آيه هاي زير را در صورت امكان واسم تفسير كنيد. (از تفاسيري به جز نمونه)
- آيه 6 سوره انشقاق
- آيه 56 سوره بقره
- آيه 2 سوره ملك
- آيه 35 انبياء
تفسير آيات 6 سوره انشقاق ، 2 سوره ملك ، 35 سوره انبياء از ترجمه الميزان و تفسير آيه 56 سوره بقره از روان جاويد اثر آيه الله ثقفي تهراني تقديم مي شود :

يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ راغب گفته كلمه كدح به معناى تلاش كردن، و خسته شدن است «2». پس در اين كلمه معنى سير است. و بعضى «3» گفته اند: كدح تلاش نفس است در انجام كارى تا اينكه آثار تلاش در نفس نمايان گردد. و بنا بر اين، در اين كلمه معناى سير هم خوابيده، به دليل اينكه با كلمه الى متعدى شده، پس معلوم مى شود كه در كلمه كدح در هر حال معناى سير خوابيده.
و جمله فملاقيه عطف است بر كلمه كادح، و با اين عطف بيان كرده كه هدف نهايى اين سير و سعى و تلاش، خداى سبحان است، البته بدان جهت كه داراى ربوبيت است، يعنى انسان بدان جهت كه عبدى است مربوب و مملوك و مدبر، و در حال تلاشش به سوى خداى سبحان است دائما در حال سعى و تلاش و رفتن بسوى خداى تعالى است، بدان جهت كه رب و مالك و مدبر امر اوست، چون عبد براى خودش مالك چيزى نيست، نه اراده و نه عمل، پس او بايد اراده نكند مگر آنچه كه پروردگارش اراده كرده باشد، و انجام ندهد مگر آنچه را كه او دستور داده باشد، پس بنده در اراده و عملش مسئول خواهد بود.
از اينجا معلوم شد اولا: جمله إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ خود حجتى است بر معاد، براى اينكه توجه فرمودى ربوبيت خداى تعالى تمام نمى شود مگر با عبوديت بندگان، و عبوديت هم تصور ندارد مگر با بودن مسئوليت، و مسئوليت هم تمام نمى شود مگر با برگشتن به سوى خدا و حساب اعمال، اين نيز تمام نمى شود مگر با بودن جزا.
و ثانيا: معلوم شد منظور از ملاقات پروردگار منتهى شدن به سوى او است، يعنى به جايى كه در آن هيچ حكمى نيست جز حكم او، و هيچ مانعى نيست كه بتواند از انفاذحكمش جلوگيرى كند.
و ثالثا: اينكه مخاطب در اين آيه انسان است اما نه از هر جهت، بلكه از همين جهت كه انسان است، پس مراد از اين كلمه جنس انسان است، براى اينكه ربوبيت خداى تعالى عام است و شامل همه چيز و همه انسانها مى شود.
( ترجمه الميزان ،علامه طباطبايي ، ج20 ص 402)
__________________________________________________
(1) مجمع البيان، ج 10، ص 460.
(2) مفردات راغب، ماده كدح.
(3) روح المعانى، ج 30، ص 79.
الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ كلمه حيات در مورد چيزى بكار مى رود كه آن چيز حالتى دارد كه به خاطر داشتن آن حالت داراى شعور و اراده شده است. و كلمه موت به معناى نداشتن آن حالت است، چيزى كه هست به طورى كه از تعليم قرآن برمى آيد معناى ديگرى به خود گرفته، و آن عبارت از اين است كه همان موجود داراى شعور و اراده از يكى از مراحل زندگى به مرحله اى ديگر منتقل شود، قرآن كريم صرف اين انتقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده، هم چنان كه از آيه نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ ... فِي ما لا تَعْلَمُونَ
«1» اين معنا استفاده مى شد، بنا بر اين ديگر نبايد پرسيد: چرا در آيه مورد بحث فرموده: خدا موت و حيات را آفريده مگر مرگ هم آفريدنى است؟ چون گفتيم: از تعليم قرآن برمى آيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست، بلكه به معناى انتقال است. امرى است وجودى كه مانند حيات خلقت پذير است.
علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمى بگيريم، همانطور كه عامه مردم هم چنين مى پندارند، باز خلقت پذير هست، چون اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و مانند كورى و تاريكى، عدم ملكه است، كه حظى از وجود دارد.
[مفاد اينكه در تعليل آفرينش موت و حيات فرمود: لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا]
جمله لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است، و با در نظر گرفتن اينكه كلمه بلاء (كه مصدر ليبلوكم است) به معناى امتحان است، معناى آيه چنين مى شود: خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد، و سپس بميريد، و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است، و براى اين است كه به اين وسيله خوب شما از بدتان متمايز شود، معلوم شود كدامتان از ديگران بهتر عمل مى كنيد، و معلوم است كه اين امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است، براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجه خواهد شد.
__________________________________________________
(1) ما در ميان شما مرگ را مقدر ساختيم ... در آنچه كه نمى دانيد. سوره واقعه، آيه 60 و 61.

آيه مورد بحث علاوه بر مفادى كه گفتيم افاده مى كند، اشاره اى هم به اين نكته دارد كه مقصود بالذات از خلقت رساندن جزاى خير به بندگان بوده، چون در اين آيه سخنى از گناه و كار زشت و كيفر نيامده، تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده خلقت حيات و موت براى اين است كه معلوم شود كداميك عملش بهتر است. پس صاحبان عمل نيك مقصود اصلى از خلقتند، و اما ديگران به خاطر آنان خلق شده اند.
ذيل آيه هم كه مى فرمايد: وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ مطالب صدر را تاييد نموده مى فهماند او عزيز است، چون ملك مطلق و قدرت مطلقه خاص او است، پس هيچ كس نيست كه بر او غالب شود، و اگر مخالفين و عاصيان خود را قدرت مخالفت و عصيان داده به منظور آزمايش بوده، و به زودى از آنان انتقام مى گيرد. و نيز مى فهماند او غفور است، چون از بسيارى گناهان در دنيا عفو مى كند، و بسيارى از آنها را به طورى كه وعده داده در آخرت مى آمرزد.
و در عين حال با آوردن اين دو نام، هم عاصيان را تخويف كرد و هم تطميع نمود، چون وقتى اين دو نام در سياق دعوت ذكر شوند، تخويف و تطميع را مى رساند.
اين را هم بايد دانست كه مضمون آيه شريفه صرف ادعاى بدون دليل نيست، و آن طور كه بعضى پنداشته اند نمى خواهد مساله خلقت مرگ و زندگى را براى آزمايش، در دلها تلقين كند. بلكه مقدمه اى بديهى و يا نزديك به بديهى است كه به لزوم و ضرورت بعث براى جزا حكم مى كند. براى اينكه انسانى كه به زندگى دنيا قدم نهاده، دنيايى كه دنبال آن مرگ است، ناچار عملى و يا به عبارتى اعمالى دارد كه آن اعمال هم يا خوب است يا بد ممكن نيست عمل او يكى از اين دو صفت را نداشته باشد، و از سوى ديگر به حسب فطرت مجهز به جهازى معنوى و عقلايى است، كه اگر عوارض سويى در كار نباشد او را به سوى عمل نيك سوق مى دهد، و بسيار اندكند افرادى كه اعمالشان متصف به يكى از دو صفت نيك و بد نباشد و اگر باشد در بين اطفال و ديوانگان و ساير مهجورين است.
