مرحله بعد، فرمان به پيروي از پيامبر صلي الله عليه و آله مي دهد، پيامبري كه معصوم است و هرگز از روي هوي و هوس، سخن نمي گويد، پيامبري كه نماينده خدا در ميان مردم است و سخن او سخن خدا است، و اين منصب و موقعيت را خداوند به او داده است، بنابراين اطاعت از خداوند، مقتضاي خالقيت و حاكميت ذات او است، ولي اطاعت از پيامبر صلي الله عليه و آله مولود فرمان پروردگار است و به تعبير ديگر خداوند واجب الاطاعه بالذات است، و پيامبر صلي الله عليه و آله واجب الاطاعه بالغير و شايد تكرار اطيعوا در آيه اشاره به همين موضوع يعني تفاوت دو اطاعت دارد «و اطيعوا الرسول» و مرحله سوم فرمان به اطاعت از اولواالامر مي دهد كه از متن جامعه اسلامي برخاسته و حافظ دين و دنياي مردم است.158
البته با امر به اطاعت خدا، لزوم اطاعت پيامبر نيز، فهميده مي شد، لكن پيامبر را جداگانه ذكر مي كند تا در بيان مطلب مبالغه اي باشد و جلو پاره اي از توهمات گرفته شود و كسي نگويد يا نپندارد كه اطاعت پيامبر مخصوص دستوراتي است كه در قرآن باشد. نظير اين آيه آيات ديگر است مثل:
سوره نساء آيه 80 «مَنْ يطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» يعني كسي كه پيامبر را اطاعت كند. خدا را اطاعت كرده است.
و مثل سوره حشر، آيه 7 «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»159 يعني آنچه پيامبر براي شما آورد بگيريد و آنچه شما را از آن نهي كرد، ترك كنيد».
و مثل سوره نجم، آيه 3 «وَ ما ينْطِقُ عَنِ الْهَوي»؛ «او از روي هوس سخن نمي گويد».
همانطوري كه اطاعت پيامبر در حياتش واجب است، پس از مرگش نيز واجب است زيرا پيروي از شريعت او پس از مرگش بر همه مردم لازم است. بديهي است كه او همه جهانيان را به دين خود تا روز قيامت، دعوت كرد و رسالت او جهاني و همگاني است.
«وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» در اين باره مفسران دو نظر دارند:
اطاعت اولي الامر
1. ابو هريره و ابن عباس بنا بر يكي از دو روايت ميمون و ابن مهران و سدي گويند: منظور هر امير و زمامداري است نظر جبايي و بلخي و طبري نيز همين است.
2. جابربن عبد اللَّه و ابن عباس بنا به روايت ديگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتي گويند: منظور علما است. برخي از آنها گفته اند: علما هستند  زيرا در احكام و در موقع نزاع و اختلاف بايد به آنها رجوع كرد نه زمامداران. اين دو قول از عامه است.
لكن علماي ما از امام باقر و امام صادق عليه السلام روايت كرده اند كه: منظور از «اولي الامر» ائمه اهل بيت است كه خداوند طاعت ايشان را به طور مطلق واجب ساخته است همانطوري كه طاعت خدا و پيامبر را واجب گردانيده است. اطاعت مطلق شخص يا اشخاص در صورتي واجب مي شود كه معصوم باشند و ظاهر و باطن ايشان يكي باشد و از اشتباه و امر به كار زشت، مصون باشند. بديهي است كه علما و زمامداران چنين صفاتي ندارند و خداوند برتر از اين است كه مردم را به اطاعت بدون قيد و شرط افرادي امر كند كه مرتكب معصيت مي شوند يا ميان گفتار و كردارشان اختلاف است. شاهد اين مطلب اين است كه خداوند اطاعت او «اولي الامر» را در رديف اطاعت از پيامبر و خدا قرار داده است و اين خود نشان مي دهد كه «اولي الامر» از همه مردم بالاترند و پيامبر از ايشان برتر و خدا از همگي برتر است. بديهي است كه تنها ائمه بعدي از آل پيغمبر چنين مزيتي دارند. آنان كساني هستند كه امامت و عصمت ايشان به ثبوت رسيده و تمام مسلمين بر بلندي رتبه و عدالت ايشان اتفاق دارند.

پيام ها
1. مردم بايد از رهبران الهي در قول و عمل پشتيباني كنند «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ».
2. اسلام مكتبي است كه عقايد و سياستش به هم آميخته است «أَطِيعُوا أُولِي الْأَمْرِ... إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الآْخِرِ».

3. سلسله مراتب در اطاعت بايد حفظ شود. «اللَّهَ»، «الرَّسُولَ»، «أُولِي الْأَمْرِ».
4. اولي الامر بايد همچون پيامبر صلي الله عليه و آله معصوم باشند، تا اطاعت از آنها در رديف اطاعت پيامبر صلي الله عليه و آله باشد «أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ».
6. نشانه ايمان واقعي، مراجعه به خدا و رسول، هنگام تنازع و بالا گرفتن درگيري هاست «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ».
7. يكي از وظايف حكومت اسلامي ايجاد وحدت و حل تنازعات است «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ ...».
8. دين كامل بايد براي همه ي اختلاف ها، راه حل داشته باشد «فِي شَيءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
9. پذيرش فرمان از حكومت هاي غير الهي و طاغوت، حرام است «فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
10. اگر همه فرقه ها، قرآن و پيامبر را مرجع بدانند، اختلاف ها حل شده، وحدت و يكپارچگي حاكم مي شود«فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ».
11. مخالفان با احكام خدا و رسول و رهبران الهي، بايد در ايمان خود شك كنند«إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ...».
12. دورانديشي و رعايت مصالح درازمدّت، ميزان ارزش است«أَحْسَنُ تَأْوِيلاً».

