خانه> بایگانی مطالب >10


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
لیست کتب اداره مشا...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2027

بازدید مقالات:
6199178

بازدید سوالات:
2563269



امشب اين جا معجزه شده! بازديد: 5245

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


(1)

مرد، چشمانش را تنگ كرد و اتاق را كاويد. غير از استاد تقى كسى در اتاق نبود. صداى خروپف نازك استاد، از در بيرون مى‏زد. يك بار ديگر دور و برش را پاييد. كاروانسرا تاريك و خاموش بود. آهسته آهسته درون اتاق رفت. مثل مارى، نرم و آهسته خزيد و خودش را پايين پاى استاد رساند. حالا، چشمانش به تاريكى بيش‏تر عادت كرده بود. استاد همچنان خواب بود. به آرامى حلقه طناب را از دستش در آورد. سرِ آن را زيرِ دو پاى استاد گذراند و فرز و چابك دور پاى استاد بست. استاد تقى تكانى خورد. سرش به طرف ديگر يله شد و دوباره خروپف كرد. مرد، سر طناب را بالا آورد. روى استاد خم شد. دو دست او را بلند كرد و جَلْد، چند دور طناب هم به دست‏هايش بست. استاد ناگهان چشم باز كرد. در تاريكى چيزى نمى‏ديد، به خودش تكانى داد. دست و پايش بسته بود. مرد، بى معطلى بقيّه طناب را هم دور دست‏هاى استاد محكم كرد دو سر طناب را به هم رساند و گره محكمى زد. استاد تقى نيم خيز شد. مرد با كف دستش او را هُل داد. استاد دوباره روى بستر افتاد. حالا كاملاً بيدار شده بود. اما نمى‏فهميد قضيه از چه قرار است. مرد با نفرت خنده خفه‏اى كرد دندان‏هاى سفيدش در تاريكى برق زدند و ناپديد شدند. استاد تقى به حرف آمد: كيستى؟ براى چه دست و پاى مرا بسته‏اى؟

مرد چيزى نگفت. بلند شد و از لب تاقچه كارد غلاف دار را برداشت. لرز به تن استاد تقى دويد. دوباره گفت: گفتم: كه هستى؟ چرا مرا بسته‏اى؟ مرد اين بار زبان باز كرد: «من به خون شماها تشنه‏ام. از همان روز اول كه آمدى دلم خواست سر نحست را ببرم».

استاد تقى صداى او را شناخت. همان مردِ بلخى بود. يك هفته پيش او را اينجا و در اين كاروانسرا ديده بود. آن روز كه تازه آمده بود پيش چشمش جان گرفت...

(2)

قافله به چپ راه پيچيد. سيلِ اسب‏ها وقاطرها گرد و خاك كرد و به جلو رفت و نماى روشن كاروانسرا را تاريك كرد. استاد تقى خسته و كوفته روى اسب جابه جا شد. از اصفهان تا اين جا فقط در يك منزل استراحت كرده بودند. كاروانسراى سرِ راه زير آفتاب صبح، تن مى‏شست. يك منزل بيش‏تر تا كاشان نمانده بود و قافله قصد كرده بود به جاى شهر در اين جا اُطراق كند و خستگى بزدايد. استاد تقى اسب را آرام كرد و گذاشت تا قافله جلو بيفتد. پيش خود گفت: «عجله‏اى ندارم». قافله عجله داشت. دو منزل يكى مى‏رفت و او حوصله نداشت. دوست داشت بيش‏تر تنها باشد و با آرامش حركت كند. بدش نمى‏آمد از قافله جدا شود و به راه خود رود. اسب به درگاه كاروانسرا رسيد. ايستاد و سُم كوبيد و با ضربه شلاقِ سوارش وارد شد.

كاروانسرا بزرگ بود، با اتاق‏هاى زياد در دور تا دور و بالا و پايين با رشته‏اى از قنات آبِ روشنى كه در حياط كاروانسرا روى زمين مى‏آمد و از زير ديوارِ آن سوى حياط خارج مى‏شد. استاد تقى اسب را به اصطبل كشاند و خود برگشت. در سايه ديوار نشست و نظاره كرد. خلوت كاروانسرا شكسته بود. سروصداى آدم‏ها و حيوانات به آسمان بود. آب روشن قنات ديگر پيدا نبود. آدم‏هاى خسته و غبار گرفته، خستگى و غبار را به تن آب مى‏سپردند.

استاد تقى گذاشت تا خلوت شود. وقتى خلوت شد، سر آب آمد. جُوىِ روشن، او را هم به سوى خود مى‏خواند.

