رواياتي كه پيامبر(ص) را در امور دنيايي معصوم نمي داند، مفصلا نقل و نقد كنيد.
1ـ به نظر ما هيچ روايت صحيح السندي وجود ندارد كه دلالت حقيقي بر عدم معصوميّت انبياء داشته باشد. اگر منكرين عصمت انبياء چنين روايتي سراغ دارند بيان فرمايند تا مورد نقد علمي قرار گيرد.
2ـ همانطور كه نامه ي قبلي گفته شد ، سرّ اينكه عدّه اي برخي آيات يا روايات را دالّ بر عدم عصمت انبياء مي پندارند آن است كه اوّلاً توجّه به عقلي بودن بحث عصمت انبياء ندارند. ثانياً متوجّه نيستند كه آيات و روايات ، محكم و متشابه دارند ؛ و غفلت دارند از اين كه متشابهات را بايد بر اساس محكمات تفسير نمود. لذا در اين نامه ي صرفاً به مطالبي چند در اين باب اشاره مي شود كه مي تواند هادي حقيقت جويان در برخورد با آيات و روايات متشابه باشد.
3ـ اعتقاد شيعه به عصمت انبياء و ائمه(ع) متكي به برهان عقلي و هم دلايل قطعي نقلي است و با اين ادله يقيني اگر آيه و روايتي به ظاهر حاكي از عدم عصمت انبياء(ع) باشد متشابه محسوب شده ، محتاج تأويل خواهند بود. پس با توجّه به مطالب فوق و به حكم آيه ي هفت از سوره ي آل عمران كه از تمسّك به متشابهات منع كرده ، چنگ زدن به متشابهات در مقابل برهان قطعي جايز نبوده ، خروج از صراط مستقيم انديشه ي منطقي است.
4ـ به حكم منطق صحيح انديشه ، قبل از ورود در هر مساله اي بايد موضوع و محمول آن مساله را به درستي دريافت و تعريف موضوع مورد بحث را به دقّت شناخت. چرا كه بسياري از اوقات ، اختلاف نظرها ناشي از اختلاف تعريفهاست. پس قبل از ورود در بحث عصمت انبياء ابتدا بايد ديد شيعه چه تعريفي از نبوّت و امامت و عصمت دارد و رابطه ي عصمت و نبوّت و امامت را چگونه تبيين مي كند.
در اعتقاد اسلامي، نبي يعني سفير و سخنگوي خدا كه بدون واسطه ي بشري ، پيام تشريعي خدا را ، از خدا يا فرشته ي وحي گرفته ، به بندگان خدا مي رساند ؛ و غرض از ارسال انبياء ، تعليم شريعت الهي ، حكمت ، و تزكيّه ي عملي مردم است. و راه پيام رساني و تعليم و تزكيّه ي نبي ، يا كلام و گفتار است يا عمل و كردار يا سكوت و عدم نهي. لذا تا زماني كه نبي ، به عدم ربط گفتار يا رفتار يا سكوت خود ، به خداوند متعال تصريح نكرده ، تمام گفته ها ، كرده ها و عدم اعتراضهاي او در حكم منبع دين خواهد بود.
اگر كسي در اين تعريف با شيعيان موافق نيست ابتدا بايد تكليف خود را با اين تعريف مشخص نمايد. بدون رسيدن به يك تعريف مورد توافق از نبي ، بحث نمودن درباره ي عصمت نبي منطقاً نادرست و بي ارزش است. چرا كه در اين صورت بحث ، به ظاهر در مورد يك موضوع ، ولي در حقيقت درباره ي دو موضوع خواهد بود.
طبق تعريف شيعه از نبي ، عصمت از لوازم عقلي و منطقي نبي خواهد بود ؛ چون اگر نبي معصوم نباشد ، چگونه مي توان به صد در صد پيام الهي بودن سخن نبي يقين كرد ؛ در حالي كه احتمال دروغ گفتن و خطا نمودن و سهو كردن او وجود دارد؟!! و اگر نتوان به پيام الهي بودن سخن انبياء يقيين منطقي ــ نه روانشناختي ــ حاصل كرد ، چگونه مي توان سخن آنها را حجّت الهي شمرد. پس تا نبي معصوم نباشد ، عقلاً اطاعت از او و پذيرش كلامش بر هيچ كسي لازم و واجب نخواهد بود. در حالي كه غرض خدا از ارسال انبياء اين است كه سخن او پذيرفته شده و اطاعت شود.
بنا بر اين ، از غير معصوم بودن نبي نقض غرض لازم مي آيد. اگر صرف اتّصال با عالم غيب و خبر دادن از غيب كافي براي حجّيّت كلام نبي بود ، در آن صورت سخن هر عارفي نيز حجّيّت پيدا مي كند ؛ در حالي كه بسياري از عرفا سخنان متناقض با يكديگر دارند و خودشان نيز سخن خود را براي ديگران ، حجّت شرعي نمي دانند. بر اين اساس ،« پيامبر غير معصوم» مثل تعبير « نامه يِ محرمانه يِ سرگشاده » است ؛ يعني همانطور كه محرمانه بودن ، ناسازگار با سرگشاده بودن است ، نبي و پيام رسان صد در صد صادق بودن نيز با غير معصوم بودن در تضّاد است.