ذكر مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام
روز عاشورا روز تجلي كامل ولايت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام است.160
آنچه ياران و فرزندان امام حسين عليه السلام به عنوان ارمغاني بهتر از شهادت
در روز عاشورا به دست آوردند كشف «رموز ولايت» سيدالشهداء بوده است لذا عاشورا نمايش جلوه اي از ولايت امام حسين اوست كه به عنوان مظهر ولايت حقيقت محمديه همانند چشمه اي جاري است كه آب حيات را به كام تشنگان فيض رحمت مي رساند.
مي بينيم كه اصحاب اباعبدالله الحسين عليه السلام مخصوصا قمرهاشم اين فيض و اين امر را كشف كرده اند و اعلام كردند، اگر در كوي ولايت تو شهيد شويم به زندگي ابدي دست خواهيم يافت.
مراجعه مكرر حضرت ابوالفضل به امام حسين عليه السلام جهت اجازه گرفتن براي ميدان جنگ بهترين نمونه ولايت پذيري است. اما امام حسين عليه السلام به آساني به او اجازه نمي دهد و مي فرمايند تو پرچم دار من هستي! «انت صاحب لوائي» «اما پس از اينكه ياران يكي يكي شهيد شدند حضرت ابوالفضل خدمت مولا و امام خود آمد و عرضه داشت: «لقد ضاق صدري و سئمت الحيوة»؛ «سينه ام تنگي كرده و از زندگي سير شده ام...».
امام حسين عليه السلام كه حال حضرت اباالفضل را اين گونه ديد به ايشان فرمود پس ابتدا برو براي بچه ها و اهل خيمه آب بياور؛ حضرت هنگام رفتن به شريعه با شجاعت و قهرماني وارد شريعه فرات شدند. در حالي كه رجز مي خواندند:

هذا الحسين وارد المنون
و تشر بين بارد المعين

«اينك حسين وارد ميدان جنگ شده است و تو آب سرد و گوارا را مي نوشي!».
آب روي آب ريخت و مشك را به دست گرفت. هنگام حركت به سوي خيمه ها و روبرو شدن با دشمن فرمود:

نَفْسي لِسِبط المُصطفي الطُّهرِ وَقي
اِنّي اَنا العباس اَغْدُو بِالسَّقا


«جان من فداي فرزند پاك مصطفي باد منم عباس كه اين مشك را به سوي خيمه ها مي برم».

اما بعد از قطع دست راست، حضرت ابوالفضل ندا سر داد:

والله ان قعطتموا يميني
اني حامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين
نجل النبي الطاهر الامين


«به خدا سوگند اگر چه دست راست مرا قطع كرديد ولي من تا آنجا كه زنده هستم از آيين خودم دفاع مي كنم و از امام و پيشوايم كه در ايمان خود صادق است فرزند پيامبر پاك و امين است».
و هنگامي كه روي زمين قرار گرفت رو به امام و برادرش كرد و عرضه داشت: «عليك مني السلام يا اباعبدالله»
امام حسين عليه السلام خطاب به دشمن فرمود: «لُعْنِتم و اُخزِيتُم بما قَد جَنيتُم سَتُصلَونَ نارا حرّها قَدْ توقّدا»؛ «از رحمت خدا دور افتاديد و خود را طعمه آتشي بس سوزان قرار داديد».

اي فرات از تو خجل تو از سكينه
اي اميد دسته گل هاي مدينه
دختران فاطمه چشم انتظارند
دل به روي خاك خيمه مي گذارند
تا كنار علقمه در خون نشستي
از غمت پشت برادر را شكستي
 

 


شب عاشورا
يقين و عبادت
«وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يأْتِيكَ الْيقينُ»161
«و پروردگارت را تا هنگامي كه تو را مرگ بيايد، بندگي كن».

مقدمه
با دقت در آيه مورد نظر؛ از نگاه قرآن، روايات و كلام مفسرين در اين باره به بحث مختصر مي پردازيم كه؛
اگر مقصود و هدف از عبادت رسيدن به يقين باشد، آيا پس از رسيدن به اين هدف احتياجي به عبادت خواهد بود يا نه ؟
كسي كه به يقين و آرامش رسيده است، آيا خسته كردن بدن در امور عبادي براي او ثمري دارد يا نه؟

يقين در لغت
در مفردات راغب آمده: يقين فوق علم و معرفت است و يقين، فهم با ثبات است.

بنا بر نظر صاحب مجمع البحرين162 معناي يقين در آيه شريفه «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يأْتِيكَ الْيقِينُ» به معناي هنگام مرگ است.
در علم منطق، يقينيات، شش مورد گفته شده است:
1. بديهيات، 2. وجدانيات، 3. تجربيات، 4. متواترات، 5. حدسيات كه عقل به آن اطمينان داشته باشد، 6. محسوسات.

كاربرد واژه يقين در قرآن
«وَ الَّذينَ يؤمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالاْخِرَةِ هُمْ يوقِنُونَ»163.
«وَ كَذلِكَ نُري إِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ»164.
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ»165.

روايات تفسيري
در تفسير البرهان مي خوانيم: ابن بابويه مي گويد حدثنا أبي، قال: حدثنا سعدبن عبد الله، عن أحمدبن أبي عبدالله، عن أبيه، في حديث مرفوع إلي النبي صلي الله عليه و آله قال: «جاء جبرئيل عليه السلام إلي النبي صلي الله عليه و آله، فقال: يا رسول الله، إن الله تبارك و تعالي أرسلني إليك بهدية لم يعطها أحدا قبلك، قال رسول الله صلي الله عليه و آله: قلت: و ما هي؟ قال: الصبر، و أحسن منه. قلت: و ما هو؟ قال: الرضا، و أحسن منه. قلت: و ما هو؟ قال: الزهد، و أحسن منه. قلت: و ما هو؟ قال: الإخلاص، و أحسن منه. قلت: و ما هو؟ قال: اليقين، و أحسن منه، قلت: و ما هو، يا جبرئيل؟ قال: إن مدرجة (1) ذلك التوكل علي الله عز و جل فقلت: و ما التوكل علي الله عز و جل؟ فقال: العلم بأن المخلوق لا يضر و لا ينفع، و لا يعطي و لا يمنع، و استعمال اليأس من الخلق، فإذا كان العبد كذلك لم يعمل لأحد سوي الله، و لم يرج و لم يخف سوي الله، و لم يطمع في أحد سوي الله، فهذا هو التوكل.....قلت: فما تفسير اليقين؟ قال: الموقن يعمل لله كأنه يراه، فإن لم يكن يري الله فإن الله يراه، و أن يعلم يقينا أن ما أصابه لم يكن ليخطئه، و إن ما أخطأه لم يكن ليصيبه، و هذا كله أغصان التوكل، و مدرجة الزهد».166

تفسير آيه
در الميزان167 آمده است مراد از آمدن يقين، رسيدن اجل مرگ است كه با فرا رسيدنش غيب، مبدّل به شهادت و علم، مبدّل به عيان مي شود.
و معناي آيه اين مي شود كه: تو بر عبوديت خود ادامه بده و هم چنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصيت صبر كن، و نيز هم چنان بر آنچه كه ايشان مي گويند تحمل كن تا مرگت فرا رسد و به عالم يقين منتقل شوي، آن وقت مشاهده كني كه خدا با آنان چه معامله اي مي كند.
عبارت (تا يقين برايت بيايد) عنايت بر اين است كه مرگ در دنبال تو و طالب تو است، و به زودي به تو مي رسد، پس بايد هم چنان پروردگارت را عبادت بكني تا او به تو برسد، و اين يقين همان عالم آخرت است كه  ماوراء حجاب است، نه اينكه مراد از يقين آن يقيني باشد كه با تفكر، و يا رياضت و عبادت به دست مي آيد.
اين را گفتيم تا معلوم شود اينكه بعضي پنداشته اند كه: آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه عبادت تا وقتي لازم است كه يقين نيامده باشد، و همين كه انسان يقين پيدا كرد ديگر نماز و روزه واجب نيست. پندار و رأي فاسدي است، براي اينكه اگر مقصود از يقين، يقيني باشد كه از راه تفكر يا عبادت، در نفس پديد مي آيد رسول خدا صلي الله عليه و آله در هر حال آن يقين را داشته، و آيه شريفه كه خطابش به شخص رسول اكرم است مي فرمايد: عبادت كن تا يقين برايت بيايد، چطور رسول خدا صلي الله عليه و آله يقين نداشته با اينكه آيات بسياري از كتاب خدا او را از موقنين و همواره بر بصيرت و بر بينه اي از پروردگارش، و معصوم و مهتدي به هدايت الهي و امثال اين اوصاف دانسته است.
تكاليف الهي اموري است كه ملازم آدمي است، و مادامي كه در دنيا زندگي مي كند محتاج دين است چه در حال توحش باشد و چه به نهايت درجه تمدن و پيشرفت رسيده باشد و پر واضح است كه اگر قوانين الهي را مختص به افراد و اجتماعات ناقص و عقب افتاده بدانيم، و تجويز كنيم كه انسان كامل تكليف نداشته باشد تجويز كرده ايم كه افراد متمدن، قوانين و احكام را بشكنند، و معاملات را فاسد انجام دهند، و مجتمع را فاسد و در هم و بر هم كنند، و همچنين تجويز كرده ايم كه افراد متمدن از ملكات فاضله و احكام آن تخلف كنند، و حال آنكه همه افعال، مقدماتي براي به دست آوردن ملكاتند، و وقتي ملكه پيدا شد افعال، آثار غير قابل تخلف آن مي شود، و ديگر تصور نمي شود شخصي كه مثلاً: ملكه معرفة اللَّه را پيدا كرده خدا را عبادت نكند، و يا كسي كه ملكه سخاوت را پيدا كرده بذل و بخشش نكند.

اينجا است كه فساد گفته بعضي ها روشن مي شود كه توهم كرده اند: غرض از تكاليف عملي، تكميل انسان و رساندنش به نهايت درجه كمال او است، و وقتي كامل شد ديگر حاجتي به تكليف ندارد.
وجه فسادش اين است كه انسان هر قدر هم كه كامل شده باشد اگر از تكاليف الهي سرباز زند، مثلا: احكام معاملاتي را رعايت نكند، اجتماع را دچار هرج و مرج كرده است، و عنايت الهي را نسبت به نوع بشر باطل ساخته است، و اگر از تكاليف مربوط به عبادات تخلف كند بر خلاف ملكاتش رفتار كرده، و اين محال است، چون رفتار بشر آثار ملكات او است.
آري ميان انسان كامل و غير كامل از نظر صدور افعال فرق است، انسان كامل و داراي ملكه فاضله از مخالفت مصون است، و ملكه راسخه در نفسش نمي گذارد او كار خلاف بكند، ولي انسان ناقص چنين مانع و جلوگيري در نفس ندارد.
در تفسير نمونه168 آمده است: معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از يقين در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمي تواند ترديد به خود راه دهد.
و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مي رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكارمي شود، و حالت يقين براي او پيدامي گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مي خوانيم: «وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيوْمِ الدِّينِ حَتَّي أَتانَا الْيقِينُ» ما همواره روز رستاخيز راتكذيب مي كرديم تا اينكه يقين ـ مرگ ما ـ فرارسيد.
از اينجا روشن مي شود كه آنچه از بعضي صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزي براي ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مي گويد: عبادت كن تا زماني كه يقين فرا رسد، بنا بر اين بعد از حصول يقين نيازي به عبادت نيست! گفتار بي اساس و بي پايه اي است، چرا كه:
اولاً: به شهادت بعضي از آيات قرآن، يقين به معني مرگ است، كه هم براي مؤنان و هم براي دوزخيان، براي همه خواهد بود.
ثانياً: مخاطب اين سخن، پيامبر صلي الله عليه و آله است، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است، لذا دستور به عبادت تا حصول يقين مورد ندارد.
و ثالثاً: تواريخ متواتر نشان مي دهد كه پيامبر صلي الله عليه و آله تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و علي عليه السلام در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان.
با توجه به تمامي مطالب فوق الذكر و كمي تأمل و تفكر مي توان سؤال مطرح شده در مقدمه را اين گونه پاسخ داد كه معناي يقين ذكر شده در آيه شريفه، «مرگ» است و طبعا دلالتي بر مقصود كساني كه مي خواهند يقين را پايان عبادات ظاهري بدانند ندارد، زيرا:
اولاً، مي فرمايد يقين به تو برسد169 و نه اينكه تو به يقين برسي و اين اشاره بدان است كه آن يقين در دسترس تو نيست.
ثانيا، سيره عملي حضرت ختمي مرتب صلي الله عليه و آله و خاندان شريفش عليهم السلاماين بوده كه تا لحظه رفتن از اين دنيا دست از عبادت بلكه كوشش در آن بر نمي داشتند170.
ثالثا، در همين آيه عبادت در مسير تربيت انسان ذكر شده «و اعبد ربّك» و علت محدثه علت مبقيه نيز مي باشد.
رابعا، كسي كه مختصر آشنايي با فرهنگ قرآن داشته باشد مي داند شكل مفهوم عبادت و بندگي در هندسه قرآن بسيار بزرگ و با عظمت ترسيم شده است تا جائي كه خود هدف مي باشد و نه صرفاً وسيله.
مورد اخير احتياج به كمي توضيح دارد كه در ذيل به طور مختصر به آن پردازيم:

عبادت در قرآن
1. عنوان عبد از بزرگترين درجه هاي قرآني:
«وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيوبَ ...»171.
«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤمِنينَ»172.
«سُبْحانَ الَّذي أَسْري بِعَبْدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...»173.
2. عبوديت هدف خلقت: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالاْءِنْسَ إِلاَّ لِيعْبُدُونِ»174.
3. بندگي سرلوحه تمامي اوامر الهي: «وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يقيمُوا...»175.
4. بندگي افتخار مقربان: «لَنْ يسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ...»176.
5. بندگي شرط مصون ماندن از شر شيطان: «إِنَّ عِبادي لَيسَ لَكَ عَلَيهِمْ سُلْطانٌ...»177.
6. «عبادت» نكوهش شده: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يعْبُدُ اللَّهَ عَلي حَرْفٍ...»178.
7. آسايش در زير چتر عبادت: «يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيكُمُ الْيوْمَ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»179.
8. عبادت همان راه راست: «إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»180.
حال كه معلوم شد عبادت در حريم قرآن چه جايگاهي دارد و مقصود از يقين نيز مرگ مي باشد، مفاد آيه دقيقا بر عكس چيزي مي شود كه ادعا مي شد يعني تا زنده هستي عبادت پرودگارت را بكن و هيچ استثناء و قيدي براي آن وجود ندارد.

ذكر مصيبت وداع
نمونه كامل اولياي الهي كه هم چنان تا آخر لحظه حيات دنيوي خويش در مسير عبوديت الهي قرار داشت، امام حسين عليه السلام بود چنان كه در زيارت
آن حضرت مي خوانيم «اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكاة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في اللّه حق جهاده حتي اتيك اليقين».
ايشان نماز ظهر عاشورا را نيز برپا داشت... و هنگام وداع با بانوان حرم فرمود: «.. اِستعدوا للبلاء و اعلموا أنّ اللّه حاميكُم و حافظُكُم... فلا تَشْكُوا ولا تقولوا بألسنتكم ماينقصُ مِن قَدْرِكم...»؛ «براي سختي ها و بلاها آماده شويد و بدانيد كه خداوند پشتيبان و نگهدارنده شماست... پس شكايت نكنيد و با زبانتان چيزي نگوييد كه قدر و منزلت شما را كم كند».
هنگامي كه حضرت در گودال قتلگاه افتاد آخرين مناجات خودش را با خداوند داشت.
«اللهم متعالي المكان عظيم الجبروت... صبرا علي قضائك يا رب لا اله سواك يا غياث المستغيثين...»181

حسين بن علي را ظهر عاشورا
به مقتل ذكر جانپرور نماز است
به زير تيرباران بست قامت
كه از جان نيز بالاتر نماز است

***

در مكتب عشق شاهباز است حسين
مرآت دل اهل نياز است حسين
سرداد نداد تن به ذلت آري
جاويد كننده نماز است حسين
 

 


شب يازدهم
امام حسين عليه السلام مظهر نور خدا
«يرِيدُونَ لِيطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»182
«مي خواهند نور خدا را با دهان هايشان خاموش كنند در حالي كه خدا كامل كننده نور خود است، گرچه كافران خوش نداشته باشند».

مقدمه
«نور» روشنايي است و از ويژگي هاي ذاتي آن اين است كه هم خودش روشن است و هم روشني بخش ديگران است. و تاريكي ها و ظلمت ها را از بين مي برد. «ظاهرٌ في نفسه و مظهرٌ لغيره» به همين جهت از خداوند متعال كه روشني بخش نظام هستي است و از قرآن، پيامبران و امامان كه هدايت گر جامعه بشريت و روشني بخش دل هاي مؤمنانند به «نور» تعبير شده است. در مقابل از دشمنان بدخواه و گمراهي ها، به تاريكي و «ظلمات» تعبير شده است كه هم خودشان تاريكند و هم در پي خاموش كردن نورند.

در اين ميان برخي از مراتب و مظاهر نور، تمامي طول و عرض تاريخ را تحت الشعاع قرار داده و چراغ هدايت جامعه بشريتند كه شخصيت امام حسين عليه السلام داراي چنين مقامي است. در مقابل برخي از ظالمان و تاريكي ها لكه ننگي در طول تاريخند كه يزيد و لشكريان او چهره رسواي آنند.