صفايى كه داد برگشت و نگاهى به اتاق‏هاى دور تا دور انداخت. بالا و پايين همه پُر شده بود. قافله پُر جمعيت بود و همه جا را گرفته بود. طبقه بالا را با چشم‏هايش دور زد. شلوغ بودند و پُر. به دنبال اتاق‏هاى پايين دور افتاد. آن‏ها هم پُر شده بودند. تنها درِ يك اتاق بسته بود و كسى رفت و آمد نمى‏كرد. استاد تقى به آن سو رفت و لاى در را باز كرد. مردى روى پلاسى كهنه، وسط اتاق دراز بود. استاد تقى به درون سر كشيد و گفت: يا اللَّه. مرد در روشنايى اندك اتاق سرگرداند و او را نگاه كرد، اما چيزى نگفت. استاد آمد تو. و سلام و عليك كرد. صدايى خفه جوابش گفت و ناليد. استاد تقى بالاى سرش آمد و كنار بسترش نشست و خنده كنان گفت: اُقُر بخير برادر. گويا ناخوشى. گفت: آرى، ناخوش احوالم. چند هفته است اين جا افتاده‏ام. كسى ندارم پرستارى‏ام كند. مرض دارد مزمن مى‏شود. استاد تقى گفت: خير است ان شاء الله. خوب مى‏شوى ان شاء الله، اهل كجايى؟ پرسيد، ولى كم و بيش فهميده بود كه غريب است و لهجه‏اش مى‏گفت از ماوراءِنهر است. گفت: اهل بلخم. و زود گفت: اما مذهب آن‏ها را ندارم گذرم به اين جا افتاده و حالا كه قصد رفتن خراسان كرده‏ام ناخوشى مرا پيچانده و زمين گير كرده است. استاد تقى فقط لفظ خراسان را فهميد و گنبد و گلدسته امام رضا(ع) در چشمش جان گرفت. مرد بلخى به فراست دريافت و گفت: قصد زيارت امام رضا(ع) رإ؛ ّّاپ كرده بودم ولى... استاد تقى گفت: اشكالى ندارد. من هم همين طور، من هم مى‏خواهم به پابوس شاه خراسان مشرف شوم. اما حالا كه تو مريضى مى‏مانم. خوب كه شدى با هم مى‏رويم. عجله‏اى ندارم. نمى‏دانم چرا دوست دارم تنها باشم و تنها به راه بزنم. لبخندى به لب مرد بلخى آمد. لبخندش شيطنت داشت. استاد تقى دو دل شد، امّا گفت: بدنيست. رفيق راه مى‏شويم سال‏ها است به پابوس حضرت نرفته‏ام. در ولايت خودمان كارد و چاقو مى‏سازم. كارد خوبى ساخته‏ام. براى مهمانخانه حضرت. چه كنيم ديگر تحفه درويش. مرد بلخى دوباره لبخند زد. استاد تقى خودش را جمع و جور كرد. انگار كسى به او گفت: «در سفر كه با هر كس و ناكس، سفره دل را نمى‏گشايند.» به خودش نهيب رفت: چكار دارى بنده خدا را! مؤمن در مانده‏اى است. زائر امام رضا(ع) است. خدمت به او ثواب دارد.

گفت: من مى‏مانم و پرستارى‏ات مى‏كنم تا خوب شوى.

- عنايت مى‏كنى.

(3)

لبخند شيطنت بار مرد بلخى به يادش آمد. حالش داشت به هم مى‏خورد. خوب مى‏فهميد حالا هم همان خنده به لبان او است. مرد بلخى كارد را اين دست آن دست كرد. لرزِ تن استاد بيشتر شد. دست و پا زد. طناب، قرص و محكم دور او چنبره زده بود. بى‏فايده بود و راه به جايى نمى‏بُرد. كسى هم در كاروانسرا نبود. قافله چند روز بود كه رفته بود. اگر هم تك مسافرى مانند خودش به جا مانده بود اتاقش نزديك نبود و صدايش به او نمى‏رسيد. دلش شكست. گنبد طلا، حرم آقا، پشتِ پنجره فولاد. ضريح، از پشت پرده اشك جان گرفت و زبانش بند آمد. اشك بيش‏تر جوشيد و در دل گفت: اى امام رؤوف به دادم برس. من زائر توام. محض خاطر تو اين جا ماندم و از او پرستارى كردم. مرد بلخى دسته كارد راگرفته بود و مى‏كشيد. كارد امّا بيرون نمى‏آمد.

- چطور كارد درنمى‏آيد. من كه غلاف را روان ساخته بوم. كارد كه به آسانى در مى‏آمد و به جاى خود مى‏رفت.

مرد بلخى زور مى‏زد ولى كارد در نمى‏آمد. انگار به غلاف چسبيده بود. نوك غلاف را روى سينه‏اش گذاشت و با تمام قوت كشيد. ناگهان كارد از جا در آمد و صاف در سينه مرد بلخى نشست. بلخى فرياد زد و به رو در افتاد.

(4)

نور كم جان شمع لرزيد و اتاق را روشن كرد. فرياد مرد بلخى مسافر ديگر كاروانسرا به اين اتاق كشاند. مسافرِ شمع به دست پرسيد: چه خبر است؟ ناگهان نگاهش به جسد بى جان و پُرخون مرد بلخى افتاد. و ترسان گفت: چه خبر است؟ چطور شده؟ استاد تقى شوق زده گفت: هيچ برادر، نترس. امشب اين جا معجزه شده است. دهان مسافر بازمانده بود: مُرده‏اى كه غرق در خون بود مردى كه با دست و پاى طناب پيچ روى تشك نيم خيز بود. تازه وارد دست و پايش مى‏لرزيد. استاد تقى گفت: نترس برادر! نترس بيا. دست و پايم را باز كن تا بگويم. امشب، گفتم كه اين جا معجزه شده. معجزه امام هشتم... .


نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها