ديدگاه اهل سنت نسبت به واقعه غدير خم با ذكر نظر امام غزالي و اشاره به منابع؟

ديدگاه شيعه و اهل سنت را در قالب چند سوال و پاسخهاي آنها از کتاب امام شناسي تقديم ميداريم.
پرسش 61 . آيا غدير خم دليل بر امامت حضرت على(ع) است؟ شيعه چه دليلى براين مطلب دارد؟
از نظر شيعه واقعه غدير خم سندى قطعى و غيرقابل انكار بر امامت و پيشوايى حضرت على پس از رحلت پيامبر و لزوم پيروى از آن حضرت است. اين مسأله از چهار طريق قابل بررسى است:
1. معنا كاوى واژه ولايت،
2. آيات قرآن،
3. تفسير پيامبر،
4. قرائن و شواهد خارجى. يك. معناى ولايت‏
واژه ولايت در معانى مختلفى چون مالك، آزادكننده، نزديك، همسايه، ياور، اولى و سزاوارتر به كارى و... به كار رفته است. ليكن لغت شناسان و فرهنگنامه‏ها عمدتاً كلمه ولايت و مشتقات آن مانند مولى و ولى را به معناى سرپرستى، عهده‏دارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كرده‏اند. در اين جا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش از كتاب‏هاى لغت اهل سنت نقل مى‏شود:
- راغب اصفهانى مى‏نويسد: وِلايت، يعنى يارى كردن و وَلايت يعنى زمامدارى و سرپرستى امور، و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نيز در همين معنا به كار مى‏رود. الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570.
- ابن اثير مى‏نويسد: ولى؛ يعنى ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولى آن است. سپس مى‏گويد: و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على (ع) گفت: «تو مولاى هر مومنى شدى»؛ يعنى «ولى مؤمنان گشتى». ابن اثير، ابوالحسن على بن عبدالواحد، النهايه فى غريب الحديث و الاثر، ج 5، ص 227.
- صاحب صحاح اللغه مى‏نويسد: هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى او است. الجوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح فى لغه العرب، تحقيق احمد بن عبدالغفورعطار، بيروت، دارالعلم للملايين، ج 6، ص 2528.
- مقاييس اللغه آورده است: هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد، ولى او است. معجم مقاييس اللغه، ج 6، ص 141. دو. آيات قرآن‏
در رابطه با حادثه غدير سه آيه نازل شده است:
1. آيه ابلاغ،
2. آيه اكمال دين،
3. آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ».
پيوند دو آيه پيشين با واقعه غدير و چگونگى دلالتشان بر مسأله امامت از نظر گذاشت بنگريد پرسش‏هاى 11. 12.. آنچه اكنون بايد مورد توجه قرار داد آيه سوم است.
براساس آنچه در منابع شيعه و سنى علامه امينى، در كتاب الغدير 30 مورد از منابع اهل سنت را در اين رابطه بررسى و معرفى كرده است. بنگريد: الغدير، ج 1، ص 246-239. روايت شده است پس از انتشار سخنان پيامبر در غدير خم، شخصى به نام «جابر بن نظر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» نزد پيامبر آمد و عرض كرد:
«اى محمد از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم. اما به اين حد راضى نگشتى و پسرعمويت را بر ما سرورى بخشيدى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، على مولاى او است». اكنون بگو اين سخن را از پيش خود گفتى، يا از جانب خدا؟ پيامبر فرمود: «سوگند به آن كه جز او خدايى نيست اين مطلب از سوى خداوند است».
در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت در حالى كه مى‏گفت: خدايا! اگر آنچه محمد مى‏گويد حق است پس سنگى بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از جانب حق سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ»؛ معارج(70)، آيات 3-1. «پرسنده‏اى از عذاب واقع شونده‏اى پرسيد كه اختصاص به كافران دارد (و) آن را بازدارنده‏اى نيست. (و) از جانب خداوند صاحب درجات (و مراتب) است».
قرآن در اين آيه لجاجت شخص مورد نظر را نكوهيده و آن را گونه‏اى از كفر قلمداد كرده كه در بردارنده عذابى نابخشودنى است. بنابراين قرآن در اين باره سه آموزه دارد:
1. الهى بودن جريان غدير را تأييد مى‏كند.
2. برداشت امامت و رهبرى امام على(ع) از سخنان پيامبر را تأييد مى‏كند.
3. مخالفت و عناد با مسأله فوق را كفر و مستوجب عقاب معرفى مى‏كند. اين همه خود نشانگر اهميت و جايگاه عظيم مسأله امامت در كنار رسالت است. سه. توضيح پيامبر
بهترين شارح و بيانگر مراد گوينده يك سخن خود اوست و چه حجتى قاطع‏تر از تفسير و توضيح گوينده بر معنا و مراد او از كلامش؟ روايات متعددى در منابع شيعه و سنى وجود دارد كه پيامبر(ص) در برابر پرسش ديگران به توضيح مراد خويش از چگونگى ولايت اميرمؤمنان(ع) پرداخته‏اند. اكنون به جهت اختصار به ذكر دو روايت بسنده مى‏كنيم:
3-1. حسين بن اسماعيل جرجانى به سند خود از پيامبر نقل مى‏كند كه از آن حضرت در مورد معناى «من كنت مولاه على مولاه» پرسيدند حضرتش پاسخ داد: خدا مولاى من است يعنى او بر من نسبت به خودم و تصرف در امورم اولوليت دارد و با وجود او من از خود اختيارى ندارم. مراد در اينجا اختيار تشريعى است، يعنى برخلاف دستور او مجاز به تصرف در امور نيستم و تنها بايد اوامر او را پيروى كنم. من نيز مولاى مؤمنانم يعنى به تصرف در امور آنان بر خودشان مقدم هستم و در عرض من آنان نبايد از پيش خودكارى بكنند، و هر كس كه من مولاى او و مقدم بر او از خودش مى‏باشم و با وجود من اختيارى از خود ندارد، پس على مولاى اوست و از نفس خودش بر او مقدم است و با وجود على نبايد از پيش خود كارى كند». شمس الاخبار، ص 38، به نقل از: صلوه العارفين؛ الغدير، ج 1، ص 386.