روايات تفسيري
عن الحسن بن محبوب، عن محمّدبن عن الفضيل، عن أبي الحسن عليه السلام قال: سألته عن قول اللّه - تبارك و تعالي -: يرِيدُونَ لِيطْفِؤا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ. قال: يريدون ليطفئوا ولاية أمير المؤنين بأفواههم183.
«الْقَاسِمِ عَنْ صَالِحِ بن سَهْلٍ الْهَمْدَانِي قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَي اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فَاطِمَةُ ع فِيها مِصْباحٌ الْحَسَنُ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الْحُسَينُ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّي فَاطِمَةُ كَوْكَبٌ دُرِّي بَينَ نِسَاءِ أَهْلِ الدُّنْيا يوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ إِبْرَاهِيمُ ع زَيتُونَةٍ لا شَرْقِيةٍ وَ لا غَرْبِيةٍ لاَ يهُودِيةٍ وَ لاَ نَصْرَانِيةٍ يكادُ زَيتُها يضِيءُ يكَادُ الْعِلْمُ ينْفَجِرُ بِهَا وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلي نُورٍ إِمَامٌ مِنْهَا بَعْدَ إِمَامٍ يهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يشاءُ يهْدِي اللَّهُ لِلْأَئِمَّةِ مَنْ يشَاءُ وَ يضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ قُلْتُ أَوْ كَظُلُماتٍ قَالَ الْأَوَّلُ وَ صَاحِبُهُ يغْشاهُ مَوْجٌ الثَّالِثُ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ ظُلُمَاتٌ الثَّانِي بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ مُعَاوِيةُ وَ فِتَنُ بَنِي أُمَيةَ إِذا أَخْرَجَ يدَهُ الْمُؤمِنُ فِي ظُلْمَةِ فِتْنَتِهِمْ لَمْ يكَدْ يراها وَ مَنْ لَمْ يجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً إِمَاماً مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ ع فَما لَهُ مِنْ نُورٍ إِمَامٍ يوْمَ الْقِيامَةِ وَ قَالَ فِي قَوْلِهِ يسْعي نُورُهُمْ بَينَ أَيدِيهِمْ وَ بِأَيمانِهِمْ
أَئِمَّةُ الْمُؤمِنِينَ يوْمَ الْقِيامَةِ تَسْعَي بَينَ يدَي الْمُؤمِنِينَ وَ بِأَيمَانِهِمْ حَتَّي ينْزِلُوهُمْ مَنَازِلَ أَهْلِ الْجَنَّةِ
».

تفسير آيه
«اطفاء» مصدر فعل «يطفئوا»: به معناي خاموش كردن نور، و از بين بردن تابش آن است.
«يريدون» دلالت بر استمرار دارد و نشان از آن دارد كه دشمنان و بدخواهان فعاليت مستمر براي خاموش كردن نور الهي در طول تاريخ دارند.
«ليطفؤا» دلالت بر تأكيد و شدت لجاجت و كينه بدخواهان و دشمنان دارد.
«بافواههم» خاموش كردن نور با دهان، مي تواند به دو معنا باشد:
1. دشمنان به دليل غرور بسيار و مغرور شدن به تجهيزات فراوانشان چنين احساسي دارند كه پيروان حق را با يك فوت دهان مي توانند از بين ببرند و نور خدا را خاموش كنند.
2. دشمنان و بدخواهان سعي مي كنند با تبليغات مسموم خودشان و از طريق دهان و زبان، حق را كتمان كنند و با شايعات شخصيت اولياي الهي را مخدوش كنند و با انحراف افكار عمومي، مردم را گمراه كنند.
ولي عليرغم توطئه دشمنان، خدا ايشان را از رسيدن به مقصدشان باز مي دارد. بلكه نور خود را تمام و دين خود را بر همه اديان غلبه مي دهد.
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»184.

تاريخ اسلام سند زنده اي است بر تحقق عيني اين پيشگويي بزرگ قرآن، چرا كه از نخستين روز ظهور اسلام توطئه هاي گوناگون براي نابودي آن چيده شد:
گاه از طريق استهزاء و آزار؛
گاه از طريق محاصره اقتصادي و اجتماعي؛
گاه از طريق تحميل جنگهاي گوناگون در ميدان هاي احد و احزاب و حنين و...؛
گاه از طريق توطئه هاي داخلي منافقان؛
گاه از طريق ايجاد اختلاف در ميان صفوف مسلمين؛
گاه از طريق نشر فحشا و وسائل فساد اخلاق و انحراف عقيده در ميان قشرهاي جوان؛
و گاه از راه هاي ديگر ...
ولي همانگونه كه خداوند اراده كرده است؛ اين نور الهي روزبه روز در حال گسترش است و دامنه اسلام، در هر زمان نسبت به گذشته وسيع تر مي شود، و آمارها نشان مي دهد كه جمعيت مسلمانان جهان علي رغم تلاش هاي مشترك «صهيونيست ها» و «صليبي ها» و «ماترياليست هاي شرق» رو به افزايش است، آري آنها پيوسته مي خواهند كه نور خدا را خاموش سازند ولي خداوند اراده كرده است نور هدايت قرآن در سراسر جهان تجلي يابد و اين يك معجزه جاوداني قرآن است.

مراتب و تجليات نور خدا
1. نور عام؛ اين مرتبه از نور، شامل تمامي موجودات جهان هستي مي شود، و هر آنچه پيدا است از نور خداوند بهره اي دارد و به عبارتي از اين مرتبه نور عام، به هدايت تكويني همه موجودات نيز ياد مي شود و مي تواند از مصاديق آيه شريفه «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»185 باشد.
2. نور خاص؛ اين مرتبه اختصاص به نوع بشر دارد كه شامل بعثت پيامبران و نزول كتاب هاي آسماني مي شود و از آن به هدايت تشريعي ياد مي شود «قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»186.
3. نور أخص؛ اين مرتبه از نور اختصاص به مؤمنان دارد و از آن به نور ايمان و تقوا و به عنوان هدايت تكويني پاداشي ياد مي شود. «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يؤتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»187؛ «اي كساني كه ايمان آورده ايد، تقواي الهي را پيشه كنيد و به پيامبرش ايمان آوريد [خداوند] دو دستي از رحمتش بر شما فرو مي ريزد و براي شما نوري قرار مي دهد كه راه خود را با آن بيابيد و شما را مي آمرزد و [بدانيد] خداوند آمرزنده مهربان است».
4. نور خاص الأخص؛ اين مرتبه از نور، مظهر تمام و كمال نور الهي در عالم هستي است و مَثَل اعلي نور خداوند است كه از آن به نور حقه محمديه ياد مي شود و مصاديق آن پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليه السلام مي باشند. «مثلُ نوره كمشكاةٍ».