5ـ با توجّه به اين كه طبق آيه ي هفت از سوره آل عمران ، آيات قرآن كريم محكم و متشابه دارند پس منطقاً نمي توان بدون ملاك درست ، دست به تفسير آيات زد. براي همين هم بود كه نبي اكرم (ص) در حديث متواتر ثقلين ــ كه مورد اتّفاق شيعه و سنّي است ــ كتاب خدا و اهل بيت را غير قابل انفكاك معرّفي كرده ، مردم را به تمسّك از هر دو ثقل فرمان داد ؛ تا مردم در غياب « راسخان در علم » گرفتار تفسير به رأي نگردند. لذا خداوند متعال در مورد آيات متشابه فرمود:« وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم. ــــ و تأويل آن را نمي داند مگر خدا و راسخان در علم.»(آل عمران:7).
در تفسير اينگونه آيات بايد به معناي دقيق لغات و اصطلاحات ، شواهد موجود در ديگر آيات ، و نيز به شواهد تاريخي توجّه نموده آنگاه دست به تفسير گشاد. همچنين بايد توجّه داشت كه با چينش چند آيه ي به ظاهر مرتبط به همديگر و نتيجه گيري از آنها ، تفسير قرآن به قرآن تحقّق نمي يابد. بايد متوجّه بود كه دلالت الفاظ بر معاني همواره به يك گونه نبوده اقسامي دارد ؛ دلالت گاه مطابقي است ، گاه تضمّني و گاه التزامي. همچنين بايد دانست كه الفاظ در ارتباط با معانيشان يكسان نبوده ، اقسامي دارند كه عبارتند از:
1ــ مختصّ : لفظي كه تنها يك معنا دارد. مثل الله و حمد.
2ــ مشترك : لفظي كه براي چندين معنا ، بدون ارتباط به همديگر وضع شده است. مثل شير كه در مايع سفيد خوردني و حيوان درنده ي جنگل به كار مي رود.
3ــ منقول: لفظي كه در اصل براي يك معنا وضع شده بوده ولي در زمانهاي بعد ، به مناسبتي از معني اصلي خود به معاني ديگر منتقل شده است. مثل صلاة كه در اصل به معني مطلق نيايش است ولي خداوند متعال آن را در نوع خاصّي از نيايش به كار برده است.
4ــ مرتجل: لفظي كه مثل منقول بوده ولي بين معني اصلي و معاني بعدي مناسبتي لحاظ نشده است. مثل اكثر اسامي اشخاص.
5 ــ حقيقت و مجاز: لفظي كه تنها براي يك معني وضع شده ولي به مناسبتهاي گوناگون در بيش از يك معنا استعمال مي شود. مثل « يَد » كه در اصل براي دست وضع شده ولي به معني قدرت نيز استعمال مي شود. يا مثل « ذنب » كه به معني دنباله و پيامد است ولي در مورد گناه و جرم نيز استعمال مي شود.
بر اين اساس ذكر چند مطلب الزامي است كه ذيلاً به آنها پرداخته مي شود.
الف) تعابير اصطلاحي را نبايد معني لغوي نمود.
مثلاً در زبان فارسي براي حال و احوال كردن گفته مي شود: « دماغتان چاق است؟» اگر اين تعبير عيناً به زبان ديگري ترجمه شود برداشت متفاوتي از آن خواهد شد. در زبان عربي نيز تعابير اصطلاحي فراواني وجود دارد كه در ترجمه ي آنها بايد محتاط بود. متأسفانه بسياري از مترجمين نيز در ترجمه ي قرآن كريم و روايات غافل از اين مطلب ، اصطلاحات رايج بين عربِ زمان صدر اسلام را ترجمه ي لغوي مي كنند ؛ كه باعث انحراف اذهان مي شود.البته ذكر اين مطلب نيز لازم است كه ترجمه ي تمام عيار قرآن كريم از محالات است. ترجمه ي درست يك زبان به زبان ديگر يكي از مشكلترين امور است ؛ امّا ترجمه ي تمام عيار قرآن كريم نه تنها مشكل كه محال مي باشد.
لذا قصور مترجمين قرآن كريم اكثراً ناشي از خصوصيّت ترجمه ناپذيري قرآن كريم است ؛ اگرچه در مواردي نيز سهل انگاريهايي به چشم مي خورد.
براي مثال تعبير «عَفَا اللَّهُ عَنْكَ» ، كه در قرآن كريم پيامبر(ص) با آن مورد خطاب قرار گرفته ، يك تعبير اصطلاحي در ميان عرب است لذا نبايد آن را ترجمه ي تحت اللفظي نمود. اين تعبير در زبان عربي ، هيچ دلالتي بر گناهكار بودن يا مقصّر بودن مخاطب ندارد بلكه براي اغراض ديگري به كار مي رود. عرب زماني كه مي خواهد ترحّم كسي را بر انگيزد يا پاكي مخاطب يا بخشنده بودن او را متذكر شود ، از چنين تعبيري استفاده مي كند.