3-2. شيخ الاسلام حموينى آورده است كه در روز غدير وقتى پيامبر فرمودند: «من كنت مولاه فعلى مولاه...» سلمان برخاست و پرسيد: اى رسول‏خدا! اين چگونه ولايتى است؟ پيامبر فرمود: «ولايتى مانند ولايت من؛ هر كس كه من نسبت به خودش بر او سزاوارترم پس على نيز بر او از خودش سزاواتر است». «ولاء كولاى، من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه»، الغدير، ج 1، ص 387.
جهت آگاهى بيشتر بنگريد: همان، ص 390-386. چهار. قرائن و شواهد
4-1. معرفى ثقلين؛ چنان كه گذشت پيامبر(ص) در موارد متعددى به معرفى اهل بيت و تعيين راهبرد دائمى پيروى از قرآن و عترت پرداخته‏اند از جمله حضرتش در جريان غدير فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى»؛ «من در ميان شما دو چيز گران‏بها به وديعت مى‏گذارم: كتاب خدا و عترتم را». در اين جا پيامبر اهل بيت(ع) را در كنار قرآن قرار داد و التزام به آن دو را راه نجات و رستگارى معرفى نمود و در رأس عترت طاهرين مسأله ولايت امام على(ع) را بيان نمود. اين مسأله نشان مى‏دهد كه ولايت امام على(ع) سرآغاز پيروى جدايى‏ناپذير از قرآن و عترت است و اين همان امامت و زعامت بلافصل آن حضرت در امور دينى و دنيايى است.
4-2. پيامبر در مقدمه سخن به مسأله ايفاى رسالت و اولويت خود بر مؤمنان انگشت گذارده و از مردم در اين رابطه اقرار گرفتند؛ سپس بلافاصله موضوع ولايت امام على(ع) را طرح نمودند. اين نشان مى‏دهد كه نوع ولايت مطرح شده در اين جا از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبر بر مؤمنان است كه به موجب آن پيامبر خدا حق تقدم و تصرف بلامنازع در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد.
4-3. اينكه پيامبر(ص) پس از طرح ولايت على‏بن ابى‏طالب(ع) بى‏درنگ دست به دعا برداشته و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مى‏فرستد، قرينه روشنى است بر اين كه ولايت مورد نظر از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه چيزهايى مانند محبت و علاقه قلبى صرف، زيرا آنچه با اطاعت، نصرت و يارى همگانى جامعه تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه امورى چون صرف محبت و علاقه قلبى.
4-4. اعلام همگانى؛ مسأله غدير از عمومى‏ترين خطاب‏هاى پيامبر بوده است. زيرا: اولاً، آن حضرت مكانى پيش از جدا شدن و انشعاب مسافران را انتخاب كرد تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند.
ثانياً، دستور داد به كسانى كه از آن مكان گذشته بودند خبر داده شود كه برگردند و براى كسانى كه هم عقب مانده بودند بمانند تا از راه برسند.
ثالثاً، دستور داد شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند.
اين همه دلالت بر اين دارد كه مسأله مورد نظر براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است. اين در شرايط آخر عمر پيامبر(ص) كه همه احكام و عقايد دينى بيان شده، با هيچ چيز سازگار نيست جز با مسأله امامت و خلافت كه بدون اعلام صريح و قاطع آن براى عموم، استمرار خط رسالت گرفتار مشكل خواهد بود و دين ناقص خواهد ماند. اگر چنين نباشد آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان در آخرين سخنرانى عمومى خود براى جمعيت باشكوه حج‏گزاران، در آن گرماى سوزان مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات با آنان سخن بگويد و از همه آنچه گذشت معنا و مقصودى كمتر از تعيين تكلف آينده مسلمانان و ارائه راهبردى جهت حفظ سلامت و صيانت دينى و رهبرى دينى امت داشته باشد و مثلاً صرفاً در پى اعلام دوستى و محبت حضرت على(ع) باشد.
4-5. چنان كه در بحث از آيه اكمال گذشت، پيامبر(ص) پس از اعلام ولايت اميرمؤمنان فرمود: «الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من». در اين جا بايد توجه داشت كه حتى اگر كسى نزول آيه اكمال را در رابطه با واقعه غدير نپذيرد، خود سخن پيامبر در اين باره كه ولايت امام على را اكمال دين معرفى مى‏كند دليل روشنى بر مقصود آن حضرت از ولايت امامت و زعامت است.
