مقصود از «رئاليسم» و «اگزيستانسياليسم» چيست؟

يكم . رئاليسم (realism) ؛ لغتى فرانسوى است كه از ريشه (real) به معناى «واقعى» اخذ شده است. واژه‏هاى نظير حقيقت گرايى، واقعيت گرايى، واقع‏بينى، حقيقت‏پرستى، واقع گرايى معادل اين اصطلاح در فارسى به شمار مى‏روند. اين اصطلاح كه بيشتر در مقابل ايدئاليسم (idealdsm) - به معناى تصويرگرايى، معناگرايى و آرمانگرايى - استعمال مى‏شود از نظر مفهوم دچار پيچيدگى، ابهام و اشتراك معنايى بوده و در حوزه‏هاى متعددى نظير، سياست، فلسفه، اخلاق، هنر و ادبيات و مباحث زيبايى شناختى، كاربرد دارد. از اين رو در هر حوزه، معنايى خاص خود را مى‏طلبد، اما شايد بتوان در يك تعريف كلى و تا حدى متناسب باحوزه‏هاى مختلف، چنين گفت: «رئاليسم عبارت است از وضع و حالتى كه در آن به امورى كه داخل در متن واقع، و خارج از ذهن انگاشته مى‏شود، اهتمام ويژه داده مى‏شود». (فرهنگ واژه‏ها، عبدالرسول بيات، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1381، ص 290) جهت آشنايى بيشتر به بررسى كاركرد اين اصطلاح در برخى حوزه‏ها مى‏پردازيم: الف. رئاليسم در سياست: در عرصه سياسى و اجتماعى رئاليسم كاربرد خاصى و محدودى از واقعيت را در بر دارد. رئاليسم در اين عرصه به معناى ارزيابى و عمل همراه با واقع بينى واستفاده از امكانات موجود در جهت حكومت و كسب قدرت و منافع بيشتر است. در اين نگرش بر خلاف ايدئاليسم كه سياست را هنر خوب حكومت كردن و بر محور اصول اخلاق و متعالي انسانى مى‏داند، حكومت كردن به هر شكل ممكن تجويز مى‏شود. و يك انسان معقول سياسى را يك عمل‏گرا (pragmatist)ى تمام عيار مى‏داند. متأسفانه در جهان سياست، كه بيشتر، نگرشهاى مادى و سكولار حاكم است، پيرو توصيه‏هاى نيكولو ماكياولى - به عنوان يك رئاليست افراطى - بيشتر سياست مداران و دولتمردان، بر طبق اين اصول و انديشه‏هاى واقع گرايانه‏اش مى‏كند. اما از ديدگاه مكاتب الهى، هر چند توجه به واقعيات اصلى مهم بوده، اما به هيچ وجه كافى و تعيين كننده خط و مشى و رفتار سياسى نمى‏تواند باشد، زيرا رئاليسم مبتنى بر عقلانيت سكولار و ابزارى، توانايى شناخت تمامى واقعيات اين جهان، و ابعاد وجودى انسان و مصالح واقعى آن را نداشته، و تنها اين مهم از عهده وحى الهى و خداوند متعال كه به همه ابعاد وجودى انسان و نيز كمالى او و رابطه انسان با جهان و مصالح واقعى او علم كامل دارد، ساخته است. از اين رو حكومت دينى، آموزه‏هاى اصيل دينى را در مرتبه‏اى بالاتر از قدرت و سياست دانسته و ضمن توجه به واقعيات موجود و شرايط محيطى و منافع ملى و... آرمان‏گرايى واقع‏بينانه را ملاك عمل خود قرار مى‏دهد. ب. رئاليسم در فلسفه: مفهوم رايج اصطلاح رئاليسم فلسفه اين است كه: «هستى اشياء، مستقل از شناخت و ادراك و ذهن اشخاص است.» اساساً چه ما به عنوان فاعل شناسا (سوژه) به شناخت اشياء اقدام كنيم و چه اقدام نكنيم - و اساساً چه چيزى به نام ذهن و فاعل شناسند وجود داشته باشد، يا نه - جهان خارج بر سر جاى خود وجود واقعى عينى دارد. در مقابل اين تفكر، ايدئاليسم قراردارد و به معناى تحويل تمام واقعيت به انديشه وصور ذهنى يا به عبارتى به فاعل شناساست. (ر.ك: همان، ص 293-290) فلسفه اسلامى از بعضى جهات در رده فلسفه‏هاى رئاليستى جاى مى‏گيرد (اصول فلسفه و روش رئاليسم، علامه محمد حسين طباطبايى، انتشارات صدرا) و از جهت مقدم كردن حقيقت غير مادى بر ماده، به يك معنا از فلسفه‏هاى ايدئاليستى محسوب مى‏شود. (فرهنگ واژه‏ها، همان، ص 56) ج. رئاليسم در هنر و ادبيات: به موجب آن طبيعت و ساير مظاهر طبيعى بايد با تمام زشتى‏ها و زيبايى هايش در هر اثر هنرى نمودار گردد. به طور كلى پيروان اين مكتب معتقدند كه هنر بيان مستقيم واقعيات و تجربه و تحليل علل آن مى‏باشد. اين روش، دخالت، عواطف و احساس را در خلق اثر نهى مى‏كند و در مقابل «رمانتيسم» كه بر تخيلات و احساسات استوار است، قرار مى‏گيرد. رئاليسم بر خلاف رومانتيسم، مكتبى است «اوبژكتيو» ، و نويسنده رئاليست هنگام آفريدن اثر بيشتر تماشاگر است و افكار و احساسات خود را در جريان داستان ظاهر نمى‏سازد. (لغت‏نامه دهخدا). از پيشوايان بزرگ اين سبك در ادبيات بايد در فرانسه «بالزاك» را نام برد كه در نيمه دوم قرن نوزدهم م. با نوشتن «كمدى انسانى» پيشواى مسلم نويسندگان رئاليست به شمار آمد. (مكتب‏هاى ادبى، رضا سيد حسينى، صص 119-137 و شاهكار نثر فصيح فارسى، سعيد نفيسى). منتسل، دگا، تولستوى و... از ديگر افراد شاخص اين مكتب هستند. در ادب پارسى شيوه‏هايى به نام سبك خراسانى و عراقى و...، نظير اين روش، محسوب مى‏گردند. سور رئاليسم (msilaerruS) نهضتي هنري است كه در قرن بيستم پديد آمد. اين جريان مي كوشد مطاوي »خفاياي ذهن « (dmiM suoicnocbuS) را از طريق ديدن امور و وقايع در خواب نمايش دهد. اولين سور رئاليست ها شعراي فرانسوي و نماد گراياني (stsylobmyS) بودند كه در پي بيان افكار خارج از چارچوب هاي عقلاني سازي anoitoR (noitazil) و ارزش هاي سنتي هنر بودند . دوم . اگزيستانياليسم: از واژه Exist به معنى وجود مشتق است. از منظر اين مكتب، در جهان هستى براى همه موجودات، ماهيتى در نظر گرفته شده است جز انسان. خدا طبيعت وجود انسان را ساخته است اما عظمت وزيبايى‏ها وخوبى‏ها و... بالاخره همه هويت انسان، ساخته خودش مى‏باشد. انسان عبارت است از صفاتى كه ما بايد بسازيم. بنابراين وجدان مشترك انسانى كه همه آدم‏ها در آن شريك‏اند موهوم است و فقط وجود در همه مشترك است. در اخلاق، ملاكى نيست. ما ملاك را بعد ازعمل مى‏سازيم. هر كس هر عملى را مشروط بر اين كه در آن حسن نيت داشته باشد، انجام دهد؛ در اين صورت عملى اخلاقى انجام داده است. بالاخره از نگاه سارتر، مؤسس اين مكتب، انسان در طبيعت وانهاده است. نااميد از عنايت خدا، نا اميد از اين كه طبيعت سرنوشت او رابسازد، حتى نااميد از انسان!
در ادامه جهت بررسي بيشتر اين موضوع به مقايسه نظريه ملا صدرا با فلسفه اگزيستانسياليسم مي پردازيم :
نظريه صدرا در باب وجود، شباهتهاى چشمگيرى با جنبش فلسفى نوين اروپا، اگزيستانسياليسم ( existentialism) دارد. اما قبل از مبادرت به كشف قرابت ميان اين دو فلسفه، بيان مقدمه اى كوتاه درباره اگزيستانسياليسم، بطور كلى، ضرورى بنظر مى رسد; لذا قصد دارم قبل از بررسى تطبيقى آراء صدرا و اگزيستانسياليسم، به آن مقدمه بپردازم.
فرانك تيلى(1) سرآغاز اگزيستانسياليسم را به اين امر نسبت مى دهد كه سورن كى ير كگور (Soren kierkeggard)
پس از مدت مديدى گمنامى، مورد توجه متفكران قرار گرفت. تأثير عميق اين توجه در فلسفه آلمان، درست قبل از جنگ جهانى اول آغاز شد. در خلال دو جنگ جهانى، اين تأثير بسرعت گسترش يافت و از مرزهاى آلمان فراتر رفت و فلسفه اگزيستانسياليسم را در فرانسه و امريكاى لاتين و ايالات متحده پديد آورد.