و آن صفتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مى شود، و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود به شمار مى رود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است، مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مى شود به بار دادن درخت، پس فلان ميوه كه بار آن درخت است هدف و غايت هستى آن درخت محسوب مى شود، و معلوم مى شود منظور از خلقت آن درخت همان ميوه بوده، و همچنين حسن عمل و صلاح آن، غايت و هدف از خلقت انسان است، و اين نيز معلوم است كه صلاح و حسن عمل اگر مطلوب است براى خودش مطلوب نيست، بلكه بدين جهت مطلوب است كه در به هدف رسيدن موجودى ديگر
دخالت دارد. آنچه مطلوب بالذات است حيات طيبه اى است كه با هيچ نقصى آميخته نيست، و در معرض لغو و تاثيم قرار نمى گيرد، بنا بر اين بيان، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً «1».
الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ...
آن خدايى كه هفت آسمان را آفريد، در حالى كه طباق هستند، يعنى مطابق و مثل همند. البته مفسرين اينطور احتمال داده اند. و ما در تفسير سوره حم سجده مطالبى كه مى توانستيم در اين باره ايراد كنيم ايراد نموديم.

(ترجمه الميزان ،ج19،ص586)

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ.
كلمه نفس- آن طور كه دقت در موارد استعمالش افاده مى كند- در اصل به معناى همان چيزى است كه به آن اضافه مى شود پس نفس الانسان به معناى خود انسان و نفس الشي ء به معناى خود شى ء است و نفس الحجر به معناى همان حجر (سنگ) است.
بنا بر اين اگر اين كلمه به چيزى اضافه نشود هيچ معنايى ندارد و نيز با اين بيان هر جا استعمال بشود منظور از آن تاكيد لفظى خواهد بود مثل اينكه مى گوييم جاءنى زيد نفسه- زيد خودش نزد من آمد و يا منظور از آن تاكيد معنا است مثل اينكه مى گوييم: جاءنى نفس زيد- خود زيد نزد من آمد و در همه موارد استعمالش حتى در مورد خداى تعالى به همين منظور استعمال مى شود هم چنان كه فرمود: كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ «1» و نيز فرموده: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ «2» و نيز فرمود: تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ «3» ليكن بعد از معناى اصلى استعمالش در شخص انسانى كه موجودى مركب از روح و بدن است شايع گشته و معناى جداگانه اى شده كه بدون اضافه هم استعمال مى شود مانند اين آيه شريفه كه مى فرمايد: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها «4» يعنى از يك شخص انسانى و نيز مانند آيه مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً «5» يعنى كسى كه انسانى را بكشد و يا انسانى را زنده كند. و اين دو معنا كه گفته شد هر دو در آيه كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها استعمال شده چون نفس اولى به معناى دومى (انسان) و دومى به معناى اولى (معناى مضاف اليه) است و معنايش اين است كه هر كسى از خودش دفاع مى كند. آن گاه همين كلمه را در روح انسانى استعمال كردند چون آنچه مايه تشخص شخصى انسانى است علم و حيات و قدرت است كه آن هم قائم به روح آدمى است و اين معنا در آيه شريفه أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ «1» و اين دو معنا يعنى معناى دوم و سوم در غير انسان يعنى نباتات و حيوانات بكار نرفته مگر از نظر اصطلاح علمى مثلا به يك گياه يا يك حيوان نفس گفته نمى شود و نيز به مبدأ مدبر جسم او كه جان او است نيز نفس گفته نمى شود، بلكه گاهى هم كه به خون نفس مى گويند آن نيز براى اين است كه جان جانداران بستگى به آن دارد و از همين باب مى گويند فلان حيوان نفس سائله (خون جهنده) دارد و آن ديگرى ندارد.
و نيز در لغت در باره هيچ يك از ملك و جن كلمه نفس به دو اطلاق مذكور اطلاق نمى شود هر چند كه اعتقاد همه اين است كه ملائكه و جن نيز حيات دارند و نيز در قرآن كريم با اينكه صراحتا براى جن مانند انسان تكليف و مرگ و حشر قائل شده فرمود: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ «2» و نيز فرموده: فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ «3» و نيز فرمود: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً يا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ «4» اين آن چيزى است كه از معناى نفس در عرف لغت به دست آمده.
[معنى و موارد استعمال كلمه موت- مرگ]
و اما كلمه موت اين كلمه به معناى نداشتن حيات و آثار حيات از شعور و اراده است البته نداشتن كسى و چيزى كه مى بايست داشته باشد و قابليت داشتن آن را دارا باشد هم چنان كه خداى عز و جل فرموده: وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ «5» و در باره اصنام و بتها فرموده: أَمْواتٌ «6» غَيْرُ أَحْياءٍ «7» البته براى اين كلمه معانى ديگرى نيز هست يكى معناى فلسفى كه موت را عبارت مى دانند از مفارقت روح از بدن و قطع علاقه تدبيرى آن و ديگرى
معنايى است كه در روايات از آن جمله در حديث نبوى آمده كه آن را عبارت دانسته از انتقال از خانه اى به خانه اى ديگر.
ولى اين معانى را نمى توان معناى لغوى كلمه دانست بلكه معنايى است كه يا عقل در آن دخالت كرده و يا نقل، و اين معنا كه ما براى موت نقل كرديم وصف آدمى است به اعتبار بدنش و اما روح آدمى در هيچ جاى كلام خداى تعالى چيزى كه به اتصاف آن به موت گويا باشد وجود ندارد هم چنان كه در باره اتصاف ملائكه به آن در كلام خداى تعالى چيزى وجود ندارد.
__________________________________________________
(1) جانهايتان را از بدن بيرون كنيد تا به عذاب خوارى كيفر شويد. سوره انعام، آيه 93.
(2) جن و انس را نيافريدم مگر براى اينكه عبادتم كنند. سوره ذاريات، آيه 56.
(3) در امتهايى از جن و انس كه قبل از ايشان بودند. سوره احقاف، آيه 18.
(4) و وقتى همه را محشور كرد مى فرمايد اى گروه جن شما از انس فزونى گرفتيد. سوره انعام، آيه 128.
(5) نخست مردگانى بوديد كه خدا زنده تان كرد و باز مرده تان مى كند. سوره بقره، آيه 28.
(6) اگر در باره بتها به اينكه استعداد حيات و قابليت آن را ندارند اطلاق به موت كرده و فرموده:
أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ براى اين است كه قرآن كريم همواره با بتها معامله ذوى العقول نموده زنده شان فرض مى كند. (مترجم).
(7) اينها مرده و از حيات بى بهره اند. سوره نحل، آيه 21.
__________________________________________________
(1) رحمت را بر خود واجب كرده است. سوره انعام، آيه 12.
(2) خدا شما را از خودش بيم مى دهد. سوره آل عمران، آيه 28.
(3) آنچه در من است تو مى دانى ولى آنچه در تو است من نمى دانم. سوره مائده، آيه 116.
(4) خدا آن كسى است كه شما را از يك نفس (يك شخص) خلق كرده و همسر او را هم از او قرار داد. سوره اعراف، آيه 189.
(5) كسى كه نفسى را بدون نفس و يا بدون فساد در زمين بكشد مثل اين است كه همه مردم را كشته باشد و كسى كه آن را زنده كند مثل اين است كه همه مردم را زنده كرده باشد. سوره مائده، آيه 32.
و اما اينكه فرموده: كُلُّ شَيْ ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ «1» و يا فرموده: وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ «2» ان شاء اللَّه به زودى خواهد آمد كه هلاك در آيه اول و صعقه در آيه دوم غير موت است هر چند كه احيانا با موت هم منطبق مى شود.
[معناى جمله: كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ و اختصاص مفاد آن به نوع انسان ]
پس از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه اولا مراد از نفس در جمله كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ انسان است- كه استعمال دومى از استعمالات سه گانه اين كلمه است- نه روح انسانى چون معهود كلام خدا نيست كه نسبت موت را به روح انسانى داده باشد تا ما آيه را هم حمل به آن كنيم.