نكته مهم در اين جا اين است كه:
اولاً چه معنايى از ولايت غير از امامت كه استمرار خط رسالت و تداوم آن است با اكمال دين سازگار است؟ افزون بر آن اگر معناى ديگر مانند ولايت محبت در نظر باشد ديگر قيد «بعد از من» زايد است زيرا محبت حضرت على(ع) مقيد به زمان پس از رحلت پيامبر نيست. معنا ندارد منظور پيامبر را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على با حيات پيامبر قابل جمع است و تنها رهبرى امام على(ع) است كه پس از آن حضرت مورد نظر است زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.
4-6. پس از اين واقعه پيامبر فرمود: «مرا مبارك باد گوييد! خداى تعالى مرا نبوت عطا فرمود و اهل بيتم را امامت». بنگريد: الغدير، ج 1، ص 274.
4-7. پس از سخنان پيامبر مردم با حضرت على(ع) بيعت كردند به طورى كه سرور و شادمانى و مبارك باد گويى و بيعت سه روز به طول انجاميد الغدير، ج 1، ص 283-269. افزون بر عموم مردم سركردگانى چون ابوبكر، عمر و عثمان و... با آن حضرت بيعت كردند. عمر بن الخطاب در بيعت با آن حضرت گفت: «هنيئاً لك يابن ابى‏طالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنه»؛ الغدير، ج 1، ص 272..
نكته اساسى در اين جا اين است كه بيعت با هيچ معنايى جز خلافت و اولويت سازگار نيست و سخنان كسانى چون ابوبكر و عمر در اين بيعت نيز به همين معنا قابل حمل است.
4-8. همه حاضران از خطابه پيامبر مسئله امامت و پيشوايى حضرت على(ع) را فهميدند و بلافاصله حسان بن ثابت انصارى از پيامبر اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن مى‏گويد:
فقال له قم يا على! فاننى رضيتك من بعدى اماما و هاديا
پيامبر به او فرمود: اى على! برخيز خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى‏باشى.
ذكر اين نكته بايسته است كه:
اولاً، «تقرير»؛ يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبر در برابر يك سخن يا رفتار نزد همه مسلمانان حجت و جز سنت است. بنابراين اگر مسئله غدير معنايى غير از امامت داشت چرا پيامبر سخنان حسان بن ثابت را نفى نكردند، بلكه تأييد كرده او را تشويق فرمود.
ثانياً، اين مسأله نشان مى‏دهد كه ديگران هم دقيقاً همين معنا را از واقعه غدير فهميده‏اند. اگر چنين نبود اعتراض نكردند كه منظور پيامبر امامت و هدايت امت نبوده است.
در بسيارى از سخنان ديگر صحابه نيز همين معنا نمودار است و حتى مخالفان ولايت اميرمؤمنان(ع) نيز همين برداشت را داشته‏اند. نمونه آن در ماجراى حارث بن نعمان فهرى بيان شد.
4-9. اميرمؤمنان(ع)، ائمه اطهار(ع) و برخى از ديگر صحابه و تابعين در اثبات امامت بارها به حديث غدير استناد كرده‏اند. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: پرسش 22.
قرائن و مستندات ديگرى نيز در دلالت حديث غدير بر ولايت امامت وجود دارد كه رعايت اختصار ما را از بررسى آنها معذور مى‏دارد. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: الغدير، ج 1، ص 411-362.
اهل‏سنت و غديرخم‏
پرسش 62 . آيا اهل سنت مسأله غدير را قبول دارند؟ اگر قبول دارند آن را چگونه توجيه مى‏كنند و چه پاسخى براى آن وجود دارد؟
با توجه به تواتر احاديث مرتبط به غدير و نقل بسيار فراوان آن در منابع روايى، تاريخى، تفسيرى و حتى ادبى فرق و مذاهب مختلف اسلامى جاى هيچ‏گونه ترديد در آن وجود ندارد. از همين‏رو غالب قريب به اتفاق اهل سنت نسبت به واقعه غدير ديدگاه مثبتى داشته و به انكار آن نمى‏پردازند. آنچه آنان را گرفتار دشوارى كرده است چگونگى توجيه و تفسير آن براساس مبانى و پيش انگاره‏هايشان در باب امامت است. اين مسأله باعث شده است كه آنان به تكاپوهاى سختى افتند و دست به دامان توجيهات گوناگون و متنوعى گردند. عليرغم همه اين تكاپوها هنوز نتوانسته‏اند در برابر دلالت صريح و آشكار سخنان پيامبر(ص) مبنى بر ولايت و امامت حضرت على(ع) توجيه خردپذير و معقول ديگرى ارائه كنند. اين مسأله باعث شده است كه بسيارى از عالمان سنى دلالت سخنان پيامبر(ص) بر امامت و خلافت حضرت على(ع) و يا معنايى نزديك آن را بپذيرند. برخى از اين گروه عبارتند از:
1. شمس الدين سبط ابن الجوزى در تذكره الخواص ص 18
2. كمال الدين ابن طلحه شافعى در مطالب السؤول ص 16.
3. ابوعبدالله الشافعى در كفايه الطالب ص 658 و...
در عين حال برخى از ايشان كوشيده‏اند در عين پذيرش چنين حالتى توجيهاتى ارائه كنند كه يا خلافت و پيشوايى ديگر خلفا نيز سازگار افتد.
اينك به بيان پاره‏اى از مهم‏ترين و رايج‏ترين اين توجيهات مى‏پردازيم: يك. بيان افضليت و برترى امام على(ع)
برخى از معتزله مانند شيخ ابوالقاسم بلخى و ابن ابى‏الحديد بر آنند كه مقصود پيامبر صرفاً بيان احق، افضل و سزاوارتر بودن حضرت على(ع) براى حكومت است، نه نصب آن حضرت بر اين منصب ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 297-296، بيروت، داراحياء التراث العربى ؛ محمدحسن قدردان قراملكى، امامت على و توجيه‏هاى مخالفان، (مقاله) فصلنامه قبسات، ش 45، پائيز 1386..
نقد
1. تعابيرى كه پيامبر اكرم(ص) در غدير خم و در جاهاى ديگر به كار برده‏اند به صراحت بر نصب آن حضرت بر امامت دلالت دارد. مثلاً:
«من كنت مولاه فعلى مولاه؛ ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا»؛ الغدير، ج 2، ص 279.؛ «..همانا اين شخص(ع) برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، پس به او گوش فرا دهيد و فرمانش را اجابت كنيد».
«يا على انت الامام و الخليفه بعدى»؛ ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 2، ص 42 و 43، بيروت: دارالفكر، 1421ق.؛ «اى على! تو امام و جانشين پس از من هستى».
«ان علياً امام اوليائى»؛ السيد ابن طاووس الحسنى، التحصين، ص 563 ؛ الغدير، ج 3، ص 118 و 119.؛ «على امام دوستان من است».
«امام من آمن بى»؛ «همانا تو پيشواى كسانى هستى كه به من ايمان آورده‏اند».
امثال اين عبارات هرگز با چنين توجيهى سازگار نيست. جالب آن كه ابن ابى‏الحديد خود به چنين مشكلى اشاره نموده و سرانجام مى‏نويسد: «اصل نصوص بر ادعاى شيعه ظاهر است» همان، ج 9، ص 307..
2. استناد اميرمؤمنان و ديگر ائمه و حضرت صديقه طاهره و بزرگانى از صحابه چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و... به حادثه غدير در مورد اثبات امامت و خلافت امام على(ع) با برترى صرف و بدون نصب بر امامت سازگارى ندارد.
3. اميرمؤمنان بارها از حق مسلم خويش در خلافت سخن گفته و از غصب آن توسط ديگران به درگاه الهى شكايت برده است. بنگريد: نهج البلاغه، خ 3 و 74؛ نيز: شرح ابن ابى الحديد، ج 9، ص 306.
چنين چيزى در صورتى صحيح مى‏نمايد كه آن حضرت بر خلاف نصب گرديده باشند.
4. امامت مرجعيت دينى است، نه صرف رهبرى سياسى كه بتوان آن را به هر كسى واگذار نمود، بلكه نياز به ويژگى‏ها و شرايط خاص‏خود دارد كه تشخيص و تعيين آن جز از جانب مرجعى الهى امكان‏پذير نيست. اين ويژگى امامت با صرف بيان برترى بدون تعيين سازگارى ندارد.
5. اسلام و شايسته سالارى؛ يكى از اركان مهم در انديشه اسلامى شايسته‏سالارى است. روايات شيعه و سنى از پيامبر اكرم(ص) آمده است:
«كسى كه كارى از امور مسلمانان را بر عهده گيرد» «من تقدم على قوم من المسلمين و هو يرى ان فيهم من هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين» ؛ (الغدير، ج 8، ص 291، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ شش، 1374، نيز: شهيد الباقلانى، ص 190)..
يا «كسى كه كارى از امور مسلمانان را بر عهده كسى گذارد در صورتى كه مى‏داند فرد مناسب‏ترى براى آن وجود دارد، كه به كتاب خدا و سنت پيامبر داناتر است، به خدا و رسول او و همه مسلمانان خيانت كرده است» «من استعمل عاملا من المسلمين و هو يعلم ان فيهم اولى بذلك منه و اعلم بكتاب الله و سنته نبيه فقد خان الله و رسوله و جميع المسلمين». (همان)..
بنابراين حتى اگر حديث غدير صرفاً به برترى اميرمؤمنان دلالت داشته باشد، به استناد اين حديث پيشگامى ديگران در امامت و خلافت و هم سپردن امر امامت به ديگران خيانت به خدا و رسول و امت اسلامى است.
6. احاديث تفسيركننده؛ چنان كه گذشت پيامبر خود به توضيح مراد خويش از چگونگى ولايت اميرمؤمنان پرداخته‏اند با وجود آن هر گونه تفسير و تاويل ديگرى از كلام پيامبر ناموجه و در اصطلاح اجتهاد در مقابل نص است، نه فهم و استنباط از آن. دو. كانديداتورى خلافت‏
گمانه ديگر آن است كه مقصود پيامبر در واقعه غدير خم معرفى اميرمؤمنان به عنوان كانديداى مورد حمايت و علاقه آن حضرت است و لاجرم مسأله بار حقوقى و الزام شرعى ندارد. بنابراين دست ديگران براى كانديدا شدن باز است و مردم نيز در گزينش يا عدم گزينش امام على براى خلافت آزادند و كنار گذاشتن ايشان هيچ منع شرعى ندارد. احمد قبانچى، خلافه الامام على بالنص ام بالنصب، ص 11، 13، 14، 40، 136، قم، منشور سيدى، 2004 م. نقد:
1. اشكالاتى كه بر انگاره پيشين وارد بود بر اين گمانه نيز وارد است و هرگز نمى‏توان ظهور قاطع كلام پيامبر را بر صرف كانديداتورىِ فاقد الزام شرعى تفسير كرد. اگر مقصود پيامبر صرف اعلام كانديداى مورد علاقه خود بود، استناد به اولويت شرعى خود و تقدم شرعى حكم خويش بر تصميمات اشخاص در امور خود، و قرين‏سازى ولايت اميرمؤمنان بر چنين ولايت و اولويتى كه از ولايت الهى مايه گرفته است بى‏جا بود.