از نظر پل فولكيه، نخست از واژه اگزيستانس (( existence ، واژه اگزيستانسيال (exsitentia) مشتق گرديده و سپس پسوند «ايسم» به آن افزوده شده است. اگزيستانسياليسم فلسفه اى است كه بر تقدم وجود تأكيد مى كند. در اينجا، اين سؤال مطرح مى شود كه وجود بر چه چيزى تقدم دارد، و پاسخ آن اين است كه بر ماهيت. پرسش ديگر اين است كه وجود داشتن به چه معنى است؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است; زيرا وجود، صفت نيست، بلكه واقعيت تمام صفات است. وجود را نه بطور مطلق و فى نفسه، بلكه در موجودت مى توان يافت. بنابر تعريف سنتى، آنچه واقعى است، و نه صرفاً ممكن، موجود است. از نظر اگزيستانسياليستهاى جديد، وجود، عرض نيست، بلكه فعل است ـ انتقال بالفعل از امكان به واقعيت. بتعبير گايدو دو راجيرو (Guido de Ruggiero ) ، تمام اگزيستانسياليستها وجود را همچون ظهور مى دانند; يعنى پديد آمدن وجود.(2)
در سالهاى اخير، واژه اگزيستانسياليسم در آثار ژان پل سارتر Jean Paul Sartre) ) شهرت خاصى كسب كرده است. بظاهر، عموم مردم چنين تصور مى كنند كه اگزيستانسياليسم همان نيهيليسم (nihilism) خاص سارتر است، در حاليكه اگزيستانسياليسم، در آغاز، گونه اى تفكر دينى و خدا باورانه بود. بنابرين مى توان اگزيستانسياليستها را به دو گروه تقسيم كرد:
الف) اگزيستانسياليستهاى خدا باور theistic) ) ;
ب) اگزيستانسياليستهاى ملحد. ( atheistic)
هر چند اگزيستانسياليسم فلسفه اى است كه تعريف آن بسيار دشوار است، در عين حال، مى توان برخى ويژگيهاى عمومى اين نحوه تفكر را توصيف كرد. اين ويژگيها بقرار ذيل است.
الف) اگزيستانسياليسم واكنشى است در مقابلِ تمامِ اشكالِ عقلگرايى كه مى پندارند واقعيت را مى توان اوّلا يا منحصراً از طريق تفكر نظرى عقلانى درك كرد. بتعبير ديويد، اى.روبرت، (David E Roberts) اگزيستانسياليسم ردّ مؤكد اين فرضيه است كه شايسته ترين راه رسيدن به حقيقت، تشكيل نظام منطقى است.(3)
ب) اگزيستانسياليسم ميان حقيقت شخصى(( subjective truth و حقيقت عينى(( objective truth تمايز دقيقى قائل مى شود و حقيقت شخصى را مقدم بر حقيقت عينى مى داند. ممكن است از واژه «شخصى» سوء برداشت شود. اين واژه در زبانِ روزمره، بمعنى مغرضانه، متعصبانه و ناموثق است، در حاليكه وقتى اگزيستانسياليست آن را بكار مى برد، معناى بسيار متفاوتى در نظر دارد. او منكر اين نيست كه انسانها مى توانند با علم، عقل مشترك و منطق، به حقيقت عينى دست يابند، اما تأكيد مى كند كه در مورد امور نهايىِ مربوط به جستجوى حقيقت نهايى، كل وجود انسان، و نه فقط عقل او، در كار است. احساس و اراده انسان بايد برانگيخته و بكار گمارده شود تا او بتواند با آن حقيقت، زندگى كند. اختلاف اساسى ميان دو چيز است: يكى شناخت حقيقت، بروشى نظرى و بيطرفانه، و ديگرى ميل به حقيقت، بطريقى كاملا شخصى. ج) اگزيستانسياليسم تقدم وجود بر ماهيت را تصديق مى كند. ماهيت، چيستى شىء است. مقصود ما از اين سخن بيان آن ويژگيهايى است كه ميان تمام افراد يك نوع واحد، مشترك است. اين ويژگيها ماهيت كلى است. وقتى ماهيت را بدون قيد بكار مى بريم، مرادمان ماهيّت كلى است و اين ماهيّت، بكمك تعريف، معين مى شود. ماهيت حاكى از وجود مصاديقى بالفعل نيست كه ماهيت در آنها تحقق يافته باشد، اما در عين حال، بمعنى لا وجود محض هم نيست. ماهيت، ذاتاً، ممكن است. اين امكان، بواسطه وجود، به واقعيت تبديل مى شود. در جمله «من انسان هستم»، «من هستم» وجود را ثابت مى كند و «انسان» حاكى از ماهيت است. در فلسفه اروپايى، تا قرن نوزدهم، بر تقدم و اولويت ماهيت تأكيد مى شد. اگزيستانسياليسم جديد واكنش در مقابل اين نظر است و با قول به تقدم وجود بر ماهيت آغاز مى شود.
اين قاعده فلسفى اساسى اگزيستانسياليسم جديد كه در بالا ذكر شد، نظر مهم صدرا نيز هست. صدرا با قول به تقدم وجود بر ماهيت، بنحوى بر اگزيستانسياليسم جديد پيشى مى گيرد. وى در دوران جوانى، به مكتبى گرايش داشت كه در آن، واقعيت موجود، حاصل از ماهيت آن دانسته مى شد; بعبارت ديگر، وجود چون بر موجودات گوناگون اطلاق مى شود، صرفاً، امرى اعتبارى و ذهنى است و ماهيت، واقعى است. اما بعداً، ملاصدرا مدافع اصالت وجود شد، هر چند اين تحوّل از طريق استدلال يا تأمل ذهنى حاصل نشد. ملاصدرا در كتاب مشاعر، اين تحوّل را چنين وصف مى كند:
در روزهاى نخست، من طرفدار سرسخت نظريه اصالت ماهيت بودم، تا اينكه خداوند مرا هدايت كرد و برهان خويش را بر من ظاهر ساخت. ناگهان چشمان روحانيم باز شد و توانستم ببينم كه حقيقت، عكس آن چيزى است كه فلاسفه، عموماً، به آن معتقدند. ستايش مخصوص خداوندى است كه بنور فهم، مرا از ظلمات وهم (اصالت ماهيت) خارج كرد و مرا بر نظرى كه در دنيا و آخرت ثابت خواهد بود، ثابت قدم كرد. (مشاعر، ويراسته كربن، ص 35 از متن عربى. ترجمه انگليسى از ايزوتسو، «مفهوم و واقعيت وجود»، ص 104).