و ثانيا آيه شريفه عموميتش تنها در باره انسان ها است كه شامل ملائكه و جن و ساير حيوانات نمى شود هر چند كه بعضى از نامبردگان از قبيل جن و حيوان متصف به آن بشوند. و يكى از قرائنى كه اختصاص آيه به انسان را مى رساند جمله اى است كه قبل از آن واقع شده و مى فرمايد: وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ و نيز جمله اى است كه بعد از آن واقع شده و مى فرمايد: وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً چون به طورى كه توضيحش را خواهى ديد قبل و بعد آيه سخن از انسان است.
بعضى «3» از مفسرين گفته اند كه مراد از نفس در آيه شريفه روح است كه خلاف آن را فهميدى. جمعى «4» ديگر اصرار ورزيده اند كه آيه را آن چنان عموميت دهند كه شامل انسان و فرشتگان و جن و ساير حيوانات و حتى نباتات هم در صورتى كه حيات حقيقى داشته باشد بشود ولى شما خواننده عزيز اشكال اين را نيز فهميدى.
__________________________________________________
(1) هر چيزى هالك است مگر وجه او. سوره قصص، آيه 88.
(2) وقتى در صور دميده مى شود همه كسانى كه در آسمان و زمينند دچار صعقه و مدهوشى مى شوند. سوره زمر، آيه 68. [.....]
(3) روح البيان، ج 5، ص 478.
(4) مجمع البيان، ج 7، ص 46، و روح المعانى، ج 17، ص 45.

و از سخنان عجيبى كه در بيان عموميت آيه زده اند سخن فخر رازى در تفسير كبير است كه بعد از تقرير اينكه آيه شريفه عام است و هر صاحب نفسى را شامل مى شود گفته است: آيه شريفه تخصيص خورده چون خداى تعالى خودش نيز داراى نفس است هم چنان كه فرمود: تَعْلَمُ ما فِي نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ و مى دانيم كه كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ شامل او نمى شود علاوه بر اين مرگ بر او محال است و نيز در جمادات تخصيص خورده چون آنها نيز نفوس دارند ولى نمى ميرند. سپس گفته و عامى كه تخصيص خورده باشد در غير مورد تخصيص حجت است پس بر طبق ظاهرش عمل مى شود در نتيجه همين آيه كلام فلاسفه را باطل مى كند كه گفته اند: ارواح بشرى و عقول مفارقه و نفوس فلكيه مرگ ندارند «1».(1) تفسير فخر رازى، ج 22، ص 169.

و ما در اشكال به آن مى گوييم:
اولا: نفس به معنايى كه بر خداى تعالى و بر هر چيز اطلاق مى شود نفس به استعمال اولى از استعمالات سه گانه است كه گذشت و گفتيم جز با اضافه استعمال نمى شود ولى نفسى كه در آيه شريفه مورد بحث است اضافه به چيزى نشده و اين خود دليل روشنى است كه مراد از آن استعمال اولى نيست پس باقى مى ماند يكى از دو استعمال ديگر و چون در سابق گفتيم كه استعمال سومى هم مراد نيست باقى مى ماند استعمال دومى.
و ثانيا: اينكه جمادات را از موت استثنا كرد صحيح نيست و با آيه كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ و جمله أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ و امثال آن منافات دارد زيرا در اين جملات موت را به جمادات نسبت داده.
و ثالثا: اينكه گفت: همين آيه كلام فلاسفه را باطل مى كند كه گفته اند ...
اشتباه است، براى اينكه مساله مورد بحث فلاسفه مساله اى است عقلى، كه طريقه تحقيق در آن برهان است، و برهان حجتى است مفيد يقين، اگر حجتى كه فخر و امثال وى عليه اين برهان اقامه نموده، و يا بعضى از آن حجت ها، آن طور كه خودشان ادعا نموده اند، برهانى باشد، باعث مى شود كه ديگر آيه در مقابل آن ظهورى نداشته باشد، و با در نظر گرفتن اينكه ظهور حجتى است ظنى، ديگر چطور تصور مى شود برهان آقايان با ظن به خلاف جمع شود؟ و اگر حجت ايشان برهان و مفيد علم نباشد، مسائل مورد نظرشان هم ثابت نمى شود، و وقتى ثابت نشود، ديگر حاجتى به ظهور آيه كه ظن به خلاف است باقى نمى ماند.