2. حوادثى كه در حاشيه واقعه غدير رخ داده است با كانديداتورى صرف سازگار نيست، از جمله اين حوادث مسأله حرث بن نعمان فهرى است. آيا معرفى يك كانديدا بدون نصب بر امامت و ولايت به معناى سرورى بخشيدن و موجب طلب مرگ مى‏شود؟ در چنين صورتى شخص مى‏تواند به ديگرى رأى دهد و از كانديداى ديگر حمايت‏كنند. اين مسأله و تصريح فرد ياد شده در گفتگو با پيامبر كه پسر عموى خود را بر ما سرورى و برترى دادى به خوبى نشان مى‏دهد كه فهم عمومى از اين جريان نصب به امامت بوده است. افزون بر آن در هيچ موردى پيامبر چنين فهمى را تخطئه نكرده، بلكه آن را تقرير و تثبيت كرده‏اند.
3. به فرض ابتدا پيامبر اميرمؤمنان را به عنوان كانديداى خلافت معرفى كرده باشند، ليكن در پى اين رخداد بيعت با آن حضرت انجام گرفت و از جمله كسانى كه در اين بيعت شركت آشكار نمودند ابوبكر و عمر بن الخطاب بودند كه ضمن بيعت به آن حضرت تبريك گفتند. بنابراين با وجود بيعت عمومى كانديداتورى به انتخاب رسمى تبديل شده و داراى الزام شرعى و اجتماعى شده است. لاجرم جانشينى بلافصل امام على به اين وسيله تثبت گرديده و هر حركتى در جهت خلافت آن باشد نقض بيعت با ولى و امام مشروع است و در منطق قرآن بغى تلقى مى‏شود. در اين زمينه جهات ديگرى نيز نقل شده است كه در پرسش‏هاى بعدى مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
پرسش 63 . بعضى از اهل سنت مى‏گويند ما مثل شما قضيه غدير را قبول داريم، اما شما سخنان پيامبر را به امامت تفسير مى‏كنيد، در حالى كه ما از آن دوستى مى‏فهميم. و ما هم على(ع) را دوست داريم و به او احترام مى‏گذاريم. نظر شما در اين باره چيست؟
يكى از گمانه‏ها در معناى سخن پيامبر كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» ولايت محبت است چرا كه واژه ولايت در محبت نيز به كار رفته است. ليكن در اينجا چند نكته را بايد در نظر داشت:
يك. اگر نظر كسانى كه مسأله ولايت محبت را مطرح مى‏كنند اين است كه چنين مبنايى هم در كنار ديگر مراتب ولايت مانند امانت و پيشوايى در كلام پيامبر نهفته است سخن قابل قبولى است و هيچ تضادى با ديدگاه شيعه ندارد. چنين انگاره‏اى مؤيد قول كسانى از بزرگان اهل سنت مانند ابن طلحه شافعى (متوفى 654) و... مى‏باشد جهت آگاهى بيشتر بنگريد: الغدير، ج 1، صص 399- 391.. او پس از توضيحاتى درباره اين كه خداوند على(ع) و پيامبر(ص) را در آيه مباهله نفس يگانه معرفى كرده است در همين باره مى‏گويد: «پيامبر در اين حديث (حديث غدير) همان ولايتى را براى على(ع) نسبت به جميع مؤمنان اثبات كرد كه خداوند براى خويش ثابت كرده بود، يعنى او اولى‏ به مؤمنان، ياور مؤمنان، سرور مؤمنان است و هر معنايى كه از لفظ «مولى» به دست مى‏آيد و بر پيامبر خدا اثبات‏پذير است، براى على(ع) نيز اثبات مى‏شود». كمال الدين طلحه الشافعى، مطالب السؤول، ص 16.
دو: اگر مرادشان اين باشد كه پيامبر منحصراً دوستى را در نظر داشته‏اند و سخن ايشان مراتب بالاتر و ولايت را شامل نمى‏شود از جهاتى مورد نقد است از جمله:
1. چنين معنايى در صورتى راست مى‏آيد كه قرائن موجود به نفع آن گواهى دهند و قرينه‏اى در استعمال كلمه مولى در ولايت به معناى اولويت و امامت و پيشوايى در كار نباشد، در حالى كه همه قرائن ياد شده بر معناى دوم دلالت دارند و هيچ قرينه‏اى برخصوص محبت وجود ندارد.
2. غالب آنچه در نقد توجيهات پيشين بيان شد مانند:
نقدهاى شماره 1،2،3،و 6 برگمانه يك، و نقدهاى شماره 2 و 3 بر گمانه دو بر اين پنداره نيز وارد است.