در اين عبارات، صدرا «تغيير عقيده» خود را توصيف مى كند، اما تقريباً در تمام بحثهاى خود درباره اصول كلى حكمت متعاليه، همه ادله سهروردى و ديگران را در اثبات اصالت ماهيت رد، و براهين بسيارى در اثبات اصالت وجود، اقامه مى كند.
تغيير عقيده صدرا، اگر چه تجربه دينى نيست، يقيناً، تجربه اى وجودى است. وى، از اين حيث، ما را به ياد اگزيستانسياليستهايى مى اندازد كه نه از طريق تأمل عقلى، بلكه از راه تجربه وجودى، به تجربه اى رسيده اند كه واقعيت يا وجود را بر آنها آشكار ساخته است.
اگزيستانسياليستها به تفكر نظرى در باب وجود، بطور كلى، يعنى در باب ذات يا مفهوم وجود نمى پردازند. از نظر كى ير كگور، اين امر متضمن تناقض است و او از همين طريق، اصل مشهور دكارت «من فكر مى كنم، پس هستم» را مورد انتقاد قرار مى دهد. خلاصه، اگزيستانسياليسم جديد، بتعبير گابريل مارسل، به «وحدت غير قابل انفكاك وجود (existence ) و موجود» (existence) مى پردازد.
صدرا معتقد است كه وجود را نمى توان تعريف كرد. وجود اساسيترين و بديهيترين واقعيات و نيز مفاهيم است. وجود اصليترينِ همه مفاهيم است كه بكمك آن، ساير مفاهيم را مى فهميم و واقعيت وجود، بيواسطه ترين و اصليترين تجربه از واقعيت است; تجربه اى كه مبناى شناخت ما از جهان خارج است. آگاهى انسان از وجود، بيواسطه و شهودى است و با هيچ تحليل ذهنى، قابل حصول نيست. وجود محض، نه بصورت شىء خارجى مادى در مى آيد تا بتوان آن را ادراك كرد، و نه به مفهومى متناهى در ذهن تبديل مى شود تا بتوان آن را منطقاً تعريف كرد. البته اين درك شهودى بيواسطه از وجود، بعداً، ممكن است به دركى مفهومى تبديل شود. شناختِ عميقِ واقعيتِ وجود، بر خلافِ مفهومِ ذهنىِ وجود (ببيان اگزيستانسياليسم جديد، ذات وجود) مشكلترين امر است; زيرا نيازمند آمادگى روحى خاصى است كه همه مردم از آن برخوردار نيستند. اما اگر كسى بسيار اهل تأمل باشد، از راز عميق وجود آگاه خواهد شد.
اگزيستانسياليسم واكنشى است در مقابلِ فلسفه رسمىِ اروپايى كه اساساً، از زمان افلاطون تا هگل، اصالت ماهيتى بود. صدرا نيز سالها پيش از اگزيستانسياليسم جديد، با دفاع از اصالت وجود، انقلابى در جهان فلسفه اسلامى پديد آورد. نسبت ميان وجود و ماهيت براى فلاسفه مدرسى لاتين و نيز براى مشائيان مسلمان، بحث داغى بود و ريشه آن به فارابى و ابن سينا باز مى گردد; لذا در آن دوره، مابعدالطبيعه، اصالت ماهيتى است. ببيان سيد حسين نصر، «صدرا بود كه با نظريه اصالت وجودِ خود، قالب ارسطويى فلسفه اسلامى متقدم را تغيير داد».(4)
فلسفه اگزيستانسياليسم معتقد است كه ما نمى توانيم چيزى را كه قابل تجزيه و تركيب نيست، درك كنيم. از سوى ديگر، موجود را نمى توان تجزيه و آن را به يك مفهوم تبديل كرد; زيرا موجود يگانه است; بنابرين، شناخت نظرى كافى نيست. صدرا نيز مى گويد: ذهن كه فقط ماهيات و مفاهيم كلى را در مى يابد، هرگز نمى تواند وجود را كه تنها واقعيت است، به تصرف خود در آورد. ميان ماهيت و وجود، اختلافى اساسى است .ماهيت، فى نفسه، وجود ندارد، بلكه صرفاً، در ذهن، از صورتهايى جزئى يا مراتب وجود انتزاع مى شود; لذا پديدارى ذهنى است.اما ذهن قادر نيست واقعيت عينى وجود را به تصرف خود در آورد. او مى كوشد با انتزاع، مفهومى ذهنى بسازد; مفهومى كه لزوماً، ذات حقيقى وجود را نشان نمى دهد.