جمله كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ همانطور كه تقرير و تثبيت مضمون وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ ... است، همچنين توطئه و زمينه چينى براى جمله بعدى است، كه مى فرمايد: وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً- يعنى ما شما را به آنچه كراهت داريد از قبيل مرض و فقر و امثال آن، و به آن چه دوست داريد، از قبيل صحت و غنى و امثال آن، مى آزماييم، آزمودنى- گويا فرموده: هر يك از شما را به حياتى محدود، و مؤجل زنده مى داريم، و در آن حيات به وسيله خير و شر امتحان مى كنيم، امتحان كردنى، و سپس به سوى پروردگارتان بازگشت مى كنيد، پس به له و عليهتان حكم مى كند.
در اين جمله به علت حتمى بودن مرگ نيز اشاره كرده، و آن اين است كه اصولا زندگى هر كسى حياتى است امتحانى و آزمايشى، و معلوم است كه امتحان جنبه مقدمه دارد و غرض اصلى متعلق به خود آن نيست، بلكه متعلق به ذى المقدمه است، و اين نيز روشن است كه هر مقدمه اى ذى المقدمه اى دارد، و بعد از هر امتحانى موقفى است كه در آن موقف نتيجه امتحان معلوم مى شود، پس براى هر صاحب حياتى مرگى است حتمى، و بازگشتى است به سوى خداى سبحان، تا در آن بازگشت در باره اش داورى شود.

(ترجمه الميزان ،ج14،ص403-407)


[سوره البقرة (2): آيه 56]
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (56)

ترجمه
پس برانگيختيم شما را بعد از مردنتان باشد كه شما شكرگزار شويد
. تفسير
حاصل مراد از اين آيه در آيه قبل بيان گرديد فيض ره فرموده كه بعث مقيد بموت شده است براى آنكه معلوم شود از بيهوشى نبوده و در اين آيه دلالت است بر جواز رجعت كه اصحاب ما اماميه قائل بآن شده اند بموجب روايات منقوله از ائمه اطهار عليهم السلام و احتجاج نموده است باين آيه امير المؤمنين (ص) بر ابن كوا كه منكر رجعت بوده و اين روايت را اصبغ بن نباته نقل نموده است و قمى فرموده كه اين دليل است بر رجعت در امت محمد صلى اللّه عليه و آله چون پيغمبر (ص) فرموده نبوده است در بنى اسرائيل چيزى مگر آنكه در امت من است مانند آن، بنظر حقير كسيكه مراجعه بآيات و اخبار ائمه اطهار نمايد در باب رجعت و اهل انصاف باشد و ذهنش مسبوق بشبهه نباشد يقين مينمايد بوقوع رجعت در اين امت بنحو اجمال چون اخبار در اين باب متواتر بلكه فوق حد تواتر است و دلالت دارد بر آنكه اصل رجعت بلكه رجعت آل محمد (ص) حق است ولى كيفيت آن يقينى نميشود و از حضرت صادق (ص) روايت شده است كه از ما نيست كسيكه مؤمن نباشد برجعت ما و مقر نباشد بمتعه ما ولى انصاف آنستكه ضرورى دين و مذهب هم نيست چنانچه شيخ استاد ما قدس سره هم بهمين تقريب بيان فرمودند و بعقيده اين بنده كسيكه بخواهد اثبات رجعت را بنمايد بايد جواب از برهان ابطال تناسخ بدهد يا ملتزم شود كه رجعت بكيفيتى است كه تناسخ لازم نمى آيد چون عمده نظر منكران رجعت بلزوم تناسخ است و الا همه قائلند به آنكه ظواهر اخبار بلكه آيات دلالت بر رجعت دارد و اگر مانع عقلى نداشته باشد بايد قبول كرد اگرچه در مجمع و منهج موانع ديگرى تصور شده و جواب فرموده اند از قبيل اضطرار بمعرفت و اغراء بمعصيت و انحصار اعجاز بپيغمبر ولى انصاف آنستكه اينها مانع نيست اگر جواب هم نميفرمودند واضح بود و اشكال مهم همانست كه عرض شد و شيخ صدوق ره هم در ذيل عبارت اعتقادات اشاره ميفرمايد ولى جواب نفرموده و منكر معاصر چندى قبل از نشر خبر انكارش در مجلس خصوصى كه حقير حضور داشتم طرح اين شبهه را نمود و قدرى مباحثه كرديم گمان ميكنم منشأ شبهه او هم همان دو برهان ابطال تناسخ است كه در شرح منظومه متعرض شده و حق آنستكه آن دو برهان در رجعت جارى نيست به اين معنى كه رجعت تناسخ نيست و با آنكه بناى بنده در اين كتاب بر تعرض شبهات نبوده چون دفع اين شبهه در باب معاد جسمانى هم لزوم دارد و از شبهات مشگله است كه بعضى را وادار بانكار معاد جسمانى نموده است و خداوند جوابش را بقلب اين ناچيز الهام فرموده ناچارم متعرض شوم شبهه اول آنكه بدن بمجرد آنكه قابل افاضه نفس شود چون بخل در مبدء فياض نيست افاضه نفس باو ميشود و اگر بخواهد نفس مستنسخه و بعبارت ساده روح از قالب جدا شده هم باو تعلق گيرد لازم مى آيد يكنفر دو نفر شود چون شخصيت هر كس بنفس و روح او است و آن بدن يك روح كه بمجرد قابليت پيدا كرد اگر روح ديگر هم در او دميده شود دو روح پيدا ميكند و دو نفر ميشود با آنكه يكنفر است و جواب آنستكه بمجرد قابليت همان روح جدا شده باو افاضه ميشود نه غير او و اگر گفته شود سنة اللّه جارى شده است كه از خزانه غيب خود بقابل روح دهد ميگوئيم اين روح هم وقتى از قالب جدا شد داخل در خزانه غيب ميشود و اگر گفته شود اولويتى نيست براى اين روح و غير او از ارواح موجوده در عالم غيب در سلسله طوليه نزوليه ميگوئيم اولويت انس آنروح است باين بدن و اين موجب شده است كه خداوند آن روح را از بين ساير ارواح اختصاص باين بدن داده است در مقام رجعت بعلاوه احاطه بتمام خصوصيات و مناسبات ارواح و اجساد براى ما مقدور نيست تا قطعا بگوئيم هيچ مرجحى از براى اختصاص اين روح باين بدن نيست و چون معصوم خبر داده است لابد بايد بگوئيم مرجحى موجود بوده و فعل خداوند جزاف نيست بلى اين برهان كه جمهور حكما اقامه نموده اند تام است در محل خود كه ابطال تناسخ است و آن آنستكه روح انسان بعد از مفارقت از بدن تعلق گيرد ببدن يكى از حيوانات بطوريكه يك شخص در خارج هم
حيوان باشد هم انسان و اين علاوه بر آنكه محال است بفرمايش صدوق ره كفر است چون موجب ابطال بهشت و دوزخ است شبهه دوم برهان صدر المتالهين است بر ابطال تناسخ و خلاصه آن آنستكه نفس بايد بتدريج كامل شود بتكميل بدن و از قوه بفعل آيد پس اگر نفس مستنسخه ببدن تعلق گيرد لازم آيد يك شي ء هم بالقوه باشد هم بالفعل چون تركيب روح و بدن تركيب اتحادى است و تركيب اتحادى طبيعى محال است بين دو چيز كه يكى بالقوه است و ديگرى بالفعل حاصل شود زيرا احكام احد المتحدين نسبت بديگرى سارى و جارى