3. چنان كه گذشت بسيارى از منابع معتبر لغت عرب كه مولفان آن نيز سنى مذهب هستند واژه ولايت در كلام پيامبر(ص) را ولايت زعامت و رهبرى معنا كرده‏اند.
4. خطاب تهديد گونه الهى: اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلان دوستى حضرت على(ع) با مؤمنان يا دوستى مؤمنان با ايشان بود آيا با اين آيه سازگارى دارد كه: «اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام نداده‏اى»؟ آيه تبليغ و سپس آيه اكمال نشان مى‏دهد كه ولايت مورد ابلاغ در روز غدير مسأله مهم و جديدى است كه بدون آن دين ناقص است و مورد پسند الهى نيست، در حالى مودت و محبت اهل بيت(ع) قبلاً نازل و ابلاغ شده بود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏» ؛شورى (42) آيه 23.؛ «بگو: به ازاى آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين فرو كاستن معناى ولايت به محبت و مودت و انحصار به آن، مغاير قرائن قرآنى است.
5. دلدارى خدايى: خداوند پيامبر(ص) را دلدارى داده، مى‏فرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئه‏هاى مردم محافظت مى‏كند: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»؛ مائده(5)، آيه 67.. از اين فراز برمى‏آيد كه پيامبر(ص) بيم آن داشته كه در صورت ابلاغ رسمى ولايت برخى بر اثر هواى نفسانى به مقابله برخاسته و دست به توطئه بزنند.
اكنون سؤال مى‏شود با اعلام دوستى حضرت على(ع) چه جاى خوف از توطئه بود؟ چنين تعابيرى با هيچ معنايى از ولايت جز ولاء زعامت و امامت سازگارى ندارد.
آيا خردپذير است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين و بزرگترين سخنرانى تاريخى خود، براى شركت كنندگان در كنگره عظيم حج، در آن بيابان خشكزار و گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين همه تأكيدات و مقدمه چينى‏ها با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد» و سپس آنان را موظف كند كه اين منشور بزرگ تاريخى را به گوش همگان برسانند!
6. اين كه پيامبر(ص) در دعاى خويش مسئله يارى كردن امام على(ع) را مطرح مى‏كنند و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مى‏فرستد، قرينه روشنى است بر اينكه ولايت مورد نظر، از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه صرف محبت و علاقه قلبى؛ زيرا آنچه با اطاعت، نصرت و يارى همگانى تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه صرف محبت و علاقه قلبى.
7. در دعاى پيامبر آمده است: «حق را همپاى او بپادار» بر پايى حقيقت همراه با امام على(ع)و همپايى آن دو با امامت و رهبرى دينى تناسب دارد.به عبارت ديگر پيشوايى و مرجعيت دينى وسياسى امام على(ع) است كه مى‏تواند به برپايى حقيقت همگام با آن حضرت بينجامد؛ اما صرف اين كه مردم آن حضرت را دوست داشته باشند، بدون اين كه امامت و مرجعيت دينى در كار باشد چه نسبتى با اين سخن دارد؟
8. چنانكه گذشت پيامبر(ص) بعد از اين حادثه فرمود: «الله اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خوشنودى خدا به رسالت من و ولايت على(ع) بعد از من» نكته مهم در آنجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت» محبت باشد، ديگر قيد «بعد از من»، زايد است؛ زيرا محبت حضرت على(ع) مقيد به زمان پس از رحلت پيامبر(ص) نيست. معنا ندارد منظور پيامبر(ص) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على(ع) با حيات پيامبر(ص) قابل جمع است؛ بلكه رهبرى دينى امام على(ع) است كه پس از آن حضرت مورد نظر است؛ زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.
9. در گذشته آمد كه پس از سخنان پيامبر و به دستور آن حضرت مردم با حضرت على(ع) بيعت كردند. مگر دوستى بيعت دارد؟ بيعت به معناى تعهد و التزام به فرمان بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كردند. با وجود اين چگونه مى‏توان كلمه مولى در سخن پيامبر(ص) رابه معناى دوستى و محبت محض انگاشت؟
10. اين كه پيامبر(ص) ولايت حضرت على(ع) را در كنار ولايت خود و همسنگ و همسان با آن معرفى كردند دليل روشنى است براين كه نمى‏توان آن را به صرف محبت و دوستى تعريف كرد؛ بلكه مشتمل بر كامل‏ترين درجات ولايت يعنى رهبرى دينى و دنيايى است.
11. در مواردى صحابه به صراحت اعلام كرده‏اند كه پيامبر(ص) حضرت على(ع) را «نصب» فرمود.
شهاب الدين همدانى از عمربن خطاب چنين نقل كرده است: «پيامبر(ص) على(ع) رابه عنوان پيشوا نصب نموده و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه...»؛ «خدايا تو گواه من بر آنان هستى». عمر گفت: «اى رسول خدا! جوانى خوش سيما و نيك بوى در كنار من گفت: اى عمر! همانا پيامبر پيمانى بست كه آن را نقض نمى‏كند جز كسى كه منافق باشد». آنگاه پيامبر(ص) دست مرا گرفت و فرمود: «اى عمر! او جبرييل بود، نه انسان. او مى‏خواست آنچه را كه درباره على(ع) به شما گفتم تأكيد كند»شهاب الدى ن همدانى، مودة القربى؛ نيز: قندوزى الحنفى، ينابيع الموده، ص 249 ق: الغدير، ج 1، ص 57..