شاهد اين مطلب آن است كه اين تعبير در روايات نيز براي رسول اكرم(ص) استفاده شده ، بدون آنكه توبيخ يا مظانّ گناهي باشد.
« ... فَقَالَتِ الْأَنْصَارُ يَا رَسُولَ اللَّهِ اعْفُ عَنَّا عَفَا اللَّهُ عَنْك : انصار به رسول خدا گفتند: ما را عفو كن! خدا عفوت كند.»(الكافي،ج5 ،ص565)
در اين عبارت تعبير « عَفَا اللَّهُ عَنْك » براي جلب ترحّم به كار رفته نه براي توبيخ يا بيان گناهكار بودن رسول خدا.
« عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ كَعْبٍ قَالَ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنَ الْأَحْزَابِ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ عَفَا اللَّهُ عَنْكَ وَضَعْتَ السِّلَاحَ مَا زِلْتُ بِمَنْ مَعِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ نَسُوقُ الْمُشْرِكِينَ حَتَّى نَزَلْنَا بِهِمْ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ اخْرُجْ وَ قَدْ أُمِرْتَ بِقِتَالِهِمْ وَ ... : محمد بن كعب گويد: زماني كه رسول خدا از جنگ احزاب باز گشت جبرئيل به آن حضرت فرمود: « عَفَا اللَّهُ عَنْكَ» سلاح را بر زمين نهادي ؛ امّا من و آنكه از ملائكه با من هستند همواره مشركين را تعقيب مي كنيم تا در محلّ حمراء الاسد بر آنان فرود آييم . خارج شو ! كه تو به جنگ با آنان امر شده اي. و ... »(بحارالأنوار ،ج20 ،ص266 )
در اين عبارت جبرئيل(ع) با تعبير« عَفَا اللَّهُ عَنْكَ» ، نبي اكرم(ص) را مورد خطاب قرار داده ، در حالي كه نه توبيخي در كار است و نه قصوري از پيامبر سر زده.
« عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كُنْتُ نَائِماً فِي الْحِجْرِ إِذْ أَتَانِي جَبْرَئِيلُ فَحَرَّكَنِي تَحْرِيكاً لَطِيفاً ثُمَّ قَالَ لِي عَفَا اللَّهُ عَنْكَ يَا مُحَمَّدُ قُمْ وَ ارْكَبْ فَفِدْ إِلَى رَبِّكَ فَأَتَانِي بِدَابَّةٍ دُونَ الْبَغْلِ وَ فَوْقَ الْحِمَارِ ... : زيد بن علي فرمودند: رسول الله (ص) فرمودند: داخل حجره در خواب بودم كه جبرئيل بر من وارد شد ؛ سپس حركتي لطيف به من داده ، به من گفت: « عَفَا اللَّهُ عَنْكَ» اي محمّد! برخيز و سوار شو ! سپس به پيشگاه پروردگارت وارد شو ! پس جبرئيل حيواني پيش من آورد كه كوچكتر از قاطر و بزرگتر از الاغ بود و ... »(بحارالأنوار،ج18 ،ص390)
اين حديث بيانگر جريان معراج است كه سراسر تكريم حضرت ختم المرسلين بوده هيچگونه توبيخ و مظانّ گناه در آن نيست. لذا جبرئيل (ع) تعبير « عَفَا اللَّهُ عَنْكَ » را به علامت تكريم استعمال نموده و قصدش بيان پاكي آن حضرت و ياد آور نمودن ويژگي عفوّ كنندگي آن بزرگوار بوده است.
مشابه اين تعبير در مورد اهل بيت(ع) نيز از سوي يارانشان به كار مي رفت بدون اينكه دلالتي بر گناهكار بودن آنها داشته باشد. برخي از ياران اهل بيت(ع) زماني كه آن بزرگواران را مخاطب قرار مي دادند مي گفتند:« اَصلَحَكَ الله» كه معني لغوي آن « خدا تو را اصلاح كند» مي باشد. ممكن است كسي از اين تعبير چنين برداشت كند كه آنها معاذ الله امام(ع) را فاسد مي دانستند لذا مي گفتند « اصلحك الله» ؛ در حالي كه چنين نبوده و اين عبارت در آن عصر يك تعبير رايج براي اظهار ارادت بوده است.