است و جواب آنستكه اين برهان در بدو امر صحيح است چون نفس جسمانية الحدوث و روحانية البقا است و بعد از تكميل و رسيدن بفعليت و جدا شدن بامر الهى يا عارضه دنيوى از قبيل كشته شدن و آجال معلقه مانعى ندارد ثانيا بهمان بدن تعلق گيرد چون هر دو فعلى هستند و اتحاد ما بالفعل و ما بالقوه لازم نميآيد و نيز مانعى ندارد كه تعلق گيرد ببدن ديگرى كه خداوند بيد قدرت خود خلق فرموده يا ببدنيكه خود آن نفس بحول و قوه الهى ايجاد كرده چنانچه اين قسم از تناسخ را حكما هم قائل شده اند و تناسخ تمثلى نام نهاده اند و تمثل جبرئيل را بصورت دحيه كلبى از اين قبيل ميدانند و هر يك از اين معانى در باب رجعت ممكن است و بمناسبت مقامات بايد قائل شد چون كيفيت رجعت چنانچه اشاره شد معلوم نيست و شايد بشود گفت بامر خداوند پرده از چشم اهل عصر برداشته ميشود كه آنها را با بدن ملكوتى مشاهده مينمايند چنانچه اين معنى بيكى از عرفاء معاصرين نسبت داده شده است ولى انصاف آنستكه اين معنى خلاف ظاهر لفظ رجعت است و با ظواهر اخبار هم وفق ندارد و شيخ صدوق ره فرموده كتابى در رجعت عزم دارم بنويسم و كيفيت آنرا بيان نمايم از اينجا هم استظهار ميشود كه شيخ كيفيت آنرا از اعتقادات اماميه نميدانسته لذا بيان نفرموده ولى اصل رجعت را مسلم ميدانسته و باين جهت ذكر فرموده در هر حال حق مطلب آنستكه در اين باب از دو طرف افراط و تفريط شده است عدل و انصاف همانبود كه عرض شد و چون مسئله عملى نيست بحث در آن زيادتر از اين لزوم ندارد بهتر آنستكه وارد در مقصد اصلى شويم ظاهر آنستكه اين عده همان اشخاص بودند كه معذب بصاعقه شدند چنانچه در روايت احتجاج امير المؤمنين بر ابن كوا تصريح شده و آنحضرت بترتيب آيات استدلال بر مقصود فرموده است و اين خود دليلى است بر حجيت ترتيب آيات كه سابقا اشاره شد و از روايت منقوله از حضرت رضا (ع) و تفسير امام (ع) كه در ذيل آيه قبل اشاره بآن شد معلوم ميشود كه اين عده طولى نكشيد كه زنده شدند و در منهج يكشبانه روز تعيين نموده است در هر حال اينها قبل از تفرق بدن زنده شدند و اين قبيل احياء موتى ابدا اشكالى ندارد چون تقريبا مانند خواب سنگين و بيهوشى شديدى است كه بكلى حواس زائل ميشود در خواب هم نفس از تدبير ظاهر بدن دست برميدارد و حيات بدن عبارت است از تعلق تدبيرى نفس بآن و باين جهت گفته اند خواب برادر مرگ است در قرآن هم اشاره باين معنى شده است كه انشاء اللّه تعالى در محل خودش بيان خواهد شد و در خواب اسرار و دقائقى است كه اگر كسى بآنها توجه نمايد نمونه از عالم غيب بدست مى آورد.
(تفسير روان جاويد ،ج1 ص 87-90)


کانال تلگرامی پرسمان: @porseman

سایت موضوعی قرآن و حدیث سایت موضوعی اهل بیت علیهم السلام سایت موضوعی مهدویت سایت موضوعی سیاسی سایت موضوعی معارف
سایت موضوعی اخلاق سایت موضوعی عرفان های نوظهور سایت موضوعی احکام سایت موضوعی مشاوره سایت موضوعی حقوق زن
سایت موضوعی لبخند سایت موضوعی وهابیت سایت موضوعی ادیان سایت نکات قرآن