چه بسا بتوان گفت بدخواهان و مفسدان در پي خاموش كردن نور الهي در مراتب مختلف آن هستند؛ از آن جهت كه به طغيان، اسراف و فزون طلبي مي پردازند در حقيقت نور عام را هدف گيري كردند و در پي آنند كه رشد و آرامش طبيعت را به خاموشي كشانند.
و از آن جهت كه با «زر و زور و تزوير» از رسيدن وحي و شكوفايي فطرت جلوگيري مي كنند، در پي آنند كه نور خاص الهي را خاموش سازند.
و در نهايت از جهتي كه در صدد لطمه زدن به شخصيت امامان و به شهادت رساندن اهل بيتند به دنبال خاموش كردن نور خاص الاخص هستند.

مقدمه ذكر مصيبت
در سرزمين كربلا و در روز عاشورا، از يك سو تابناك ترين نور الهي تجلي كرد و از سوي ديگر شديدترين قساوت تاريك صفتان، چهره خودش را نشان داد.
يزيديان، فكر كردند جبهه حق بسيار اندكند و اگر مردان آنها را بكشند و خاندان آنها را به اسارت بگيرند و از شهري به شهر ديگر حركت دهند ترس و وحشت همه حق طلبان را خواهد گرفت و علاوه بر چنين جنايتي، با تبليغات مسموم آنها را خارجي معرفي كردند تا افكار مردم منحرف شود. اين همان توطئه دشمنان تاريك دل بود كه مي خواستند با يك فوت و در يك روز نور حق را خاموش كنند.

مدعي خواست از بيخ كند ريشه ما
غافل از آن كه خدا هست در انديشه ما

اما به اراده الهي، نور حق هم چنان روشن ماند و با تمام و كمال ظاهر مي شود و خواهد شد.
بهترين قضاوت را خود تاريخ به نمايش گذاشته است كه محل دفن يزيد در كشور تحت حكومت او، اكنون زباله دان است در حالي كه مقبره مباركه زينب كبري و طفل سه ساله با چند صحن و سرا، زيارتگاه دوست داران نه تنها شيعيان، كه بسياري از اهل سنت و حتي مسيحيان آن ديار است.

ذكر مصيبت حضرت زينب عليهاالسلام
سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميتِ لب تشنگان
در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود
ذوالجناحِ دادخواهي، بي سوار و بي لگام
در بيابان ها رها مي ماند اگر زينب نبود

 

 


كتابنامه

1. قرآن مجيد، ترجمه استاد محمد مهدي فولادوند.
2. شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان.
3. سيدرضي، نهج البلاغه، ترجمه و تفسير: ابن ابي الحديد، بيروت، دارالجيل.
4. ابي جعفر محمدبن يعقوب كليني (محمدبن ابراهيم كليني)، اصول كافي، به تصحيح: علي اكبر غفاري، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1350 ش.
5. ابي جعفر محمدبن علي ابن بابويه الصدوق، الامالي، قم: انتشارات اسلامي.
6. سيد هاشم البحراني، البرهان في تفسير القرآن (تفسير برهان)، قم: مدين، 1384.
7. حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران: وزارت ارشاد اسلامي، 1365.
8. عبدالرحمن جلال الدين سيوطي، الدرالمنثور في التفسير بالمأثور، بيروت: دارالكتب العلميه.
9. احمد بن محمد بن خالد البرقي، المحاسن، قم: دار الكتب الاسلاميه، 1371ش.
10. حسين بن محمد راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، بيروت، نشر دارالقلم، چاپ اول، 1416 ق.
11. احمد بن فارس، المقاييس في اللغة، بيروت: دارالفكر.
12. محمد باقر ملبوبي، الوقايع و الحوادث، تهران: مكتبة الاسلاميه.
13. حسن بن علي طوسي، امالي، تهران: مكتبة الاسلاميه.
14. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت : دار احياء التراث العربي، 1403.
15. عبداللّه شبر، ترجمه الاخلاق، ترجمه: رضا جبارزاده، قم: هجرت.
16. سيد محمد حسين طباطبايي، ترجمه تفسير الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم: دفتر انتشارات اسلامي.
17. ابي النظر محمدبن مسعودبن عياش السلمي السمرقندي، تفسير العياشي، بيروت، النور للمطبوعات.
18. اكبر هاشمي رفسنجاني، تفسير راهنما، قم: بوستان كتاب.
19. ميرزا محمد مشهدي، تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، تهران: مؤسسة الطبع.
20. ناصر مكارم شيرازي و...، تفسير نمونه، تهران: دار الكتب الاسلامية، 1374.
21. محسن قرائتي، تفسير نور، تهران: مركز فرهنگي درس هايي از قرآن، 1380.
22. عبدعلي بن جمعه حويزي، تفسير نور الثقلين، قم، اسماعيليان، چاپ چهارم، 1373 ش.
23. ابي جعفر محمد بن حسن شيخ طوسي، تهذيب الاحكام، بيروت: دار احياء تراث العربي.
24. محمد محمدي اشتهاردي، سوگنامه آل محمد، قم: ناصر.
25. شيخ محمد مهدي حائري، شجره طوبي، مكتبة الحيدريه.
26. سيد روح اللّه موسوي خميني، صحيفه نور، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد، 1368.
27. جمعي از محققان، فرهنگ موضوعي تفاسير، قم: بوستان كتاب.
28. سيدعلي اكبر قريشي، قاموس قرآن، تهران: دارالكتب الاسلاميه.
29. علي بن موسي بن طاووس، لهوف، نشر مباهله.
30. فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، تحقيق سيد احمد حسيني، الثقافة الاسلاميه، 1408.
31. ابوعلي الفضل بن الحسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دارالفكر، 1414 ق.
32. سيد هاشم البحراني، مدينة المعاجز، تهران: دارالكتب الاسلاميه.
33. حسين نوري طبرسي، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، قم: آل البيت، 1408 ه.ق.
34. ابي جعفر محمدبن علي ابن بابويه الصدوق، معاني الاخبار، تهران: انتشارات اسلاميه.
35. ابي جعفر محمدبن علي ابن بابويه الصدوق، من لايحضره الفقيه، تحقيق علي اكبر غفاري، قم: مؤسسه النشر الاسلامي.
36. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ترجمه حميدرضا شيخي، قم: دارالحديث، 1377.
37. محمدرضا مهدوي كني، نقطه هاي آغاز در اخلاق عملي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
38. محمدبن حسن حر العاملي، وسائل الشيعة الي التحصيل مسائل الشريعه، قم: مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، 1414.
 