تعبير نصب در سخن عمر كاملاً مطابق با ديدگاه شيعه است و با صرف محبت و دوستى بدون امامت و خلافت سازگارى ندارد. در اين زمينه قرائن و دلايل بسيار ديگرى وجود دارد كه به جهت اختصار به اين مقدار بسنده مى‏شود.
پرسش 64 . يكى از دوستان سنى مى‏گفت: پيامبر(ص) در روز غدير حضرت على(ع) را براى خلافت بعد از عثمان معرفى كردند، نه خليفه اول بعد از خودشان. آيا اين درست است؟
اين مسأله پيشينه‏اى در ميان برخى از عالمان اهل سنت دارد. آنان پس از بررسى كاربردهاى گوناگون واژه «مولى» به اين نتيجه رسيدند كه اين واژه در خطبه غدير بالاترين مراتب ولايت كه امامت و زعامت و اولويت است را شامل مى‏شود و هيچ گريزى از پذيرش اين معنا و نصب اميرمؤمنان على(ع) براى خلافت و امامت وجود ندارد. ليكن با توجه به آنچه عملاً در تاريخ اتفاق افتاده بر آن شدند كه منظور پيامبر امامت و خلافت بلافصل حضرت على(ع) نيست تا مانع و مغاير با خلافت ديگران باشد. بلكه خلافت در زمان وقوع آن يعنى پس از عثمان است.
شهاب الدين دولت آبادى (متوفى 1049) مى‏نويسد: «منظور از حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» اين است كه على(ع) در زمان خلافت و امامتش ولايت دارد» شهاب الدين ابى بشيرالدين دولت آبادى، هدايه السعداء؛ ق: الغدير، ج 1، ص 397..
محمدبن عبدالسعيد بن محمد كشى نيز بر آن است كه پيامبر(ص) براى حضرت على (ع) در زمان پس از عثمان و همزمان با معاويه جعل خلافت كرده است، نه پيش از آن ابوشكور محمدبن عبد السعيد بن محمد الكشى السالمى الحنفى، التمهيد فى بيان التوحيد؛ ق: الغدير، ج 1، ص 397..
نقد
بر خلاف اين گمانه دلايل فراوانى وجود دارد كه امامت و ولايت بلافصل حضرت على(ع) را ثابت مى‏كند، از جمله: يك - آيات قرآن‏
1- آياتى كه در رابطه با ولايت اميرمؤمنان(ع) چه در قضيه غدير و چه پيش از آن نازل شده است، غالباً به گونه‏هاى مختلفى بر ولايت و خلافت بى‏فاصله اميرمؤمنان (ع) پس از پيامبر(ص) دلالت دارنداز جمله:
1-1. آيه ولايت: در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»؛ مائده (5)، آيه 55. سخن از ولايت به نحو انحصارى آمده است. قرآن با واژه «انما» كه دلالت بر انحصار دارد ولايت را در ولايت خدا و رسول و اميرمؤمنان(ع) منحصر مى‏كند. مفاد اين آيه اين است كه تا زمانى كه على بن ابيطالب(ع) وجود دارد ولايت به ديگرى نمى‏رسد، همانطور كه با وجود پيامبر هيچ كس در عرض آن حضرت ولايتى ندارد. نتيجه اين آيه چيزى كمتر از امامت و ولايت بلافصل حضرت على(ع) پس از پيامبر(ص) نيست، زيرا امامت و خلافت با واسطه مستلزم پذيرش خلافت ديگران با وجود امام على(ع) است و اين معارض انحصار ذكر شده در آيه است.
1-2. آياتى كه در قضيه غدير نازل شده مانند آيه ابلاغ و آيه اكمال نيز كاملاً با امامت و خلافت بلافصل سازگارى دارد. زيرا هيج خردمندى نمى‏پذيرد كه اين همه تأكيد الهى بر ابلاغ مسأله‏اى مهم، كه عدم ابلاغش مساوى با ترك رسالت الهى است و دين تنها با آن كامل ومايه خرسندى خدا مى‏شود، اين باشد كه وقتى پس از عثمان مردم حضرت على(ع) را برگزيدند، آنگاه او امام مردم است. پس از آن هم قضاياى امثال حرث بن نعمان فهرى و نزول عذاب نمى‏تواند به خاطر اين باشد كه على(ع) تنها در يك دوره پنج ساله پس از عثمان به خلافت مى‏رسد. اگر واقعاً مسأله چنين بود هيچ نيازى به اختصاص به ذكر و اين همه تأكيدات و مسايل جانبى نداشت و تدارك چنين برنامه سنگين و تأكيدات شديدى كاملاً نابخردانه مى‏نمود. دو. سخنان پيامبر(ص)
سخنان پيامبر اعظم(ص) نوعاً دلالت بر خلافت بلافصل مى‏كند از جمله:
2-1. از نظر قواعد زبان شناختى دلالت وجريان عرف بشرى همواره اگر كسى ديگرى را به عنوان جانشين خود معرفى كند و يا منصبى را براى او اعلام نمايد و قرينه‏اى بر فاصله زمانى بر قرار نسازد دلالت بر جانشينى بلافصل آن منصب دارد و اگر خلاف اين را اراده كرده باشد بايد به صراحت آن را باز گويد؛ در حالى كه در سخن پيامبر(ص) هيچ مطلبى دال براين كه مرادشان ولايت پس از عثمان باشد وجود ندارد. بنابراين بر اساس قواعد و متدلوژى همگانى فهم، سخنان پيامبر ظهور در خلاف و امامت بلافصل دارد، نه پس از سه خليفه ديگر.
2-2. در مواردى، چه در غدير و چه غير آن، پيامبر تصريح به ولايت حضرت على(ع) پس از خودشان كرده‏اند. از جمله:
- پس از نزول آيه اكمال در غدير خم فرمودند: «الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من» الغدير، ج 1، ص 231..
- «همانا على پس از من ولى شماست» ابن كثير، البدايه و النهايه، ج 7، ص 369. بيروت، دارالمعرفه. 1419 ق..
- «اى على تو امام و خليفه پس از من هستى» ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 2، ص 42 و 43، بيروت: دارالفكر، 1421 ق..
با وجود چنين تصريحاتى چگونه مى‏توان گفت منظور پيامبر خلافت 25 سال بعد و پس از درگذشت عثمان مى‏باشد كه مردم با ازدحام و اصرار خود على(ع) را به رهبرى برگزيدند و اگر آن هم اتفاق نمى‏افتاد، براساس اين پنداره، سخن پيابر(ص) هيچ و پوچ مى‏نمود!!
2-3. شمول و فراگيرى سخن پيامبر(ص) تنها با ولايت بلافصل سازگار است. زيرا سخن پيامبر اين است كه «هركس را كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست» كلمه هر كس شامل همه آحاد جامعه اسلامى حتى كسانى كه پس از پيامبر رهبرى امت را بر عهده گرفتند نيز مى‏شود. بنابراين ولايت على‏بن ابى طالب(ع) شامل حال آنان نيز مى‏شده و با وجود آن ديگر جايى براى ولايت آنان نبوده است؛ بنابراين چنين عموميتى مستلزم نفى هر ولايتى غير از ولايت حضرت(ع) پس از رحلت پيامبر(ص) است و اين همان امامت و ولايت بلافصل است؛ زيرا ولايت بعد از عثمان يعنى اين كه آن حضرت بر كسانى كه در دوران پيش از آن زيسته و از دنيا رفته‏اند ولايت نداشته باشد و اين نقص تماميت و عموميت ولايتى است كه پيامبر به آن تصريح كردند.
2-4. دستور پيامبر(ص) به بيعت با اميرمؤمنان(ع) دليل بر خلافت بلافصل است و معنى ندارد براى خلافت پس از سه خليفه ديگر در روز غدير بيعت گرفته شود. سه. سيره علوى‏
روش برخورد امام على(ع) با واقعه غدير نشانگر آن است كه آن حضرت از كلام پيامبر(ص) امامت و خلافت بلافصل را درك كرده‏اند. اين مسأله را در استنادات آن حضرت به واقعه غدير و شكايت به درگاه خدا از غصب حق خويش به روشنى مى‏توان دريافت بنگريد: پرسش 22.
.
از طرف ديگر آن حضرت نزديكترين فرد به پيامبر(ص) بوده و از مقام عصمت برخوردار است و حداقل در نزد اهل سنت از صحابيانى است كه سخنش در نهايت اتقان و اعتبار و حجيت است. بر اساس سخن پيامبر(ص) كه شيعه و سنى از آن حضرت نقل كرده‏اند «الحق مع على و على مع الحق...»؛ ينابيع المودة، ص 244. برداشت و درك آن حضرت از كلام نبوى عين حقيقت است و با رأى احدى پس از پيامبر برابرى نمى‏كند. بنابراين برخورد امام على(ع) با قضيه غدير دليل روشنى بر امامت و ولايت بلافصل آن حضرت است. چهار. سيره قرائن خارجى‏
قرائن متعددى بر ولايت بلافصل امام على(ع) دلالت دارد. در اينجا به جهت اختصار به ذكر يك نمونه اكتفا مى‏شود:
4-1. بيعت با اميرمؤمنان؛ چنان كه گذشت در روز غدير همه و به ويژه خلفاى سه گانه با اميرمؤمنان بيعت كرده و به ويژه عمر و ابوبكر پس از تبريك‏گويى به آن حضرت اعلام داشتند كه تو پيشوا و سرور ما و همه مؤمنان گشتى الغدير، ج 1، ص 271.. اين تعبير به خوبى نشانگر ولايت اميرمؤمنان(ع) به اعتراف خود آنان است. در حالى كه نفى خلافت بلافصل معنايى عكس اين دارد. در نفى خلافت بلافصل خلفا هستند كه بر همگان از جمله حضرت على(ع) اعمال ولايت مى‏كنند و اين عمل با آن بيعت و آن گفتار در تناقص است.
4-2. نگاهى دوباره به آنچه در حادثه غدير رخ داده است براى كشف اين كه مراد از آن خلافت بلافصل يا با فاصله است راهگشاست در اين زمينه توجيحات ديگرى نيز ذكر شده است. جهت آگاهى بيشتر بنگريد:
الف. محمد حسن قدردان قراملكى، امامت على(ع) و توجيه‏هاى مخالفان، (مقاله)، فصلنامه قبسات، ش 45؛
ب. الغدير، ج 1، ص 391 - 399.
.

در مورد سوالات احکام، جهت اطلاع از آخرين استفتائات با دفتر مرجع تقليد خود در تماس باشيد
برچسب ها: اهل سنت و غدير