بعبارت ديگر، صدرا مانند اگزيستانسياليستهاى جديد، معتقد است كه آنچه وجود دارد، منحصراً، جزئى است; بنابرين، آن را مى توان از طريق مفاهيم، قياس و ساختار ذهنى، شناخت; زيرا اينها مفاهيم كلى هستند و وجود يگانه و جزئى.(5)
اگزيستانسياليستهاى جديد با صدرا در اين امر موافقند كه وجود صفت نيست، بلكه واقعيت تمام صفات است. بر طبق تلقى سنتى، آنچه واقعى است و نه صرفاً ممكن، وجود دارد. اين تلقى موجب اين تصور مى شود كه وجود عارض بر موجود است، اما هم صدرا و هم اگزيستانسياليستهاى جديد با نظريه مذكور مخالفند و معتقدند كه وجود نه عارض بر موجود، بلكه فعل موجود است كه عبارت است از انتقال واقعى از امكان به واقعيت. نصر مى گويد: صدرا مابعدالطبيعه حقيقى را به سطح فعل موجود ارتقا داد، همان فرمان رازآلود نورانى كه باعث شد اشياء، اقيانوس نيستى را ترك گويند و از موهبت وجود بر خوردار شوند.(6) بعبارت ديگر، از نظر صدرا، مابعدالطبيعه نه با اشيائى كه وجود دارد، يعنى موجودات، بلكه با خود فعل وجود سرو كار دارد، «همان پرتوى كه از خود وجود محض بسوى نيستى افكنده مى شود».
گاهى اوقات اگزيستانسياليسم واكنشى در مقابل عقلگرايى دانسته مى شود; مثلا گفته مى شود تجربه كى ير كگور، اثبات امور غير معقول و بيواسطه از قبيل وجود، ايمان و شخصيت است، در مقابل ارزشهاى كلى عقل كه آنچه را فردى و جزئى است، ملغا مى سازد; بعبارت ديگر، تجربه وى در مقابل عقلگرايى هگلى است. گايدو راجيرو خاطرنشان مى كند:
اگزيستانس بسبب عقل گريزى و حركتش بسوى امر متعالى، اعتراض پر جوش و خروش در مقابلِ مفهومِ انتزاعىِ مذهبِ اصالت معنى idealism) ) است. درهر دوره، درمقابل آن مذهب، واكنشى باعنوان عقل ستيزى، فردگرايى واگزيستانس وجود داشته است.(7)
اين نظريه با بررسى مختصر نگرش اگزيستانسياليستى درباره عقل، بيشتر تقويت مى شود; مثلا پاسكال عقل را در مقابل دل قرار مى دهد. واضح است كه پاسكال آن دو را كاملا ضد يكديگر تلقى نمى كند; زيرا تأكيد مى كند كه با طلب جدى مى توان به هر دو نوع حقيقت دست يافت. بديهى است كه برهان عقلى بايد فارغ از هر گونه جهتگيرى عاطفى باشد. اما او نيز معتقد است كه ثمرات دل در قطب مخالف امورى قرار دارد كه بطور اتفاقى، به آنها اعتقاد داريم. قبل از آنكه شخص بتواند چنين حقايقى را دريابد، بايد خداوند كل طبيعت او را تغيير داده باشد. ايمان و عقل به دو قلمرو مختلف تعلق دارند و لازم نيست با يكديگر تعارض داشته باشند. در واقع، هر دوى آنها اجتناب ناپذيرند. عقل اصولى را بكار مى برد كه اساساً، در همه انسانها يكسان است، اما شخص فقط با ايمان مى تواند به آنچه در او يگانه است، نايل شود. پاسكال مى گويد: حس، عقل و ايمان، هر كدام متعلقات خاص خود و درجه تعيين خاص خود را دارد (نامه هاى ايالتى provincial letters).
كى ير كگور كه پدر اگزيستانسياليسم جديد دانسته مى شود، فلسفه اى عقل ستيز عرضه مى كند. او منكر ارزش تفكر عينىِ علمى و منطقى نيست; بعبارت ديگر، او فايده عملى رياضيات، علم طبيعى، تاريخ و تفكر مابعدالطبيعى را نفى نمى كند، اما متعرض كسانى است كه مدعيند تمام داستان همين است; يعنى تفكر عينى يا عقلگرايى، همه چيز را در بر مى گيرد.
خلاصه اينكه هر فيلسوف اگزيستانسياليستى، بروش خاص خود، نارضايتى عقل و عقلگرايى را بيان كرده است. در اينجا، اين سؤال مطرح مى شود كه ديدگاه صدرا درباره عقل چيست؟
صدرا پيوسته مى گويد كه طبيعت وجود و يگانگى آن را فقط مى توان تجربه كرد. همانگونه كه پيش از اين خاطر نشان كرديم، «تغيير عقيده» صدرا مبتنى بر تجربه است; تجربه اى كه به او يقين شهودى بخشيد، صدرا معتقد است كه وقتى سعى كنيد وجود را در قالب مفهوم درآوريد، ديگر از وجود بودن باز مى ماند و به ماهيت تبديل مى شود. محتواىِ عقلىِ آن تجربه بايد در متن زندگى قرار گيرد تا بطور كامل درك شود. اگر فقط همچون قضاياى عقلى پذيرفته شوند، ويژگى خود را بعنوان حقيقت از دست مى دهند. صدرا تأكيد مى كند كه وقتى چيزى با ادراك مستقيم يا شهود شناخته شود، نمى توان آن را با استدلال منطقى محض ردّ كرد.
بنابرين، از نظر صدرا، ساختار ذهن بشرى بگونه اى است كه فقط مفاهيم را درك مى كند. مفاهيم چيزى جز تصورات كلى يا ماهيات نيست. آن قوه ذهنى كه مفاهيم را صورتبندى مى كند، عقل است. صدرا تصديق مى كند كه ذهن فقط مى تواند ماهيات را درك كند و نه وجود را كه واقعيت عينى خارج از ذهن است. اين حاكى از آن است كه عقل نمى تواند وجود را دريابد; زيرا عقل فقط مى تواند مفاهيم عقلى و تصورات حسى و ماهيات را بتصرف خود در آورد. اما وجود نه تصورى حسى است و نه مفهومى عقلى. وجود واقعيتى عينى است. بنابرين، صدرا نيز مانند اگزيستانسياليستهاى جديد، بنحوى، از عقلگرايى اظهار ناخشنودى مى كند و محدوديتهاى عقل را يادآورى مى شود. بظاهر، او نيز مانند آنان تصديق مى كند كه عقل نمى تواند حقيقت نهايى، يعنى واقعيت وجود را كه يگانه و جزئى است، درك كند. عقل مى تواند آنچه را كلى و ذهنى است، بتصرف خود در آورد. صدرا، مانند اگزيستانسياليستها، تأكيد مى كند كه قضاياى عقلى و براهين منطقى باندازه تجربه زنده حقيقت، نتيجه بخش نيست; بعبارت ديگر، نتايج بدست آمده مبتنى بر تجربه است.
برغم تشابهاتِ يادشده ميان صدرا و اگزيستانساليستهاى جديد، اختلافات بسيارى ميان فلسفه هاى آنها وجود دارد. در اينباره بايد نكات زير را بخاطر داشته باشيم:
1. اگزيستانسياليسم جديد، در اساس، انسان محور است. پرسش اساسى اگزيستانسياليسم جديد اين است كه وقتى انسان موضوع بحث است، كدام اصل مقدم است: وجود يا ماهيت. پاسخ آنها اين است كه درباره انسان، وجود بر ماهيت مقدم است. وجود داشتن به چه معنى است؟ در نظر آنها وجود، عرض نيست.
وجود، انتقال از امكان به فعليت است، اما براى وجود يافتن، عبور از حالتى به حالت ديگر كافى نيست. وجود حقيقى مقتضى اختيار است. در نتيجه، براى اگزيستانسياليسم جديد، وجود، ويژگى ممتاز انسان است. وجود، تعالى دائم است; يعنى فرا روى از وضعى كه شخص در آن است. ماهيت ما عبارت از اين است كه ما برمى گزينيم چه شخصى باشيم. بنابرين، ماهيت مؤخر از وجود است; زيرا بايد وجود داشته باشيم تا بتوانيم انتخاب كنيم. همه اگزيستانسياليستهاى جديد، با اندكى تفاوت، قائل به اين نظرند. البته تنها در مورد انسان، وجود مقدم بر ماهيت است; چرا كه در جهان تجربه ما، تنها اوست كه مختار است. همه موجودات ديگر مجبورند، فقط در مورد انسان است كه صرفاً پس از انتخاب او مى توان دانست چه چيزى برگزيده است. اين بحث نشان مى دهد كه اگزيستانسياليسم جديد، در اساس، انسانمحور است; يعنى نقطه آغاز و محور آن انسان است; انسانى كه تنها، او اختيار دارد و بر اساس اين ديدگاه، تنها اوست كه آزاد و مختار است.
پيشتر خاطرنشان كرديم كه صدرا نيز اگزيستانسياليست است; به اين معنى كه او نيز به اصالت وجود معتقد است. اما سؤال اين است كه آيا فلسفه او نيز مانند اگزيستانسياليسم جديد، انسانمحور است؟ بعقيده من، فلسفه صدرا انسانمحور نيست. ترديدى نيست كه صدرا در مابعدالطبيعه خود، در اساس، با وجود (محض Being) سر و كار دارد. اما او از ذات فراوجودى( supra – ontological) مبدأ اعلا و شأن و مرتبه بدون حدّ و مرز او آگاه است. بحث او در باب مطلق، از آنجهت كه كاملا نامتعين و داراى وجوه فرا وجودى است، نشان مى دهد كه آموزه او، حتى وقتى از وجودشناسى استفاده مى كند، به وجودشناسى محدود نمى شود. صدرا در آغاز مابعدالطبيعه خود، به مبدأ اعلا توجه مى كند كه برتر از هر حد و مرزى است; سپس، به وجود ]محضدر باب موجودات ويراسته محمدرضا مظفر، تهران، 1378 هجرى[ نقل مى كند. اين بند، مؤيد اين نتيجه گيرى است كه صدرا بانداره فلاسفه اگزيستانسياليست جديد، عقل ستيز نيست. از نظر وى، هيچ تضادى ميان عقل و شهود وجود ندارد.
4. در اگزيستانسياليسم جديد، ديدگاهها و واكنشهاى منفى بسيارى درباره كشف وجود ديده مى شود; مثلاً پاسكال Pascal) ) مى گويد: «من از اينكه خود را در اينجا مى يابم و نه در آنجا، برخود مى لرزم و متحير مى شوم». سارتر در كتاب تهوع نشان مى دهد كه چگونه روكنتين Roquentin) ) كه تا كنون اشياء را، بدقت، ملاحظه، و از آنها، بدرستى، استفاده مى كرد، وجود آنها را كشف كرد و سپس تشخيص داد كه شىء فى نفسه كه در خارج از ذهن است، هيچگونه دليلى ندارد و وجودِ آن به انزجار منجر مى شود. اما صدرا، در مورد كشف وجود، ديدگاه متفاوت و محصّلترى نشان مى دهد. از نظر او، وجود، راز و تجلى فعل الهى وجودِ محض و اثر و نشانه آن است; يعنى تجلىِ همان امرِ نورمانند مرموزى كه موجب مى شود اشياء، اقيانوس عدم را ترك گويند و از موهبتِ وجود بهره مند شوند.

نتيجه
سيد حسين نصر(17) تصديق مى كند كه
انسان بايد در تطبيق وجودشناسى ملاصدرا و اگزيستانسياليسم جديد، بسيار احتياط كند، برغم اينكه در بعضى نكات، شباهتهاى ظاهرى ميان آنها وجود دارد. مابعدالطبيعه صدرا مبتنى بر شهودِ باطنىِ وجود كلى، قبل از هر گونه انعقاد جهانى آن است; شهودى كه فقط از طريق سنّت و طرق معنوى موجود در آن ممكن مى شود. اگزيستانسياليسمِ غربى نمى تواند چيزى جز تصويرِ مضحك مابعدالطبيعه سنتى باشد; زيرا نمايندگان برجسته آن، از جمله سارتر و حتى هايدگر كاملا، از آن طرق معنوى كه آن شهود را ممكن مى سازند، بريده اند... بنابرين، اشتباه گرفتن آن دو با يكديگر وحشتناكترين خطاست.
برغم هشدار نصر، من در اين مقاله، تفكر صدرا را با اگزيستانسياليسمِ غرب مقايسه كرده ام. دلايل اين مقايسه بقرار ذيل است:
1. نظريه اساسى فلسفى اگزيستانسياليسم غربى و فلسفه صدرا يكى است، و آن، تقدم وجود بر ماهيت است.
2. همانطور كه قبلا خاطر نشان كردم، ظاهراً، «نصر» از اين واقعيت صرفنظر مى كند كه هر چند سارتر و هايدگر نمايندگان اگزيستانسياليسم الحاديند، در ميانِ اگزيستانسياليستها، متفكران خدا باورى مانند مارسل، (Marcel) و برديائف ( Berdaeyve ) نيز وجود دارند.
3. بنظر مى رسد نصر متأثر از اين انديشه است كه فقط يك نوع اگزيستانسياليسم وجود دارد. در واقع، مشهور است كه بتعداد فلاسفه اگزيستانسياليست، مكتب اگزيستانسياليسم وجود دارد; فلاسفه اى كه هر يك، فلسفه اگزيستانس خاص خود را عرضه مى كند. اگر چنين باشد، مى توان ادعا كرد كه صدرا فيلسوفى اگزيستانسياليست است; زيرا او به اصالت وجود در مقابل ماهيت قائل است و اگزيستانسياليسمِ خاصِ خود را عرضه مى كند كه از بسيارى جهات (كه قبلا ذكر شد)، با اگزيستانسياليسم جديد يا غربى تفاوت دارد.
در عين حال،بايد بخاطر داشت كه قالب تفكرصدرا، افلاطونى ـ ارسطويىواسلامى ـ يونانى است; بنابرين،اصطلاحات مورداستفاده ايشان، اصطلاحات فلسفى اسلامىو يونانى است.
هر چند اگزيستانسياليسم غربى، جنبش فكرى جديدى است، همانطور كه گايدو راجيرو مى گويد، حتى در عصر باستان، متفكران از مسئله وجود و ماهيت آگاه بودند. فصل اول كتاب وجود و زمان هايدگر نيز مؤيد اين نظر است. من تا اندازه اى با نظر راجيرو و هايدگر موافقم، اما آنها چون اروپايى هستند، مرادشان از متفكران عصر باستان، متفكران يونانى است. بنظر من، متفكران يونانى، بهيچوجه، از اين مسئله آگاه نبودند، اما افلاطون با طرحِ نظريه مُثُل، اين مسئله را مطرح ساخت. بر طبق اين نظريه، مُثُل ماهياتند و ماهيات واقعى هستند. موجودات، صرفاً، رو گرفت ضعيفى از ماهيات يا مُثُلند. متفكران مسلمان مسئله ماهيت و وجود را، بروشنى، صورتبندى كردند. ابن سينا در وجودشناسىِ خود، با ايجاد تمايز دقيق ميان ماهيت و وجود، اين دوگانگى را مطرح مى كند. از آن پس هر چند آن موضوع بر تفكرِ اسلامى حاكم است، جريان عمده تفكر اسلامى اصالت ماهيتى باقى مى ماند تا اينكه صدرا در برابر اين جريان عمده، واكنش نشان مى دهد و ديدگاه ديگرى عرضه مى كند. درست مانند اگزيستانسياليسم غربى (كه واكنشى در مقابلِ فلسفه هگلى است)، مابعدالطبيعه صدرا نيز واكنشى در مقابل اصالت ماهيت در فلسفه اسلامى است.
خلاصه، شايد صدرا، اگزيستانسياليست بمفهوم جديد غربى آن نباشد، اما از اينجهت كه نظريه اصالت وجود را مطرح كرده است، او نيز اگزيستانسياليست است و مانند تمام اگزيستانسياليستها، اگزيستانسياليسمِ خاص خود را عرضه مى كند. صدرا تا آنجا كه به مبانى فلسفى مربوط مى شود، بنحوى، پيشتازِ اگزيستانسياليسم جديد غربى است. در واقع، او بر اساس اين صورتبندى وجودى، نظام فكرى منسجم، سازگار و قابل فهمى ساخته است.
بدون شك، صدرا با اگزيستانسياليستهاى جديد غربى اختلافات بسيارى دارد (كه در اين مقاله، درباره بعضى از آنها بحث كرديم)، اما اختلاف اساسى او با اگزيستانسياليسم غربى كه تاكنون متذكر آن نشده ايم، اين است كه وى در بابِ ماهيت، نظريه اى دارد كه بر طبق آن، ماهيت، هر چند مانند وجود، از واقعيت كامل برخوردار نيست، به يك معنى، واقعى است. اينكه مقصود وى از اين واقعيت چيست، ما را به بخش دوم از فلسفه او، يعنى نظريه وى در باب ماهيات، رهنمون مى سازد كه درباره اين جنبه از تفكر صدرا، در زمانى ديگر و در مقاله اى ديگر، بحث خواهم كرد. پى نوشتها:

1. Thily, Frank, A History of Philosophy, revised by Ledger Wood; 1958, printed in India; p 578.
2. Ruggiero, G.D; Existentialism.
3. Roberts, David, E; Existentialism and Religions Belief, New York Oxford University press, 1959.
4. Nasr, Hossain; Sadr-al Din Shirazi and His Transcendent Theosophy, Institute for Humanities and Cultural Studies, Tehran, 1997, p.112.
5. Sadrâ; Asfâr I, l, p. 37, lines 16-19.
6. Nasr, Hossain; op.cit. p. 101.
7. Ruggiero, G.d; Existentialism, p. 44.
8. Sadrâ,``Al Asfâr, Asfâr-e-Arbâ, Udru Trans. By Mânazar Hussain Gilani, 1941, Osmania University, Hyderabad, Daccan; p. 406.
9. Ibid; p. 406.
10. Ibid; p. 408.
11. Ibid, p. 409.
12. Ibid; p. 421.
13. Ibid; Part I, Vol. II, p. 1422.
14. Ibid; Part X, Vol. II, p. 1725.
15. Ibid; Part X, Vol. II, p. 1726.
16. Ibid; Part I, Vol. II, p. 1422.
17. Fazal-ur-Rehman; The Philosophy of Mulla Sadrâ, State University of New York Press, Albany, 1975, p. 6.
18. Nasr, Hossain, op.cit. p. 118.
http://www.mullasadra.org/new_site/persian/Paper%20Bank/falsafe%20tatbighi/A.Seyyed.htm
J در مورد اگزيستانسياليسم مى‏توانيد به كتاب‏هاى زير مراجعه فرماييد:
1- نظرى به چهره اگزيستانسياليسم محمد شيرازى ناشر : اعلمى
2- فلسفه على شريعتمدارى ناشر : قائم
3- كليات فلسفه مجتبوى ناشر :حكمت
4- ضابطه‏هاى منطقى در بررسى مكتب‏ها محمد على سادات ناشر : سازمان تبليغات
5- بشر بر سر دو راهى محمد قطب ناشر : دارالعلم
6- تفسيرهاى زندگى ويل دورانت ناشر : نيلوفر
7- بررسى و نقد افكار راسل محمد تقى جعفرى ناشر : امير كبير
8- چهار مقاله از چهار دانشمند جمعى از نويسندگان ناشر : ميثم
9- كارنامه برتراند راسل دور وارد ناشر : ابن سينا
10- طرح‏هايى در انقلاب فرهنگى محمد تقى جعفرى ناشر : پيشوا
11- جهان بينى علمى برتراند راسل ناشر : آگاه
12- صد ساعت مصاحبه با راسل جرالد كالور ناشر : عطائى
13- برگزيده افكار راسل رابرت . ا
14- شرح حال برتراند راسل برتراند راسل
15- فلسفه معاصر فرد ريك ناشر : زوار

در مورد سوالات احکام، جهت اطلاع از آخرين استفتائات با دفتر مرجع تقليد خود در تماس باشيد