« عن ابْنِ حَازِمٍ ... قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ أَعْطِنِي رَأْسَكَ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ فَضَحِكَ فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاكَ ع لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ أَبُوهُ فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّكَ أَنْتَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِه : ابن حازم ــ بعد از بيان سخناني به امام صادق(ع) ــ گويد: به امام گفتم أَصْلَحَكَ اللَّهُ سرت را بياور ! پس سرش را بوسيدم . امام خنديد ؛ پس به امام (ع) گفتم أَصْلَحَكَ اللَّهُ به يقين دانسته ام كه پدرت نرفت مگر اينكه حجّتي بعد از خود به يادگار گذاشت ، همانگونه كه پدرش او را به عنوان حجّت بعد از خود باقي گذاشت ؛ پس شهادت مي دهم به خدا كه تنها تو حجّت بعد از او هستي »(بحار الأنوار ،ج 23 ،ص18 )
« قَالَ يَحْيَى يَا أَبَا جَعْفَرٍ أَصْلَحَكَ اللَّهُ مَا تَقُولُ فِي مُحْرِمٍ قَتَلَ صَيْداً ... : يحيي به امام باقر(ع) گفت: يَا أَبَا جَعْفَرٍ أَصْلَحَكَ اللَّهُ ! درباره ي مُحرمي كه صيدي را كشته چه مي فرماييد؟... »(بحار الأنوار ،ج 10 ،ص382 )
« عَنْ حُمْرَانَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَسْأَلُكَ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَالَ نَعَمْ ... : حمران گويد: به امام صادق (ع) گفتم: أَصْلَحَكَ اللَّهُ اجازه ي سوال مي دهيد؟ فرمودند: بلي ... »(بحار الأنوار ، ج 2 ،ص20 )
ملاحظه مي فرماييد كه در تمام عبارات ياد شده تعبير « أَصْلَحَكَ اللَّهُ » براي احترام و تكريم به كار رفته نه براي بيان گناهكار بودن طرف مقابل.
بنا بر اين ، در تفسير آيه ي 43 سوره توبه بايد متوجّه بود كه تعبير « عَفَا اللَّهُ عَنْكَ » يك اصطلاح خطابي رايج در زبان عرب بوده و هيچ دلالتي بر توبيخ يا خطاكار بودن پيامبرندارد ؛ بلكه بر عكس ، بيانگر پاكي پيامبر و روحيه ي عفوّ كنندگي اوست كه ناشي از عفو كننده بودن خداست. همچنين بايد متوجّه بود كه اكثر ترجمه هاي فارسي اين آيه ي شريفه نادرست است. ذيلاً ترجمه ي درست تري از آيه طبق كلام علامه ي طباطبايي (قدس سرّه) در الميزان ارائه مي شود كه در حلّ شبهه بسيار كمك كننده خواهد بود.
« عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ : عَفَا اللَّهُ عَنْكَ ، چرا به آنان اجازه دادى [ كه در جهاد شركت نكنند ؛ اگر مي خواستي مي توانستي به آنها اذن قعود ندهي] تا راستگويان بر تو روشن شوند و بر دروغگويان آگاهي يابي.»(توبه:43)
يعني اينكه تو به آنها اذن دادي تا در جهاد شركت نكنند باعث شد كه راستگو و دروغگو از همديگر متمايز نشوند. عدّه اي از آنها كه اذن مي خواستند واقعاً معذور بودند ولي عدّه اي ديگر كه منافق بودند ، فقط مي خواستند به جهاد نروند. با اذن قعود دادن پيامبر(ص) معلوم نشد واقعاً چه كسي معذور بود و چه كسي منافق. اگر نبي اكرم(ص) اذن قعود نمي داد مومنان معذور به هر قيمتي كه شده در جهاد حاضر مي شدند ولي منافقين تمرّد مي نمودند و به اين طريق منافقان رسوا مي شدند. لذا خداوند متعال پرده از اين راز گشود كه اگر پيامبر(ص) اذن قعود نمي داد آنگاه پرده از راز عدّه اي منافق برداشته مي شد. پس كار پيامبر پرده پوشي بر كفر دورني افراد بود كه نه تنها كار بدي نيست بلكه سيره ي نبوي همين بود كه هيچگاه پرده از راز درون افراد برنمي داشت مگر آنجا كه خدا مي خواست.
امّا تعبير « لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ » اگرچه به ظاهر پيامبر را توبيخ مي كند ولي در حقيقت منافقين اذن داده شده را مفتضح مي كند. يعني چرا به اينها اذن قعود دادي و عذر دروغين آنها را قبول كردي در حالي كه لياقت آن را ندارند كه اذن داده شوند؟ چرا نگذاشتي اينها مفتضح شوند؟ يعني اذن دادن تو خطا و گناه نيست بلكه آنها لياقت چنين عنايت و پرده پوشي را ندارند.
مشابه اين تعبير در زبان فارسي نيز استعمال مي شود. وقتي كسي مي تواند آدم موذي و ناشايستي را رسوا كند ولي باز دردسرهاي ناشي از او را تحمّل كرده ، رسوايش نمي كند ، در مقام مدحش مي گويند: « بابا تو ديگه چه جور آدمي هستي ؟ آخه چرا به اين آدم رو مي دهي؟ چرا رسوايش نمي كني؟» ظاهر اين جملات توبيخ است امّا اگر دقيق توجّه شود مدح و تعريف از صبر و پرده پوشي و بخشنده بودن يك طرف و بيان نهايت درجه ي رذالت و پستي طرف ديگر است. خداوند متعال در جاي ديگري از همين سوره اين خصلت پرده پوشي و سهل گيري نبي اكرم(ص) را مدح نموده فرموده است:« وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَليم : از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند:«او اُذُن است.»( يعني زودباور است و ما هر چه مي گوييم او باور مي كند.) بگو:« اُذُن بودن او (خوش باور بودن او ) به نفع شماست! (ولى بدانيد) او به خدا ايمان دارد؛ و(تنها) مؤمنان را تصديق مى كند؛ و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند.» و آنها كه رسول خدا را آزار مى دهند، عذاب دردناكى دارند.»(التوبة:61)
ب) در اكثر شبهات عصمت به واژه « ذنب » استناد شده و ادّعا مي شود كه انبياء ذنب داشته اند و ذنب را گناه شرعي معني مي كنند در حالي كه ذنب به معني گناه شرعي و نافرماني خدا نيست و اگر در اين معنا به كار مي رود از باب مجاز و به مناسبت خاصّي است. لذا همه جا نمي توان آن را به معني گناه شرعي معنا نمود.
ــ كلام اهل لغت درباره ي كلمه ي « ذنب ».
« ذنب (بر وزن قلم) بمعنى دم حيوان و غيرحيوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حيوان و غيرحيوان است. هر فعلي كه عاقبتش وخيم و ناگوار است آن را ذنب گويند زيرا كه عاقبت وخيم آن مانند دم حيوان در آخر است. گناه را تبعه هم مي گويند ؛ چرا كه جزايش در آخر و تابع آن است.»(ر.ك:قاموس قرآن ، سيد علي اكبر قرشي)
« ذنب: ذَنَبُ الدّابة و غيرها: يعنى دم حيوان، كه معروف است. و هر چيز خوار و عقب مانده اى هم با واژه ي « ذَنَب » تعبير شده است، مى گويند:هُم أَذْنَاب القوم: آنها دنباله روان مردمند ؛ كنايه از كم مايگى عقل و خرد است. مَذَانِبُ التِّلَاع: از باب استعاره يعنى آبراهه هاى كوهستانى كه در اثر ريزش سيل به وجود مى آيند. المِذْنَب: خرماهائى كه بر خرمابن رسيده و پخته شده است. الذَّنُوب: اسب دم بلند و دلو و سطلى كه دسته ي بلند دارد. واژه « ذَنب» بطور استعاره براى بهره و نصيب هم به كار رفته است مثل سَجْل يعنى قسمت و بهره. خداى تعالى گويد: فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ : ستمكاران را همچون پيروانشان بهره و نصيبى از عذاب است. » الذَّنْب: در اصل به دست گرفتن دنباله و دم چيزى است. ذنبته: به دمش زدم و آنرا گرفتم. ذَنْب: بطور استعاره در هر كارى كه عاقبتش ناروا و ناگوار است بكار رفته است ؛ از اين روى واژه ي «ذنب» به اعتبار نتيجه اى كه از گناه حاصل مى شود، بد فرجامى و تنبيه و سياست ناميده شده، جمع ذنب ، ذنوب است.»(ر.ك: مفردات، راغب ، كلمه ي ذنب)
با توجّه به كلام اهل لغت كه معناي اصلي ذنب را گناه شرعي ندانسته ، استعمال آن ، در گناه شرعي را مجازي و استعاري مي دانند ، نمي توان همه ي استعمالات كلمه ي ذنب در قرآن كريم و روايات را به معني گناه گرفت ؛ بخصوص در مورد انبياء(ع) كه دليل عقلي دلالت بر عصمت آنها دارد.
ج) مشتقات لفظ « غفر » نيز در اصل به معني بخشيدن و آمرزيدن و امثال آنها نيست. لذا اگر در اين معاني به كار مي رود از باب مجاز و استعاره است. غفر در لغت به معني پوشاندن و مستور كردن است. التحقيق به نقل از التهذيب گفته است:« أصل الغفر: الستر و التغطية. ـــ اصل معناي غفر پوشاندن و پرده انداختن است.» كلاه را هم مِغْفَر گفته اند چون سر را مي پوشاند. بر اين اساس ، استغفار يعني طلب پوشاندن و طلب مخفي كردن.
تتمه:
اينكه ذهن مردم امروزي از شنيدن كلمه ي ذنب يا سيئه و امثال آن فوراً متوجّه گناه شرعي مي شود ناشي از رسوب فرهنگ اسلامي در اذهان آنهاست ؛ و الّا اعراب زمان نبي اكرم (ص) از اين كلمات چنين مفاهيمي را استفاده نمي كرده اند ؛ چون در فرهنگ عرب آن روز كه هيچ اعتقادي به معاد نداشتند ، كلماتي چون ذنب و سيئه نيز معاني شرعي نداشتند. كما اينكه كلمه ي غفران نيز معناي شرعي آن را افاده نمي كرد. كلمات فراواني در قرآن كريم وجود دارند كه در حقيقت از الفاظ منقول مي باشند. ظهور اسلام و اعتقادات اسلامي ، باعث پيدايش مفاهيم ارزشي فراواني در اذهان مسلمين شده بود كه در ذهن اعراب جاهلي سابقه نداشتند. لذا بايد براي اين مفاهيم نوظهور كلماتي انتخاب يا ساخته مي شد ؛ منطقي ترين و بهترين راهي كه خداوند متعال براي بيان اين مفاهيم برگزيد نقل كلمات از معناي اصلي آنها به معاني شرعي بود. مشابه اين قضيّه در ادبيات عرفاني زبان فارسي نيز رخ داده است. عرفايي چون سنايي ، حافظ و اتباع آنها از راه مكاشفه و شهود عرفاني به حقايقي دست مي يافتند كه در زبان فارسي كلمه اي براي بيان آن حقايق وجود نداشت ؛ لذا با رعايت مناسبتهايي كلمات متداول در زبان فارسي همچون مي ، شراب ، مطرب ، شاهد ، بت ، ميخانه ، بتخانه ، زلف ، گيسو ... را در معاني عرفاني به كار مي بستند تا بتوانند از آن حقايق عرفاني و ملكوتي سخن گويند. البته عرفا در اين كار ، هزاران فرسنگ از خداوند متعال عقبتر مانده اند ؛ چون استخدام كلمات از سوي خداوند متعال چنان نبود كه عربِ زمان پيامبر از فهم مناسبت آنها با معناي اصلي عاجز باشند ؛ امّا يافتن مناسبت ميان معاني عرفاني و معاني ظاهري در تعابير شاعران عارف براي اهل فنّ دشوار است كجا رسد افراد عادي.
نتيجه:
پس به صرف اينكه خداوند متعال كلمه ي ذنب را در مورد انبياء به كار برده يا آنها را امر به استغفار كرده يا خود آن بزرگواران از خدا طلب غفران نموده اند ، نمي توان عصمت آنها را زير سوال برده ، ارتكاب گناه شرعي را براي آنها اثبات نمود.
6ـ اينكه برخي گفته اند انبياء (ع) معصوم نبوده گناه مي كنند ولي گناه آنها از باب « حسنات الابرار سيئات المقربين » است ، باز از مصاديق خلط حقيقت و مجاز است. علماي شيعه وقتي ادّعا مي كنند كه انبياء (ع) معصوم از گناهند منظورشان معناي اصطلاحي معصيت و ذنب و سيئه در شريعت است ، نه معناي مجازي آن. بلي اگر نبي كاري در حدّ و شأن عارف واصل انجام دهد براي او نقص است ؛ كه خود انبياء از اين نقص تعبير به ذنب و معصيت كرده از آن استغفار مي كنند. همينطور اگر از چهارده معصوم عملي در حدّ و شأن ديگر معصومين سر بزند آن را براي خود نقص محسوب داشته استغفار مي كنند ؛ لذا « حسنات الابرار سيئات المقرّبين(الانبياء) » و « حسنات الانبياء سيئات اهل البيت» ؛ امّا گناه ناميدن اين امور از باب مجاز بوده ربطي به گناه شرعي و اصطلاحي ندارد. اگر مراد منكرين عصمت انبياء و اهل بيت(ع) همين باشد در آن صورت اختلافي بين علماي شيعه و آنها وجود ندارد و يا به تعبيري اختلاف آنها صرفاً اختلاف لفظي خواهد بود نه اختلاف معنايي. چون منظور علماي شيعه از ترك اولي همان چيزي است كه در اين تعبير سيئه گفته شده.
7ـ بررسي موردي برخي آيات كه منكرين عصمت به آنها استناد مي كنند.
1 ــ « إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً ــ لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً : ما تو را گشايش ايجاد نموديم ؛ گشايشي آشكار. ــ براي اينكه خداوند ذنب گذشته و آينده تو را بپوشاند و نعمت خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى مستقيم هدايت كند.»(فتح:1 و 2)
اگر در اين آيه مراد از ذنب ، گناه شرعي است ، چه رابطه اي است بين فتح و بخشش يا پوشش گناه. از نظر ادبي لام در واژه ي « ليغفر لك » لام تعليل است.لذا خداوند متعال در اين آيات ، فتح را علّت و سبب غفران ذنب معرّفي مي كند. «إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً لِيَغْفِرَ لَكَ ... : ما تو را گشايش ايجاد نموديم ؛ گشايشي آشكار ، براي اينكه خدا بپوشاند براي تو ذنب تو را... » امّا اينكه مراد از فتح كدام فتح است اقوالي در اين باره موجود است . برخي گفته اند مراد ، فتح مكّه است ، برخي نيز فتح خيبر را مقصود دانسته اند ؛ امّا نظر علامه ي طباطبايي (قدس سرّه ) اين است كه مراد ، فتح حاصل از صلح حديبيه است. و منظور از فتح ، گشايش در امور است نه فتح جنگي ؛ البته فتح مكّه نيز پيامد صلح حديبيّه بود . به هر روي ، رابطه ي معقولي بين فتح و غفرانِ ذنب ديده نمي شود. و معني ندارد كه خدا به سبب دادن نعمت فتح به پيامبر ، گناهي را از او ببخشد. به همين سبب است كه مفسّرين گفته اند: مراد از ذنب رسول خدا ، جرمهايي بود كه اهل مكّه براي آن حضرت قائل بودند. چون در جنگهاي متعدد ، افراد فراواني از اهل مكّه به دست مسلمين به قتل رسيده بودند ؛ و بازماندگان آنها از اين جهت رسول خدا را مقصّر و گناهكار مي دانستند ؛ و آشكارا بر آن بودند كه آن حضرت را به خاطر اين ذنوب ، مجازات نمايند. امّا با بسته شدن صلح حديبيّه كه در نهايت منتهي به فتح مكّه شد ، اهل مكّه قدرت انتقام گيري را از دست دادند ؛ لذا ديگر جرأت اينكه آشكارا دم از انتقام گيري بزنند را نداشتند. لذا با فتح مكّه ذنوبي كه اهل مكّه براي پيامبر قائل بودند مغفور (پوشانده و مخفي) شد. همچنين اعلام عفوّ عمومي توسّط آن حضرت بعد از فتح مكّه ، آتش انتقام كشي بسياري از اهل مكّه را خاموش كرد. لذا دلهاي بسياري از آنها نسبت به آن حضرت نرم شد و بسياري از آنها به خاطر خُلق عظيم آن حضرت مسلمان شدند. به اين ترتيب ديگر كسي از اهل مكّه قائل به گناهكار بودن آن حضرت نبودند.
« ... قَالَ الْمَأْمُونُ لِلَّهِ دَرُّكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: « لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ. » قَالَ الرِّضَا (ع): لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ عِنْدَ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ أَعْظَمَ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص لِأَنَّهُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ صَنَماً فَلَمَّا جَاءَهُمْ بِالدَّعْوَةِ إِلَى كَلِمَةِ الْإِخْلَاصِ كَبُرَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ وَ عَظُمَ وَ قَالُوا أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْ ءٌ عُجابٌ. وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْ ءٌ يُرادُ. ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ فَلَمَّا فَتَحَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نَبِيِّهِ مَكَّةَ قَالَ لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ بِدُعَائِكَ إِيَّاهُمْ إِلَى تَوْحِيدِ اللَّهِ فِيمَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ لِأَنَّ مُشْرِكِي مَكَّةَ أَسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَكَّةَ وَ مَنْ بَقِيَ مِنْهُمْ لَا يَقْدِرُ عَلَى إِنْكَارِ التَّوْحِيدِ عَلَيْهِ إِذَا دَعَى النَّاسَ إِلَيْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَيْهِم : مأمون گفت: خدا خيرت دهاد اى أبو الحسن ! خبر ده مرا از كلام خدا كه مي فرمايد:« لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ. » امام رضا(ع) فرمودند: از نظر مشركين مكّه، كسى گناهكارتر از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نبود، چون ايشان پيش از بعثت ، سيصد و شصت بت را مى پرستيدند و چون پيامبر ايشان را به لا إله إلّا اللَّه دعوت نمود، اين موضوع بر آنان گران آمده و گفتند:« آيا او بجاى اينهمه خدايان، خداى واحدى قرار داده؟! اين براستى چيز عجيبى است. سركردگان آنها بيرون آمدند و گفتند:برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، اين چيزى است كه خواسته اند(شما را گمراه كنند). ما هرگز چنين چيزى در آيين ديگرى نشنيده ايم ؛ اين تنها يك آئين ساختگى است.»(ص:5ـ7) پس هنگامى كه خداوند شهر مكّه را براى پيامبرش محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فتح كرد به او فرمود: اى محمّد! « ما تو را گشايش ايجاد نموديم ؛ گشايشي آشكار. براي اينكه خداوند ذنب گذشته و آينده تو را بپوشاند »، همان چيزى را كه از نظر أهل مكّه به خاطر دعوت به توحيد در گذشته و بعد از آن، گناه محسوب مى شد. زيرا برخى از مشركان مكّه مسلمان شدند و بعضى از مكّه خارج گرديدند، و آنان كه ماندند نتوانستند آن زمان كه پيامبر مردم را به توحيد دعوت مى كرد در مورد يكتاپرستى نسبت به حضرتش ايراد بگيرند، چه اينكه با غلبه ي حضرت بر ايشان، هر آنچه از ديد ايشان ذنب و گناه به حساب مى آمد، پوشيده گشت.»(الإحتجاج على أهل اللجاج، ج 2، ص: 430)
2ــ « فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ : پس(اى پيامبر!) صبر و شكيبايى پيشه كن كه وعده ي خدا حقّ است ، و براى ذنب خود استغفار كن ، و هر صبح و شام تسبيح و حمد پروردگارت را بجا آور!»(غافر:55)
در اين آيه ي شريفه نيز هيچ دليلي وجود ندارد كه مراد از ذنب ، گناه شرعي (مخالفت با امر و نهي مولوي و عمل به خلاف وحي) باشد.چون اصل معناي كلمه ي ذنب گناه شرعي نيست تا معناي متبادر از آن گناه شرعي باشد. امام صادق(ع) فرمودند:« إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَتُوبُ إِلَى اللَّهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ : همانا رسول الله(ص) همواره چنين بود كه روزي هفتاد بار استغفار مي نمود بدون هيچ گناهي.»(الكافي ج : 2 ص : 450). و قال رسول الله (ص): « إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي فَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي الْيَوْمِ سَبْعِينَ مَرَّة : همانا بر قلبم غباري مي نشيند ، پس در هر روز هفتاد بار استغفار مي كنم.»(بحار الأنوار ، ج 60 ،ص183) در اين كلام نبوي به وضوح بيان شده كه استغفار آن حضرت براي گناه شرعي نبوده بلكه براي غبار زدايي از قلب مباركش بوده است. و البته مراد از قلب ، تلمبه خون داخل سينه نيست بلكه حقيقتي روحاني است كه مركز ادراكات ربّاني و منزلگاه نزول وحي است.« وَ إِنَّهُ لَتَنْزيلُ رَبِّ الْعالَمينَ (192) نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمينُ (193)عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ.»(الشعرا) .در تفسير اين روايت شريفه برخي گفته اند: مراد ، غبار ديدار حضرت واحد در وجود خلق است. امّا برخي ديگر گفته اند : انبياء برتر از آنند كه حضرت واحد را در سيماي خلق ببينند ؛ مراد ظهور واحد در كثرت اسماء الله است. باز برخي گفته اند: حضرت ختم المرسلين و صاحب مقام « قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى » اشرف از اين مرتبه است. مراد از غبار ، نزول از مقام احديّت (مقام«او ادني» ) به مقام وحدت (مقام قاب قوسين) است ؛ لذا حضرت واحد ، حجاب قلبِ حضرت نور اوّل ، احمد محمود مي شود ؛ پس حضرتش به قوّتِ استغفار از حجاب واحديّت گذر نموده به مقام لايق خويش كه مرتبه ي « او ادني » است باز مي گردد. و اين است توبه (بازگشتِ) مظهر تامّ اسم اعظم حقّ تعالي.
3 ــ « فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ. »(محمد:19)
وضع اين آيه ي شريفه نيز مثل آيه ي سابق است.
4 ــ « إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ في دينِ اللَّهِ أَفْواجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً » (نصر:1-3)
اوّلاً در اين آيه نيز مثل آيات سابق دلالتي بر ارتكاب به گناه از جانب خاتم الانبياء(ص) وجود ندارد. چرا كه طلب غفران ، اعمّ از طلب بخشش گناه شرعي است. ثانياً امر به استغفار در اين آيه مطلق است. لذا ممكن است مقصود طلب استغفار براي امّت باشد. ثالثاً خداوند متعال غفران را در مواردي كه گناهي در كار نيست هم استعمال نموده است ؛ اگر ملازمه اي بين غفران خدا و گناه عبد بود روا نبود در چنين مواردي استعمال شود. « حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً فَمَنِ اضْطُرَّ في مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم : گوشت مردار، و خون، و گوشت خوك، و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند، و حيوانات خفه شده، و به زجر كشته شده، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده-مگر آنكه(بموقع به آن حيوان برسيد، و) آن را سرببريد- و حيواناتى كه روى بتها(يا در برابر آنها) ذبح مى شوند، (همه) بر شما حرام شده است؛ و(همچنين) قسمت كردن گوشت حيوان به وسيله چوبه هاى تير مخصوص بخت آزمايى؛ تمام اين اعمال، فسق و گناه است-امروز، كافران از(زوال) آيين شما،مأيوس شدند؛ بنا بر اين، از آنها نترسيد! و از(مخالفت) من بترسيد! امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين(جاودان) شما پذيرفتم- امّا آنها كه در حال گرسنگى، دستشان به غذاى ديگرى نرسد، و متمايل به گناه نباشند، (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند؛) خداوند، غَفُور و رَحيم است.»(المائدة:3)
« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِري سَبيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْديكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً : اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى گوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد-مگر اينكه مسافر باشيد- تا غسل كنيد. و اگر بيماريد، يا مسافر، و يا«قضاى حاجت» كرده ايد، و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد، و در اين حال، آب(براى وضو يا غسل) نيافتيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! (به اين طريق كه) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد. خداوند، عفوّ كننده و غفور است.»(نساء:43)
وقتي خداوند متعال خودش اجازه ي اين امور را داده است ديگر آمرزش و عفو چه معنايي دارد. بلي اگر معناي لغوي اين كلمات مدّ نظر باشد نه معناي اصطلاحي آنها آنگاه مشكلي وجود نخواهد داشت.


کانال تلگرامی پرسمان: @porseman

سایت موضوعی قرآن و حدیث سایت موضوعی اهل بیت علیهم السلام سایت موضوعی مهدویت سایت موضوعی سیاسی سایت موضوعی معارف
سایت موضوعی اخلاق سایت موضوعی عرفان های نوظهور سایت موضوعی احکام سایت موضوعی مشاوره سایت موضوعی حقوق زن
سایت موضوعی لبخند سایت موضوعی وهابیت سایت موضوعی ادیان سایت نکات قرآن