 

 

 

پی نوشت :

1. اسراء 17، يه 9.

2. قال الصادق عليه‏السلام: «فَضْلُ القرآنِ علي سائِرِ الكَلامِ كفَضْلِ اللّه‏ِ عَلي خَلْقِه».

3. مائده 5، يه 48.

4. بقره 2، يه 152.

5. حشر 59، يه 19.

6. قاموس قرآن، ج3، ص 15.

7. آل‏عمران 3، يه 58.

8. فرقان 25، يه 29.

9. ص 38، يه 1.

10. ص 38، يه 8.

11. محاسن برقي، ج 1، ص 39، حديث 43.

12. بقره 2، يه 152.

13. ترجمه الميزان، ج1، ص 510.

14. حجر 15، يه 9.

15. الكافي، ج 1، ص 211، باب: أن أهل الذكر الذين أمر الله الخ.

16. بقره 2، يه 152.

17. غافر 40، يه 60.

18. ابراهيم 14، يه 7.

19. نوح 71، يه 10.

20. الكافي، ج 2، ص 497، باب: ما يجب من ذكر الله عز و جل....

21. محاسن برقي، ج 2، ص 39.

22. معاني الاخبار، ص 192، حديث 3.

23. بحارالأنوار ج 90، ص 163، باب: ذكر الله تعالي ..... ص 48.

24. وسائل‏الشيعة، ج 23، ص 256، باب: وجوب اجتناب المحارم... .

25. انعام 6، يه 126.

26. اعراف 7، يه 201.

27. رعد 13، يه 28.

28. من‏ليحضره‏الفقيه، ج 2، ص 615، زيارة جامعة لجميع الأئمة عليهم‏السلام .

29. الكافي، ج 1، ص 210، باب: أن أهل الذكر الذين أمر الله الخ.

30. جهت آگاهي بيشتر تكميل مطالب ر.ك: فرهنگ موضوعي تفاسير، ج 2.

31. ترجمه الميزان، ج1، ص 514.

32. امالي صدوق، ج 1، ص 229.

33. ر.ك: شجره طوبي، شيخ محمد مهدي حائري، ج 2.

34. حج 22، يه 32.

35. مائده 5، يه 2.

36. بقره 2، يه 158.

37. مستدرك‏الوسائل، 29، 103، باب: أن الهدي إذا نتج وجب ذبحهما.

38. حج 22، يه 32.

39. تفسير نمونه، ج 14، ص 97.

40. الكافي، ج 4، ص 574، باب: زيارة قبر أبي عبد الله الحسين.

41. بحارالأنوار، ج 44، ص 326، باب: ما جري عليه بعد بيعة الناس.

42. تهذيب‏الأحكام، ج 6، ص 113 ؛ زيارة الأربعين، ص 113.

43. جهت آگاهي بيشتر ر.ك: فرهنگ موضوعي تفاسير، ج 2، واژه شعائر.

44. وسائل الشيعه، ج 1، ص 403.

45. وسائل الشيعه، ج 1، ص 404.

46. جن 72، يات 26 و 27.

47. مقييس اللغه.

48. بقره 2، يه 33.

49. آل‏عمران 3، يه 44.

50. اعراف 7، يه 188.

51. البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص 431.

52. البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص 679.

53. ترجمه الميزان، ج 20، ص 91.

54. بحارالانوار، ج 26، ص 57.

55. حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 7، ص 291، چاپ اول، 1365.

56. برگرفته از تفسير راهنما و تفسير نور.

57. بقره 2، يه 195.

58. مستدرك الوسائل، ج 10، ص 318.

59. بحارالانوار، ج 66، ص 266.

60. حضرت يحيي عليه‏السلام و امام حسين عليه‏السلام در شش ماهگي متولد شدند.
 

61. نساء 4، يه 17.

62. بقره 2، يه 37.

63. اعراف 7، يه 143.

64. توبه 9، يه 112.

65. مريم 19، يه 60.

66. برگرفته از ترجمه الميزان، ج 4، ص 401.

67. وسائل الشيعه، آل‏البيت، ج 16، ص 88.

68. تفسير عياشي، ج 1 ص 228.

69. تفسير الدر المنثور، ج 2 ص 131.

70. همان، ص 130.

71. اصول كافي، ج 2 ص 426.

72. همان، ص 430 ـ 436.

73. همان.

74. طه 20، يه 82.

75. يوسف 12، يه 89.

76. تفسير عياشي، ج 1 ص 228.

77. تحريم66، يه 8.

78. محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 1، ص 552.

79. بري مطالعه بيشتر ر.ك: ترجمه الاخلاق، مرحوم شبر؛ نقطه‏هي آغاز در اخلاق، مهدوي كني.

80. فرقان 25، يه 70.

81. ر.ك: تفسير الميزان، ج 20، ص 486، دارالكتب الاسلامية.

82. همان، ج 20، سوره زلزال.

83. با توجه به تفسير نور، ج 2، ص 259 و تفسير راهنما، ص 318.

84. سوگنامه آل محمد، ص 252، محمدي اشتهادي.

85. بحارالانوار، ج 45، ص 14 و 15.

86. مائده 5، يه 54.

87. بقره 2، يه 165.

88. انسان 76، يه 8.

89. صف 61، يه 13.

90. البرهان في تفسير القرآن، ج 5، ص 297.

91. بحارالانوار، ج 21، ص 3.

92. بحارالانوار، ج 30، ص 224.

93. ر.ك: تفسير نمونه، ج4، ص 416.

94. مائده 5، يه 54.

95. بحارالانوار، ج 45، ص 80.

96. بحارالانوار، ج 66، ص 252.

97. شوري 42، يه 23.

98. ر.ك: تفسير نور، ج3، ص 109.

99. بحارالانوار، ج 66، ص 252.

100. بحارالانوار، ج 35، ص 1.
 

101. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، مدينة المعاجز، ج 4، ص 52.

102. احزاب 33، يه 23.

103. جمعه 62، يه 6.

104. بحارالانوار، ج 6، ص 205.

105. محاسن، ج 1، ص 161.

106. نهج البلاغه، ج 2، ص 48.

107. روم 30، يه 19.

108. مريم 19، يه 23.

109. انعام 6، يه 122.

110. ابراهيم 14، يه 17.

111. انعام 6، يه 60.

112. بقره 2، يه 259.

113. بقره 2، يه 28.

114. تفسير نور الثقلين، ص 103.

115. تفسير مجمع البيان، ذيل يه شريفه.

116. ر.ك: تفسير نمونه، ج 24، ص 119.

117. الرحمن 55، يات 26 و 27.

118. نهج البلاغه، ج 1، ص 41.

119. بحارالانوار، ج 20، ص 148.

120. ر.ك: تفسير نور و تفسير راهنما.

121. الوقيع و الحوادث، ج 3، ص 62.

122. مائده 5، يه 32.

123. المفردات في غريب القرآن، ص 655.

124. آل عمران 3، يه 144.

125. بقره 2، يه 154.

126. بقره 2، يه 178.

127. بقره 2، يه 191.

128. مدثر 74، يه 19.

129. برگرفته از ترجمه الميزان، ج 5، ص 526.

130. الدر المنثور، ج 2، ص 275.

131. تفسير نمونه، ج 4، ص 357.

132. بقره 2، يه 124.

133. بقره 2، يه 155.

134. بقره 2، يه 249.

135. نساء 4، يه 6.

136. اعراف 7، يه 168.

137. انفال 8، يه 17.

138. محمد 47، يه 31.

139. اصول كافي، ج 1، ص 175، حديث 2.

140. امالي، شيخ طوسي، ج 1، ص 388 ؛ تفسير برهان، ج 1، ص 151، حديث 4.

141. زخرف 43، يه 26ـ28.

142. تفسير عياشي، ج 1 ص 57 حديث 88.

143. تفسير نمونه، ج 1، ص 447.

144. صافات 37، يه 102.

145. يا امير اهل الولاء.

146. نساء 4، يه 59.

147. «...السَّلاَمُ عَلَيكَ يهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَينِ
صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيهِمْ ...»، تهذيب‏الأحكام، ج 6، ص 65.

148. «...إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي مَنْزِلَةً يغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ الشُّهَدَاءِ يوْمَ الْقِيامَةِ»، بحارالأنوار، ج 22، ص 274، باب 5.

149. بقره 2، يه 158.

150. بقره 2، يه 285.

151. نساء 4، يه 64.

152. مائده 5، يه 30.

153. توبه 9، يه 79.

154. فصلت 41، يه 11.

155. ر.ك: تفسير برهان، ج 1، ص 381، حديث 1.

156. ج 1، ص 252، حديث 173.

157. ر.ك: حديث كساء.

158. برگرفته از تفسير نمونه، ج3، ص 435.

159. حشر 59، يه 7.

160. صحيفه نور، ج 1، ص 216.

161. حجر 15، يه 99.

162. مجمع البحرين، ج 6، ص 331.

163. بقره 2، يه 4.

164. انعام 6، يه 75.

165. نمل 27، يه 14.

166. تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج7، ص 301 ؛ فاطمة بنت الحسين، عن أبيها عليه‏السلام قال: قال رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله: إنّ صلاح أوّل هذه الأمّة بالزّهد و اليقين، و هلاك آخرها بالشّحّ و الأمل.

167. ترجمه الميزان، ج 12، ص 293.

168. تفسير نمونه، ج 11، ص 143.

169. «حتي ياتيك اليقين».

170. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه‏السلام قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عِنْدَ عَائِشَةَ لَيلَتَهَا فَقَالَتْ يا رَسُولَ اللَّهِ لِمَ تُتْعِبُ نَفْسَكَ وَ قَدْغَفَرَاللَّهُ لَكَ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ فَقَالَ يا عَائِشَةُ أَلاَ أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً قَالَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يقُومُ عَلَي أَطْرَافِ أَصَابِعِ رِجْلَيهِ...»، (الكافي، ج 2، ص 95، باب الشكر...).

171. ص 38، يه 41.

172. صافات 37، يه 81.

173. اسراء 17، يه 1.

174. ذاريات 51، يه 56.

175. بينه 98، يه 5.

176. نساء 4، يه 172.

177. حجر 15، يه 42.

178. حج 22، يه 11.

179. زخرف 43، يه 68.

180. آل‏عمران 3، يه 51.

181. ر.ك: لهوف، ص 110.

182. صف 61، يه 8.

183. اصول كافي، باب: «أن الائمة عليه‏السلام نور اللّه‏ عزوجل».

184. توبه 9، يه 32.

185. نور 24، يه 35.

186. مائده 5، يه 15.

187. حديد 57، يه 27.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها